وبلاگها

Friday, September 29, 2006
گفتگوی دو هم دوره ای هنگام تنطیم بودجه وقت برای نوشتن تز:

اولی: این دیگه چیه؟ در روز یک ساعت گذاشتی واسه لاس زدن؟؟؟
دومی: خب آره. تا وقتی که مزدوج بودم باید یک ساعت می گذاشتم واسه غر شنیدن و غر زدن، یک ساعت برای حل مسائل و مشکلات رابطه و یک ساعت هم برای لاوی داوی بودن! سه ساعت بیشتر دردسر در مقایسه با یک ساعت لذت بدون خطر اصلاً بد نیست، تازه وقت هم ذخیره می کنم!
اولی: اااا؟ پس انگار منم باید جدا بشم که وقت ذخیره کنم!
دومی: شاید. من می تونم بخشی از یک ساعت لاس زدنم رو صرف تو کنم!
اولی: حالا این جزو وقت لاس زدن امروزت حساب می شه یا نه؟
دومی: نه بابا! این جزو وقت برنامه ریزی و مشاوره با همکارهای آکادمیکه!!!

--------------------
این لیست دانستنی ها از هدایای ای میلی روز جمعه یکی از دوستان اهل ذوق است که عادت دارد برای دوستانش هر جمعه هدیه ای میلی بفرستد. کامنت هاتی داخل پرانتز هم اندیشه های این دوست با ذوق در زمینه این دانستنی هاست. گفتم برای آخر هفته با شما تقسیمش کنم :-):

If you yelled for 8 years, 7 months and 6 days you would have produced enough sound energy to heat one cup of coffee. (Hardly seems worth it.)

If you farted consistently for 6 years and 9 months, enough gas is produced to create the energy of an atomic bomb. (Now that's more like it!)
انرژی هسته ای حق مسلم ماااااااست!

The human heart creates enough pressure when it pumps out to the body to squirt blood 30 feet. (O.M.G.!)


A pig's orgasm lasts 30 minutes. (In my next life, I want to be a pig.)

A cockroach will live nine days without its head before it starves to death. (Creepy.) (I'm still not over the pig.)

Banging your head against a wall uses 150 calories a hour (Don't try this at home, maybe at work)

The male praying mantis cannot copulate while its head is attached to its body. The female initiates sex by ripping the male's head off. ("Honey, I'm home. What the....?!")

The flea can jump 350 times its body length. It's like a human jumping the length of a football field. (30 minutes..lucky pig! Can you imagine?)

The catfish has over 27,000 taste buds.(What could be so tasty on the bottom of a pond?)

Some lions mate over 50 times a day. (I still want to be a pig in my next life..quality over quantity)

Butterflies taste with their feet ...(Something I always wanted to know.) The strongest muscle in the body is the tongue.(Hmmmmmm......)

Right-handed people live, on average, nine years longer than left-handed people. (If you're ambidextrous, do you split the difference?)

Elephants are the only animals that cannot jump.(okay, so that would be a good thing)

A cat's urine glows under a black light. (I wonder who was paid to figure that out?)

An ostrich's eye is bigger than its brain. (I know some people like that.)

Starfish have no brains (I know some people like that too.)

Polar bears are left-handed. (If they switch, they'll live a lot longer)
Humans and dolphins are the only species that have sex for pleasure.
-----------------------

از این مسائل مهم زندگی که بگذریم، این میز گرد (نئولیبرالیسم چیست؟) بسیار جالب است و یکی از استادان بنده هم در آن سخنرانی می کند. اگر اهل بی اریا هستید و می خواهید بروید، ندا دهید که با هم به سنتاکروز برویم تا هم در مورد بلاگستان غیبت کنیم، هم با یک ماشین برویم که درمصرف بنزین صرفه جویی کنیم و هم هوای ولایت را از این بیشتر کثیف نکنیم. (انگار پلکیدن با استاد هیپی کلاس عبور از مرزها کار خودش را کرده!)


سانفرانسیسکو و چرم بازی

Wednesday, September 27, 2006
آخر چشم ما به لقای لوای وبلاگستان روشن شد. ایشان با خود یک ظرف پر از میرزا قاسمی پرتر از سیر آورده بودند. اما چون برای صرف نهار (یا شام... نمی دانم) به سانفرانسیسکو راهی شدیم و در محله قدیمی زندگی من (آنزمان که "میشن" هنوز جنتریفاید نشده بود و قدرت پرداخت کرایه در سانفرانسیسکو را داشتم!) به یک رستوران کرپ فروشی رفتیم، میرزا قاسمی دستپخت ایشان --که بسی هم لذیذ بود (مدل قلمبه تخم مرغ هایش برایم تازگی داشت)-- را به همراهی چند تن از دوستان روز بعدش تناول کردیم و به جان ایشان دعا کردیم که هم به ما غذا داد و هم به ما درس فارسی داد و "حظ بصری" را که ما "حیض بصری" بدون فتحه و ساکن تلفظ کردیم، تصحیح کرد. سپس این خانم محترم در حالی که کمی از دیدن صحنه های فستیوال بی ادبی سانفرانسیسکو دچار شوک فرهنگی شده بود به شهر آرام خودشان بازگشت و فکر می کنم بنده خدا تا مدت های مدیدی هوس سانفرانسیسکو رفتن نخواهد داشت احتمالاً!
-------------------------------

آنقدر از ماجراهای وبلاگ هایی که می خوانم به دورم که حرف زیادی در مورد وقایع اتفاقیه ندارم. فقط حضورتان عرض کنم که به جای انتروپولوژی هنر به من کلاس دیگری به اسم "عبور از مرزها و هویت آمریکایی" را برای کمک تدریس داده اند که از دیروز شروع شد. یک سمینار هم برای من و دو نفر دیگر از هم دوره ای هایم گذاشته اند برای نوشتن تز که آدم را مجبور می کنند که بنویسد و یه قل دوقل بازی نکند. تا آخر این ترم (سه ماه دیگر) باید یک فصل بنویسم و تحویل بدهم. نمی دانم این باعث می شود بیشتر وبلاگ بنویسم یا کمتر. هنوز داتای موجود را آنالیزه نکرده ام و انگار باید از مرور ادبیات موجود در زمینه دیاسپورا و سایبر شروع کنم. اینقدر مدل وبلاگی نوشته ام که تصور نوشتن آکادمیک برایم سخت است.

---------------------

راستی، وقتی که کسی را برای اولین بار می بینی و بعدش بهت می گوید "دیدنت جالب بود" معنایش چیست؟ نه می توانم معنای انگلیسی اش را بفهمم نه فارسی اش را. یعنی آدم جالبی هستی؟ یعنی موجود جالبی هستی؟ یا یعنی دیدنت "جالب" بود چون "عجیب" هستی؟ یا شاید عمل دیدن جالب بود چون تصویری کاملاً متفاوت از طرف داشتی؟ خاله ام همیشه می گفت "آدما روشون نمی شه بگن فلانی زشته می گن بانمکه!" حالا این جالب بودن هم یعنی طرف روش نمی شه بگه دیدنت بد بود، می گه جالب بود؟ چی فکر می کنید؟
--------------------
دودودو دو دو دو لیلا!
--------------------
این کافی شاپ دارد می بندد و باید من هم کافه را تعطیل کنم.


میوه

Monday, September 25, 2006
این عکس ها را تقدیم می کنم به طاهی که مثل من با دیدن میوه و حرف زدن در مورد خاطره های طالبی و خربزه خوری ذوق زده می شود. میوه ها از برکلی بول است و عکس ها را با تلفن همراهم موقع خرید گرفتم. در مورد میرزا قاسمی دستپخت یک وبلاگ نویس مازنی هم چیزی نمی نویسم تا فردا پس فردا. روزه روزه گیران هم قبول.




عوام

Saturday, September 23, 2006
در طول کار میدانی ام، با عده ای از ایرانی هایی که در چند سال گذشته (حد اکثر 5 سال) به امریکا آمده اند آشنا شده ام. خب مشاهده تفاوت های تاریخ مهاجرت و وابستگی های فرهنگی و "ارزش" ها بین این نسل مهاجر و نسلی که حدود سه دهه است ایران را ترک گفته برایم جالبند. یکی از نکاتی که برایم با مرور یادداشت ها و آرشیوها روشن شده (یا سوال بر انگیخته)، استفاده از واژه "عوام" است. به نظر می آید که "عوام" در برابر قشری که خود را روشنفکر، تحصیل کرده و اهل ادب می داند (بگوییم "خواص) وسیله ایست برای ساختن خود به عنوان سوژه ای ایده آل. اما چیزی که برایم جالب است خواص "خواص" است. یعنی چه چیزهایی/خاصیت هایی/ویژگی هایی، "ما" را که عوام نیستیم (خواص هستیم) یا تمایل دوری از "عامه" و "عوام داریم جدا می کند؟ چه چیزهایی، بالاخص در بخشی از وبلاگ های فارسی که از "عوام" دوری می گیرند، آن را به حیطه "خواص" می آورد؟ چه چیزی "عوام" را ناپسندیده و فحش می کند؟ چه ارزش هایی به عنوان ارزش های "غیر عامی" عمومیت پیدا می کنند؟ و وقتی که خصوصیت های خواص عمومیت پیدا کنند، آیا منجر به تولید "عامه" جدید نمی شوند؟ آیا "خواص" خاص می مانند و "عوام" عامه؟ جوابی ندارم. فعلاً در حال فکر کردن به طبقه و "کلاس" در وبلاگستان هستم. اگر در این زمینه ایده ای دارید، ممنون می شوم برایم کامنت بگذارید.
--------------------
این ترم باید کلاسی در مورد انتروپولوژی هنر را کمک تدریس کنم. خدا رحم کند که آدم بی هنری مثل من بخواهد انتروپولوژی هنر درس بدهد! اما این به این معنی است که با استادی که کارش را خیلی دوست دارم کار خواهم کرد. در مورد کارش در آینده خواهم نوشت.


بوش بوش می یاد

Wednesday, September 20, 2006
مردم از خنده. این چاوز از خود بوش هم خل تره. در سخنرانی اش در سازمان ملل گفته که شیطان (بوش) دیروز اینجا بوده و بوی سولفورش هنوز می آید! من که از شنیدن این حرف او از خنده "بوش پیچ" شدم! خوبه حالا مثل دفعه پیش نگفته "آقای خر" اینجا بوده و بوی طویله می آید! از شیوه حرف زدنش که بگذریم، حرف حق زده!
-----------------------
ارتش اسرائیل رابین هود می شود! رفته اند بانک فلسطینی پول دزدیده اند.. خیلی شیک. از آنطرف هم انگاراسرائیل به کردهای عراق آموزش نظامی می دهد. عجب دنیایی است. من نمی فهمم چرا با این اوصاف اسرائیل تحریم نمی شود؟ نکند در این "خانواده ملل" اسرائیل بچه ته تقاری و لوسی است که هر چه بخواهد می کند و به هیچ قانون بین المللی هم پایبند نیست، اما کسی نباید چیزی بگوید که قهر نکند؟
----------------------
این هم تقدیم به ماه منیر که جان ما را گرفت تا آخر سر تصدیقش را در امریکا گرفت! مبارک است :-). البته اگر این را پارک کردی تازه قبولی!


تصور کن

Tuesday, September 19, 2006
تصور کن که در شهری زندگی می کنی که پل های زیبایش، اقیانوس اش از یکطرف و خلیج اش از طرف دیگر، بندرش، خیابان پیچ پیچی پر از گلش، پارک گلدن گیت اش، رستوران هایش و ... آن را به یکی از زیباترین شهرهای امریکا تبدیل کرده. تصور کن که در این شهر زیبا بی خانمانی . تصور کن که به جرم بی خانمان بودن جریمه می شوی. تصور کن که در ماشین قراضه ای که تنها دار و ندارت است می خوابی. تصور کن که پلیس به دلیل خوابیدن در ماشین یک جریمه 200 دلاری بهت می دهد و روز دادگاه برایت تعیین می کند. تصور کن که روزی که به دادگاه می روی، وقتی برمی گردی ماشینت (یعنی خانه ات) را با جرثقیل برده اند و تا مبلغی که بیشتر از قیمت ماشینت است را ندهی ماشینت را پس نمی دهند. تصور کن که به دلیل پرداخت نکردن جریمه فقر برایت حکم دستگیری صادر می شود. تصور کن که به دلیل فقر و بی خانمانی به زندان می افتی. تصورش آسان است یا نمی توانی تصور کنی؟ لازم به تصور نیست، این حقیقت زندگی بسیاری از بی خانمان های شهر سانفرانسیکو است.

شهردار سانفرانسیسکو، گوین نیوسام، برای از بین بردن مشکل بی خانمانی-- از بین بردن مشکل که نه، پنهان کردن آن-- یکی دو سال پیش برنامه ای به نام "مراقبت، نه پول نقد" را اجرا کرد. مقدار کم حقوق خدمات اجتماعی که شهر سانفرانسیسکو به افراد بی خانمان می داد را قطع کرد تا واحدهای مسکونی برای افراد بی خانمان بسازند. خب تعدا کمی هم ساختند، اما نه آنقدر که به درد مشکل بی خانمانی در سانفرانسیسکو بخورد. حالا این برنامه جریمه دادن به بی خانمان ها، حدود 5.7 میلیون دلار برای شهر سانفرانسیسکو هزینه داشته. از سال 2004 تا حالا 31000 جریمه به دلیل گدایی و خوابیدن در ماشین و "جرایم" مربوط به بی خانمانی صادر شده. برای کسی که توانایی دادن جریمه را ندارد و به زندان می افتد، پس از آزادی، پیدا کردن کار به مراتب مشکل تر خواهد بود. چه کسی دلش می خواهد یک "مجرم" را استخدام کند؟ با این جریمه دادن ها و مجرم سازی، به جای کمک به افراد بی خانمان، شهر سانفرانسیسکو هرگونه آینده ای را برای این افراد انکار می کند. تنها هدف گوین نیوسام پنهان کردن بی خانمان ها از دید توریست هاست. دیروز در برنامه رادیویی کی پی اف ای شنیدم که وقاحت را تا حدی رسانده اند که به افراد بی خانمان بلیط اتوبوس می دهند که از سانفرانسیسکو بیرون بروند. یعنی به جای حل مشکل مسکن و فقر در سانفرانسیسکو، راه حل شهردار عزیز این است که آنقدر زندگی را برای بی خانمان ها سخت کند که از این شهر فرار کنند. در یک جمله: به شیوه ای ملتوسی، از شر فقرا راحت می شوند و "مشکل" را به جایی دیگر صادر می کنند. بماند که گوشه ای از پولی را که دولت امریکا صرف جنگ می کند، می تواند مشکل بی خانمانی در شهر سانفرانسیسکو را حل کند. برای خیلی ها که در امریکا زندگی می کنند، مرز بین خانه و کار داشتن و بی خانمانی خیلی نازک است. این مرز با کم شدن خدمات اجتماعی هر روز نازک تر و نازک تر هم می شود.

راستش آهنگ یوتوپیایی "تصور کن" حالم را بد می کند. قدرت تصور کردن خوش بینانه ام بدجورمسدود شده. تصور این راحت تر است.
-------------------------
در خانه اینترنت نداریم (تا اطلاع ثانوی) و از این به بعد مجبورم ساعات زیادی را در کافی شاپی نزدیک خانه بگذرانم. کنارم زنی نشسته که در یک کیسه سر بسته کلی جانور (چیزی شبیه ملخ) دارد و دارد کتابش را می خواند. هر چند یکبار ملخ ها را نگاه می کند و یک تکانی بهشان می دهد. نمی دانم غذای جانوری هستند که در خانه دارد و یا این ها "پت" هایش هستند. من از تماشای مردم کلی لذت می برم، اما این یکی دیگر جل الخالق من را در آورده.
-------------------------
دیروز تلپ تلپ یکساعت تا دانشگاه رانندگی کردم که در کلینیک دانشگاه بخیه های دستم را در آورند. آخر در امریکا اگر از افراد خوشبختی باشی که بیمه دارند، معمولاً (نه همیشه) بیمه ات، اچ ام او است. یعنی نمی توانی هر دکتری که بخواهی بروی. اگر اورژانس نباشد، باید اول به دکتر خودت بروی و اگر لازم بود که پیش متخصص بروی، دکترت تو را پیش متخصصی که در همان برنامه بیمه باشد می فرستد. خلاصه برای من که در برکلی زندگی می کنم، این یعنی یکساعت رانندگی تا استنفورد، چون برخلاف دفعه پیش این دیگر اورژانس نیست که سرم را ،بیندازم پایین و بروم اطاق اورژانس. پرستاری که قرار بود بخیه را درآورد گفت که از زخمم خوشش نمی آید چون خوشگل نیست و غیر مستقیم گفت که این کسی که بخیه زده کمی بی دقتی کرده و با هم به این نتیجه رسیدیم که پزشکان گرامی باید قبل از فارغ التحصیل شدن کلاس خیاطی بردارند! دکتر را صدا کرد و دکتر هم گفت قاعدتاً باید تا به حال درست می شد، اما خب هنوز خوب نشده و تا جمعه باید صبر کنم. خلاصه که این بهانه ای شد تا پس از این همه این پا و آن پا کردن به دانشگاه بروم و سری به دپارتمان بزنم و پر از استرس برگردم.
-------------------------
جایی خواندم که انوشه انصاری به دلیل فشار امریکا، پرچم ایران روی بازویش را برداشته است. دلیلش هم این است که انگار نمی خواهند ماجرا سیاسی شود. خب خدا را شکر که برداشتن پرچم ایران از بازوی اولین زن توریستی که به فضا می رود اصلاً سیاسی نیست! ماجرا آموزشی است جان من. زنده باد صنعت توریسم که اصلاً سیاست واردش نمی شود و کاملاً تفریحی و آموزشی است!!! مرگ بر سیاست. راستی لوگوی وبلاگ خانم انصاری هم می گوید "تصور کن!" روی چشم. فقط یک مشکل کوچک هست. تصور کردن پول می خواهد قربانت گردم!


پارادوکس نجات

Sunday, September 17, 2006
این روزها مشغول مرور آرشیو و دسته بندی کردن اطلاعاتی هستم که از زمان وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی جمع کرده ام. شدیداً کند پیش می رود چون در بین خواندن این چیزها می زنم به صحرای کربلا و چیزهای نامربوط را هم می خوانم و یکوقت می بینم شب شده و من هنوز یک صدم کاری را که می خواستم انجام بدهم نداده ام. خلاصه خدا رحم کند که با این اوضاع فکر نمی کنم حالا حالا ها تزی از تنوردر بیاید.

داشتم وبلاگ انگلیسی خودم را زیر و رو می کردم که به این شعر که 7 سال پیش نوشته بودم رسیدم. شعر که چه عرض کنم... "سپوکن ورد" است و متعلق است به روزهایی که جوان بودم و شور و حال این کارها را داشتم که به این کافی شاپ و اون کافی شاپ که سپوکن ورد برگزار می کند بروم و شعرخوانی کنم. این شعر را برای یک برنامه که برای بچه های عراق پول جمع آوری می کرد نوشتم. یک سری از سازمان های عرب سانفرانسیسکو، مثل انجمن همبستگی زنان عرب (آوسا) از چند هنرمند و شاعر و نویسنده خواسته بودند که برنامه اجرا کنند تا پول برنامه را به عراق بفرستند. آنزمان (سال 99) عراق مدت ها بود که زیر تحریم اقتصادی بود. همان سال بود که امریکا به فرمان کلینتون به عراق حمله کرد. کمی قبل از بمب باران "موضعی" عراق توسط امریکا، لایحه ای به نام "لایحه آزادسازی عراق" از دفتر رئیس جمهوری امریکا برای کمک به نیروهای اپوزیسیون عراقی صادر شده بود. خلاصه، این برنامه برای کمک به بچه هایی بود که در عراق به دلیل تحریم اقتصادی عراق توسط سازمان ملل، از گشنگی، نداشتن دارو و آب سالم هر روز جانشان را از دست می دادند.

راستی این تناقض سازمان ملل جالب نیست؟ پارادوکس "نجات" اگر از من بپرسید! از یکطرف نهادهایش برای کمک به گرسنگی و فقر کمک مالی می فرستند (البته مثل یک چسب زخم است روی پایی که بریده شده!) و اسم روز فلان و بهمان برای یک منطقه فقیر و جنگ زده تعیین می کند، از آن طرف به فشار امریکا و در جهت منافع اقتصادی امریکا و به اسم "امنیت"، بر روی مردم یک مملکت تحریم تحمیل می کند... بگذریم. بله. امروز روز دارفور است و علی معظمی هم درست می گوید. اما صنم چقدر خوب نوشته. راست می گوید... خانه از پای بست ویران است... این کمک ها نقش ایوان هم نمی شود. خانه هم اصلاً خانه خواجه نیست که دلش بسوزد. خواجه نگران نفت و اورانیوم سودان و رقابتش با عربستان است، نه به فکر مردم سودان. اما خب، به قول علی معظمی دست روی دست هم نمی شود گذاشت. از یکطرف در ایران اخبارش اصلاً پخش نمی شود و از اینطرف هم در امریکا کمپین پشت کمپین است که برای دارفور از جانب گره های دست راستی برگزار می شود. لینک بالا که نتیجه تحقیق سارا فلاندرز در سودان است ماجرا را خوب توضیح می دهد.

باز هم بگذریم. این هم شعری که در آرشیوهایم پیدا کردم و فکر کردم بد نیست بگذارم اینجا.

why do I write about war
when we all dream of peace
and sugar tastes so sweet
in our morning Coco-puffs
and halva tastes so sweet
in our multi-cultural neighborhood café
congested with
dot.coms-and-scent-of-chai-and-sound-of-music-and-delightful-conversations
about spiritual matters?l

brown chocolate and creamy halva
blended in such harmony
its sweetness sticks your tongue to your palate
leaving you speechless.l

why do I write about war
when the freedom to choose
keeps the fire going
yellow and red
like puss and blood
in a green woman’s torch?l

and no…the statute of liberty
doesn’t have to wear a veil
as she watches over the border
in a world you say is “without borders.”l

why do I write about war and why do I not dream of peace and why do I not sleep?l

maybe
this is not a dream or a tale of love
maybe
this is not a song for meditation or music to your ears
and no
bellies stuck to the bone cannot belly dance.l

tell me
tell me in your dreams
do you see anything but bombs
in the black eyes of the children
you once captured in snapshots
for your National Geographic?l
those children you feel sorry for
and to whom you offer hunger and death?l

and yes..how beautiful your harmony is
when hatred fills every vein
of your bloodless body america!l

I still write about war and I still yearn to write poems about love
I still yearn to write poems
between your bullets and blood
between detention and welfare cuts
between the sanctions and Props. 21 and 22*l

I still yearn to write love poems

I still
love
love
love
beyond your hate

and is that my 3rd strike* america?l




* Proposition 21 and Proposition 22

** Three Strikes and You are Out! Law + The Federal Crime Bill and the Anti-Terrorism and Effective Death Penalty Act

---------------------------

برای نجات جان کبری رحمانپور. سایت امضای پتیشن برای کبری که در دفاع از خود مرتکب قتل شد..


سگ و موسیقی

Saturday, September 16, 2006
من معمولاً در پشتی که از آشپزخانه باز می شود را باز می گذارم که سپید بتواند برود و بیاید. نشسته بودم و پشتم به آشپزخانه بود و با کامپیوتر کار می کردم که صدای جیرینگ و جیرینگ آمد. فکر کردم سپید است و صدایش کردم و داشتم از آهنگ های همیشگی من در آوردی "آهای سپید زنگی" و این چیزها برایش می خواندم که دیدم صدای جیرینگ و جیرینگ قلاده اش به طرز غیر معمولی بلند است. برگشتم و دیدم یک سگ سیاه باکسر اندازه غول پشت سرم وسط اطاق ایستاده و دارد با تعجب به آواز خواندن من گوش می دهد. اول ترسیدم چون سگ هیچکدام از همسایه ها نبود و انصافاً قدش مثل شتر بود! نمی دانم از کجا سر درآورده بود و وسط اطاق سبز شده بود. اصلاً هم به روی خودش نیاورد که من بهش گفتم پدرسگ برو بیرون! با کمال فوضولی قشنگ دور خانه را یک دور زد و اسباب بازی های سپید را بو کرد و بعد بدون اندکی عجله رفت بیرون. شانس آوردم سپید تو نبود وگرنه برنامه بشکن و بریز داشتیم...

------------------

من باربارا استرایسند را خیلی دوست دارم (خیر درگ کوئین هم نیستم!). امشب شبکه کی کیو ای دی بهترین اجراهایش را در زمان جوانی اش نشان می داد. در کل زن جالبی است. اجرای برنامه اش و حرکات صورتش آوازهایش را بهتر می کند. این آهنگش که با دانا سامرز خوانده و متاسفانه تلویزیون اجرایش را نشان نداد را دوست دارم. حرف حساب می زند.





-----------------

تنها حالتی که من از ترد میل و ورزش در جیم لذت می برم همین است! گروه "اوکی گو" (باشه برو) را دریابید.


شیاد وبلاگی

سایه به من خبر داد که یک نفر بیکار در کامنتدانی دیگران به اسم من و با استفاده از آدرس ای میل من کامنت های توهین آمیز می گذارد. گویا آی پی این موجود بیکار در ویرجینیاست. والله فعلاً به نظر می آید خیلی کاسه کوزه ها دارند سر من می شکنند. دوستی شوخی می کرد و می گفت تو شده ای "ام الفساد"! خب این هم رویش. امیدوارم دوستانی که در کامنتدانی شان چنین کامنت هایی می گیرند بدانند که این کار من نیست و یک نفری که وقت روی دستش باد کرده و نمی داند با آن چه کند، دارد مزه می ریزد.


بشنو از نی چون حکایت می کند

رابرت نی، یکی از نمایندگان جمهوری خواه امریکا، اقرار به رشوه خواری کرد. خب این فساد در رده دولت امریکا چیز تازه ای نیست. کفر نگویم...برای ایمان دوباره به کار کردن سیستم دموکراسی در امریکا، اپیسود 37 سیمپسونز را مشاهده فرمایید!
بگذریم. چیزی که برای من و شما شاید جالب باشد این است که آقای نی در ایران انگلیسی تدریس می کرده و به امور ایران هم علاقه داشته و سعی کرده برای ایران هم لابی کند. اما خب آدم نمی داند کدام نماینده ها برای گذراندن لایحه های مربوط به ایران پول و رشوه از هموطنان متمول می گیرند و کدام نمی گیرند. آدم نمی داند چرا بعضی ها گیر می افتند و چرا رشوه گرفتن بعضی ها زیر سیبیلی رد می شود؟ بگذریم، یکی از مواردی که باب نی به آن محکوم شده این است که پول سفرش به لندن را شرکتی داده است که سعی داشته با وجود تحریم اقتصادی امریکا بر علیه ایران، قطعات هواپیما به ایران بفروشد. این پیروزی حق بر باطل را بر همه تبریک می گویم. من هم مثل لیزا سیمپسون به درستکاری و اخلاقی بودن سیستم امریکا ایمان آوردم (!!!) هاااااللویاااااااا.... گاد بلس اَمِریکا.


لینک



سخنرانی خاتمی ، طلاق گوگوشی و از این حرف ها

Friday, September 15, 2006
دیشب بالاخره سخنرانی خاتمی در هاروارد را نگاه کردم. به نظر من خوب حرف زد. بگذریم که با منطق تمدنی اش موافق نیستم و فکر می کنم گفتگوی تمدن های خاتمی، مثل تلاقی تمدن های ساموئل هانتیگتون از یک تفکر دوگانه "شرق" و "غرب" ریشه می گیرد و ساختگی بودن چنین دوگانگی را نادیده می گیرد. اما از این گذشته خوب حرف زد. برایم جالب بود که در صف کسانی که سوال داشتند بیشتر از هر کس دانشجویان یهودی حامی اسرائیل صف کشیده بودند. هاروارد را نمی دانم، اما گروه هیلل که یک گروه دانشگاهی صهیونیست است در این اطراف شدیداً فعال است و یک حالت "کالت" دارند و از قبل برای چنین چیزهایی برنامه می ریزند. یکی نبود بگوید حداقل سوال هایتان را کمی تغییر می دادید که سوال ها مثل هم نبود و وقت برای دیگران هم می گذاشتید. همه شان بدون توجه به سخنرانی خاتمی می خواستند با سوال های از قبل تهیه شده شان او را متهم کنند. در این بین یکی دو سوال دیگر هم شد که پروشات در مورد یکی از سوالها نوشته. جواب خاتمی در مورد زهرا کاظمی چیزی بود که قبلاً هم شنیده بودیم.

در مورد همجنسگرایی هم انصافاً بر خلاف بعضی از آقایان اصلاح طلب که با همه ادعاهای "برابری بشر" از جواب دادن طفره می روند و با گفتن این که "این مشکل ما نیست" و یا "من نمی توانم جواب بدهم" و یا "من باید به ایران برگردم و نمی توانم جواب دهم" (جالب است که فحش را به جان حکومت می کشند و از ایران رفتن ترس ندارند، اما به این مسئله که می رسد یادشان می افتد که باید به ایران برگردند!) سر و ته ماجرا را هم می آورند، خاتمی جواب داد. بگذریم سوال کننده با آن لچک پرچم آمریکایی اش و اعلام تعلق ناسیونالیستی اش به امریکا انگار می خواست بگوید در امریکا همجنسگرایان زندگی گل و بلبل دارند، اما خب هر کس در این میان به فکر ریش خود بود و سوال خودش را می کرد. خاتمی با قاطعیت گفت که همجنسگرایی (او لواط خواندش) در اسلام مثل بسیاری از مذاهب دیگر مجازات دارد و گفت که سر اینکه مجازاتش چه باشد تفاوت نظر هست. بعد هم به تقریباً غیر ممکن بودن اثبات و اعدام همجنسگرایان اشاره کرد. حتی اگر با جوابش موافق نباشیم، جوابی بود منطقی. شاید بد نیست بعضی از این بر و بچه های الفاتحه بروند ژنو و در این گفتگوی تمدن های خاتمی با او در مورد این مسئله از دید خودشان بحث کنند. این را به این دلیل می گویم که فکر می کنم مسلمانان همجنسگرایی که به اسلام با قاطعیت ایمان دارند، در این مورد که همجنسگرایی صد در صد در اسلام مجازات دارد با او مخالفند. حتی در کنفرانسی که یک امام گی سخنرانی می کرد، از او تفسیری متفاوت از سوره لوط شنیدم. امام همجنسگرا که اسمش را یادم نیست می گفت که خدا سنگ ها را نه به دلیل همجنسگرایی این قوم، بلکه به دلیل مهمان نواز نبودنشان بر سرشان ریخت و مجازات این قوم به دلیل همجنسگرایی شان نبوده. الله اعلم. ما که نه مفسر قرآن هستیم و نه مؤمن، اما اگر استفاده از اجتهاد برای مسلمانان مؤمن همجنسگرا راهی است برای یافتن مکانی مشروع بین همجنسگرا بودنشان و مسلمان معتقد بودنشان، چرا که نه؟ جالب اینجاست که این مسلمانان همجنسگرا هم حرص بنیادگراهای مسلمان را در می آورند و هم حرص بنیادگرایان سکولار را! چون هردو همجنسگرایی را پدیده ای ناسازگار با اسلام می بینند و جایی که نه این باشد و نه آن برایشان قابل درک نیست. در یک کنفرانس الفاتحه که سالها پیش در سانفرانسیسکو برگزار شده بود و بسیاری از شرکت کنندگانش مسلمان بودند، حتی در زمان اذان، شرکت کنندگان نمازخوان پشت سر این امام نماز می خواندند. البته خب الفاتحه پس از یازده سپتامبر، کم با سیاست های "مسلمان خوب/مسلمان بد" بوش همسو نشد. باز هم به قول امریکایی ها رفتم به تانژانت...

خلاصه که خاتمی بد حرف نزند و به غیر از یکی دو مورد که مترجم بد ترجمه کرد، در کل برنامه خوبی بود. البته خب ترجمه همزمان کار راحتی نیست و بیچاره نسبت به خیلی ها خوب ترجمه کرد. گوش کنید ببینید کسی که خاتمی را معرفی می کند، وقتی سوال خودش را می پرسد، اسم احمدی نژاد را چگونه تلفظ می کند. یک چیزی نمی گوید در مایه های "الجهاد؟!
--------------------

بوش می گوید که با احمدی نژاد ملاقات نخواهد کرد. آر وی این دِ فرست گرید اور وات؟
-------------------

این ویدئوی "طلاق" گوگوش را امروز روی ایرانین دیدم و کلی خندیدم. آخه کی موقع طلاق اینطوری قر می ده و جفتک می اندازه؟ یادم باشه دفعه دیگه طلاق گرفتم بگم مدل گوگوشی باشه! (موی مدل گوگوشی یادتون هست؟) حالا از شوخی گذشته، کسانی که هیچوقت ازدواج نکرده اند (حالا یا چون به ازدواج معتقد نیستند و یا به دلایل متفاوت مثل همجنسگرا بودن در امریکا اجازه قانونی برای ازدواج ندارند)، ولی مدت طولانی با همسرشان زندگی کرده اند، باید گوگوشی طلاق بگیرند یا مدل شهرام ناظری و با سوز و گداز؟ فکر می کنید فرقی می کند که آن کاغذ قانونی را داشته باشی یا نه؟ در هر حال، من گوگوشی اش را ترجیح می دهم. از حالا گفته باشم!
-------------------

این دختر من در زندگی قبلی اش سگ بوده بخدا. مثل سگ دنبال آدم راه می افتد و اصلاً رفتار گربه صفتانه ندارد. زبانش هم همیشه یک متر مثل سگ بیرون است، حتی موقع خواب!




وقتی که دیگ به دیگ می گوید روت سیاس

Thursday, September 14, 2006
سه پایه فریاد می کند صل علی...



بلی. جناب پاپ در سخنان گوهربارش فرموده که اسلام دین خشونت است و از غیر انسانی بودن و شیطانی بودن آن سخن گفته.... البته اطرافیان پاپ هول شده اند و میگویند منظورش این نبوده. خدا به او رحم کند که به زودی راهی ترکیه است و انگار به ضد ترک بودن هم معروف است. به قول امریکایی ها پایش را در دهنش کرده!

یاد فیلمی افتادم به نام "پدر، پسر و جنگ مقدس" ساخته انند پاتواردان مستند ساز خوب هندی. فیلم در مورد جنگ های مذهبی بین هندوها و مسلمانان است که البته خود پاتواردان در آغاز فیلم می گوید که فیلم را می خواسته در مورد دعواها و خشونت های مذهبی بسازد ولی پس از اینکه شروع به ساختن فیلم کرده، دیده که فیلم و دعواها در حقیقت در مورد مردانگی و جنسیت هم هستند. بگذریم، در صحنه ای از فیلم، پاتواردان دارد با یکی از رهبران بی جی پی (حزب باراتیا جاناتا) که یک حزب بنیادگرای هندوست مصاحبه می کند. پیرمرد با جدیتی تمام می گوید: "ما هندوها خشونت طلب نیستیم! مسلمان ها خشونت طلبند!" دلیلش هم ساده است: "ما گوشت گاو نمی خوریم و چون گوشت نمی خوریم خشونت حیوان وارد بدنمان نمی شود، اما مسلمان ها چون گوشت می خورند خشونت در بدنشان موجود است!" یک چیزی در این مایه ها (فیلم را سالها پیش دیده ام و چون ماهی نمی خورم، حافظه ندارم کلمه به کلمه اش یادم بماند!) حرف پاپ هم برای من همین قدر مسخره است. نمی دانم کدام دینی برای توجیه خشونت استفاده نشده. اما اینکه پاپ مسیحی بگوید اسلام دین خشونت است آدم را مجبور می کند بگوید: هِلووووووو؟ جنگ های صلیبی؟ خلاصه که قضیه دیگ و سه پایه است دیگر.



وبلاگ جدید، کمک وبلاگی و اخلاق جوانمردی

گفته بودم که با نیکی و صفورا در صدد درست کردن یک وبلاگ هستیم برای کسانی که مثل صفورا با اینکه ویزا دارند، اجازه ورودشان به دلایل امنیتی ماه هاست به تأخیر افتاده است. وبلاگ را راه انداختیم. پست ها به انگلیسی است و هدف این است که سایر کسانی که در چنین شرایطی به سر می برند جایی برای خواندن قصه افرادی که مثل آنها گیر کرده اند داشته باشند تا شاید کمکی باشد هرچند کوچک برای تقویت روحی. دوم اینکه این وبلاگ اطلاعات و خبرهای مربوطه را در دسترس دوستانی که در چنین شرایطی هستند می گذارد. در آخر کاری است برای مستند ساختن این تبعیض بر علیه کسانی که تنها گناهشان ایرانی و خاورمیانه ای بودن است. شاید هم چشم کسی که در دپارتمان استیت امریکا آشنا دارد به این قصه ها بیفتد و یک ندایی به آنها بدهد که بابا به داد مردم بی گناهی که از خانواده دور افتاده اند و از کار و درسشان افتاده اند برسید. البته آخری کمی خوش بینی است، اما خدا را چه دیدید، شاید دری به تخته ای خورد و فکری به حال این سیستم ناعادلانه کردند.

صفورا اولین پستش را نوشته . پست دوم مربوط به اخباری است در مورد تأخیرهای طولانی و انتظار برای "کلیرنس". اگر شما هم در این وضعیت هستید و تمایل دارید که در این وبلاگ وضعیتان را منعکس کنید، لطفاً به

ای میل بزنید. دوستی از کانادا ای میل زده و گفته که خیلی ها در کانادا هم چنین شرایطی دارند و دانشجویانی که برای تحصیل به کانادا آمده اند، به دلیلی اینکه سفارت کانادا در ایران به همسر و فرزندانشان ویزا نمی دهد در شرایطی قرار می گیرند که مجبور به ترک تحصیل می شوند. انگار پتیشنی هم نوشته اند و فرستاده اند. خیلی ها مثل هنری ژیرو بعد از یازده سپتامبر به دلیل سلب آزادی های اجتماعی در امریکا به کانادا رفتند، اما انگار آسمان کانادا هم دارد با امریکا همرنگ می شود...
-------------------------------

خدا این نادر جوان زیر آفتاب را خیر دهد که دیگر از تنبلی من تاب نیاورد و عکس ها ی شهر فرنگ و مربع های کنار آرشیو را روی شلخته گذاشت و برایم فرستاد. از بقیه دوستانی که پیشنهاد کردند تا عکس ها را برایشان بفرستم که روی سرورهایشان بگذارند ممنون. راستش می خواستم فضایی که روی سرور دانشگاه دارم راه بیندازم (4 سال پیش یک رمز برایش انتخاب کردم و دیگر سراغش نرفتم!). اما چون نادر لطف کرده و عکس ها را خودش به آدرس شلخته برده و کار من تنبل را راحت کرده، تا اطلاع ثانوی عکس هایم مهمان شلخته هستند تا فرصت کنم و حساب دانشگاهم را دوباره راه بیندازم. لطفاً ندایی بدهید که حالا از ایران وبلاگ درست دیده می شود یا نه.

کمک نادر و اسم وبلاگش، "حزب جوانان زیر آفتاب"، باعث شد که پیش خود فکر کنم آدم "جوانمردی" است. بگذریم از اینکه اسم چنین صفتی بر گفتمان هایی دامن می زند که ارزش های پسندیده را با مردانگی جفت می کنند. اما از نامش که بگذریم، صفتی است زیبا. راستش در دید من نباید لزوماً مرد باشی تا جوانمرد باشی. کاش اسم بهتری برای این صفت بود، اما فعلاً در نبود صفتی بهتر، از آن استفاده می کنم و از جوانمردی نادر ممنونم.

بگذارید از این فرصت که حرف از جوانمردی آمده استفاده کنم و کتاب فریبا عادلخواه "مدرن بودن در ایران" را معرفی کنم. عادلخواه که انتروپولوژیست است، از مقوله "جوانمردی" استفاده می کند تا در مورد اقتصاد هدیه و نقش آن در ایجاد فضای عمومی بخصوص پس از پایان جنگ ایران و عراق صحبت کند. او ایجاد فضای عمومی --که در دید او مرتبط به شکل گرفتن جامعه مدنی در ایران بعد از جنگ است-- را کپی "غرب" نمی بیند و آن را به همان اخلاق جوانمردی، از میدان تره بار قبل از انقلاب گرفته تا فائژه هاشمی، ربط می دهد. بگذریم از اینکه با استفاده از این مقوله جوانمردی، عادلخواه ناخودآگاه بسیاری از فضاهایی که دوگانه عمومی و خصوصی را در هم می ریزند و در حیطه فضای عمومی مردانه نمی گنجد را نادیده می گیرد. شاید به همین دلیل است که فائزه رفسنجانی تنها مثال اخلاق جوانمردی یک زن در این کتاب است. راستش کتاب را فکر می کنم سه سال پیش خواندم و چون هنوز کتاب هایم در جعبه هستند، به آن دسترسی ندارم تا نقدی جامع تر از کتاب بدهم. به غیر از تصویری کلی از هدف کتاب، جزئیاتش به یادم نیست. با وجود نقدهای جسته گریخته ای که در زمان خواندن به کتاب عادلخواه داشتم، فکر می کنم کتابی است خواندنی و یک اتنوگرافی باارزش در مورد ایران بعد از سال 1989.


سیزده سپتامبر

Wednesday, September 13, 2006
جایی که هر روز یازده سپتامبر است ولی دنیا به عزا نمی نشیند. خب که چی؟ هیچی. همین که می بینی.





پروفایل شدن به عنوان تروریست

در یکی از پست های اخیرم در مورد دوستی که برای ویزیت پدر و مادرش به انگلیس رفته بود و مدت زیادی است منتظر اجازه ورود مجدد به امریکاست نوشته بودم. به پیشنهاد نیکی و به کمک صفورا (دوستی که در انگلیس گیر کرده) تصمیم داریم یک وبلاگ در مورد مواردی مشابه درست کنیم تا اطلاعات لازم را در دسترس افراد دیگری که در چنین موقعیتی به سر می برند قرار دهیم. طبق قوانین "ضد تروریسم" و "افزایش امنیت مرز" امریکا، افرادی که شهروند کشورهای "حامی تروریسم" هستند (که ایران هم جزو آنها قرار دارد)، صدور ویزا برای افراد متقاضی دارای مراحلی اضافه است. این افراد باید شخصاً مصاحبه شوند و پرونده شان بطور دقیق مطالعه شود. این موازین سبب شده که متقاضیانی که شهروند یکی از کشورهای لیست "تروریسم" هستند ماه ها منتظر "کلیرنس" شوند. برای بسیاری از دانشجویانی که به دلایل مختلف تابستان از امریکا خارج شده اند، چنین تعویقی موقعیت درسی شان را دچار مشکل کرده. برای افرادی که از فرزند و همسر و خانواده شان بدور افتاده اند چنین شرایطی از نظر روحی غیر قابل تحمل است. افرادی هم که در امریکا هستند و پرونده شان برای تغییر موقعیت زیر بررسی است ممکن است به همین دلیل دچار مشکل شوند. لطفاً اگر در چنین شرایطی هستید و یا کسی را می شناسید که در چنین شرایطی به سر می برد، با من و یا نیکی تماس بگیرید و اگر تمایل دارید، قصه تان را بفرستید تا در وبلاگی که در پروسه تهیه اش هستیم بگذاریم.

ممنون از شیرینک که در کامنتدونی اطلاعات مربوط به دفتر بین المللی ملاقات کنندگان را گذاشته بود. اگر دانشگاهی هستید و پرونده تان بیست روز بیش از مدت مقرر (60 روز) طول کشیده، یک فرم اینترنتی دارند که می توانید پر کنید که برایتان پیگیری کنند. البته این دفتر پرونده تان را جلو نمی اندازد، اما پیگیری می کند تا ببیند به چه دلیل پرونده تان طول کشیده.
منتظر ای میل هایتان هستیم تا هرچه زودتر وبلاگ را راه بیندازیم. راستی نیکی دامین دارد. اگر هوست هم پیدا کردیم وبلاگ مربوطه را از بلاگ اسپات به جایی دیگر منتقل می کنیم.
-----------
پ.ن.------ آدرس ای میل جدیدی را برای مکاتبه در این مورد تهیه کرده ایم که لطفاً به جای تماس با من و نیکی، در این مورد با این آدرس تماس بگیرید:
ممنون.


تظاهرات یک ساعت دیگر

دوستان خواننده اهل تورنتو. حتماً تا حالا خبر تظاهرات امروز جلوی تورنتو سان را شنیده اید. اما گفتم یک "پوش" لحظه آخر هم من بر نوشته های بر و بچه های تورنتو اضافه کنم و اگر یادتان رفته بود یادآوری کنم که هنوز یک ساعت وقت هست که بروید به نوشته تنفر آمیز مایکل کورن که معتقد است "ما" باید به ایران بمب هسته ای بزنیم اعتراض کنید. دست حق به همراهتون.


سیمینولوژی

Tuesday, September 12, 2006
من موسیقی جاز خیلی دوست دارم. بیلی هالیدی، نینا سیمون و الا فیتزجرالد از خوانندگان مورد علاقه ام هستند. دوستم صفورا امروز این سایت را برایم فرستاد. سیمین سماواتی که یک زن ایرانی-آلمانی است، خواننده باند موسیقی سیمینولوژی است. چهارمین آهنگ (بیابان) معرکه است. از سیمینولوژی لذت ببرید.


کوکاکولا در افغانستان

Monday, September 11, 2006
و بالاخره پس از 5 سال جنگ علیه تروریسم، از خودگذشتگی های بزرگمردان امریکا به ثمره رسید. مبارک است انشالله... حضور کوکاکولا، نشانه پیشرفت و تمدن را در جمهوری اسلامی افغانستان به همه دوستداران "راه زندگی ما" و دشمنان تروریسم تبریک و تهنیت می گویم.
مزه چری و قهوه را از نماینده طالبان کوچه تان طالب شوید. کوک... ایت داز اِی کانتری گوووووووووود!!!




لولیتا فولکلوریتا

چون فرصت نکردم برای مسابقه شعر عامیانه مانی چهار دیواری شعری بنویسم و از آنجایی که طبع شاعریم امروز گل کرد، فکر کردم بگذارمش اینجا که این همه خلاقیت (!!) را هدر ندهم! این شما و این شعر عامیانه من:

ما رو لولیتای ایرونی گفتن
دیگه نمرُم ولایت

اومدم امریکا کردم شکایت
دیگه نمرُم ولایت

آقای ولفوویتز کرده حمایت
دیگه نمرم ولایت

دیگه نمرم دیگه نمرم دیگه نمرم ولایت
دیگه نمرم دیگه نمرم دیگه نمرم ولایت


قربون اون کتاب پرفروشم
دیگه نمرُم ولایت

غلط کردن می گن وطن فروشم
دیگه نمرم ولایت

منو زورم کردن چادر بپوشم
دیگه نمرم ولایت

دیگه نمرم دیگه نمرم دیگه نمرم ولایت
دیگه نمرم دیگه نمرم دیگه نمرم ولایت

ماشین پیکان نیهَ ماشین رولز رویسه
دیگه نمرم ولایت

دوای درد ایران جیمز جویسه*
دیگه نمرم ولایت

زن ایرونی نداره این ُویسه**
دیگه نمرم ولایت

دیگه نمرم دیگه نمرم دیگه نمرم ولایت
دیگه نمرم دیگه نمرم دیگه نمرم ولایت

هرچی می شه می گن امریکا کرده
دیگه نمرم ولایت

مگه مستر بوش* ما رو آزاد نکرده؟
دیگه نمرم ولایت

هرکی گتسبی* نخونه نامرده
دیگه نمرم ولایت

دیگه نمرم دیگه نمرم دیگه نمرم ولایت
دیگه نمرم دیگه نمرم دیگه نمرم ولایت
دیگه نمرم دیگه نمرم دیگه نمرم ولایت


* جیمز جویس = James Joyce
وُیس = voice=صدا**
نداره این ویسه= این وُیس را ندارد.
*** گتسبی= The Great Gatsby--by Scott Fitzgerald
**** مستر بوش= "م" در مستر می تواند با فتحه و یا کسره خوانده شود!


چه روزهایی تاریخ می شوند؟

پس از 5 سال، یازده سپتامبر یک چیز را به ذهن می آورد: "ترور". اما اینکه چرا تاریخ یک واقعه با تکرار تصاویر و گفتمان های دوگانه مانیکین خوب و بد، به واژه هایی مثل "تروریسم" و "بنیادگرایی" معانی بخصوصی می دهد و آنها را به گروهی خاص متصل می کند و با به جوش آوردن حس ناسیونالیسم امریکایی به جنگ مشروعیت می دهد، جای تأمل دارد. اینکه چه روزهایی تاریخ می شوند و چه روزهایی آنقدر مهم نیستند که تاریخ شوند (حتی اگر همانقدر انسان در آن روز کشته شده باشند) هم جای تامل دارد. با وجود حس همدردی برای بازماندگان کشته شدگان دو ساختمان مرکزتجارت جهانی در نیویورک، به جای تکرار گفتمان های "تجاوز به بی گناهی" امریکا و دامن زدن بر گفتمان های "تراما"، چند مقاله از بین مقاله های خوب که از سال 2001 به بعد در مورد این واقعه نوشته شده را اینجا می گذارم. سری اول مقاله ها روی اینترنت پیدا می شود و برای همه قابل دسترسی است. سری دوم را اگر دسترسی به کتابخانه الکترونیکی دانشگاه دارید می توانید بخوانید.

این قسمت از نوشته الا شوهات، استاد دانشگاه نیویورک، از مقاله های سری دوم است و چون شاید برای همه قابل دسترسی نباشد، فکر کردم بد نیست این تکه اش را بگذارم اینجا.



The discourse of "loss of innocence" is also disturbing, for it elides a primal U.S. colonial legacy: to wit, the earlier home-based crimes committed against Native Americans, African Americans, and others. The idea that "we" have only now lost our innocence implies a privileged, dominant point [End Page 2] of view. African Americans, for example, have long been the victims of homegrown horror: slavery, lynching, and the terrorism of the Ku Klux Klan. Indeed, we need an expanded and more precise definition of terrorism, one that also includes state terrorism and vigilante terrorism. The idea of an only-now-lost innocence is rooted in deafness not only to the dynamics of U.S. history but also to the consequences of U.S. foreign policy in the world. Implicitly, a sense of innocence is premised on the privilege of not knowing what has been done in "our" name. It is one thing for citizens of an isolated island that exercises no power in the world to be ignorant of that world, but it is inexcusable for the citizens of a powerful nation-state whose weight and pressure are felt around the world to be ignorant of the very world being dominated. (In answer to the question "Why do they hate us?" the joke goes that they hate us because we don't even know why they hate us.) Narratives of innocence simply reproduce the very kind of thinking and acting that has caused widespread resentment of the United States and its unilateral and self-serving interventions around the world—resentment on which death cults like that of bin Laden can build and thrive.


-----------------


Transnational Feminist Practices Against War
A Statement by Paola Bacchetta, Tina Campt, Inderpal Grewal, Caren Kaplan, Minoo Moallem, and Jennifer Terry (October 2001)


THOUGHTS ABOUT AMERICA
ٍEdward Said
Al-Ahram, March 2002.

September 11 and Global Terrorism
A Dialogue with Jacques Derrida

Borradori, Giovanna. Philosophy in a Time of Terror: Dialogues with Jurgen Habermas and Jacques Derrida. 2003.

Academic Freedom Post-9/11

Beshara Doumani

Middle East Studies After September 11

(MESA Presidential Address) Joel Beinin, Professor of History. Stanford University. MESA President, 2002

-------------------------------------------

برای خواندن این سری باید به یک کتابخانه الکترونیکی عضویت داشته باشید:

Explanation and Exoneration, or What We Can Hear
Judith Butler

Social Text 20.3 (2002) 177-188

Nine One One--A Public Emergency?
Randy Martin
and Ella Shohat
Social Text 20.3 (2002) 1-8


Monster, Terrorist, Fag: The War on Terrorism and the Production of Docile Patriots
Jasbir K. Puar and Amit S. Rai
Social Text 20.3 (2002) 117-148








خودکشی موضعی و لینک و مینک

Sunday, September 10, 2006
این وبلاگ من بعضی وقت ها خود به خود یک چیزیش عوض می شود و تغییر مدل می دهد. چندی پیش هم انگار در بعضی از براوزرها به جای فارسی جیبریش نشان می داد که باید می رفتی "انکودینگ" را دستی به یو تی اف 8 تغییر می دادی تا خزعبلات اینجانب را بتوانی بخوانی. دوستی به نام ماندانا برایم ای میلی زد و گفت فلان جا برو این دو خط را که من می گویم اضافه کن چون وبلاگت این ایراد را دارد. من هم هرچه دنبال "فلان جا" گشتم کدش را در تمپلت پیدا نکردم که نکردم. چند نفر از دوستان دلسوز هم ای میل و کامنت فرستادند که کارکترست وبلاگت غلطه. اما چون نمی توانستم جای کد را پیدا کنم بی خیال ماجرا شدم تا اینکه جوجه اردک سفید در واشنگتن چپ و راست هر روز سرم غر زد که بابا این چه وضعشه، واسه وبلاگت کلاس بذار و درستش کن. اما باز هم کد مربوطه پیدا نشد و بازهم بی خیال شدم. دیروز زیتون هم که گوشزد کرد دیگر غیرتی شدم و رفتم کدی را که ماندانا خانم فرستاده بود را گذاشتم یک جایی اون وسط های تمپلت. از ماه منیر که به همین دلیل مشکل خواندن وبلاگم را داشت ولی چون نجیب است صدایش در نمی آمد و به جای غر زدن خودش را راحت کرده بود و نمی خواند، پرسیدم درست شده یا نه که گفت "بالاخره دست چلاق تو به دردی خورد و یک چیزی را درست کرد." امیدوارم درست بگوید و مشکل برطرف شده باشد. اگر نشده بگویید که فکر چاره کنم.
دوستی هم با کمال لطف برایم ای میل کرده و گفته که عکس شهرفرنگی سردر و این تکمه های بغل نوشته های قبلی هم چون در فلیکر هستند، به دلیل فیلتر بودن فلیکر دیده نمی شوند. عکسی هم از طوری که وبلاگم در ایران دیده می شود برایم فرستاده که دیدم عجب فاجعه ایست! جای شکرش باقی است که ملت هنوز از ایران می خوانند این وبلاگ بدقیافه را! سعی کردم عکس ها را در یاهو بگذارم که یاهو لینک مستقیم به عکس نمی دهد، یا شاید من نمی توانم عکس را روی یاهو با یک آدرس بدون دنگ و فنگ ببینم. بی سوادی اچ تی ام ال هم بد دردی است ها! پیشنهادی برای گذاشتن عکس روی یک سایت فیلتر نشده دارید؟ آدرس عکس در یاهو آخرش به دلیلی که من نمی دانم به جی پگ ختم نمی شود و کلی کوچه اول در دوم دارد که وقتی در تمپلت می گذارم درست کار نمی کند.
ممنون از همه دوستان دلسوز، بخصوص ماندانای عزیز.
----------------------
دو سه روز پیش که چاقو در دستم فرو رفته بود و رفتم اطاق اورژانس، حقاً نسبت به مواقع دیگر خیلی سریع و در عرض یک ساعت و خرده ای کارم تمام شد. اما راستش دکتری که آمد انگار با زور کار می کرد و خیلی هم می خواست این را به مریضش بفماند. وقتی دست من را دید پرسید چه شده که ماجرا را گفتم. به او گفتم که حفره خالی توی دستم چیزی بود که من را ترسانده و گفتم انگار چاقو در کانالی چیزی فرو رفته باشد، چون آن زیر یک سوراخ خالی هست! دکتر مربوطه با لبخندی تمسخرآمیز گفت که "در دست کانال وجود ندارد و هر جای دیگر بدنت هم چاقو می رفت یک سوراخ این شکلی بوجود می آورد." بعد هم به من درس انگلیسی داد که کانال یعنی مکانی خالی که از آن آب می گذرد! با احساس خنگی شدید به او گفتم "جدی؟ من فکر کردم دست هم کانال دارد که اعصاب از آن می گذرند، پس درس های فیزیولوژی ام پاک یادم رفته انگار!" او هم با همان لحن تمسخر آمیز تاکید کرد که کانال در دست آدمی وجود ندارد. بعد هم که نمی توانست محل فرو کردن سرنگ بی حسی را پیدا کند، بعد از اینکه پرستار بهش یک پیشنهاد داد، او چیزی زیر لب گفت که من فقط "محمد"ش را شنیدم و نفهمیدم چه گفت. پرسیدم "بله؟" گفت: "هیچی... فراموش کن!" وقتی با محلول سالین دستم را شست وآماده بخیه کرد، به ساعت نگاه کرد و به پرستار گفت، ساعت پنج است و من یک دقیقه پس از ساعت پنج کار نمی کنم! بعد تا دید دکتر شیفت بعدی از راهرو رد شد از او خواست که او کارش را تمام کند و بدون خداحافظی پاشد و رفت بیرون! خلاصه دست بنده که دکتر اولی شست همینطور یک بیست دقیقه ای منتظر ماند تا دکتر دومی حاضر شود و بیاید بخیه بزند. دکتر دومی که از ماجرا خبر نداشت و نمی دانست دکتر اول چقدر با رفتار عاقل اندر سفیه و جوک بی مزه اش در مورد محمد روی کنایه آمیز من را بالا آورده، بدبخت بی خبر از همه جا پرسید، "چرا خودت را چاقو زدی؟" گفتم: "آخه خیال خودکشی داشتم!" گفت: "جای بدی را برای چاقو زدن انتخاب کردی!" من هم گفتم" "آخر فکر می کردم قلبم در کف دست چپم است." بعد با لحنی جدی از او پرسیدم "مگر نیست؟" دکتر بیچاره که برعکس اولی آدم خوب و مهربانی به نظر می رسید، نمی دانست جدی می گویم یا نه. با تعجب نگاهی کرد و گفت "نه". پس از اینکه آمدم خانه و اثر دوا و شنگولی ام که برطرف شد، از روی کنجکاوی رفتم کتاب آناتومی نگاه کردم و دیدم در دست هم یک کانال هست و کانال فقط برای آبیاری مزارع نیست! اما خب کانال دست، پایین کف دست است و دست من بالای کف، نزدیک "فضای وب" زخمی شده. تازه اگر کانالی هم وجود نداشت، آن لحن تمسخرآمیز دکتر اصلاً مناسب نبود. کاش بعضی از این دکترها با مریض ها مثل آدم رفتار می کردند و کارشان را که بهبود حال مریض است را با علاقه و نه از سر زور انجام می دادند. روبات نیست آدم که سر ساعت پنج از کار بایستد!
-----------------------
بن لادن دوباره آمده به بازار انگار. نمی دانم چرا نزدیک به انتخابات می شود این بن لادن ویدئوهایش پیدا می شوند!
-----------------------
خدا را شکر انگار دارد فرجی حاصل می شود. به قول اینور آبی ها حالا جینکزش نکنیم!
-----------------------
----------------------


قشقایی

Saturday, September 09, 2006
انگار برای فروش ماشین و باقی اجناس، گذاشتن اسم های "اگزاتیک" مد شده. حالا نیسان اسم ماشین جدیدش را گذاشته نیسان قشقایی! البته این گزارش می گوید که این اسم "عجیب" هنوز به عجیبی اسم میتسوبیشی میراژ اکس وای زی وای اکس نیست! خدا را شکر. چند سال پیش وقتی خیابان ولنسیای سانفرانسیسکو محله پلکیدن پولدارهای یاپی که برای بار رفتن چند سالی است راهی ولنسیا می شوند نشده بود، یک سوشی فروشی که اسمش هست "وی بی سوشی" آنجا باز شد. وی بی سوشی همیشه وی بی سوشی نبود، می خواست اسمش را مک سوشی بگذارد که مک دونالد گفت اسم "مک" را خریده و اجازه نداد که این بدبخت ها اسم رستوران شان را مک سوشی بگذارند. صاحب های رستوران هم از مشتریان آن محل خواستند که اسم پیشنهاد کنند. یکی گفته بد اسمش را بگذارند "سو سومی سوشی!" (یعنی سوشی ِ خب برو من را سو کن!) اما آخرش "وی بی سوشی" را انتخاب کردند. خلاصه فکر کنم اگر قشقایی های ایران هم روی اسمشان حق مالکیت گذاشته بودند این نیسان حتماً باید کلی پول می داد که از اسمشان استفاده کند! یا شاید نفری یک نیسان قشقایی به ایل قشقایی می دادند. دیدید جهانی شدن یکطرفه نیست و مکدونالدیزه شدن نیست؟ رد و بدل کردنی است بسیار عادلانه (!!) که در آن اسم و فرهنگ و سرمایه بطور دموکراتیک و همه سویه رد و بدل می شوند! در ضمن دنبال قشقایی در امریکا نگردید، برای اروپا ساخته اند! آهنگ قشقایی پیدا نکردم بگذارم برای آمبیانس... کسی آهنگ لالایی را دارد؟


غربت

Friday, September 08, 2006
یکی از دوستان وبلاگ خوان که اولین نفری بود که به محض ورودم به واشنگتن دی سی برایم ای میل کرد و خوش آمد گفت و با مهمان نوازی دعوتم کرد تا به خانه ساده و زیبایش بروم را یادتان هست؟ آن زن نازنین با خوشرویی و خردورزی اش اولین کسی بود که شهرغریب واشنگتن را با دوستی اش برایم آشنا کرد . بگذریم... این دوست ما چندی پیش برای دیدن پدر و مادرش به انگلیس رفت. او در دانشگاه مری لند در مقطع دکتری دانشجوی پژوهش های زنان است و قرار بود پس از 3 هفته برگردد سر خانه و زندگی اش در واشنگتن، پیش همسر و دو فرزندش. او که در ایران در دانشگاه تدریس می کرده، نه متعلق به گروه سیاسی ای است و نه کار خطایی از او سر زده. اما از موقعی که رفته حدود 3 ماهی می گذرد و امریکا هنوز به او اجازه ورود دوباره نمی دهد! باید این پاییز یک کلاس درس می داد (چون تجربه تدریس دارد و از بقیه همدوره ای هایش جلوتر است، به جای کمک استاد بودن، به او قرار بود کلاس خودش را بدهند که درس بدهد). با این وضع هم از درسش عقب افتاده و هم از کار و زندگی اش. پسرش قرار است این پاییز وارد دانشگاه در یک شهر دیگر شود و او نیست که در نقل مکان پسرش کمک کند. در کل زندگی یک خانواده به خاطر قوانین جدید احمقانه مهاجرت و به نام "امنیت" به هم پاشیده.

نمی دانم کسان دیگری هستند که در این وضعیت قرار دارند یا نه. نمی دانم چه کار می شود کرد. اگر کسان دیگری را می شناسید که از ورودشان به امریکا جلوگیری شده، شاید بد نباشد حد اقل یک لیست اینترنتی راه بیندازیم برای این دوستان که مثل این دوست من میان زمین و هوا مانده اند. راستش خودش می گفت شاید تشکیل یک "ساپورت گروپ" بد نباشد.

غربت فقط این نیست که از "وطن" دور افتاده باشی و نتوانی برگردی. اینکه لحظه به لحظه منتظر باشی که برگردی سر خانه و زندگی ات و اجازه ورود به جایی که برایت "خانه" است را نداشته باشی هم غربت است. خانه هم فقط "وطن" نیست. خانه برای خیلی از ماها بیشتر از یک جاست. متعدد است. نهال نفیسی، یکی از دوستانی که در دانشگاه رایس انتروپولوژی می خواند، یک بار گفت که در "سلف اگزایل" به سر می برد. یعنی دلیل اینکه نمی تواند برگردد ایران این نیست که ایران برایش مکان خطر است، یا راهش نمی دهند. دلیلش این است که با قوانین مهاجرت امریکا، اگر با ویزای دانشجویی اش خارج شود و به ایران برود، احتمال این زیاد است که نتواند به امریکا برگردد تا به درسش ادامه دهد. پس غربت او غربتی است که خودش به خودش تحمیل کرده. البته من فکر می کنم اینکه نهال و این دوست که دارند درس شان را می خوانند، بخواهند برای ملاقات خانواده از امریکا خارج شوند، خواسته عجیب غریبی نیست. این قوانین ناعادلانه مهاجرت است که عده ای را "مجرم" می کند و حق رفت و آمد را از آنها سلب می کند. این غربت را اینبار نه "وطن" بلکه "کشور میزبان" بر آنها تحمیل کرده. یکی نمی تواند برود عزیزانش را ببیند چون آنجا که "وطن" است، برایش نا امن است، دیگری نمی تواند برود چون خانه اش (مکان زندگی اش در مهاجرت) او را عامل اختلال در امنیت می داند....
بگذریم... برای دوست من کاری می شود کرد؟ وکلای عزیز؟
----------------------------------

انگار این یکی دو روزه بدشانسی دامن من را گرفته. نشسته بودم و لپ تاپ روی زانو داشتم کار می کردم که پنجره پشتم که رو به بیرون باز می شود با بادی خفیف تا ته باز شد و نمی دانم چطور شد، ولی شیشه اش شترق شکست و ریخت توی حیاط! همسایه ام داشت با دوستش بیرون صحبت می کرد که با دهان باز نگاهی کرد و گفت: "این چطوری اتفاق افتاد؟!" من هم شوکه تر از او، به شیشه شکسته نگاه کردم ونزدیک بود از عصبانیت بزنم زیر گریه! زنگ زدم به این جاهایی که شیشه عوض می کنند، سایز شیشه را پرسیدند (زیاد هم گنده نیست، چون قسمت پایینی قاب پنجره است که شکسته). اندازه گرفتم و گفتم. گفت 100 دلار! زنگ زدم به جاهای دیگر و قیمت تخمینی شان بهتر که نبود هیچ، بالاتر از جای قبلی بود. خلاصه به من از 100 تا 180 دلار تخمین دادند! من هم به "م" زنگ زدم که شیشه خانه ات شکسته چکار کنم؟ گفت برو شیشه بخر خودت بینداز! گفتم بابا من با این دست چلاق شیشه نمی توانم بیندازم. خلاصه گفت که صبر کنم تا خودش از سفر برگردد و شیشه که بیشتر از 20 دلار نمی شود بخرد و بیندازد. رفتم پال را صدا کردم که بیاید کمکم کند، چون با این دست نمی توانم کاری بکنم و باز کردن انگشتانم بخیه ها را می کشد و درد می آورد. کلی خندید و گفت که " آها!!این کار یک مرد است!" خنده اش هم به این دلیل بود که خودش مردی است ریزه پیزه و گی که کارش نقد رقص است و خودش هم رقصنده است و کارهای اینطوری به او نمی آید (از ترس آیدا ترکه تورنتو نمی تونم بگویم "رقاص" است!). ولی راستش با این ظرافتش کلی "هندی من" است! خلاصه، فعلاً یک پتو را با میخ و این حرف ها چسبانده ایم به شیشه که هم جلوی باد را بگیرد و هم شیشه بیشتر نشکند و تو نریزد.

این هم از بدشانسی امروز. تا سه نشه بازی نشه... نمی دانم سومی اش چه خواهد بود. امیدوارم این نباشد که ماهی ای که دیروز بالاخره با دادن تلفات جدا شد ولی فرصت نشد دیروزدرست کنم، سپید را مریض نکرده باشد. دیروز وسط هیر و بیری و خون و خونریزی، ماهی را گذاشتم توی فریزر. امروز قسمت جدا شده را در مایکروفردرست کردم و دادم سپید بخورد. سپید هم نامردی نکرد و مثل ماهی قرمز که نمی داند کی سیر می شود و آنقدر می خورد تا بترکد، یک بند همه را خورد. از ظهر به اینور بداخلاق کز کرده یک گوشه و مرتب با کوچکترین صدایی از بیرون می رود قایم می شود. خدا کند دلدرد نداشته باشد که با این دست چلاق، مریض داری نمی توانم بکنم.


----------------

درس های لبنان--- نوشته اخیر حمید دباشی در هفته نامه الاهرام را بخوانید.



ماهی... کوفت ماهی!

Thursday, September 07, 2006
دروغ چرا... من از ماهی بدم می آید. یعنی بوی ماهی اذیتم می کند. حالا چون می گویند اومگا 3 و اسیدهای چربی دار ماهی برای حافظه خوب است و باید هفته ای دوبار بخورید و من هم با گذشت سن حافظه ام به کل دارد از دست می رود، امروز پس از مدت ها تصمیم گرفتم ماهی بخورم. این تریدر جو یک نوع ماهی سلمن قلابی دارد که شبیه همبرگر گرد درستش می کنند و یخ زده است و احتمالاً چون خیلی قلابی است، بو هم نمی دهد. البته روی بسته نوشته که ماهی ها را از آبهای آلاسکا گرفته اند، اما خداییش خیلی قلابی به نظر می آید! خلاصه امروز یکی از این گردالو ها را از بسته اش که یخ زده و برگرهای ماهی اش به هم چسبیده بودند در آوردم و تفت دادم. جایتان خالی لوبیای سبز مدل دراز (بهش می گن فرانسوی حالا نمی دونم مال کجاست) را هم با سرکه پرتقال و سیر وکنجد تفت دادم و کنارش گذاشتم و داشتم می خوردم که این دختر سیاه سوخته و کپلم که باید برای ناراحتی کلیه اش غذای رژیمی مخصوص گربه بخورد آمد نشست زیر پام و با چشمهای معصومش زل زد به من و یک میوی معصومانه هم کرد. من هم که دیدم ماهی اینطوری از گلویم پایین نمی رود هی ذره ذره بهش دادم بخورد و این طفل معصوم هم که مدت هاست فقط غذای رژیمی می خورد، تند و تند می خورد و دوباره بالا را نگاه می کرد. خلاصه دیدم نه من سیر شدم و نه سپید. پاشدم دوباره بسته ماهی را درآوردم و خواستم که با چاقو یکی دیگر جدا کنم که در یک لحظه سریع، چاقواز وسط ماهی سمج که قبلاً راه نمی داد گذشت و از کف دست من هم گذشت و از آنطرف آمد بیرون. چاقو را درآوردم که خون فواره کرد و سپید ترسید و دوید بیرون. من هم فوری دستم را گرفتم زیر آب سرد و رویش دستمال گذاشتم و فشار دادم. دستمال فوری قرمز شد. چندبار این کار را کردم تا آخر نگاه کردم دیدم یک سوراخ گنده بین انگشت سبابه و بغلی اش ایجاد شده. قبلش آنقدر درد نمی کرد، اما تا صحنه را دیدم از ترس نزدیک بود پس بیفتم. "م" هم مسافرت است و نمی دانستم به که خبر دهم. رفتم همسایه ام پال را خبر کنم که او هم نبود. دوستم ستاره هم امروز رفت سفر و خلاصه دیدم کسی به جز خودم نیست که به دادم برسد. پریدم توی ماشین و با دست بالای سر تا بیمارستان آلتا بیتس برکلی راندم و دویدم اطاق اورژانس. دستم یخ زده بود و می ترسیدم عصبش پاره شده باشد. خوشبختانه به خیر گذشت. چاقو از بغل عصب و تندون رد شده بود و شانس آوردم که چیز مهمی پاره نشده. خلاصه دستم را شستند و 4 تا بخیه در عرض سه سوت زدند و یکساعتی در بیمارستان بودم و بعدش آمدم خانه. خوشبختانه دست چپم است که شهید شده و هنوزمی توانم کار کنم. فعلاً هم که اثر بی حس کننده هست و از درد خبری نیست. 10 روز دیگر هم بخیه ها را در می آورند . خلاصه گور بابای حافظه. من دیگر ماهی بخور نیستم! سپید هم همین غذای رژیمی اش را بخورد و دیگر از این هوس ها نکند. گفته بودند که اگر ماهی بخوری حافظه ات تقویت می شود، نگفته بودند که دست و پا چلفتی می شوی!.


در مدح یک دوست

بچه که بودم یک فیلمی بود که قهرمانانش چند بچه در جنوب ایران بودند. یکی از بچه ها که چاق بود، "امیرو" نام داشت و بچه های دیگر او را مسخره می کردند و او را "امیرو خر تپل ما" خطاب می کردند. برای من عادی شده بود که بچه های تپل باید حتماً به دیگران سواری بدهند و "امیرو خر تپل ما" گفتن به بچه های چاق چیز غیر عادی ای نبود و فکر می کردم هر کس که چاق است خب حتماً کودن هم هست. فکر می کنم این طرز تفکر هنوز برای خیلی از ماها باقی مانده و با وجود ادعاهای روشنفکری، خیلی ها معیارشان قضاوت کردن در مورد افراد بر اساس وزن آنهاست، بخصوص اگر طرف مورد قضاوت واقع شده زن باشد. این رفتار را در وبلاگستان هم کم نمی بینیم.

راستش چیزی که من را ناراحت می کند، این است که کسانی که با تمام ادعایشان، معیارهای زیبایی شان مدل های انورکسیک هالییود است، در وبلاگ خودشان و یا با کمال بی نزاکتی، در کامنت های یکی از وبلاگ نویسان خوب، یا به دلیل چاق بودنش به او فحش زمین و زمان را می دهند، یا چاق را به معنای فحش به کار می برند. برای من این حرکت این افراد نادانی و ظاهربینی و سطحی بودنشان را می رساند. نمی دانم چرا معیارهای ساختگی هالیوود (که راستی فقط انگار شامل زن ها می شود!) اینقدر برایمان مهم شده اند که هر زنی از این معیارها دور شود در چشم ما "اخ" می شود! تا آن حد که وقتی در برابر عقایدش کم می آوریم، به مسخره کردن هیکل او می پردازیم. اگر در کامنت های وبلاگ ها دقت کرده باشید، جایی نمی بینید که خشونت لفظی تا این حد نسبت به بدن زن دیگری به صورت گرافیک و با چاق و خیکی خطاب کردنش اعمال شده باشد. راستش من بارها از نازلی خواسته ام که آن کامنت ها را پاک کند، اما خدای شفافیتش انگار اجازه نمی دهد.

این را نه از سر تملق می نویسم و نه برای اینکه عاشق چشم و ابروی نازلی هستم. راستش نازلی برای من حکم خواهر کوچکم را دارد. بگذریم که به من می گوید "ننه معنوی" و من هم خود به خود با قرار گرفتن در جایگاه سوژه ای مادر بودن، مثل مادرها سرش غر می زنم و بعضی وقت ها هم بدتر از مادربزرگ ها نصیحت هایی می کنم که خودم هم به آنها عمل نمی کنم! اما این را برای نازلی می نویسم چون از هر چه بگذریم، این وبلاگ وبلاگی است شخصی و شخص بنده در این مقطع زمانی می خواهم بر خلاف "تاف لاو" شیوه خودم، از یکی از دوستانم تعریف کنم. نه اینکه نازلی زبانم لال در حال موت باشد، اما گفتم به جای گفتن این چیزها بعد از مردن یک نفر بد نیست زمان زندگی اش هم بگوییم که به قول شاعر "سگی بگذار ما هم مردمانیم"

نازلی را از وبلاگش شناختم و وقتی به او گفتم که برای تحقیق راهی تورنتو هستم، نه تنها برایم خانه پیدا کرد، اما تا وقتی که خانه مربوطه حاضر شود، برای دو هفته من را در خانه خودش تحمل کرد، با همه بداخلاقی هایم و غر زدن هایم در مورد مطالعاتش روی سوسک های آن ساختمان. مهمان نوازی نازلی برای من که مدت ها بود ایرانی بازی ندیده بودم تعجب آور بود. نه تنها به زور اطاق خواب آپارتمان یک خوابه دانشجویی اش را در اختیار من گذاشت و خودش روی تشک بادی روی زمین اطاق پذیرایی می خوابید، بلکه باید جوابگوی فرح خانم، مادر مهمان نواز تر از خودش هم می بود که با تلفن از راه دور سرش غر می زد که چرا به مهمانت نمی رسی! راستش با اینکه تحمل سوسک را نداشتم و مدت ها بود با هم خانه زندگی نکرده بودم، آن ده دوازده روز با نازلی حسابی خوش گذشت. آنموقع نازلی بدجور به چت اینترنتی معتاد بود و حاضر بود کامپیوتر عزیزیش که با آن به خواب می رفت و بیدار می شد را برای من کنار بگذارد و به جای چت کردن با خیل وبلاگ نویسان در اقصی نقاط جهان، با من معاشرت کند (که به دلیل تفاوت سنی 10 ساله، بیچاره حوصله اش سر می رفت اما صدایش در نمی آمد!)

این ها را گفتم که نمونه ای از مرام نازلی را نشان دهم. با اینکه سر خیلی چیزها دعوایمان می شد (مثل شفافیت زیاده از حد نازلی در مورد من به کسانی که نمی شناختمشان)، نازلی همیشه کوتاه می آمد و با اینکه ژست "بچه پررویی" می گرفت، اصلاً بچه پرو بازی در نمی آورد. این کوتاه آمدن نازلی را در مقابله با دیگر دوستانش هم می دیدم. سر و صدایش زیاد است، اما دست آخر آدمی است با ملاحظه، متین (نه به معنای "خانم"!)، مهمان نواز و بی شیله پیله با دلی پاک. خالی بند شاید باشد، اما دروغگو نیست. شاید هم بخواهد خودش را خیلی خشن و "بد اس" نشان دهد، اما آخر کار آدمی مهربان تر از او پیدا نمی کنی.


بگذریم، نمی دانم معیارهای زیبایی بقیه چه هستند، اما برای من زیبایی تنها ظاهری نیست و چیزی که صورت را زیبا می کند سیرت افراد است. در دید من نازلی زن ساده و بی غل و غشی است که سیرتی زیبا دارد. "م" که برای ویزیت به تورنتو آمده بود بعد از دیدن دوستان من در تورنتو، به من گفت که نازلی از همه آنها با نمک تر است و چشم و ابرویش از بقیه "نازتر" و قشنگ تر است. این را می نویسم چون "م" هیچکدام از دوستان من را از قبل نمی شناخت و بر اساس معیارهای ظاهری (که باید اقرار کنم کم هم هالیوود پسند نیست!) چنین حرفی را می زد. خلاصه که چاق یا لاغر بودن یکی دلیل بر زشتی و زیبایی اش نیست. نازلی حتی در رویارویی با دوستی که به عادت ایران چپ و راست به او "خیکی" می گفت (این تاف لاو ایرانی ما را کشته!) در برابر همه از زیبایی آن دوست و دوستان دیگرش تعریف می کرد و "کمپلمان" به بقیه می داد. جمله "این خیلی خوشگله هااااا. نه؟" را از نازلی در مورد همه دوستانش شنیده ام که بگوید.

این ها را برای چه می گویم و به شما چه ربطی دارد؟ ربطش زیاد است. چون این ماجرا محدود به نازلی نمی شود. نمی دانم شاید تأثیر این ماهواره ها باشد که خیلی از جوانانی که از ایران می آیند و می بینمشان بدجور ذهنشان با لاغری مشغول است. شاید دیدن "الگو" های هالییوودی به جوانان ایران می گوید که همه مثل چوب قلیون باید لاغر باشند. مشکل انورکسیا و بولمیا در امریکا مشکل بزرگی است. کاش به جای کپی بدون قید و شرط کمی از ظاهر بینی کم کنیم. نمی گویم چاقی زیاد خوب است. اما تا وقتی که آدم سالم است و وزن و سایزش به سلامتی اش لطمه نمی زند، به چه کسی ربط دارد که او چه اندازه ایست؟ در ضمن چرا آقایانی که خودشان اضافه وزن دارند این را بر خود عیب نمی بینند، اما بر یک زن عیب می بینند؟ نازلی با نوشته هایش ثابت کرده که چیزهایی را می نویسد که خیلی های دیگر جرأت نوشتنش را ندارند. کاری ندارم که با نوشته های نازلی و طرز فکر او مخالف هستید یا موافق، حقیقت امر این است که زنی در وبلاگستان چیزهایی را می نویسد که نوشتنش هزینه های زیادی برایش داشته و دارد، ولی خب می نویسد و نویسنده خوبی هم هست. مخالفش هستید؟ با منطق با او مواجه شوید و بدون فحش مادر و خواهر و بدون حواله کردن اعضای مردانگی تان به هفت سوراخ بدن چاقش. ببینم چند "مرده" حلاجید؟


------
برای کسانی که می گویند من "رفیق بازی" کرده ام و این را نوشته ام: درست می گویند. معنای رفاقت برای من این است که وقتی کسی را تا حدی انسان می بینم که او را شایسته رفاقت می دانم، وقتی که او را به حق می بینم از او حمایت می کنم و وقتی با او مخالفم، مخالفتم را با صراحت به او می گویم. امیدوارم دنیا به جایی نرسد که برای آبجکتیو نشان دادن خودمان آنقدر سرد شویم که دوستی ها را هم فدای ادعاهای "مدرن" بودن و "عقلانی" بودنمان بکنیم. البته کسانی که چنین ادعاهای عقلانی بودن و بی طرف بودن را دارند معمولاً بیش از کسان دیگر در بویزکلاب های خود به هم نان قرض می دهند و مشغول رانت خواری هستند.


گلایه از ژست های مردانگی

Wednesday, September 06, 2006
این را نمی خواستم بنویسم، اما دیگر تاب سکوت ندارم. در چند روز اخیر از خروس بازی در آوردن های برخی از وبلاگ نویسان محترم حالم بد می شود. اسمی از کسی نمی آورم که مسئله شخصی نشود. اما اگر این را می خوانید و به خود گرفته اید حتماً چیزی هست، پس درست فهمیده اید. در یکی دو پست پیش از این نوشتم که چگونه ابطحی و یا کسانی که در رسانه های مختلف از نامه توهین آمیز فاطمه رجبی حرصشان درآمده، او را هیچ کاره می دانند و عصبانیتشان را خطاب به "مرد او" یعنی سخنگوی احمدی نژاد می نویسند و الهام را پشت سر گفته های یک "ناقص العقل" می دانند. حتی در یکی از سایت ها دیدم که خواننده ای کامنتی گذاشته که خانم شما برو خانه داری و بچه داری ات را بکن! این فقط یکی از نمونه هایی است که در این چند روز گذشته دیده ام که عاملیت زنی که عقیده اش را گفته، به کل نادیده گرفته می شود. به درستی و غلطی عقیده او کاری ندارم، حرفم سر نادیده گرفتن عاملیت زنان است.

نمونه دیگر آن فحاشی های یک وبلاگ نویس است نسبت به زنی که تهدید کرده که پته این وبلاگ نویس مدعی درستکاری امر به معروف و نهی از منکر کن را روی آب خواهد ریخت. از آنسو هم شریک زندگی این زن، رگ غیرتش نسبت به فحاشی های مرد وبلاگ نویس اول بالا زده و در مقابله به مثل، شروع کرده برای زن آن یکی دلسوزی کردن و فحش هایش را نسبت به مرد فحاش اول به واسطه زن او نوشتن (انگار که بخواهد برای
دفاع از"ناموس" خودش، "ناموس" دیگری را وسط بکشد.) این باعث بیشتر غیرتی شدن اولی شده و بیشتر فحاشی کرده و نوشته که تازه فهمیده که چه کسی پشت سر تهدید افشاگری زن وبلاگ نویس بوده. با توهین متقابل به مرد دوم، همه چیز را زیر سر او (شریک زندگی زن وبلاگ نویس) می داند، انگار که زن "ناقص العقل" خودش بدون همسرش قدرت فکر کردن ندارد..... خلاصه در بین دعوای این خروس ها، حرف زن گم می شود و انگار که عاملیتی نداشته باشد، دعوا می شود دعوای مردانگی. (راستش همسر زن وبلاگ نویس را که به غیرت آمده و در پستی رو به همسر وبلاگ نویس فحاش اول، برای او "دلسوزی" کرده را می شناسم و اتفاقاً خیلی هم دوستش دارم، اما این کارش هرچند از سر عشق به همسرش بوده باشد، یک جایی تبدیل شده به دفاع از مردانگی خود او و دیگر در مورد همسرش نیست.)

از آنسو هم قصه زندگی زنی که همسرش ادعای روشنفکری و مردانگی دارد ولی مرام ندارد، می شود پیراهن عثمان برای مردان غیوری که بدون اینکه هیچ غلطی برای این زن کرده باشند خود را ناجیان افسانه ای او جلوه می دهند و برای اینکه یا به نوایی برسند، یا خود را خیلی مهم و "مرد" نشان دهند، یا عقده های شخصی شان نسبت به شوهر او را خالی کنند، قصه او را یک کلاغ چهل کلاغ می کنند و همه جا جار می زنند و ادعای دفاع از حقوق او را می کنند. بدون اینکه حتی یکبار این زن را دیده باشند و یا حتی اگر هم بشناسندش، بدون اینکه در این اوضاع و احوال یک بار پرسیده باشند "چطوری؟"، خود را ناجیان او جلوه می دهند. انگار که او منتظر است که مردی "مردانگی" کند و حق او را برایش بگیرد! اصلاً برایشان مهم نیست در سر این زن چه می گذرد، این زن در چه وضعی به سر می برد، یا این زن چه می خواهد. فقط می خواهند برای رسیدن به اهداف شخصی شان از قصه او (سو) استفاده کنند. به قول این زن، "بابا کسی شما را وکیل من نکرده. خودم هم زبان دارم، هم دو تا پا که اگر وکیل و سخنگو خواستم پاشوم بروم وکیل بگیرم. شما نگران مشکلات خودتان باشید. اگر کسی کمک خواست شما را خبر می کند!" عجب ها! مردیم از دست این ناجیان و محافظان حقوق بشر که در این وسط خود بشر را بشر حساب نمی کنند و برای قدرت ورزی های خودشان زندگی مردم را تباه می کنند. آقا سوژه غیبت های عمومردکی می خواهید، بروید در مورد پسر و برادر خودتان حرف بزنید. این "زن های "ناقص العقل" بی عاملیت "زبان بسته" را به حال خودشان بگذارید! کسانی را که حسن نیت دارند و سعی دارند راستی راستی با آگاهی خود این زن، با او همراهی کنند را نمی گویم. آنهایی که این کار را می کنند خودشان می دانند چه کسانی هستند.
--------------------

برای حفظ هویت افراد لطفاً از کسی در کامنت هایتان نام نبرید و یا سعی نکنید حدس بزنید از چه کسی گلایه دارم. با احترام، کامنت هایی که از کسی نام ببرند چاپ نخواهند شد.


کلثوم ننه و رادیو زمانه

جالب است که مهدی جامی که ادبیات "کلثوم ننه ای" را به عنوان ناسزا حواله یکی از زنان وبلاگستان کرده بود، نسخه کاملی از این جزوه را از سایت رضا قاسمی برداشته و در رادیو زمانه گذاشته (البته شاید هم او نگذاشته و کس دیگری گذاشته). هر که گذاشته، دمش گرم. بخشی از جزوه کلثوم ننه برای من پر از خاطره است. بنده خدایی (از اهالی خواص "اوباش") چند سال پیش آن را برایم فرستاد با هل و دارچین لوله و نباتی به همراهش، غافل از اینکه باید انچوچک می فرستاد! بخش صیغه خواهرخواندگی این کتاب را، که گویند در باب "اوباش و زنان" است بخوانید و لذت ببرید. دروغ چرا، رادیو زمانه قسمت هایی دارد که حال آدم را بد می کند و این سوال را به ذهن می آورد که این پارلمان هلند اینطوری می خواهد به ما درس "تمرین دموکراسی" بدهد؟ با ادبیات زن ستیز؟ اما از حق که نگذریم برخی از قسمت هایش بد نیست... یعنی خیلی هم خوب است (مثل همین لینک های با ارزش). البته راستش نمی دانم که آیا این قسمت های خوب، نان دوطرف ساندویچ هستند که در شیوه کلاسیک پروپاگاندا "گوشت" و یا پیام اصلی پروپاگاندا در آن پیچیده می شود یا نه. امیدوارم چنین نباشد. البته اگر هم باشد، عده زیادی دارند "نانش را می خورند" که خب بد نیست. به قول یکی از زنانی که در استانبول توسط یک کلیسای میسیونری انگلیسی در استانبول "ریکروت" شده بود و از روی ناچاری داشت تغییر دین می داد تا شاید دری به تخته ای بخورد و کلیسای انگلیسی برای او و همسر و دو دختر کوچکشان ویزا بگیرد، "خدا برکت! عیسی مسیح گناهانمان را ببخشد!" ما هم اگر گوشتی در میان دیدیم، قسمت نانش را مزه مزه می کنیم و گوشت حرامش را تف می کنیم بیرون!
بگذریم. بخش صیغه خواهرخواندگی کلثوم ننه در باب پانزدهم این جزوه و در اواخر فایل پی دی اف است.
-------------------------------
دوستی وبلاگ خوان در ای میلی پرسیده منظورم از ادبیات کلثوم ننه ای و "ناسزا" چیست. من فرض کرده بودم که همه بحث های گذشته را به یاد دارند. با پوزش، این لیست مطالبی است که در اول این پست به آن اشاره کرده ام:


قوانین ضد کارگران خارجی در ایران

مقاله خوب علی معظمی در مورد طرح پیشنهادی قوانین ضد کارگرهای خارجی در ایران را بخوانید. جالب است که مشابه این قوانین (جریمه کارفرمایی که کارگرخارجی "غیر مجاز" استخدام می کند) در امریکا هم وجود دارند و استدلال دولت امریکا هم مشابه چیزی است که علی معظمی در مورد ایران نوشته. آسمان همه جا یک رنگ است انگار. آنطرف از دیوار افغانی ها دیواری کوتاه تر پیدا نمی کند و اینطرف از مکزیکی ها. یکی نیست بگوید اگر به دلیل جنگ و شرایط فجیع اقتصادی و سیاسی محل تولد نبود، مگر مردم دیوانه اند که مهاجرت کنند و خود را در معرض تبعیض و خشونت های زینوفوبیک قرار دهند؟ جالب اینجاست که در امریکا همین "غیر مجاز" نگه داشتن مهاجران وسیله ایست برای تأمین نیروی کار ارزان. نیروی کاری که بالاجبار تن به انجام کارهایی می دهد با ریسک زیاد و حقوق زیر حقوق حد اقل. کارهایی که کمتر امریکایی ای تن به انجامش می دهد. بگذریم. از علی معظمی بخوانید:

حمله به كارگران خارجي و بيكار كردنشان كه به تخمين جهرمي در گفتگويش با تلويزيون ايران حدود يك ميليون و دويست هزار نفر هستند (او از اينها به عنوان كارگران غير مجاز نام برد) و در عمل بايد حدود دو ميليون نفر باشند، به اين قصد صورت مي‌گيرد كه با بيكار كردن آنها امكان اشتغال براي عده بيشتري از كارگران داخلي ايجاد شود. قصد قاعدتاً اين است كه شوك بيكاري‌اي كه اجراي قانون جديد كار ايجاد خواهد كرد، قدري تضعيف شود. اما اتفاقي كه خواهد افتاد رانده شدن افغانها به شرايط سختتر كار و البته بيكاري عده زيادي از آنها است كه همه اينها بازار كار را متلاطم‌تر خواهد كرد. در عمل به وجود آمدن فضاي جديد كار در مشاغلي سخت براي كارگراني كه با اجراي قانون جديد بيكار مي‌شوند، فقط قيمت نيروي كار را بيشتر مي‌شكند. اين موج بيكار كردن افغانها اتفاقاً كاملاً مي‌تواند برعكس عمل كند و با ايجاد كارهاي زير زميني بيشتر، دستمزدهاي پيشنهادي را براي كليت كارگراني كه بيكار مي‌شوند، اعم از ايراني و افغاني، و به دنبال كار جديد مي‌گردند پايين و پايين‌تر بياورد. اينجاست كه رفتن به‌دنبال راه حل‌هاي ارتجاعي مي‌تواند به ضرر همه باشد.


سول سیستا

Tuesday, September 05, 2006
دیروز به همراه سه تا از دوستان رفتیم فستیوال "آرت اند سول" (هنر و موسیقی سول) اوکلند. بلیتش بسیار ارزان ( 5 دلار) بود و همه به توافق رسیدیم که برخلاف فستیوال های اکثر شهرها، وضعیت توالت و حتی دستشویی منقول (پورتر پاتی) بسیار خوب و تمیز بود (دودودو دو دو دو اوکلند! باید اقرار کنم که اوکلند شهر مورد علاقه من است). چند خیابان مرکز شهر اوکلند را بسته بودند و چند سن برپا کرده بودند و در ساعات مختلف خوانندگان مختلف محلی و غیر محلی برنامه اجرا می کردند. ما که مشغول خوردن غذای ارزان چینی در محله چینی ها که در همان حوالی است بودیم، نیم ساعت مانده به کنسرت انجی ستون رسیدیم و با کمال خوش خیالی، سلانه سلانه به سمت سن راه افتادیم. تا به خودمان آمدیم دیدیم که در وسط جماعتی که سعی به جلو رفتن داشت گیر کرده ایم و نه راه پس داریم و نه راه پیش. درست مثل ساردین درون قوطی. البته موفعیت خوبی بود برای خوش و بش کردن با غریبه های بغل دستی که مثل سایر ساردین ها بی حرکت ایستاده بودند. آخرش با هزار زور از بین جمعیت مشتاق بیرون آمدیم و کمی از راه دور به صدای انجی ستون گوش دادیم و بدون اینکه چشممان به جمال رویش روشن شود راه افتادیم که به جای سول کمی قسمت آرت و هنرمان را جلا بدهیم. در قسمتی، یک گروه جاز بی نام و نشان داشت موسیقی می نواخت و یک زوج دوست داشتنی مسن داشتند برای خودشان بسیار ماهرانه می رقصیدند. از دیدن این پیر زن و پیر مرد دلزنده کلی کیف کردم وبا موبایلم عکسی گرفتم که هرکار می کنم به دلایلی نامعلوم با وجود اینکه سه بار آن را به خودم ای میل کرده ام، نمی آید که نمی آید. این شرکت تلفن موبایل ما هم دیگر شورش را درآورده. در طول سفرم از دی سی تا برکلی با اینکه قرار است سرویس تلفنم شامل همه جای امریکا بشود، فکر می کنم 70 درصد راه را سیگنال نداشت چون این شرکت تلفن خیلی جاها ماهواره ندارد. تمام ویوئوهایی را هم که گرفتم با اینکه به خودم ای میل کردم و بابت هر کدام 75 سنت هم گرفته اند، باز نمی شوند چون سایت ویدئوشان ایراد دارد انگار.
--------------------------------
این هم انجی ستون که صدای زیبایی دارد.

--------------------------------
این ویدیوی دبش را امروز در ایرانین دیدم. رامش و قاطبه و تماشاچیان بسیار باحال! افروی رامش را عشق است!


-----------------------------------
گویی فاطمه رجبی متنی توهین آمیز و پر از تهمت در مورد خاتمی نوشته. با اینکه با نوشته های رجبی مخالفم، اما واکنش هایی که نسبت به این زن دیده ام برایم جالبند. از او غالباً بدون نام بردن از خودش و بدون توجه به اینکه نوشته هایش به قبل از انتصاب همسرش به سخنگویی دفتر دولت کنونی بر می گردد، به عنوان "همسر آقای الهام" یاد می شود. برای مثال این نوشته ابطحی در شرق برایم جالب است. لحن ابطحی طوری است که آدم فکر می کند او از آقای الهام انتظار دارد که ضعیفه را سر جایش بنشاند: "... اگر قرار باشد رئیس جمهوری كه با اكثریت بی سابقه انتخاب شد و همواره به رغم گلایه هایی كه وجود داشته در ذهن مردم محترم بوده است، چنین مورد هتاكی همسر سخنگوی دولت فعلی قرار گیرد، طبیعی است كه جایگاه رئیس جمهوری كه با رای كمتر و در مرحله دوم به قدرت رسیده در ذهن مردم چگونه خواهد بود. اگر روزی كه همسر آقای الهام كتاب معجزه هزاره سوم را در فضیلت احمدی نژاد می نوشت، بنا به كلام مولا، خاك بر دهان متملقان می پاشیدند، امروز همه دستاوردهای ۲۷ساله انقلاب توسط فرد ناشناسی كه همسر آقای آدم شناخته شده دولت فعلی است زیر سئوال نمی رفت"
از انصاف نگذریم، ابطحی گفته که چاپ شدن نامه رجبی مرتبط به نزدیکی اش به دولت کنونی است و به همین دلیل او این مطلب را در اعتراض به نامه رجبی نوشته. اما این گفته اتفاقاً بیشتر چنین چیزی را می رساند که انگار ابطحی دارد دعوایش را (بین دو مرد!)) با الهام می کند و نه با رجبی. گویی این نوشته رجبی بهانه ای شده برای دق دلی خالی کردن ابطحی نسبت به الهام. یعنی اگر رجبی نسبتی با الهام نداشت، ابطحی زحمت این را به خود نمی داد که جواب یک "ضعیفه" ناشناس را بدهد؟
-----------------------------------
چشم همگی روشن. انگار انقلاب فرهنگی دیگری در راه است. قالبان (اسم فاعل یعنی انقلاب کننده!) فرهنگی قبلی که به پاکسازی پرداختند و کلی استاد و دانشجو را منقلب کردند و متواری، سالها بعد شدند روشنفکر دینی. که البته بد هم نبود که مواضعشان را عوض کنند. خیلی هم خوب بود. بعد هم از متواریان تقاضا شد که برگردند تا وطن اسلامی تخلیه مغزی نشود. اما آیا واقعاً لازم است دوباره چنین انقلاب "فرهنگی" بشود و همان آش و همان کاسه؟
---------------------------------


لنز روی لبنان

Monday, September 04, 2006
یکی از دوستان ِ علی رضا دوستدار در دپارتمان انتروپولوژی هاروارد، پروژه ای راه انداخته به نام لنز روی لبنان. هدف این پروژه این است که وسائل فیلم برداری و عکاسی در اختیار مردم جنوب لبنان بگذارد تا مردم لبنان زندگی روزمره شان را زیر خشونت اسرائیل ثبت و ضبط کنند. مسلماً مجموعه این فیلم ها و عکس های مستند هم از نظر تاریخی ارزشمند خواهد بود و هم شاید بتواند در آینده برای سند داشتن از جرم های جنگ اسرائیل در لبنان به کار آید. علیرضا خواسته که اگر می توانیم لینک پروژه دوستش را در وبلاگ هایمان بگذاریم. کمک مالی هم برای کسانی که امکانش را دارند هم عقیده خوبی است.





در فقدان لینکدونی

Sunday, September 03, 2006
بابا این لینکدونی نداشتن هم مصیبتی است ها. فعلاً این لینک ها را داشته باشید تا فکری بکنم:

دمت گرم سید جان. خاتمی از تصویر بدی که رسانه های امریکایی از مسلمانان ارائه می دهند گفته و به سیاست
های جنگ طلبانه امریکا انتقاد کرده. این پست بهمن را در مورد گزارش رادیو فردا از سخنرانی خاتمی بخوانید.
--------------------------

فردی مرکوری بین بنیادگرایان اسلامی تانزانیا و صنعت توریستی آن کشور گیر کرده. بیچاره فردی اگر می دانست این ها دارند سر اسمش دعوا می کنند و یکی می گوید نباید برایش بزرگداشت گذاشت و آن یکی می گوید برای جلب توریست خوب است، شاید این را می گفت:

این آهنگ را یکبار دیگر هم قبلاً گذاشته بودم اما عیبی ندارد. عاشق این آهنگ کوئین هستم. لینک از رادیو زمانه.
-------------------------

سایت ناصر فکوهی بخشی در مورد پیر بوردیو شروع خواهد کرد. لینک از شرق.
-------------------------

ادعای مسلمانی با مسلمانی فرق دارد. فکر می کنم این نقد نازلی در مورد خیلی های دیگر هم صدق می کند.


جنگ شهری عراق و "معضلات" ایران و ایرانی

رو که نیست ماشالله، سنگ پای تگزاس است. پنتاگون می گوید عراق در آستانه جنگ شهری است و بوش از آن سو اصرار دارد که نه آقا، ازجنگ شهری در عراق خبری نیست! این در حالی است که تعداد حمله ها و کشته شدگان غیر نظامی در عراق هر روز افزایش می یابد.
--------------------------

در تورنتو که بودم به همراه یکی از دوستان به دفترش در دانشگاه رفته بودم که یکی از دانشجویان همدوره اش در رشته فیزیک شیمی را بطور مختصر ملاقات کردم. امروز ای میلی از حنیف، هم دانشگاهی دوستم، گرفته ام که خواسته این مقاله اش در مورد "مشکلات فرهنگی ما ایرانیان" را در وبلاگم بگذارم و نظراتم را بدهم. راستش من در کل با حنیف که به فرهنگ دیدی ایستا و ذاتگرایانه دارد مخالفم و فکر نمی کنم، برای مثال، آب و هوا و شرایط اقلیمی در مواردی که او به عنوان حقایقی در مورد "فرهنگ ایرانی" به عنوان یک مونولیث تعریف کرده تأثیرگذار باشد. من فکر می کنم یک سری گفتمان ها در تعاریف این دوست شیمی دان شکل دهنده فرضیات او در مورد "فرهنگ ایرانی" هستند که او آنها را نادیده می گیرد. برای مثال، تولید و گردش گفتمان "عقب افتادگی" ریشه در گسترش استعمار و مشروعیت دادن به پروژه "متمدن سازی" دگر "غیر متمدن، "وحشی" و "بربر" دارد و قبل از قبول کردن این گفتمان به عنوان حقیقتی علمی/خدادادی، باید آن را زیر سوال بکشیم و به روابط قدرت در شکل گیری چنین تعاریف طبیعی ساخته شده ای توجه کنیم.

برای مثال اینکه بگوییم "مردان ایرانی به دلایل اقلیمی چنین و چنانند" این فرض را در خود دارد که 1). چنین و چنان بودن مردان ایرانی "کامن سنس" و یا دانش عمومی است. یعنی همه می دانند که مردان ایرانی چنین و چنانند و پس حالا به دنبال دلایل چنین و چنان بودن شان بگردیم. اما باید پرسید دانش های عمومی چگونه دانش عمومی می شوند؟ یعنی چگونه است که "همه می دانند" چنین "حقایقی" در مورد مردان ایرانی صحت دارد؟ من فکر می کنم در درجه اول باید این "دانش" های طبیعی ساخته شده را زیر سوال کشید. یعنی اپیستمولوژی و چگونگی "دانش" شدن یک سری از داده ها بسیار مهم است. 2) فرض را بر این می گذارد که همه مردان ایرانی چنین و چنانند و چنین و چنان بودن در ذات هر مرد ایرانی است. مسلماً لازمه چنین فرضی همگون شمردن میلیون ها آدم است که در شرایط متفاوت مکانی و زمانی زندگی کرده و می کنند... یعنی همگون فرض کردن آدم هایی که از نظر طبقاتی، سنی، مکانی (شهری و روستایی در ایران و دیاسپورای آن--دیاسپورای ایرانی چیزی است که معمولاً در تعاریفی که فرهنگ را به سرزمین ربط می دهد گم می شود)، سطح تحصیلات، جنسیت، جنسگونگی، موقعیت اجتماعی، مذهبی و... در شرایط متفاوتی قرار دارند و عاملیت و هویت شان با توجه به مجموعه ای از عوامل و گفتمان ها تولید شده است. 3) فرض را بر همگون بودن فرهنگ و ایستا بودن آن می گذارد. همان عوامل و گفتمان هایی که از آنها نام بردم تعریفی همگون از ایرانی بودن را غیر ممکن می کنند. فرهنگ ایرانی چیست؟ چه کسانی آن را تعریف می کنند و بر آن ادعای مالکیت و اصالت دارند؟ "ما ایرانیان" چه کسانی را شامل می شود و چه کسانی را در تعریف "ما" خارج می سازد؟ علاوه بر این ها باید توجه داشت که فرهنگ ایرانی مقوله ای ایستا نیست و با گذشت زمان تغییر می کند.

در هر حال، به نقد نکته به نکته مقاله این دوست نمی پردازم چون از حوصله این وبلاگ خارج است. این مقاله حنیف است که چون خواسته، آن در وبلاگم می گذارم. اگر نقدی دارید با وب سایت خود او تماس بگیرید.
در زمینه فرهنگ هم کتاب جایگاه فرهنگ، نوشته هومی بابا و فرهنگ، قدرت، مکان، به ویراستاری آکیل گوپتا و جیم فرگوسون، شدیداً توصیه می شوند.
------------------------

در راستای "معضلات" جامعه ایرانی، دو کلمه ای هم بنویسم در مورد اینکه چرا محمود فرجامی ازبین همه نوشته های من، به نوشته هایم در باب "هوموفوبیا" گیر سه پیچ داده و از همه جنبه هایی که بر اساس نوشته های من به هویت من نسبت داده، نقدم بر هوموفوبیا را عمده کرده. اینکه هر نوشته ای در مورد هوموفوبیا به این دلیل که "این مشکل جامعه ایرانی نیست" پس باید خفه شود، جای تأمل دارد. فکر نمی کنم هیچوقت در این وبلاگ گفته باشم که "مهمترین معضل جامعه ایرانی" هوموفوبیاست. اصلاً این طبقه بندی "معضلات" و آنچه که در وبلاگستان به "آسیب شناسی" مد شده نه شیوه برخورد من است و نه من هیچوقت ادعای پاتولوژیزه کردن "جامعه ایرانی" را داشته ام. اگرمحمود فرجامی با دقت نوشته های من در این وبلاگ را خوانده باشد می داند که من برخلاف شیوه معمول عده ای، عادت ندارم بگویم "ما ایرانی ها مشکلمان این است که..." و از این قبیل کلی گویی ها. اما این دلیل نمی شود که چشم بر نقش جنسیت در تعاریف هژمونیک "ایرانی" بودن بپوشم و نقدی بر چنین تعاریفی ارائه ندهم. اما برای من جالب است که چرا محمود روی این موضوع "هنگ" کرده و تمام هویت من را خلاصه کرده به آنچه که او از قول نیک آهنگ و داریوش و دگر کسانی که من سر مسائل متفاوت با آنها "کل کل" وبلاگی کرده ام "لزو" و غیره نامیده است. آیا غیر از این است که بعضی وقت ها ما دغدغه هایمان را به زبان طنز و از زبان دیگری بیان می کنیم؟

محمود لطف کرده و ای میل زده که دوستان بهش گوشزد کرده اند که شاید طنز دومش برخورنده باشد و خواسته مطمئن شود که به من برنخورده باشد. بهم برنخورده. اما به محمود هم حرفی را می زنم که اخیراً به دوست دیگری زدم. این دوست برای مسخره کردن یکی از استادان دانشگاه که من برایش احترام زیادی قائلم و از معدود کسانی است که با شجاعت سیاست های استعماری امریکا و اسرائیل را متهم می کند، او را "کس پلونیال" (به جای پست کلنیال) خوانده بود و توهین های دیگری نیز به او کرده بود. از زبان زن ستیز این دوست که بگذریم و مشکل نفی ادبیات پست کلنیال بدون دادن نقدی درست و حسابی از زمینه گسترده این ادبیات، به این دوست گفتم که بر خلاف فرض او، من طنز را دوست دارم و آدم شوخی هستم. اما بین طنز خنده دار و طنزی که خنده دار نیست و فقط توهین آمیز است تفاوتی هست. من نوع اولش را دوست دارم و نوع دومش حالم را بد می کند. به محمود هم همین را می گویم. اگر نقد محمود در طنز اولش این است که هوموفوبیا تنها مشکل موجود در "جامعه ایرانی" نیست، این نقدی است بجا. من هیچوقت نگفته ام که هوموفوبیا تنها مسئله است و یا مهمترین مسئله است. موضوع سر رده بندی روابط قدرت نیست. موضوع سر این است که نمی شود مفاهیم مردانگی و زنانگی را بدون توجه به دگرسازی های تاریخی آن زیر سوال برد. در این شکی نیست که من معتقدم که جنسیت در تولید هویت مدرن ایرانی و در گفتمان های ناسیونالیستی نقشی مرکزی داشته. نوشته های تاریخ نگاران ایران مدرن حاکی بر این ادعاست (توکلی طرقی، نجم آبادی، کاشانی ثابت و..). حالا اگرنوشتن در مورد این مسئله داد دوستان را در می آورد که "آقا مردم ما نون ندارند بخورند شما چسبیده اید به جنسیت و صکص؟" من می گویم که موضوع حرف زدن در مورد صکص نیست. موضوع به چالش کشیدن داده هایی است که طبیعی انگاشته ایم شان. "مردم ایران" کیستند؟ چه کسی "مشکل" "ملت" را تعریف می کند؟ چه کسانی باید دغدغه هایشان را کنار بگذارند برای "منفعت ملی"؟ و این دغدغه ها برای بسیاری از همجنسگرایان (بر خلاف اعتقاد کسانی که فانتزی های عجیب و غریب در مورد این افراد دارند) داشتن صکص و "فسق و فجور" نیست. دغدغه بسیاری از همجنسگرایان تبعیض و خشونتی است که در زندگی هرروزه شان با آن مواجهند. چه در ایران باشد و چه در خارج از ایران. "منفعت ملی" یعنی منفعت چه کسانی؟ چه کسانی باید خواسته هایشان را برای رسیدن به منافع دیگری به کنار بگذارند؟ نمونه های چنین تقاضاهایی برای فداکاری را مگر قبلاً در تاریخی نه چندان دور ندیده ایم؟


فکر می کنم یکی از مشکلات بحث در مورد جنسیت این است که هرگونه صحبتی از جنسیت به صکصوالیزه کردن صحبت کننده می انجامد. شاید همین است که در میز گرد محمود فرجامی، من و تنها زن دیگر این میزگرد صکصوالیزه شده ایم (و این مشکل من با میزگرد دوم محمود است). محمود در این میزگرد نقش مجری را دارد و به اصطلاح صدای منطق است. اما بد نیست گاهی خودمان را هم جدی نگیریم و خودمان را هم دست بیندازیم. امیدوارم محمود در میزگرد بعدی خودش را هم وارد بازی کند.

من مشکلی با سوژه طنز شدن در وبلاگ محمود ندارم. اصولاً خودم را آنقدر جدی نمی گیرم که بخواهم "کلاس بگذارم" و بگویم من را قاطی نکن. اما خب او نقدش را با طنزش می کند و من هم نقدم را بر طنزش می نویسم. در ضمن اگر وبلاگ محمود را دوست نداشتم برایش چنین جوابی نمی نوشتم و مطلبش را نادیده می گرفتم.


اهل تمیز و مکتب چیزخوانی در تهران

Saturday, September 02, 2006
بچه که بودم عادت داشتیم با بچه های محل دوچرخه ها مان را عوض کنیم. نمی دانم، شاید چون مرغ همسایه همیشه غاز است و یک کیفی در سوار شدن دوچرخه خلق الله هست که در سوار شدن دوچرخه خانه پدری نیست. دوچرخه اول من صورتی بود با دسته های بلند. اول که برایم خریدندش دو تا چرخ یدکی/کمکی کوچک در کنارچرخ عقب داشت. هنوز دبستان نمی رفتم که شروع کردم به سوار شدن این چهارچرخه. روزی که پدرم چهارچرخه ام را با درآوردن چرخ های کوچک دوچرخه کرد هیچ یادم نمی رود. میله دراز "یو" شکل پشت دوچرخه ام را گرفته بود و دنبالم می دوید و تند تند می گفت "نترس من گرفتمت!" داشتم از نداشتن صدای تلق و تولوق چرخهای کوچک کمکی و احساس بزرگ شدن کیف می کردم که دیدم صدای پدرم هی دورتر و دورتر می شود. سرم را برگرداندم که ببینم پدرم کجاست و دیدم آن دوردورها هی داد می زند :"نترس من گرفتمت!" من که کلی راه را بدون کمک پدرم رفته بودم تا متوجه شدم دستش را ول کرده، ترسیدم و تلپ خوردم زمین. از آنجایی که ته تاقاری و بچه لوس بودم شروع کردم به عر زدن و شکایت که "چرا ولم کردی؟" پدرم هم می خندید و ادایم را در می آورد وسعی می کرد بهم بفهماند که خودم می توانم بدون کمک روی دو چرخه سوار شوم. خلاصه اینطوری بود که یاد گرفتم به جای چهار چرخ با دو چرخ دوچرخه سواری کنم. این دوچرخه صورتی را تا کلاس پنجم داشتم. آخر سال پنجم بود که به مناسبت شاگرد اول شدن یک دوچرخه کورسی زرد رنگ (کمی به طلایی می زد) از پدر و مادرم دریافت کردم. در طی چند سال ماجراهای من و دوچرخه صورتی، آن دوچرخه به رسم تعویض رکاب، زیر پای همه بچه محل ها رفته بود.

یک بار که دوچرخه صورتی را با دوچرخه یکی از دخترهای محل مان عوض کرده بودم و داشتیم با هم قیژ و قیژ ویراژ می دادیم، آقای سرهنگ صدایم کرد که بروم پیشش روی صندلی پارک بنشینم. سرهنگ پیرمردی بازنشسته بود که همیشه حتی وقتی که می رفت سبزی فروشی سر کوچه، کراوات می زد و کت و شلوار می پوشید. من که بچه مثبت بودم، هر وقت سرهنگ را می دیدم که با کیسه های سنگین خرید دارد هن و هن کنان به خانه اش می رود، می رفتم و به رسم جوانزنی، کیسه ها را از دستش می گرفتم و تا دم در خانه اش می بردم. بار اول که این کار را کردم بهم گفت: "الهی پیر شی!" کلی ناراحت شدم و بهم برخورد که من این همه به این پیرمرد کمک کرده ام و بهم می گه "پیر شی!" به مادرم که شکایت سرهنگ را کردم، خندید و گفت که چیز خوبیه که بهت بگن الهی پیر شی. یعنی عمرت دراز باشه!

با دوچرخه دختر همسایه رفتم پیش سرهنگ و روبروی نیمکت پارک ایستادم. سرهنگ مهربان قیافه اش سرزنش بار بود. پرسید "دوچرخه مال کیه؟" با انگشت دختر بچه محل را نشان دادم. برای سرهنگ توضیح دادم که دوچرخه هایمان را عوض کرده ایم. سرهنگ گفت که دیگر این کار را نکنم و بهم نصیحت کرد که دیگر با آن دختر بازی نکنم. گفت که آن دختر "جهود" است و کثیف. بعد با لحنی پدرانه بهم گفت که بروم دوچرخه ام را پس بگیرم و دست هایم را بشورم. من هم که نمی دانستم "جهود" چیست به حرف سرهنگ گوش کردم و رفتم خانه تا دست هایم را بشورم. مادرم که از پنجره ماجرا را دیده بود پرسید، "چرا برگشتی خانه؟" حرف های سرهنگ را برای مادرم تکرار کردم. مادرم عصبانی شد و گفت "بی خود کرده چنین حرفی زده! یعنی چه؟ برگرد برو با دوستت بازی کن!"

با وجود احترامی که برای سرهنگ پیر قائل بودم از آن به بعد دوست نداشتم ببینمش چون می ترسیدم در مورد دوست یهودی ام بپرسد و اینکه آیا هنوز با او بازی می کنم یا نه. بیچاره سرهنگ نمی دانست که بارها با دست هایی که به دوچرخه یک یهودی تماس داشته کیسه های خوراکی اش را حمل کرده بودم! اما خب به قول امریکایی ها "ندانستن نعمت است!" فکر نمی کنم عمر سرهنگ به دوچرخه کورسی ساخت چکسلواکی و انقلاب قد داد تا ببیند دختری که او برایش آرزوی پیری می کرد، چقدر بر خلاف اعتقادات او عمل کرد و چقدر دست هایش "آلوده" شدند. سرهنگ مرتب و تمیز، نا آگاه و بدون دانستن فوت کرد. خدا بیامرزدش. شاید در آن دنیا حالیش بشود که در شناختن تمیز و کثیف اهل تمیز نبوده.

این خاطره با خواندن نوشته رویا حکاکیان در نیویورک تایمز زنده شد. حکاکیان از این می گوید که پس از اسرائیل، ایران بیشترین یهودی های خاورمیانه را دارد و در مورد این می نویسد که بدرفتاری با یهودی های ایران قابل مقایسه با آنچه که در روسیه و بقیه اروپا بود نیست. فکر می کنم برای خیلی از ما که در ایران بزرگ شده ایم، "آنتی سمیتیزم" که در امریکا تا این حد عمده شده و اتهامی است که چپ و راست به منتقدان دولت اسرائیل حواله می شود، در ایران مفهومی که در امریکا گرفته را ندارد. در امریکا انگ "آنتی سمیتیزم" زدن یک پروژه سیاسی است برای خفه کردن هرگونه اعتراض به سیاست های تروریستی دولت اسرائیل. البته می دانم که این چیزی نیست که حکاکیان در مقاله اش می خواهد به خواننده بگوید. چیزی است که من اضافه می کنم. بسیاری از ایرانیان یهودی که من در ایران می شناختم و یا در امریکا با آنها آشنا شده ام، بر ضد سیاست های اسرائیل هستند (مثل بسیاری از شهروندان اسرائیلی که من در امریکا ملاقات کرده ام). یکی از یهودیان ایرانی ساکن برکلی چند سال پیش برای شاهد بودن بر جنایات اسرائیل در فلسطین، به همراه گروهی امریکایی به فلسطین سفر کرد. پس از بازگشت، در بین ایرانیان این ناحیه سخنرانی می کرد و از سفرش و بی عدالتی های ارتش اسرائیل در فلسطین می گفت. خلاصه که این یکی کردن یهودی و صهیونیست، یا یهودی و اسرائیل و قراردادنش در برابر "عرب" که آن هم با مسلمان در گفتمان های دوگانه یکی می شود پر از اشکال است.
--------------------

از همه این ها که بگذریم، عنوان مقاله حکاکیان که ربطی هم به کارتون های هولوکاست نداشت و انصافاً یک کلمه هم در مورد کارتون ها در مقاله نبود، نظرم را جلب کرد: "کارتون های هولوکاست خوانی در تهران"!! انگار پس از شاهکار استاد آذر نفیسی، "لولیتاخوانی در تهران"، مکتبی به نام مکتب "چیزخوانی در تهران" راه افتاده که هر چیزی را که در تهران بخوانی بسیار برای رسانه های امریکایی سکسی می شود! این هم لیست پیشنهادی من در راستای پیروی از مکتب چیزخوانی در تهران:


1. کانت خوانی در تهران (متنی فاندیشنال برای شیفتگان مدرنیته در مکتب چیزخوانی در تهران)
2. تاریخ زنده خوانی --یا هیلری کلینتون خوانی-- در تهران (برای زنان مکتب چیزخوانی در تهران که زن رئیس جمهور و سناتور زاده نشده اند).
3. پایان تاریخ خوانی در تهران (برای شیفتگان فوکویاما در مکتب چیزخوانی در تهران)
4. اصول بوش خوانی --یا پال ولفوویتزخوانی-- در تهران (برای پیروان پال ولفوویتز در مکتب چیزخوانی در تهران)
5. نشنال اینکوایرر خوانی در تهران (برای شیفتگان آخرین اخبار بچه تام و کیتی و بچه انجلینا و پیت در مکتب چیزخوانی در تهران)
6. سلام عزیزم عزیزم سلام خوانی در تهران (برای مطربان مکتب چیزخوانی در تهران)
7. گنجه خوانی در تهران (برای اهالی همجنسگرای مکتب چیزخوانی در تهران)
8. توبه سکولار خوانی --یا عیان هرسی علی خوانی-- در تهران (برای اکس ملاها و اهالی آلرژیک به اسلام مکتب چیزخوانی در تهران)
9. پلِی بوی خوانی در تهران (برای همه اهالی اهل حال مکتب چیزخوانی در تهران)
10. جاج جودی خوانی در تهران (برای علاقه مندان به قانونمندی در مکتب چیزخوانی در تهران)
11. اوری وان پوپز خوانی در تهران (برای کودکان مکتب چیزخوانی در تهران)
12. وبالاخره... چیزخوانی در تهران