وبلاگها

دوستی های تازه روی بالکنی های شرق امریکا و انتظارات بی جا

Sunday, April 16, 2006
دیروز به خانه زیبای دوستی رفتم که برای اولین بار می دیدمش. دوستی مهمان نواز که با خواندن اینکه به واشنگتن آمده ام با من تماس گرفت و با اینکه قرار بود به کافی شاپ برویم، با مهربانی من را به بالکنی پرگل و زیبایش دعوت کرد و با هم چای و باسلوق/راحت الحلقوم خوردیم و گپ زدیم. استکان های کمر باریک و نعلبکی پرنده دارش من را یاد ایران می انداخت. چون ترکم برایم یک چایی در لیوان بزرگ آورده بود و برای حس نوستالژی، یکی هم در استکان کمر باریک. با کمال ترکی هر دو را خوردم. سه چهارسالی از من بزرگتر است، اما تجربه ای چند برابر من در زندگی دارد. سخت کوش است و برای یاد گرفتن، همسر و بچه و گرفتاری های مهاجرت جلودارش نیست. در ایران چند سال استاد دانشگاه بوده و اینجا دانشجوست. به دانش و چگونگی دانش شدن آن توجهی خاص دارد و شاید برای همین علاقه دارد ز گهواره تا گور دانش بجوید.

راستش قبل از ملاقات این دوست، مثل ملاقات هر غریبه ای کمی دلهره داشتم. با اینکه قبل از دیدنش با تلفن صحبت کرده بودیم و در مورد رشته های تحصیلی مان و مسائل مورد علاقه مشترک مان صحبت کرده بودیم و احساس خوبی در موردش داشتم، انتظار نداشتم با کسی مواجه شوم که در دیدار اول آنقدر با او راحت باشم که خودم را به آشپزخانه اش دعوت کنم و نان و بوقلمون و ترخون برای خودم در بشقاب بگذارم و بخورم. شاید چون حس کردم که "خاکی" است و بی غل و غش. از همان لحظه که از ماشین پیاده شدم، لبخندی که همه صورتش را گرفته بود و پایین آمدن با احتیاطش از پله های جلو خانه اش به من احساس آرامش داد. به خودش هم گفتم، رفتارهایش، خنده های پر از زندگی و بی تکلفش من را یاد دوستی می اندازد که در موردش نوشته بودم. وقتی می خندد، واقعاً می خندد. همسر و فرزندانش هم مهربانند، مثل خودش. اما شور و راحت بودن او با خودش و اطرافیانش مختص خودش است. هم سن و سال خواهرم است و با او به یک دبیرستان رفته (من به مدرسه راهنمایی آن دبیرستان می رفتم تا اینکه یکی دو سال پس از انقلاب بسته شد). همان زمانی که من در دانشگاه سانفرانسیسکو بوده ام، او هم بوده. شاید برای همین است که بدون اینکه بشناسمش، حس می کنم که سالهاست که می شناسمش. اگر این وبلاگ نبود و او از روی بعضی از نوشته های من مواضع سیاسی مان را تا حدی همسو نمی دید، هرگز ملاقاتش نمی کردم. ازش می پرسم چرا وبلاگ نمی نویسد. می گوید هرگز. استاد ادبیات است و در نوشتن وسواس دارد. مثل من پررو نیست که با فارسی شکسته بسته اش بنویسد. متواضع است.
--------------------

جای دوستان دوستدار موسیقی خالی. سیما بینا خوب بود. خیلی خوب. مثل همیشه خوش صدا و زیبا. می گفت سرماخوردگی دارد، اما صدایش همچنان رسا بود و ناز و اداهایش موقع خواندن سرگرم کننده و دلربا. قبل از کنسرت هم یک نفر از "حافظ عزیز" شعری خواند و خوش آمد گفت. از بدجنسی ام فکر کردم که استند آپ کمدین است. جدی بود بیچاره. بلد نبود عشوه ترکی بریزد. سعی اش را کرد. میمیک کردن جدی بودن چقدر کمیک می شود.
----------------------

این را نمی نویسم که در دعوایی دخالت کنم و یا یارکشی کنم و این حرف ها. اما نوشتنش برایم مهم است. روی صحبتم به یکی از نوشته های نیک آهنگ است. بدون خصومت و به دور از همه دعواهای خصوصی و عمومی می نویسم (این دوگانگی عمومی و خصوصی در وبلاگ ها معنای زیادی ندارد). نیک آهنگ در مورد فرد همجنسگرایی در تورنتو می نویسد:

" یکی از مسائلی که در اینجا شاهدش بوده‌ام، شجاعت بعضی‌ها در عنوان کردن گرایش جنسی‌شان است. یعنی علنا می گویند که همجنس ‌گرا هستند، پلی‌گامیست هستند، یا حتی دوجنسگرا...این شجاعت البته به واسطه قوانینی است که از حقوق حقه آنها دفاع می کند. ولی وقتی با تابعیت دوگانه ای که دارند وارد ایران می‌شوند، بنا به هزار و یک دلیل منکر گرایشات علنی خود می‌شوند.یکی از همجنس‌گراهای معروف ایرانی مقیم تورنتو می‌گفت که به خاطر مادربزرگش و خانواده‌اش نمی‌خواهد کسی چیزی بفهمد. کاملا می‌توانم درکش کنم، ولی برایم همیشه این سوال وجود داشته است که کدام موقعیت را انتخاب کرده؟ همجنس‌گرا بودن علنی در کانادا، یا بچه پیغمبر بودن نزد خانواده و موقع سفر به ایران؟ در فضای اینترنتی کنونی که ماه پشت ابر نمی‌ماند، وقتی نکته‌ای چنان علنی است که همه شاهدش هستند، چرا کتمانش می کنند؟"

نمی خواهم در مورد همجنسگرایی و هوموفوبیای رایج در بین بسیاری از ایرانیان و هژمونیک بودن دگرجنسگرایی بنویسم. قبلاً نوشته ام. زیاد هم نوشته ام و دیگر حوصله اش نیست. در مورد اینکه چه چیزی اخلاقی است و چه چیزی "غیر اخلاقی" هم نمی نویسم، چون اخلاقیات شدیداً نسبی است و حالا اینکه چه کسانی قدرت این را دارند که تصمیم بگیرند چه چیزی اخلاقی است و تبدیلش می کنند به "عرف" جامعه، بماند. اما می خواهم بگویم چرا سوال نیک آهنگ برایم اصلاً قابل فهم نیست. چرا این اینقدر سخت است بفهمیم که یک نفر می خواهد طوری که دوست دارد و به کسی آزاری نمی رساند در تورنتو زندگی کند، ولی چون طرز زندگی او خانواده اش را ناراحت می کند، نمی خواهد در برابر آنها "علنی" باشد؟ خواننده های نیک آهنگ که در تورنتو هستند می دانند که او از چه کسی سخن می گوید، چرا که آن شخص در تورنتو علنی است. آنها که در ایران هستند شاید ندانند و فکر می کنم به خود آن شخص ربط دارد که چه کسی و در کجا بداند. به این هم معتقد نیستم که در فضای اینترنتی ماه پشت ابر نمی ماند! چرا می ماند. خیلی ها خیلی از اسرار را می دانند و روی اینترنت نمی نویسند. چه به دلیل امنیت، چه به دلیل "جوانمردی" (جوانزنی؟). خیلی ها هم مثل مادر و مادر بزرگ این شخص دسترسی به اینترنت ندارند، مگر اینکه آدم فوضولی پیدا شود و برود بهشان بگوید. نمی دانم از گفتنش چه چیزی به طرف می رسد؟ خبرچینی و راست گویی دو چیز جدا هستند.

فکر هم نمی کنم که همجنسگرا بودن این کسی که نیک آهنگ در موردش نوشته به کسی لطمه ای زده باشد. نه به صرف همجنسگرا بودنش کسی را اذیت کرده و نه گرایش جنسی او به کسی ربط دارد. اما شاید نمی خواهد همسرش را، دوست پسرش را، دوستان همجنسگرایش را از دوست و آشنای ایرانی اش در تورنتو پنهان کند. چیزی که نیک آهنگ می گوید به این ختم می شود: یا همیشه پنهان باش، یا اگر در یکجا "علنی" هستی، همه جا علنی باش! حالت اول یعنی اینکه با دوستان و آشنایان ایرانی ات نشست و برخاست نکن. حالت دوم یعنی اگر می خواهی نشست و برخاست کنی، یا تظاهر کن که دگرجنسگرایی، یا اینکه گور بابای مادر و مادر بزرگ و خانواده ات که دانستن جنسیت تو به آنها لطمه می زند. "اگر مردی" به همه بگو! چرا باید چنین انتظاری از این فرد داشته باشیم؟ اگر نمی خواهد در جمع دوستانش تظاهر به دگر جنسگرایی کند (که اگر هم بکند، به دلایل هوموفوبیک بودن آدمها، گناهی مرتکب نشده! خودش را از نگاه ها و تهمت ها و بی حرمتی ها حفظ کرده!)، چرا انتظار داریم که همه جا و همیشه علنی باشد؟


مگر هیچ کسی هست، حتی خود نیک آهنگ که همه چیز را به همه کس بگوید؟ بالاغیرتاً؟ چرا باید در مورد مسائلی که به کسی آزاری نمی رساند انتظار چنین شفافیتی داشته باشیم؟ چرا حق انتخاب را به خود طرف نمی دهیم؟ آدمش هم مهم نیست. از مرام دوستی و رازداری هم که بگذریم، اصلاً چنین کاری با هر همجنسگرایی که تصمیم گرفته در ایران علنی نباشد ( به دلایل خیلی خوب!) کاری است بی ملاحظه و از همجنسگراستیزی ریشه می گیرد. این همه راز در مورد مسائل جنسی و غیرجنسی هست که کسی انتظار ندارد افشا شود، چرا که مسئله شخصی است. حالا چرا چنین انتظاری از یک همجنسگرا می رود؟ همجنسگرایی دوز و کلک زدن به کسی نیست و این همجنسگرا هم گناهی مرتکب نشده که به خاطر پنهان کردنش توبیخ شود. شاید برای نیک آهنگ تنها همجنسگرایی که برایش احترام قائل است، همکارش باشد که علنی است. اما نیک آهنگ جان، ریسک علنی بودن برای همه یکی نیست. برای زنها با مردها ممکن است فرق بکند، برای ایرانی و کانادایی ممکن است فرق بکند، در خانه و محل کار شاید فرق بکند... علنی شدن چیزی نیست که طرف یکبار "از گنجه بیرون بیاید" و کار تمام شود. برای بسیاری از همجنسگرایان این انتخابی است که بستگی به شرایط و موقعیت دارد. عامل های زیادی هم در چنین انتخابی نقش دارند. مثل هر مسئله ای، اینکه به چه کسی بگویی و به چه کسی نگویی به طرفش بستگی دارد. به فرزندت طوری می گویی که او بفهمد، به مادرت طوری دیگر، به همسرت طوری دیگر. شاید همین همکار نیک آهنگ هم که سر کار علنی است، جلوی مادر و مادربزرگش نباشد. از خودش که بپرسی، شاید بگوید که کجا علنی نیست و چرا. هیچ چیز مطلق نیست. حتی افشاسازی. حتی راستگویی. حتی شجاعت. حتی "حقیقت". همیشه اضافه ای هست که می ماند. هم برای توی دگرجنسگرا، هم برای او که همجنسگراست. دوستی داشتم که می گفت حقیقت "اور ریتد" است. راست می گفت. آخر هر حقیقتی نصفه و نیمه است و ناقص. کسی که راستش را می گوید، همیشه راستش را می گوید، همیشه چیزی هست که نمی گوید. دروغ هم نمی گوید. راستش را می گوید. مگر نه این است؟

------------------------

فرناز ما هم که فیلتر شد. به قول اینوری ها "گود لاک" آقایان فیلترچی. این امشاسی که ما می شناسیم از آن بیدها نیست که با این بادها بلرزد..