وبلاگها
|
تصور کنTuesday, September 19, 2006
تصور کن که در شهری زندگی می کنی که پل های زیبایش، اقیانوس اش از یکطرف و خلیج اش از طرف دیگر، بندرش، خیابان پیچ پیچی پر از گلش، پارک گلدن گیت اش، رستوران هایش و ... آن را به یکی از زیباترین شهرهای امریکا تبدیل کرده. تصور کن که در این شهر زیبا بی خانمانی . تصور کن که به جرم بی خانمان بودن جریمه می شوی. تصور کن که در ماشین قراضه ای که تنها دار و ندارت است می خوابی. تصور کن که پلیس به دلیل خوابیدن در ماشین یک جریمه 200 دلاری بهت می دهد و روز دادگاه برایت تعیین می کند. تصور کن که روزی که به دادگاه می روی، وقتی برمی گردی ماشینت (یعنی خانه ات) را با جرثقیل برده اند و تا مبلغی که بیشتر از قیمت ماشینت است را ندهی ماشینت را پس نمی دهند. تصور کن که به دلیل پرداخت نکردن جریمه فقر برایت حکم دستگیری صادر می شود. تصور کن که به دلیل فقر و بی خانمانی به زندان می افتی. تصورش آسان است یا نمی توانی تصور کنی؟ لازم به تصور نیست، این حقیقت زندگی بسیاری از بی خانمان های شهر سانفرانسیکو است. شهردار سانفرانسیسکو، گوین نیوسام، برای از بین بردن مشکل بی خانمانی-- از بین بردن مشکل که نه، پنهان کردن آن-- یکی دو سال پیش برنامه ای به نام "مراقبت، نه پول نقد" را اجرا کرد. مقدار کم حقوق خدمات اجتماعی که شهر سانفرانسیسکو به افراد بی خانمان می داد را قطع کرد تا واحدهای مسکونی برای افراد بی خانمان بسازند. خب تعدا کمی هم ساختند، اما نه آنقدر که به درد مشکل بی خانمانی در سانفرانسیسکو بخورد. حالا این برنامه جریمه دادن به بی خانمان ها، حدود 5.7 میلیون دلار برای شهر سانفرانسیسکو هزینه داشته. از سال 2004 تا حالا 31000 جریمه به دلیل گدایی و خوابیدن در ماشین و "جرایم" مربوط به بی خانمانی صادر شده. برای کسی که توانایی دادن جریمه را ندارد و به زندان می افتد، پس از آزادی، پیدا کردن کار به مراتب مشکل تر خواهد بود. چه کسی دلش می خواهد یک "مجرم" را استخدام کند؟ با این جریمه دادن ها و مجرم سازی، به جای کمک به افراد بی خانمان، شهر سانفرانسیسکو هرگونه آینده ای را برای این افراد انکار می کند. تنها هدف گوین نیوسام پنهان کردن بی خانمان ها از دید توریست هاست. دیروز در برنامه رادیویی کی پی اف ای شنیدم که وقاحت را تا حدی رسانده اند که به افراد بی خانمان بلیط اتوبوس می دهند که از سانفرانسیسکو بیرون بروند. یعنی به جای حل مشکل مسکن و فقر در سانفرانسیسکو، راه حل شهردار عزیز این است که آنقدر زندگی را برای بی خانمان ها سخت کند که از این شهر فرار کنند. در یک جمله: به شیوه ای ملتوسی، از شر فقرا راحت می شوند و "مشکل" را به جایی دیگر صادر می کنند. بماند که گوشه ای از پولی را که دولت امریکا صرف جنگ می کند، می تواند مشکل بی خانمانی در شهر سانفرانسیسکو را حل کند. برای خیلی ها که در امریکا زندگی می کنند، مرز بین خانه و کار داشتن و بی خانمانی خیلی نازک است. این مرز با کم شدن خدمات اجتماعی هر روز نازک تر و نازک تر هم می شود. راستش آهنگ یوتوپیایی "تصور کن" حالم را بد می کند. قدرت تصور کردن خوش بینانه ام بدجورمسدود شده. تصور این راحت تر است. ------------------------- در خانه اینترنت نداریم (تا اطلاع ثانوی) و از این به بعد مجبورم ساعات زیادی را در کافی شاپی نزدیک خانه بگذرانم. کنارم زنی نشسته که در یک کیسه سر بسته کلی جانور (چیزی شبیه ملخ) دارد و دارد کتابش را می خواند. هر چند یکبار ملخ ها را نگاه می کند و یک تکانی بهشان می دهد. نمی دانم غذای جانوری هستند که در خانه دارد و یا این ها "پت" هایش هستند. من از تماشای مردم کلی لذت می برم، اما این یکی دیگر جل الخالق من را در آورده. ------------------------- دیروز تلپ تلپ یکساعت تا دانشگاه رانندگی کردم که در کلینیک دانشگاه بخیه های دستم را در آورند. آخر در امریکا اگر از افراد خوشبختی باشی که بیمه دارند، معمولاً (نه همیشه) بیمه ات، اچ ام او است. یعنی نمی توانی هر دکتری که بخواهی بروی. اگر اورژانس نباشد، باید اول به دکتر خودت بروی و اگر لازم بود که پیش متخصص بروی، دکترت تو را پیش متخصصی که در همان برنامه بیمه باشد می فرستد. خلاصه برای من که در برکلی زندگی می کنم، این یعنی یکساعت رانندگی تا استنفورد، چون برخلاف دفعه پیش این دیگر اورژانس نیست که سرم را ،بیندازم پایین و بروم اطاق اورژانس. پرستاری که قرار بود بخیه را درآورد گفت که از زخمم خوشش نمی آید چون خوشگل نیست و غیر مستقیم گفت که این کسی که بخیه زده کمی بی دقتی کرده و با هم به این نتیجه رسیدیم که پزشکان گرامی باید قبل از فارغ التحصیل شدن کلاس خیاطی بردارند! دکتر را صدا کرد و دکتر هم گفت قاعدتاً باید تا به حال درست می شد، اما خب هنوز خوب نشده و تا جمعه باید صبر کنم. خلاصه که این بهانه ای شد تا پس از این همه این پا و آن پا کردن به دانشگاه بروم و سری به دپارتمان بزنم و پر از استرس برگردم. ------------------------- جایی خواندم که انوشه انصاری به دلیل فشار امریکا، پرچم ایران روی بازویش را برداشته است. دلیلش هم این است که انگار نمی خواهند ماجرا سیاسی شود. خب خدا را شکر که برداشتن پرچم ایران از بازوی اولین زن توریستی که به فضا می رود اصلاً سیاسی نیست! ماجرا آموزشی است جان من. زنده باد صنعت توریسم که اصلاً سیاست واردش نمی شود و کاملاً تفریحی و آموزشی است!!! مرگ بر سیاست. راستی لوگوی وبلاگ خانم انصاری هم می گوید "تصور کن!" روی چشم. فقط یک مشکل کوچک هست. تصور کردن پول می خواهد قربانت گردم!
|
|
<< Home