وبلاگها

غربت

Friday, September 08, 2006
یکی از دوستان وبلاگ خوان که اولین نفری بود که به محض ورودم به واشنگتن دی سی برایم ای میل کرد و خوش آمد گفت و با مهمان نوازی دعوتم کرد تا به خانه ساده و زیبایش بروم را یادتان هست؟ آن زن نازنین با خوشرویی و خردورزی اش اولین کسی بود که شهرغریب واشنگتن را با دوستی اش برایم آشنا کرد . بگذریم... این دوست ما چندی پیش برای دیدن پدر و مادرش به انگلیس رفت. او در دانشگاه مری لند در مقطع دکتری دانشجوی پژوهش های زنان است و قرار بود پس از 3 هفته برگردد سر خانه و زندگی اش در واشنگتن، پیش همسر و دو فرزندش. او که در ایران در دانشگاه تدریس می کرده، نه متعلق به گروه سیاسی ای است و نه کار خطایی از او سر زده. اما از موقعی که رفته حدود 3 ماهی می گذرد و امریکا هنوز به او اجازه ورود دوباره نمی دهد! باید این پاییز یک کلاس درس می داد (چون تجربه تدریس دارد و از بقیه همدوره ای هایش جلوتر است، به جای کمک استاد بودن، به او قرار بود کلاس خودش را بدهند که درس بدهد). با این وضع هم از درسش عقب افتاده و هم از کار و زندگی اش. پسرش قرار است این پاییز وارد دانشگاه در یک شهر دیگر شود و او نیست که در نقل مکان پسرش کمک کند. در کل زندگی یک خانواده به خاطر قوانین جدید احمقانه مهاجرت و به نام "امنیت" به هم پاشیده.

نمی دانم کسان دیگری هستند که در این وضعیت قرار دارند یا نه. نمی دانم چه کار می شود کرد. اگر کسان دیگری را می شناسید که از ورودشان به امریکا جلوگیری شده، شاید بد نباشد حد اقل یک لیست اینترنتی راه بیندازیم برای این دوستان که مثل این دوست من میان زمین و هوا مانده اند. راستش خودش می گفت شاید تشکیل یک "ساپورت گروپ" بد نباشد.

غربت فقط این نیست که از "وطن" دور افتاده باشی و نتوانی برگردی. اینکه لحظه به لحظه منتظر باشی که برگردی سر خانه و زندگی ات و اجازه ورود به جایی که برایت "خانه" است را نداشته باشی هم غربت است. خانه هم فقط "وطن" نیست. خانه برای خیلی از ماها بیشتر از یک جاست. متعدد است. نهال نفیسی، یکی از دوستانی که در دانشگاه رایس انتروپولوژی می خواند، یک بار گفت که در "سلف اگزایل" به سر می برد. یعنی دلیل اینکه نمی تواند برگردد ایران این نیست که ایران برایش مکان خطر است، یا راهش نمی دهند. دلیلش این است که با قوانین مهاجرت امریکا، اگر با ویزای دانشجویی اش خارج شود و به ایران برود، احتمال این زیاد است که نتواند به امریکا برگردد تا به درسش ادامه دهد. پس غربت او غربتی است که خودش به خودش تحمیل کرده. البته من فکر می کنم اینکه نهال و این دوست که دارند درس شان را می خوانند، بخواهند برای ملاقات خانواده از امریکا خارج شوند، خواسته عجیب غریبی نیست. این قوانین ناعادلانه مهاجرت است که عده ای را "مجرم" می کند و حق رفت و آمد را از آنها سلب می کند. این غربت را اینبار نه "وطن" بلکه "کشور میزبان" بر آنها تحمیل کرده. یکی نمی تواند برود عزیزانش را ببیند چون آنجا که "وطن" است، برایش نا امن است، دیگری نمی تواند برود چون خانه اش (مکان زندگی اش در مهاجرت) او را عامل اختلال در امنیت می داند....
بگذریم... برای دوست من کاری می شود کرد؟ وکلای عزیز؟
----------------------------------

انگار این یکی دو روزه بدشانسی دامن من را گرفته. نشسته بودم و لپ تاپ روی زانو داشتم کار می کردم که پنجره پشتم که رو به بیرون باز می شود با بادی خفیف تا ته باز شد و نمی دانم چطور شد، ولی شیشه اش شترق شکست و ریخت توی حیاط! همسایه ام داشت با دوستش بیرون صحبت می کرد که با دهان باز نگاهی کرد و گفت: "این چطوری اتفاق افتاد؟!" من هم شوکه تر از او، به شیشه شکسته نگاه کردم ونزدیک بود از عصبانیت بزنم زیر گریه! زنگ زدم به این جاهایی که شیشه عوض می کنند، سایز شیشه را پرسیدند (زیاد هم گنده نیست، چون قسمت پایینی قاب پنجره است که شکسته). اندازه گرفتم و گفتم. گفت 100 دلار! زنگ زدم به جاهای دیگر و قیمت تخمینی شان بهتر که نبود هیچ، بالاتر از جای قبلی بود. خلاصه به من از 100 تا 180 دلار تخمین دادند! من هم به "م" زنگ زدم که شیشه خانه ات شکسته چکار کنم؟ گفت برو شیشه بخر خودت بینداز! گفتم بابا من با این دست چلاق شیشه نمی توانم بیندازم. خلاصه گفت که صبر کنم تا خودش از سفر برگردد و شیشه که بیشتر از 20 دلار نمی شود بخرد و بیندازد. رفتم پال را صدا کردم که بیاید کمکم کند، چون با این دست نمی توانم کاری بکنم و باز کردن انگشتانم بخیه ها را می کشد و درد می آورد. کلی خندید و گفت که " آها!!این کار یک مرد است!" خنده اش هم به این دلیل بود که خودش مردی است ریزه پیزه و گی که کارش نقد رقص است و خودش هم رقصنده است و کارهای اینطوری به او نمی آید (از ترس آیدا ترکه تورنتو نمی تونم بگویم "رقاص" است!). ولی راستش با این ظرافتش کلی "هندی من" است! خلاصه، فعلاً یک پتو را با میخ و این حرف ها چسبانده ایم به شیشه که هم جلوی باد را بگیرد و هم شیشه بیشتر نشکند و تو نریزد.

این هم از بدشانسی امروز. تا سه نشه بازی نشه... نمی دانم سومی اش چه خواهد بود. امیدوارم این نباشد که ماهی ای که دیروز بالاخره با دادن تلفات جدا شد ولی فرصت نشد دیروزدرست کنم، سپید را مریض نکرده باشد. دیروز وسط هیر و بیری و خون و خونریزی، ماهی را گذاشتم توی فریزر. امروز قسمت جدا شده را در مایکروفردرست کردم و دادم سپید بخورد. سپید هم نامردی نکرد و مثل ماهی قرمز که نمی داند کی سیر می شود و آنقدر می خورد تا بترکد، یک بند همه را خورد. از ظهر به اینور بداخلاق کز کرده یک گوشه و مرتب با کوچکترین صدایی از بیرون می رود قایم می شود. خدا کند دلدرد نداشته باشد که با این دست چلاق، مریض داری نمی توانم بکنم.


----------------

درس های لبنان--- نوشته اخیر حمید دباشی در هفته نامه الاهرام را بخوانید.