وبلاگها

ماهی... کوفت ماهی!

Thursday, September 07, 2006
دروغ چرا... من از ماهی بدم می آید. یعنی بوی ماهی اذیتم می کند. حالا چون می گویند اومگا 3 و اسیدهای چربی دار ماهی برای حافظه خوب است و باید هفته ای دوبار بخورید و من هم با گذشت سن حافظه ام به کل دارد از دست می رود، امروز پس از مدت ها تصمیم گرفتم ماهی بخورم. این تریدر جو یک نوع ماهی سلمن قلابی دارد که شبیه همبرگر گرد درستش می کنند و یخ زده است و احتمالاً چون خیلی قلابی است، بو هم نمی دهد. البته روی بسته نوشته که ماهی ها را از آبهای آلاسکا گرفته اند، اما خداییش خیلی قلابی به نظر می آید! خلاصه امروز یکی از این گردالو ها را از بسته اش که یخ زده و برگرهای ماهی اش به هم چسبیده بودند در آوردم و تفت دادم. جایتان خالی لوبیای سبز مدل دراز (بهش می گن فرانسوی حالا نمی دونم مال کجاست) را هم با سرکه پرتقال و سیر وکنجد تفت دادم و کنارش گذاشتم و داشتم می خوردم که این دختر سیاه سوخته و کپلم که باید برای ناراحتی کلیه اش غذای رژیمی مخصوص گربه بخورد آمد نشست زیر پام و با چشمهای معصومش زل زد به من و یک میوی معصومانه هم کرد. من هم که دیدم ماهی اینطوری از گلویم پایین نمی رود هی ذره ذره بهش دادم بخورد و این طفل معصوم هم که مدت هاست فقط غذای رژیمی می خورد، تند و تند می خورد و دوباره بالا را نگاه می کرد. خلاصه دیدم نه من سیر شدم و نه سپید. پاشدم دوباره بسته ماهی را درآوردم و خواستم که با چاقو یکی دیگر جدا کنم که در یک لحظه سریع، چاقواز وسط ماهی سمج که قبلاً راه نمی داد گذشت و از کف دست من هم گذشت و از آنطرف آمد بیرون. چاقو را درآوردم که خون فواره کرد و سپید ترسید و دوید بیرون. من هم فوری دستم را گرفتم زیر آب سرد و رویش دستمال گذاشتم و فشار دادم. دستمال فوری قرمز شد. چندبار این کار را کردم تا آخر نگاه کردم دیدم یک سوراخ گنده بین انگشت سبابه و بغلی اش ایجاد شده. قبلش آنقدر درد نمی کرد، اما تا صحنه را دیدم از ترس نزدیک بود پس بیفتم. "م" هم مسافرت است و نمی دانستم به که خبر دهم. رفتم همسایه ام پال را خبر کنم که او هم نبود. دوستم ستاره هم امروز رفت سفر و خلاصه دیدم کسی به جز خودم نیست که به دادم برسد. پریدم توی ماشین و با دست بالای سر تا بیمارستان آلتا بیتس برکلی راندم و دویدم اطاق اورژانس. دستم یخ زده بود و می ترسیدم عصبش پاره شده باشد. خوشبختانه به خیر گذشت. چاقو از بغل عصب و تندون رد شده بود و شانس آوردم که چیز مهمی پاره نشده. خلاصه دستم را شستند و 4 تا بخیه در عرض سه سوت زدند و یکساعتی در بیمارستان بودم و بعدش آمدم خانه. خوشبختانه دست چپم است که شهید شده و هنوزمی توانم کار کنم. فعلاً هم که اثر بی حس کننده هست و از درد خبری نیست. 10 روز دیگر هم بخیه ها را در می آورند . خلاصه گور بابای حافظه. من دیگر ماهی بخور نیستم! سپید هم همین غذای رژیمی اش را بخورد و دیگر از این هوس ها نکند. گفته بودند که اگر ماهی بخوری حافظه ات تقویت می شود، نگفته بودند که دست و پا چلفتی می شوی!.