وبلاگها
|
جنگ شهری عراق و "معضلات" ایران و ایرانیSunday, September 03, 2006
رو که نیست ماشالله، سنگ پای تگزاس است. پنتاگون می گوید عراق در آستانه جنگ شهری است و بوش از آن سو اصرار دارد که نه آقا، ازجنگ شهری در عراق خبری نیست! این در حالی است که تعداد حمله ها و کشته شدگان غیر نظامی در عراق هر روز افزایش می یابد. -------------------------- در تورنتو که بودم به همراه یکی از دوستان به دفترش در دانشگاه رفته بودم که یکی از دانشجویان همدوره اش در رشته فیزیک شیمی را بطور مختصر ملاقات کردم. امروز ای میلی از حنیف، هم دانشگاهی دوستم، گرفته ام که خواسته این مقاله اش در مورد "مشکلات فرهنگی ما ایرانیان" را در وبلاگم بگذارم و نظراتم را بدهم. راستش من در کل با حنیف که به فرهنگ دیدی ایستا و ذاتگرایانه دارد مخالفم و فکر نمی کنم، برای مثال، آب و هوا و شرایط اقلیمی در مواردی که او به عنوان حقایقی در مورد "فرهنگ ایرانی" به عنوان یک مونولیث تعریف کرده تأثیرگذار باشد. من فکر می کنم یک سری گفتمان ها در تعاریف این دوست شیمی دان شکل دهنده فرضیات او در مورد "فرهنگ ایرانی" هستند که او آنها را نادیده می گیرد. برای مثال، تولید و گردش گفتمان "عقب افتادگی" ریشه در گسترش استعمار و مشروعیت دادن به پروژه "متمدن سازی" دگر "غیر متمدن، "وحشی" و "بربر" دارد و قبل از قبول کردن این گفتمان به عنوان حقیقتی علمی/خدادادی، باید آن را زیر سوال بکشیم و به روابط قدرت در شکل گیری چنین تعاریف طبیعی ساخته شده ای توجه کنیم. برای مثال اینکه بگوییم "مردان ایرانی به دلایل اقلیمی چنین و چنانند" این فرض را در خود دارد که 1). چنین و چنان بودن مردان ایرانی "کامن سنس" و یا دانش عمومی است. یعنی همه می دانند که مردان ایرانی چنین و چنانند و پس حالا به دنبال دلایل چنین و چنان بودن شان بگردیم. اما باید پرسید دانش های عمومی چگونه دانش عمومی می شوند؟ یعنی چگونه است که "همه می دانند" چنین "حقایقی" در مورد مردان ایرانی صحت دارد؟ من فکر می کنم در درجه اول باید این "دانش" های طبیعی ساخته شده را زیر سوال کشید. یعنی اپیستمولوژی و چگونگی "دانش" شدن یک سری از داده ها بسیار مهم است. 2) فرض را بر این می گذارد که همه مردان ایرانی چنین و چنانند و چنین و چنان بودن در ذات هر مرد ایرانی است. مسلماً لازمه چنین فرضی همگون شمردن میلیون ها آدم است که در شرایط متفاوت مکانی و زمانی زندگی کرده و می کنند... یعنی همگون فرض کردن آدم هایی که از نظر طبقاتی، سنی، مکانی (شهری و روستایی در ایران و دیاسپورای آن--دیاسپورای ایرانی چیزی است که معمولاً در تعاریفی که فرهنگ را به سرزمین ربط می دهد گم می شود)، سطح تحصیلات، جنسیت، جنسگونگی، موقعیت اجتماعی، مذهبی و... در شرایط متفاوتی قرار دارند و عاملیت و هویت شان با توجه به مجموعه ای از عوامل و گفتمان ها تولید شده است. 3) فرض را بر همگون بودن فرهنگ و ایستا بودن آن می گذارد. همان عوامل و گفتمان هایی که از آنها نام بردم تعریفی همگون از ایرانی بودن را غیر ممکن می کنند. فرهنگ ایرانی چیست؟ چه کسانی آن را تعریف می کنند و بر آن ادعای مالکیت و اصالت دارند؟ "ما ایرانیان" چه کسانی را شامل می شود و چه کسانی را در تعریف "ما" خارج می سازد؟ علاوه بر این ها باید توجه داشت که فرهنگ ایرانی مقوله ای ایستا نیست و با گذشت زمان تغییر می کند. در هر حال، به نقد نکته به نکته مقاله این دوست نمی پردازم چون از حوصله این وبلاگ خارج است. این مقاله حنیف است که چون خواسته، آن در وبلاگم می گذارم. اگر نقدی دارید با وب سایت خود او تماس بگیرید. در زمینه فرهنگ هم کتاب جایگاه فرهنگ، نوشته هومی بابا و فرهنگ، قدرت، مکان، به ویراستاری آکیل گوپتا و جیم فرگوسون، شدیداً توصیه می شوند. ------------------------ در راستای "معضلات" جامعه ایرانی، دو کلمه ای هم بنویسم در مورد اینکه چرا محمود فرجامی ازبین همه نوشته های من، به نوشته هایم در باب "هوموفوبیا" گیر سه پیچ داده و از همه جنبه هایی که بر اساس نوشته های من به هویت من نسبت داده، نقدم بر هوموفوبیا را عمده کرده. اینکه هر نوشته ای در مورد هوموفوبیا به این دلیل که "این مشکل جامعه ایرانی نیست" پس باید خفه شود، جای تأمل دارد. فکر نمی کنم هیچوقت در این وبلاگ گفته باشم که "مهمترین معضل جامعه ایرانی" هوموفوبیاست. اصلاً این طبقه بندی "معضلات" و آنچه که در وبلاگستان به "آسیب شناسی" مد شده نه شیوه برخورد من است و نه من هیچوقت ادعای پاتولوژیزه کردن "جامعه ایرانی" را داشته ام. اگرمحمود فرجامی با دقت نوشته های من در این وبلاگ را خوانده باشد می داند که من برخلاف شیوه معمول عده ای، عادت ندارم بگویم "ما ایرانی ها مشکلمان این است که..." و از این قبیل کلی گویی ها. اما این دلیل نمی شود که چشم بر نقش جنسیت در تعاریف هژمونیک "ایرانی" بودن بپوشم و نقدی بر چنین تعاریفی ارائه ندهم. اما برای من جالب است که چرا محمود روی این موضوع "هنگ" کرده و تمام هویت من را خلاصه کرده به آنچه که او از قول نیک آهنگ و داریوش و دگر کسانی که من سر مسائل متفاوت با آنها "کل کل" وبلاگی کرده ام "لزو" و غیره نامیده است. آیا غیر از این است که بعضی وقت ها ما دغدغه هایمان را به زبان طنز و از زبان دیگری بیان می کنیم؟ محمود لطف کرده و ای میل زده که دوستان بهش گوشزد کرده اند که شاید طنز دومش برخورنده باشد و خواسته مطمئن شود که به من برنخورده باشد. بهم برنخورده. اما به محمود هم حرفی را می زنم که اخیراً به دوست دیگری زدم. این دوست برای مسخره کردن یکی از استادان دانشگاه که من برایش احترام زیادی قائلم و از معدود کسانی است که با شجاعت سیاست های استعماری امریکا و اسرائیل را متهم می کند، او را "کس پلونیال" (به جای پست کلنیال) خوانده بود و توهین های دیگری نیز به او کرده بود. از زبان زن ستیز این دوست که بگذریم و مشکل نفی ادبیات پست کلنیال بدون دادن نقدی درست و حسابی از زمینه گسترده این ادبیات، به این دوست گفتم که بر خلاف فرض او، من طنز را دوست دارم و آدم شوخی هستم. اما بین طنز خنده دار و طنزی که خنده دار نیست و فقط توهین آمیز است تفاوتی هست. من نوع اولش را دوست دارم و نوع دومش حالم را بد می کند. به محمود هم همین را می گویم. اگر نقد محمود در طنز اولش این است که هوموفوبیا تنها مشکل موجود در "جامعه ایرانی" نیست، این نقدی است بجا. من هیچوقت نگفته ام که هوموفوبیا تنها مسئله است و یا مهمترین مسئله است. موضوع سر رده بندی روابط قدرت نیست. موضوع سر این است که نمی شود مفاهیم مردانگی و زنانگی را بدون توجه به دگرسازی های تاریخی آن زیر سوال برد. در این شکی نیست که من معتقدم که جنسیت در تولید هویت مدرن ایرانی و در گفتمان های ناسیونالیستی نقشی مرکزی داشته. نوشته های تاریخ نگاران ایران مدرن حاکی بر این ادعاست (توکلی طرقی، نجم آبادی، کاشانی ثابت و..). حالا اگرنوشتن در مورد این مسئله داد دوستان را در می آورد که "آقا مردم ما نون ندارند بخورند شما چسبیده اید به جنسیت و صکص؟" من می گویم که موضوع حرف زدن در مورد صکص نیست. موضوع به چالش کشیدن داده هایی است که طبیعی انگاشته ایم شان. "مردم ایران" کیستند؟ چه کسی "مشکل" "ملت" را تعریف می کند؟ چه کسانی باید دغدغه هایشان را کنار بگذارند برای "منفعت ملی"؟ و این دغدغه ها برای بسیاری از همجنسگرایان (بر خلاف اعتقاد کسانی که فانتزی های عجیب و غریب در مورد این افراد دارند) داشتن صکص و "فسق و فجور" نیست. دغدغه بسیاری از همجنسگرایان تبعیض و خشونتی است که در زندگی هرروزه شان با آن مواجهند. چه در ایران باشد و چه در خارج از ایران. "منفعت ملی" یعنی منفعت چه کسانی؟ چه کسانی باید خواسته هایشان را برای رسیدن به منافع دیگری به کنار بگذارند؟ نمونه های چنین تقاضاهایی برای فداکاری را مگر قبلاً در تاریخی نه چندان دور ندیده ایم؟ فکر می کنم یکی از مشکلات بحث در مورد جنسیت این است که هرگونه صحبتی از جنسیت به صکصوالیزه کردن صحبت کننده می انجامد. شاید همین است که در میز گرد محمود فرجامی، من و تنها زن دیگر این میزگرد صکصوالیزه شده ایم (و این مشکل من با میزگرد دوم محمود است). محمود در این میزگرد نقش مجری را دارد و به اصطلاح صدای منطق است. اما بد نیست گاهی خودمان را هم جدی نگیریم و خودمان را هم دست بیندازیم. امیدوارم محمود در میزگرد بعدی خودش را هم وارد بازی کند. من مشکلی با سوژه طنز شدن در وبلاگ محمود ندارم. اصولاً خودم را آنقدر جدی نمی گیرم که بخواهم "کلاس بگذارم" و بگویم من را قاطی نکن. اما خب او نقدش را با طنزش می کند و من هم نقدم را بر طنزش می نویسم. در ضمن اگر وبلاگ محمود را دوست نداشتم برایش چنین جوابی نمی نوشتم و مطلبش را نادیده می گرفتم.
|
|
<< Home