وبلاگها
|
چرا؟Monday, July 31, 2006
لینک ثابت این مطلب |
|
بچه های لبنانSunday, July 30, 2006
پیر دختر-- قسمت اولSaturday, July 29, 2006
کلاس اول راهنمایی که بودم، با پروانه و شیدا میز یکی به آخری می نشستیم. هر سه از بلند قدهای کلاس بودیم و عقب کلاس می نشستیم. در آن سال کلاس های خوارزمی راهنمایی را از روی معدل دسته بندی می کردند و معدل های بالا در کلاس یکِ یک بودند و این تقسیم طبقاتی (!!) تا یکِ پنج ادامه داشت. پروانه و من در کلاس یکِ یک بودیم که کلاس خرخوان هایی بود که با معدل بیست به راهنمایی آمده بودند. با هم خیلی رفیق بودیم. کله هردومان بوی قورمه سبزی می داد. هر دو خواهر و برادرهای بزرگتر از خودمان داشتیم که مسئول سیاسی شدن زودرس ما بچه های یازده ساله بودند. مدرسه راهنمایی خوارزمی را به دلیلی که نمی دانم، به دو قسمت کرده بودند. ساختمان اول راهنمایی ها در کوچه رشت بود و ساختمان دوم و سوم راهنمایی ها، چند صد متر بالاتر در کوچه ای موازی با کوچه رشت بود. نداشتن آقا بالاسرهای سن بالاتر که تو را جوجه دبستانی بدانند، باعث شده بود که ما احساس بزرگی مفرطی بهمان دست بدهد و "نهادهای مدنی" (!) خودمان را راه بیندازیم. هر روز عاشورا بود و مدرسه اول راهنمایی خوارزمی در کوچه رشت کربلا. با صداهای ریز و درشت یازده ساله مان روی پله های مدرسه که حیاطی کوچک داشت می ایستادیم و به رهبری من که با صدایی ناخراش نمی دانم چگونه به مقام "رهبری گروه سرود" ارتقا یافته بود "پیش مرگم بهر مرگ آماده ام" را تمرین می کردیم و "زده شعله در چمن" را از حفظ می خواندیم. انقلابی بودنمان به حیاط مدرسه ختم نمی شد. از دبیرستان دخترانه خوارزمی که بالاتر از مدرسه راهنمایی و روی خیابان ولی عصر (پهلوی) بود، "خط" می گرفتیم و همان حوالی روزنامه هم می فروختیم. در همان سال بود که با دختر خاله ام پول هایمان را روی هم ریختیم و از مرد مسن بد اخلاقی که در پاساژ روبروی کوچه رشت، رنگ و وسایل نقاشی برای دانشکده هنرهای تزئینی می فروخت، یک قوطی اسپری رنگ قرمز خریدیم . قوطی رنگ را یک روز من نگه می داشتم و یک روز دخترخاله ام. اسپری را از دید همه مخفی نگه می داشتیم و یکی از تنها رازهای من و دخترخاله ام همین قوطی اسپری بود. سر اینکه چه کسی طولانی تر نگه داشته دعوایمان می شد و درطول مدتی که اسپری در اختیارمان بود سعی می کردیم حد اکثر استفاده را از آن بکنیم. اولین شعاری که نوشتیم، درست پس از خرید قوطی اسپری رنگ بود و در همان کوچه رشت. در حال نوشتن شعاری به قرمزی خون روی دیوار آجری کهنه ای بودیم که زنی از پنجره خانه اش یک تشت آب روی سرمان خالی کرد. شعارمان نصفه کاره ماند و با ترس و خنده تا دم مدرسه دویدیم و با روپوش هایی خیس سر کلاس ها یمان رفتیم. دیوارهای دور وبر مدرسه و خانه هایمان از دست ما در امان نبودند. آخرین شعاری که با آن قوطی اسپری نوشتم روی دیوار مرمری سفید همسایه مان بود. ذوق زده از اینکه چکه کردن رنگ قرمز شعار را شبیه خون می کند، نوشتم "هفتاد هزار کشته صدها هزار زخمی هرگز مباد سازش هرگر مباد تسلیم!" لذت من از هنر دراماتیکم بیش از چند دقیقه طول نکشید. تازه روپوش مدرسه را درآورده بودم که مادرم با سطل آب گرم و ابر و "ریکا" در دست صدایم کرد. همسایه مان، خانم "ب" کنار مادرم ایستاده بود. "من واقعاً شرمنده ام" گفتن مادرم و "خواهش می کنم، سیما جان مثل دختر خودمه" گفتن خانم "ب" شیر فهمم کرد که خانم "ب" تمام مدت داشته شعارنویسی من را تماشا می کرده. به اطاعت از مادرم از خانم "ب" عذرخواهی کردم و با سری افکنده سطل به دست روبروی اثر هنری ام ایستادم و حالا نساب کی بساب! پروانه دختری بود لاغر که مثل عصا دراز و باریک بود. کرد بود و بر خلاف خانواده من که هر کس در خانه یک سازی می زد، خانواده اش یکپارچه چپی بودند. من به پیروی از خواهرم که از من پنج سال بزرگتر است، شیفته فداییان خلق بودم. پروانه و من با هم "تاریخ دنیای قدیم" را می خواندیم و در راه خانه به زن جوانی که معلوم بود تازه از خارج آمده و سر خیابان روزنامه "رنجبر" می فروخت و با صدایی پر ناز می گفت: "رنجبر" متلک می انداختیم و می گفتیم "نه تو رو خدا تو رنج نبر!" شدیداً سنگدل بودیم و "لوس بازی" در کارمان نبود. به بچه "سوسول" های کلاسمان می خندیدیم و عاشق شدن را گناهی کبیره و ژست بورژوازی می دانستیم. آنموقع هنوز شعبه های اکثریت و اقلیت جدا نشده بودند و من و پروانه با همراهی دو سه نفر دیگر در کلاسمان پیشگام خودمان را درست کردیم. آن سال، از کلاس بیرون شدن ها به دلیل شلوغ کردن مدرسه شروع شد. یک بار در اثر اشتباه استراتژیک من، موشک حامل اطلاعات محرمانه تعطیل کردن زنگ بعد برای تظاهرات در حیاط، به جای اینکه به دست شادی برسد، جلوی پای معلم جوان و قرتی ریاضی مان افتاد و برای اولین بار پس از سال ها بچه مثبت بودن، از کلاس اخراج شدم و به دفتر مدرسه رفتم. سر کلاس زبان انگلیسی به جای انگلیسی حرف زدن به معلم مان که اصرار داشت "اِمریکا" نگوییم و "آمریکا" بگوییم، سرود "برخیز ای داغ لعنت خورده، دنیای فقر و بردگی..." می خواندیم و معلم بیچاره هم که از پسمان بر نمی آمد می گذاشت کارمان را بکنیم. آنسال، به دلیل فعالیت های "چریکی"، معدلم در آخر سال به طرز فجیعی پایین افتاد. از بین همه کلاس ها، فقط از یک معلم حساب می بردم. خانم "ص" که معلم حرفه و فن بود وحدوداً چهل سال داشت. خیلی ساده لباس می پوشید و شایعه بود که ازدواج نکرده. در مسخره کردن های بچه گانه مان به او "پیر دختر" می گفتیم و از اینکه در آن سن و سال ازدواج نکرده تعجب می کردیم. بر خلاف معلم ریاضی مان که با شلوار جین تنگ و کفش های پاشنه بلند سر کلاس می آمد و در فرهنگ زبان ما پیشگام ها "خرده بورژوای پیشرفته" و "جیره خوار امپریالیسم" بود، دلیلی طبقاتی برای مسخره کردن خانم "ص" نداشتیم. فقط "پیر دختر" بودنش بود که آزارمان می داد. من و پروانه، معلم ریاضی مان را از بالای پله ها نگاه می کردیم و با صدای تلق و تولوق کفش هایش و تکان موهای بلندش روی کمرش، با صدایی پر عشوه و موزون، آهسته می خواندیم "یک دو پری جون بجنبون! چپ راست پری جون بجنبون!" و هرهر می خندیدیم و با غش و ریسه سر کلاس می رفتیم. اما با دیدن خانم "ص" مثل تیر می دویدیم سر کلاس و با ترس خبر آمدن "پیر دختر" بداخلاق را اعلام می کردیم. --------- این را گوش کنید تا قسمت دوم قصه. شعر را فروغ فرخزاد نوشته و خوانده. لینک از ایرانین است.
گزارشFriday, July 28, 2006
گروه تمرکزی زنان دیروز برگزار شد. بیشتر شرکت کنندگان از سر کار و خسته و کوفته آمده بودند، ولی همه در کمال سخاوت و صبر تا ته همراهی کردند. آخرش که کافی شاپ بست و ما را مؤدبانه با روشن و خاموش کردن چراغ بیرون انداختند، یکی از وبلاگ نویسان مهمان نواز ما را به خانه اش دعوت کرد تا بحث را آنجا ادامه دهیم و با چایی ایرانی که به مدل ژاپنی سرو شد تا نیمه شب سر وبلاگ و سیاست و هویت و ... حرف زدیم. نشان به آن نشان که وقتی رسیدم خانه ساعت یک و نیم صبح بود و وقتی به "م" تلفن زدم با تعجب پرسید "تا به حال تمرکز می کردید؟!" یکی از سورپریزهای خوب گروه دیشب حضور دو زن بود که یکی از آنها را پریروز در تظاهرات علیه خشونت اسرائیل در لبنان ملاقات کرده بودم. در صحبت هایمان گفته بود که دوستی دارد که مرتب وبلاگ می خواند. دیشب به همراه دوستش-- که حقاً وبلاگ خوانی است حرفه ای و متعهد!-- آمدند و کلی با خوش رویی و خوش صحبتی شان به گروه شور و شوق دادند. جالب بود که چهار گروه سنی (با فاصله سنی تقریباً ده سال) در گروه دیروز بودند که تجربه های متفاوتشان در ایران و امریکا به بحث ویژگی خاصی می داد. من یکی که هم از بحث و هم از هم صحبتی با همه شرکت کنندگان شدیداً لذت بردم. ---------------------------- گروه تمرکزی مردان وبلاگ خوان و وبلاگ نویس همین یکشنبه در طبقه بالای چایخانه تی ایزم (مکتب چای) واقع در خیابان "آر"، نزدیک دوپان سیرکل رأس ساعت 4 بعد از ظهر برگزار خواهد شد. از آقایان وبلاگ نویس و وبلاگ خوان دعوت می کنم که در بحثی پیرامون وبلاگ و سیاست و جنسیت شرکت کنند. قول می دهم بحث طولانی نشود و زودتر سر خانه و زندگی تان برگردید! به قول دوستی که می گفت اگر وبلاگ تا به حال در زندگی خانوادگی افراد شرکت کننده تأثیری نگذاشته باشد، این گروه های تمرکزی تو آخرش در خانه شر به پا می کند! اما خدا به سر شاهد است که گروه تمرکزی یکشنبه حد اکثر تا ساعت شش و نیم پایان خواهد یافت. ----------------------- دیروز "م" و دوستان رفته بودند جلوی دفتر سناتور داین فاینستاین در سانفرانسیسکو برای تظاهرات علیه حمایت فاینستاین از خشونت های دولت اسرائیل. این ویدئو را "م" گرفته که بگذارم در وبلاگ.
از پرسپولیس تا زاینوپولیس در دادگاه عدالت امریکا: dispossess and dismissThursday, July 27, 2006
دارند کاسه کوزه ها را سر ایران می شکنند و از آنطرف کاسه کوزه های قدیمی ایران را صاحب می شوند. حتماً تا به حال می دانید که حدود 73 سال پیش، دولت ایران یک سری اشیاء باستانی پرسپولیس را به انستیتوی شرق دانشگاه شیکاگو برای تحقیق "قرض" داد. حتماً می دانید که عده ای اسرائیلی و امریکایی می خواهند این اشیاء باستانی را به عنوان غرامت غصب کنند. چرا؟ به این بهانه که حمله 9 سال پیش حماس به اسرائیل را تقصیر ایران می دانند و می گویند که غرامت کشته شدن 5 امریکایی و 195 اسرائیلی را ایران باید بدهد!!! دادگاه ایلنوی 3 سال پیش به نفع مدعیانی که ایران را مسئول جان کشته شدگان می دانستند حکم صادر کرد و غرامت را 423.5 میلیون دلار اعلام کرد. گویا ایران به دلیل عدم اعتماد به سیستم قضایی امریکا، نماینده ای برای دفاع نفرستاد. حالا یک وکیل به دادگاه فدرال امریکا می گوید که در ازای این غرامت، دولت امریکا باید اشیاء باستانی ایرانی را که دانشگاه شیکاگو 73 سال پیش به عاریه گرفته، مصادره کند و بفروشد و پولش را به مدعیان این پرونده بدهد! دانشگاه شیکاگو هم اعتراض کرده که این بر خلاف قوانین بین المللی است، اما قاضی عزیز و بی طرف، ماه گذشته این اعتراض دانشگاه را رد کرده. سه هفته دیگر، دادگاه دیگری تشکیل خواهد شد که با وجود اینکه دولت ایران اعتراض کرده که به دلایل متعدد، تشکیل دادگاه عادلانه در امریکا بر علیه ایران امکان پذیر نیست، در این دادگاه نماینده ای از ایران حضور خواهد داشت. جامعه وکلای ایرانی و شورای ایرانی-امریکایی هم دارند سعی خودشان را می کنند که از به غارت رفتن اشیاء باستانی ایرانی جلوگیری کنند. کاری به این ندارم که چرا شیئ باستانی، شیئ باستانی می شود و چند کاسه کوزه قدیمی ارزشمند می شوند. کاری هم به افسانه های تاریخی 2500 ساله افتخار و این حرف ها هم ندارم. چیزی که برای من مهم است سیاست های "پیشینه" است که صهیونیست ها ماشالله در آن تجربه زیادی دارند. اینکه "پیشینه" و ادعای مالکیت و تولید روایت های تاریخی حق به جانب بر اساس حق تملک بر "پیشینه" می تواند شگردهای استعماری را مشروعیت بدهد برای صهیونیست های امروز در اسرائیل و امریکا ناشناخته نیست. یکی از هم دوره ای هایم که آرکئولوژیست است، در فلسطین روی مسئله حق مالکیت بر اساس روایت های "پیشینه" کار می کند. از قرار معلوم، اگر حتی در مناطقی که دولت اسرائیل به عنوان محدوده فلسطین به رسمیت شناخته، از حد بیشتری کلنگ بزنی، دیگر زیر زمین مال فلسطین محسوب نمی شود و ملک اسرائیل و "قوم یهود" محسوب می شود، چرا که "پیشینه" اسرائیل آن زیر زیرهاست! حالا هم این قضیه اشیاء باستانی ایران و مصادره کردنش توسط امریکا برای پرداخت غرامت به قربانیان حمله 9 سال پیش حماس مسئله "پیشینه" و مالکیت را پیچیده می کند. آیا این چیزی است به غیر از شگردی استعماری به شیوه بسیار "متمدن" اش که نه با زور توپ و تفنگ، بلکه در دادگاه های عالی امریکا (که خدای عدالت است!) اجرا می شود؟ زمین را غصب نمی کنند، اما اموالی را که بار "پیشینه" تاریخی دارند را مالک می شوند. غارتگری غارتگری است، چه درخت زیتون و خانه یکی را به زور توپ و تانک غصب کنی و چه اموال یکی را در خانه دیگری به حراج بگذاری. اشیاء باستانی عراق که سر از ای بی درآورد. مال ایران را ببینیم کجا به حراج می گذارند! در هر حال، اگر می خواهید نامه تان را به دپارتمان "عدالت" امریکا بفرستید، روی اینجا کلیک کنید. شورای ایرانی-امریکایی نامه ای از پیش نوشته که می توانید بفرستید، یا می توانید نامه را تغییر دهید. راستی، این ویدئو به نام "صلح، پروپاگاندا و سرزمین موعود" دیدنی است. یک ساعت و نیمی هست، ولی دیدنش را توصیه می کنم. در مورد طریقه ارائه اخبار در مورد اسرائیل و فلسطین در امریکاست و حمایت امریکا از اسرائیل. ببینید حتماً. --------------------------------- امشب ساعت 7 عصر، گروه تمرکزی زنان برگزار می شود. اگر اهل واشنگتن و حومه هستید، لطفاً بیایید. آدرس و اطلاعات بیشتر اینجاست.
جنگ تروریسم است اما با بودجه ای بیشترWednesday, July 26, 2006
![]() ![]() ![]() عکس های بالا را دیروزکه رفتم تظاهرات علیه حمله نظامی ارتش اسرائیل در لبنان و غزه با تلفن موبایلم گرفتم. فکر می کنم حدود 400 نفری آمده بودند. با چند ایرانی آشنا شدم که جای بسی خوشحالی بود. یکی از دوستان وبلاگ نویس، مجید چاووش را هم دیدم که کلی عکس های خوب و یک ویدئوی کوتاه گرفته که با اجازه او، ویدئو را پایین همین پست گذاشته ام. بر حسب اتفاق، یکی از عکس های مجید (که چون آپ لود کردنش در بلاگر خیلی طول می کشید و از خیرش گذشتم) از دوستی است فلسطینی-امریکایی که از کالیفرنیا می شناسمش. آنجا دیدم که بلندگو در دست گرفته و شعار می دهد. بعد از تظاهرات که همدیگر را دیدم، فهمیدم که به واشنگتن نقل مکان کرده. دنیای کوچکی است. نوشته ای که دستش گرفته بود می گفت: "جنگ تروریسم است، فقط با بودجه ای بیشتر!" دیدن عده ای یهودی ارتدوکس که پرچم لبنان به دست داشتند و علیه حمله اسرائیل بودند برایم جالب بود. اعلامیه شان را که خواندم دیدم با استناد به تورات، "اسرائیل" را به رسمیت نمی شناسند و می گویند که بر اساس تورات، یهودی بودن با صهیونیسم مغایرت دارد و پروژه تئودور هرتزل و صهیونیست ها را با یهودیت در تضاد می بینند. حاجیه خانم واشنگتن هم در اواخر تظاهرات آمد دم سفارت اسرائیل. در این تظاهرات، مردم 50 تابوت که البته با مقوا ساخته بودند و رویشان را پارچه سیاه کشیده بودند را به آرامی تا سفارت اسرائیل حمل کردند و جلوی در سفارت شعار هایی از قبیل "ما چه می خواهیم؟ آتش بس!" و "ما جنگ راسیست شما را نمی خواهیم" می دادند. من چون در مورد حمل تابوت اصلاً احساس خوبی ندارم، به جای تابوت یک پلاکارد دستم گرفتم که سه قسمت دیگرجمله اش را سه نفر دیگر در دست گرفتند و کنار خیابان ایستادیم تا ماشین سواران ببینند چه خبر است. خلاصه تا مدتی که راهپیمایی می کردیم به همراه سه نفر دیگر راه می رفتیم که جمله مان معنی بدهد. اما اواخر راه که آشنایی را دیدم و مشغول حرف زدن شدم، متوجه شدم که سه نفر دیگر را گم کرده ام و قسمت من که می گفت: "باز هم رویت را بر می گردانی؟؟؟" معنی زیادی نمی داد. اما خب نگهش داشتم تا آخر کار که زن ویرجینیایی سازنده پلاکارد چهارقسمتی را پیدا کردم و امانتش را پس دادم. با تشکر از مجید، ویدئوی کوتاهش را ببینید. من هم به مدت یک ثانیه در این ویدئو هستم!
تظاهرات اهالی واشنگتن دی سی در برابر سفارت اسرائیلTuesday, July 25, 2006
این خبر تظاهرات واشنگتن بر علیه خشونت ارتش اسرائیل در لبنان و عزه را همین الان دریافت کردم. من می روم. STOP ISRAEL'S ATTACK ON LEBANON AND GAZA!!! March on the Israeli Embassy to Demand an End to the Killing! Tuesday July 25 5:00 PM Meet at corner of Van Ness & Connecticut Avenue UDC Metro Station Wear black for a funeral procession. We will carry 50 coffins to the Israeli Embassy. Bring your Lebanese and Palestinian flags. March will begin at 5:30 and proceed north on Connecticut, west on Brandywine, south on 36th, ending at the Israeli Embassy ( 514 International Dr. NW)
-------------------------------- دوستان منطقه بی اریا (خلیج سانفرانسیسکو): روز پنجشنبه 27 ژوئیه جلوی دفتر فاینستاین که از تروریسم دولت اسرائیل دفاع می کند تظاهراتی هست که اگر دوست دارید بروید، اطلاعات مربوطه را در اینجا ببینید. ---------------------------------- اگر دانشگاهی هستید هم این پتیشن در مورد خشونت ارتش اسرائیل را ببینید و اگر دوست دارید امضا کنید. --------------------------------- دوستان واشنگتن و حومه، گروه تمرکزی وبلاگ نویسان و وبلاگ خوانان زن، که پنجشنبه همین هفته برگزار می شود، یادتان نرود لطفاً. گروه تمرکزی زنان وبلاگ نویس و وبلاگ خوانMonday, July 24, 2006
گفته بودم که گروه تمرکزی زنان وبلاگ خوان و وبلاگ نویس واشنگتن و حومه، روز پنجشنبه 27 ژوئیه رأس ساعت 7 عصر برگزار خواهد شد. حالا آدرس محل قرار را می گذارم اینجا. قرار ما کافی شاپ/نان پزی پنرا در داون تاون سیلور سپرینگ خواهد بود. این کافی شاپ به متروی سیلور سپرینگ (خط قرمز) نزدیک است. از همه زنان وبلاگ نویس و وبلاگ خوان واشنگتن و حومه دعوت می کنم که به این گروه تمرکزی بیایید که هم دیگر وبلاگ نویسان و وبلاگ خوان های را ملاقات کنید و هم در مورد مسائل پیرامون وبلاگ و جنسیت صحبت کنیم. ممنون. آدرس: PANERA BREAD 8541 Georgia Avenue Silver Spring, MD 20910 (Georgia Avenue at the corner of Colesville Road) قورمه سبزی، آشپزخانه ملی و سالاد الویهپست قبلی را که نوشتم، یکی در کامنتدانی چیزی نوشته بود در مایه های "شما دکتری و تز رو ول کن و به همان آشپزی بچسب!" کامنتش را پاک کردم، نه به دلیل این گفته اش. گفته اش را که خودم اینجا در متن گذاشتم. اما برای چرندی که بعدش گفته بود. سکسوالیزه کردن من به عنوان یک زن... شاید به عنوان زنی در آکادمی که برای نویسنده کامنت چیزی جز یک شیئ برای سکس نیست که جایش هم در آشپزخانه است. به وبلاگ نویسنده کامنت نگاهی انداختم. عکس خاتمی را گذاشته کنار ستون سمت چپش. یک عکس کاریکاتوری "یاهو اوتار" که گمان می کنم تصور نویسنده از خودش باشد (پسری شیک پوش و خوش تیپ!) انداخته در همان ستون. حالا خدا می داند تصورش از خودش تا چه حد با آنچه دگری می بیند مطابقت دارد. اعتماد به نفس بعضی وقت ها در تصویر مجازی آینه و سایبر تغییراتی معجزه آمیز بوجود می آورد. خطای مجازی؟ قطعاً.... نه. قطعاً زیادی مطلق است. شاید به احتمال زیاد! اما خب گذاشتن عکس خاتمی داستان دیگری است. یعنی یک نوع اعلام موجودیت سیاسی... اعلام مشغولیت ذهنی. اعلام اتوریته. یعنی من وبلاگ نویس، من این مرد خوش تیپ سیاه پوش (ما به این مدلی ها می گوییم بریج اند تانل!) به سیاست مدنی علاقه مندم و کارم و نوشته ام سیاست است! کامنت این وبلاگ نویس در وبلاگ من هم یعنی "من در مورد قورمه سبزی نمی نویسم چون قورمه سبزی یعنی کار زنانه. یعنی افت مردانگی. یعنی کار آشپزخانه. تو این کار ها را بکن که لایق اش هستی. باقی را بگذار به عهده من کامل العقل!" آشپزی بد است جز برای مصرف فرآورده اش. آن را حواله می کند به من. به زنی که حالا چه محقق باشد و چه نه کارش را باید ول کند و به آشپزی بچسبد.
بگذریم. اسم نویسنده کامنت را نمی آورم که مسئله را شخصی نکنم. اما می خواهم این قبح آشپزی را بشکنم. من آشپزی را دوست دارم. خیلی هم دوست دارم. متاسفانه زیاد فرصتش را ندارم. شاید چون هیچوقت مجبورم نکرده اند که یاد بگیرمش دوستش دارم. شاید اگر مجبور به پختن بودم، وقتی وظیفه می شد، دیگر دوستش نداشتم. مثل خیلی چیزها که وظیفه می شود از دل می رود. مثل عشق. من وقتی آشپزی می کنم فکر نمی کنم "می توانستم به جای این دوتا مقاله بخوانم!" نه. آشپزی لذتی را می دهد که خواندن در آن لحظه نمی دهد. آن کاری را هم که نویسنده کامنت گفته بود بکنم لذت خود را دارد. شاید او نمی داند و آن را هم قبیح می داند. خب وظیفه من نیست که آدم های سرکوفت خورده در زندگی سکسی شان را نجات دهم! هست؟ نیست. بگذریم. می گفتم آشپزی و خواندن و نوشتن هر کدام جای خود را دارند.... لذت بخصوص خود را دارند. لذت را فراموش نکن. "نوشتن مثل آشپزی است". این را فکر می کنم استاد زمان فوق لیسانسم، مینو معلم که همیشه راهنمایم خواهد بود در یکی از سخنرانی هایش در دانشگاه برکلی گفت. خلاقیت می خواهد. درست می گفت. مثل آشپزی، نوشتن هم هیچوقت کامل از ذهن "انسان" مستقل نمی آید. خیلی اش سینه به سینه گشته و شفاهی رسیده. خیلی اش هم کپی است از نوشته ای که خودش هیچوقت اصل نبوده. "انسانی" که می نویسد و می پزد هیچوقت دانش کامل ندارد، هیچوقت مبدأ دانش نیست. کپی از روی کپی. و اینطوری است که قورمه سبزی من با قورمه سبزی مادرم فرق می کند و قورمه سبزی پسر دوست من (و نه دوست پسر من) با قورمه سبزی من فرق می کند. مثل نوشته من. مثل نوشته تو. نوشتن مثل آشپزی خلاقیت می خواهد. برای من آشپزی با پیروی از دستور غذای استاندارد خسته کننده است. من در آشپزی ریسک می کنم. با نوشتن هم. اما خب می دانم که قورمه سبزی یک چیزهایی دارد که قورمه سبزی اش می کند. مثل شنبلیله. بوی گندی که می دهد که خیلی از ماها عاشقش هستیم. باید باشد وگرنه قورمه سبزی نیست. (مثل جینگی پولی هندی که بوی کاری اش پیف پیف ما را به هوا می برد و می گوییم "هندی ها بو می دهند!" همه هندی ها؟ اما خدا به دور اگر یکی به ما بگوید کله مان بوی قورمه سبزی می دهد یا نفسمان بوی پیاز و چلوکباب می دهد!) قورمه سبزی بدون شنبلیله، قورمه سبزی نیست. به جای گوشت خیلی وقت ها قارچ می ریختم. آخر گوشت نمی خوردم. اما قورمه سبزی بی اصالت بی گوشتم را حتی مادرم و زنی که در استانبول رستوران ایرانی داشت دوست داشتند. خب کپی بود از قورمه سبزی مادرم. خلاقیتش بود که جای مزه گوشت را می گرفت. گاهی ترشی اش را از لیمو عمانی به غوره تغییر می دادم. با قورمه سبزی بازی می کنم. با کلمات هم دوست دارم بازی کنم. قورمه سبزی خشک بی مزه است. کلمات خشک هم بی مزه اند. قورمه سبزی اثر مادرم را دارد. لیمو عمانی هایی را که او فرستاده بوی خانه می دهند. اما قارچ هم بوی خانه می دهد. خانه ای دیگر. قورمه سبزی، حتی با همان دستور غذا هم یکی نیست. هربار با بار بعدی فرق می کند. قدمت لوبیایش فرق می کند، حرارت پختش... حوصله آشپزش... پختن "عین" همان قورمه سبزی قبلی غیر ممکن است. مثل نوشته ای که هربار خوانده شود و تکرار شود فرق می کند. مثل هویتی که در هر تکرار فرق می کند. اضافه هایش کجا می روند؟ جایی در آشپزخانه های تاریخ پنهان می شوند. سالاد الویه که درست می کردم پس از تکه تکه کردن گوشت مرغ و خیار شور و سیب زمینی دیدم چیزی به این سادگی چقدر کار می برد. تکه تکه کردن، تکه تکه شدن وقت می گیرد. اما یک حرکت مهیب مثل به هم زدن و له کردن، مثل جنگ، یک جلوه متحد می دهد. "مرغ را آنقدر ریز کن که اندازه خیارشور شود... خیارشور را ریز کن، اما نه آنقدر ریز که زیر دندان قرچ نکند!" این را "م" می گفت و من ریز می کردم. "م" هم ریسک های خودش را می کرد. "کره بریز... اما نه زیاد! ماست هم بریز." من هم ریسک خودم را می کردم. :"کره بد مزه نمی کند." یک قالب کره را آب کردم و خالی کردم روی سر سیب زمینی و مرغ و نخود سبز و خیارشور و به هم زدم. آخرش که سس سفید مایونز را روی تکه تکه هایی که کنار هم متحد و منسجم چسبیده بودند و شکل ظرف را به خود گرفته بودند می مالیدم تا چهره اش را سفید کنم، فکر کردم چقدر این تکه تکه بودن ها، این سبز و زرد و صورتی بودن ها گم می شوند زیر سفیدی ای که همه ما به دیدنش در سالاد الویه عادت داریم. شاید دفعه بعدی در سس مایونز کمی ریحان چرخ کنم و سبزش کنم. سالاد الویه سبز من با سالاد الویه آقای الویه فرانسوی که برای روس ها در سال 1860 درستش کرد با سالاد الویه رزا منتظمی با سالاد الویه روی اینترنت و سالاد الویه مدل بابلی-فرانسوی--سیاتلی-کالیفرنیایی "م" فرق می کند. مثل هویت ملی مان که انگار یکی است و باید استاندارد باشد، اما نیست. آخرش هم که آن را مصرف می کنی در گروه تمرکزی در واشنگتن... آخرش هم که یکسان و سفید تعریفش می کنی و برایش تعیین تکلیف می کنی در کاخی که مثل صورت سالاد الویه سفید است، نمی پرسی این تکه تکه ها زیر دندان قرچ قرچ می کنند یا نه. می خوری اش و با دست روی شکمت می زنی. شاید اگر کسی نگاه نکند، یک آروغ هم رویش. اینکه آخرش از کجا سر در می آورد فرقی نمی کند. نوش جان. سالاد الویه را می گویم. اما تو... تو که هویت های تکه تکه را یکی می کنی و در چشم آن دیگری سفیدش می کنی و آنها را سیاه می کنی و تکه تکه شدن جان هایشان را با اشک تمساح تماشا می کنی؟ نوش جان؟ نه. کجا بودم؟ سیاسی شدن به ما چه! برگردم آشپزخانه. آهان! می خواستم بگویم آشپزی لذتی دارد و پروسه ای که فکر خلاق می خواهد. می خواستم بگویم آن کسی که فکر می کند (اصلاً شاید هم به فکر کردن عادت ندارد و به طوطی وار گفتن عادت دارد) من را با گفتن اینکه "برو آشپزی ات را بکن، تو را چه به تز و این حرف ها!" تحقیر می کند، آن تکه تکه بودن ها را نمی بیند. فقط سفیدی روی مایونز را می بیند و سیاهی فرآورده اش را. بین راه را نمی بیند. پروسه را نمی بیند. کوررنگ است؟ نه. ساده بین است. مصرف گراست. این نوشته را تقدیم به نازلی و علیرضا می کنم که با تئوری قورمه سبزی حال می کنند. گروه تمرکزی واشنگتنSunday, July 23, 2006
گروه تمرکزی وبلاگ نویسان و وبلاگ خوانان واشنگتن و حومه، بعد از ظهر روز شنبه در دانشگاه مری لند برگزار شد و با دوستان بطور گروهی تا جایی که می شد تمرکز کردیم و حرف زدیم. حاجی واشنگتن در مورد این گروه چیزی نوشته و بیچاره کتک وبلاگی خورده که چرا از سالاد الویه نوشته ای و از بحث چیزی ننوشته ای. راستش برای اینکه هویت افراد محفوظ بماند و شرکت کنندگان با راحتی بیشتری حرف بزنند، قرار گذاشتیم که در وبلاگ هایمان در مورد اینکه چه کسی آمد و هر کسی چه گفت، ننویسیم. اما در کل بحث از نقش جنسیت و مهاجرت در وبلاگ نویسی بود تا بحث در مورد اینکه آیا نویسنده مرده است یا نه (که خب سعی کردیم با تمرکز کردن بسیار، از این بحث دریدایی و رولند بارتی برگردیم به وبلاگ نویسی) و اینکه آیا وبلاگ نویسی مردانه و زنانه دارد یا نه و اینکه آیا وبلاگ ها اصلاً رقمی هستند و یا اینکه وسیله زن یابی و شوهریابی اند و بحث هایی در مورد اینکه آیا وبلاگستان مکانی است برای "تمرین دموکراسی" یا نه و.... بحث های دیگر. دیدن وبلاگ خوانهایی که وبلاگ نمی نویسند و بدون این گروه تمرکزی امکان دیدنشان نبود یکی از دستاوردهای این جلسه بود. ممنون از همه دوستانی که زحمت کشیدند و آمدند و دوستانی که در خبر دادن در مورد این گروه همکاری کردند و دوستانی که در برگزاری اش کمک کردند. روز قبل از گروه تمرکزی، با آیدای پیاده رو سابق (شهید سواره روی فعلی) قرار بود دلمه بپزیم. نشان به آن نشان که نه تنها به دلمه پختن نرسیدیم، بلکه نزدیک بود بر اثر حواس پرتی من خانه را هم آتـش بزنیم. سیب زمینی های بی زبانی که به مدت تقریباً 3 ساعت روی اجاق گاز (که خوشبختانه برقی است) جزغاله شده بودند تنها تلفات نبودند. وقتی با اضطراب آتش سوزی در ترافیک بعد از ظهر جمعه، از خریدن برگ مو به خانه رسیدیم، با دیدن اینکه خانه آتش نگرفته کلی خوشحال شدیم، اما خب قابلمه دیوید و شیشه روی اجاق گاز دچار سوختگی شدید شده اند که عملیات اوشینی من و کوزتی آیدا کمی عمق فاجعه را کم کرد. در حال حاضر تا وقتی که فکری به حال لکه روی شیشه اجاق گاز بکنم، یک عدد ماهی تابه روی آن لکه جا خوش کرده. ریز کردن مخلفات برای درست کردن سالاد الویه هم که با راهنمایی راه دور "م" پای تلفن انجام شد تا 12 نیمه شب طول کشید. همین شد که از خیر دلمه درست کردن گذشتم و به همان سالاد الویه اکتفا کردم. خلاصه دوست وبلاگ خوان، اضافه اوکویل راست می گفت که ازگروه تمرکزی سیمای فرنگوپولیس هر چه در آید، دلمه در نمی آید. راستی، منتظر خبر گروه تمرکزی زنان و گروه مردان به طور مجزا باشید. تا اطلاع ثانوی، خانم ها روز پنجشنبه 27 ژوئیه ساعت 7 عصر و آقایان روز یکشنبه 30 ژوئیه ساعت 4 عصر را لطفاً به یاد داشته باشید. از آنجایی که دانشگاه مری لند کالج پارک کمی دور است و بر و بچه های این دانشگاه هم زیاد شرکت نکرده بودند (اهمممم....)، گروه تمرکزی زنان (پنجشنبه) و مردان (یکشنبه) را در مکانی در مرکز شهر واشنگتن برگزار خواهیم کرد. اگر کافی شاپ خلوتی که بشود در آن صحبت کرد و به مترو هم نزدیک باشد سراغ دارید، لطفاً پیشنهاد کنید. ممنون.
گنجی و خطر ایران و گروه تمرکزیFriday, July 21, 2006
دیروز رفتم سخنرانی اکبر گنجی در دانشگاه جورج تاون. سخنرانی اش به انگلیسی ترجمه می شد و برای مخاطبین انگلیسی زبان بود. البته خب ایرانی هم زیاد آمده بودند. راستش از سخنرانی گنجی سخت ناامید شدم. گنجی سخنش را با این فرض شروع کرد که "شما امریکایی ها زیاد به بحث های فلسفی علاقه ندارید و به بحث های عملی علاقه دارید و از این جهت من با اینکه فلسفه دوست دارم، بحثی عملی می کنم." نمی دانم چه کسی به گنجی چنین پیشنهادی را کرده (یا شاید هم خودش به این نتیجه گیری رسیده) اما چنین کلی گویی ای و "شما" امریکایی ها و "ما" ایرانی ها کردنش در طول صحبت تکرار می شد. مثل موقعی که گنجی گفت که دموکراسی مد نظر "ما" آن دموکراسی تاکویل است. او گفت که دموکراسی ای که می خواهد آن چیزی است که نیاکان شما پایه گذاشتند! کاش گنجی کمی نقدهایی موجود را می خواند و می دید چقدر این دموکراسی "نیاکان" با برده داری اجین بوده و چقدر با نابرابری های نژادی و جنسگونگی و طبقاتی همراه بوده. آن جزوه ای را که هم به عنوان "جزوه فلسفی" معرفی کردند و روی میز گذاشته بودند که مردم بردارند همانجا که ایستاده بودم خواندم. این "ما" همانجا هم نمایان است. در مورد جزوه چیزی نمی گویم چون آن جزوه که در دید من تعاریفی کلیشه ای و سطحی در بر دارد خود نقدی می خواهد که اینجا جایش نیست. این عملی سخن گفتن گنجی نتیجه اش شد "تستیمونیال" یا اقرارنامه. او در طول این مدت گویی که بخواهد ترحم شنونده را برانگیزد مدام از اینکه در ایران چنین و چنان می شود حرف زد و از اینکه این "رژیم" چه ها می کند. اتفاقاً در مورد وبلاگ ها و دستگیری وبلاگ نویسان هم گفت. بگذریم. در آخر یکی از او پرسید که چگونه به جامعه دموکراتیک ایده آلی که مد نظر دارد می شود رسید. گنجی یکی از راه ها را "اینترنت" نامید و گفت که "ما سه روز اعتصاب غذا داشتیم. چه کسی رهبر بود؟ هیچکس!" من از گنجی پرسیدم که این بزرگ کردن پتانسیل اینترنت در دموکراتیزه کردن جامعه ایرانی برای من عجیب است. از او پرسیدم که می داند چند درصد مردم در ایران به اینترنت دسترسی دارند؟ از او پرسیدم که منظورش از این مقوله ابسترکت "رژیم" چیست؟ در آخر به او گفتم که با وجود احترامی که من و خیلی از ایرانی های داخل و خارج از ایران برای او دارند، صحبتش چیزی نبود غیر از آنچه که من روز و شب در رسانه های امریکایی می شنوم. از او پرسیدم که فکر نمی کند که او مکان "مطلع کننده بومی" را گرفته و دارد نقشی را که برای گرفتن "رضایت ساختگی" (که نوام چامسکی از آن سخن می گوید) ضروری است ایفا می کند؟ گنجی گفت که نمی شود گفت چند نفر در ایران به اینترنت دسترسی دارند، اما ادعا کرد که هر ایرانی در خانه یک کامپیوتر دارد!!! ای کاش گنجی به جای کلی گویی هایی چنین فکر می کرد که کدام ایرانی؟ کجای ایران؟ آیا دموکراسی ای که گنجی مد نظر دارد محدود به طبقه بخصوصی در شهرها و بخصوص تهران است؟ جواب گنجی به سوال "رژیم" هم با اینکه سعی در فلسفی کردنش داشت اصلاً رضایت بخش نبود. او گفت که رژیم وجود خارجی ندارد، مثل خودکار... مثل دانشگاه، مثل دولت امریکا. او گفت که این ها با افراد و روابط و قوانینی که بین آنهاست موجودیت پیدا می کنند. خب من هنوز هم نفهمیدم جواب سوال من چه شد. من هم می خواستم بدانم این "رژیم" که گنجی از آن می گوید از چه افراد و روابط و ضوابطی تشکیل شده که خب نگفت. در مورد سوال آخرم هم او گفت که این حرف ها را در ایران هم می زده و به همین دلیل هم زندان رفته و نتوانسته اند محکومش کنند، چون حقیقت است. او گفت که اگر او می گوید ماست سفید است و امریکا هم می گوید ماست سفید است دلیل بر این نمی شود که او و امریکا مواضعی یکسان داشته باشند. فکر کنم گنجی با همه علاقه اش به فلسفه این نکته را نادیده می گیرد که "حقیقت" مطلق نیست. که گفتن "ماست" در دانشگاه جورج واشنگتن یک معنا می دهد، تکرار واژه "ماست" در زندان اوین یک معنای دیگر می دهد، گفتنش در کاخ سفید یک معنای دیگر می دهد و در بین ایرانیانی که او را دوست دارند و در خانه اش جمع شده اند معنایی دیگر. اینکه حقیقت خود یک روایت است و اینکه معنا در هر تکرار آن با توجه به شرایط مکانی و زمانی تغییر می کند، چیزی است که گنجی نادیده می گیرد. حرف من این نبود که او دروغ می گوید. حرف من این بود که صحبت های او در هر زمان و مکان خاص با توجه به گفتمان های موجود در آن زمان ومکان خاص چه معناهایی را بوجود می آورند و آن معناها چه عواقبی دارند. در هر حال بسی نا امید شدم و بلافاصله رفتم به یک برنامه دیگر در ویرجینیا با عنوان "آیا ایران برای امریکا مایه خطر است؟" سخنرانان این گروه شامل یک سفیر سابق امریکا در ایران بود و یک استاد صلح و حل اختلاف و یک اقتصاد دان و یک دانشجو. راستش هم می خواستم ببینم این ها چه می گویند و هم ببینم رستم پورزال که جلسه را اداره می کرد کیست. این سخنرانی را سازمانی به نام "ویرجینیایی های طرفدار صلح و عدالت" برگزار کرده بود. پس از ناامیدی سخنرانی قبلی، با اینکه دیر به این برنامه رسیدم و فقط سخنرانی دو نفر را شنیدم، کمی امیدوارتر شدم. مدت سوال و جواب طولانی بود و کلی استفاده کردم و شنگول شدم. اما آخرش فکر کردم همه مخاطبین با صحبت ها موافق بودند (به غیر از یک نفر که آن وسط هی داد می زد و بدون اجازه حرف می زد که آخرش هم وقتی به او گفتند سوال هایش را مثل بقیه یادداشت کند و بدهد، پا شد رفت!) وفکر کردم چه خوب تعداد مخاطبین هم خیلی زیاد بود و همه به توافق سرشان را بالا پایین می بردند، اما به قول امریکایی ها، "موعظه کردن به آنکه هدایت شده" چه فایده ای دارد؟ البته استاد صلح و حل اختلاف دانشگاه جورج میسون گفت که در دانشگاه جورج میسون یک گروهی تشکیل داده اند که قرار است دانشجویان به نکاتی که احمدی نژاد در نامه اش قید کرده و بوش از جوابگویی به آن سر باززده جواب دهند و دیالوگی بین دانشجویان در ایران و دانشجویان امریکایی این گروه به راه بیندازند. ---------------------------------- بگذریم. بروم سر تبلیغ بساط خودم. خانم ها، آقایان: لطفاً اگر در واشنگتن و حومه هستید و وبلاگ می نویسید و وبلاگ می خوانید قدم رنجه کنید و فردا (شنبه) به گروه تمرکزی بیایید. در ضمن شایعاتی هست که اگر امروز همه چیز به وفق مراد پیش برود، فردا در این گروه تمرکزی دلمه برگ به شیوه تبریزی و سالاد الویه موجود خواهد بود! قسمتی ازمتن پستی را که در این مورد نوشته ام را اینجا می گذارم: گروه تمرکزی وبلاگ نویسان و وبلاگ خوانان واشنگتن و حومه، روز شنبه بیست و دوم ژوئیه از ساعت 2 تا 4 بعد از ظهر در مرکز زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه مریلند برگزار خواهد شد. شرکت در این جلسه برای همگان آزاد است. چند تن از دوستان در مورد گروه تمرکزی اطلاعات خواسته بودند که دوباره توضیحی در موردش می دهم (بار پیش در تورنتو همین توضیح را داده بودم. با عرض معذرت اگر تکراری است): Wednesday, July 19, 2006
امروز روزی بود که گروهی آن را روز جهانی مبارزه با هوموفوبیا خوانده بودند و با استفاده از عکس های دو جوان به دار آویخته شده که سال پیش در مشهد به جرم "لواط به عنف" اعدام شدند، تظاهراتی در شهرهای مختلف جهان در اعتراض به کشتن همجنسگرایان توسط دولت ایران به راه انداخته بودند. در واشنگتن این اعتراض در میدان دوپان اجرا می شد. من به همراه یکی از دوستان قرار شد همدیگر را در این میدان ملاقات کنیم و برای اینکه تصویر غلط این مدعیان دفاع از حقوق همجنسگرایان ایرانی را کمی پیچیده تر کنیم، پلاکاردهای خودمان را در دست بگیریم. من کمی زودتر رسیدم و رفتم ماژیک و مقوا خریدم و وقتی دوست وبلاگ خوان بهم پیوست روی دو مقوا این جملات را (البته به انگلیسی) نوشتیم: "نئو کان عزیز: لطفاً نمایندگی من را نکن! -- یک کوئیر ایرانی" "و "بمب های گی برای ایران؟ شما از چه کسی جانبداری می کنید؟ راستش اول فکر کردیم که شاید رفتن آنجا با مقواهای خودمان با وجود عده کمی که آنجا بودند کار درستی نباشد، اما با دیدن عکس های بزرگ اعدام و دیدن اینکه این عکس ها را در وسط میدان به تماشا گذاشته اند، نشستیم روی یک نیمکت و هر کدام یک مقوا را در دست گرفتیم. نتیجه این کارمان صحبتی بود نسبتاً طولانی بین من و برگزارکننده این حرکت در واشنگتن. برگزار کننده اعتراض واشنگتن گفت که با من موافق است اما چون "جمعیت گی های مشهد" به آنها گفته اند که دو مرد اعدام شده همجنسگرا هستند و مردم ایران از او خواسته اند این کار را بکند، او این کار را انجام می دهد. این نمایندگی از جانب "جمعیت همجنسگرای مشهد" و "مردم ایران" که این مرد برای مشروعیت دادن به کارش استفاده می کرد برایم جالب بود. به او گفتم که شیوه ارائه تصویری شان چقدر نادرست است و چه عواقبی در تولید گفتمانی ایران به عنوان مکان خشونت دارد. گفتم کاش حد اقل موردی را انتخاب می کردند که مشخص بود که قربانیان اعدام همجنسگرا بودند و نه موردی که معلوم نیست که آیا اعدام شدگان همجنسگرا بوده اند یا نه و آیا متجاوز بوده اند یا نه . نمی دانم تا چه حد برای این دوستمان جا افتاد که حمایتشان دوستی خاله خرسه است، اما خب ما سعی خودمان را کردیم. این هم پست سپهر و مطلب قبلی من در این مورد. --------------------------------------- پس از این حرکت چریکی در میدان دوپان، با دوست وبلاگخوان نیمه وقت (این روزها انگار کمتر می خواند) به انستیتوی خاورمیانه رفتیم و به صحبت علی انصاری و نجمه بزرگمهر در مورد روابط ایران و امریکا گوش دادیم. البته اگر این دوستمان که پارتی اش در انستیتوی خاورمیانه کلفت بود همراهم نبود عمراً من را راه نمی دادند چون نه از قبل رزرو کرده بودم و نه کد لباسشان را رعایت کرده بودم و با شلوار جین رفته بودم! حضارغالباً سفیدپوست های مسن بودند و یا جوان تر های علاقه مند به روابط ایران و امریکا. اعضای "کنسول امور جهان" World Affair Council هم انگار زیاد بودند چون سوال از آن جانب زیاد می شد. یکی تعجب می کرد که سخنران گفته ایران جنگ نمی خواهد، دیگری می گفت: "آقا نگو اسرائیل به لبنان حمله کرده! بگو حزب الله (و نه لبنان) به اسرائیل حمله کرده! جالب بود که این آقا بین حزب الله و مردم لبنان تفاوت می گذاشت، اما بین دولت اسرائیل و مردم اسرائیل نه! انگار که مردم اسرائیل یکپارچه از حمله ارتش اسرائیل حمایت می کنند! با وجود اینکه تحلیل هایی از قبیل تحلیل های این سخنرانی --که روابط سیاسی را به دولت-ملت ها خلاصه می کنند و نقش نهادها و قدرت های غیردولتی فراملی (و نه بین المللی) را به کل نادیده می گیرند، گویی که روابط تنها بین ملل سرنوشت سازند و ملل به تنهایی دارای قدرت عالیه هستند-- از دید من کافی نیستند، اما در چنین جوی که سوال های حضار کمی تا اندکی خوفناک بود، شنیدن صحبت دو سخنران خالی از لطف نبود. ------------------------------------------- یکبار دیگر هم یاد آوری کنم که گروه تمرکزی وبلاگ نویسان و وبلاگخوانان واشنگتن همین شنبه ساعت 2 بعد از ظهر برگزار می شود.
لبناننمی دانم وقتی که لبنان با خاک یکسان شده و مردم بی گناه دارند زیر حمله وحشیانه ارتش اسرائیل جانشان را از دست می دهند، این پتیشن ها تا چه حد و به چه سرعت می توانند مؤثر باشند. اما اگر بر خلاف بولتون اعتقاد دارید که جان یک لبنانی به اندازه جان یک اسرائیلی ارزش دارد و فکر می کنید پتیشن مؤثر است، به سایت زیر بروید و امضا کنید.
![]() ادب و سیاست"من هیچگونه جاه طلبی سیاسی ندارم." -- آذر نفیسی وسپس قهرمان قصه ما کتابش را زیر بغلش زد و راه بین دانشگاه و کاخ سفید را روزه و پیاده طی کرد و زیر لب این آهنگ را زمزمه کرد. این ها همه تخیل است و مسئله اگزیستنسیال من در جامعه ای غیر قدرت گرا مثل امریکا. در ضمن هیچکدام از این چیزها سیاسی نیستند.
وبلاگ و دردسرهایشTuesday, July 18, 2006
اولین بار که امید معماریان من را در تورنتو دید با ذوق و تند تند حرف زدنی که مختص خودشه گفت: "سیما عین وبلاگتی!" نمی دانم این نشانه خوبی بود یا بد، اما تصوری که امید با خواندن وبلاگم از من داشت با آدمی که حضوری دیده بود، شباهت داشت. راستش باید بگویم این تجربه من نبوده. تصویری که من از وبلاگ نویس ها دارم غالباً (و نه همیشه) با آنچه که رو در رو می بینم خیلی فرق دارد. بخصوص پس از گوش دادن به قصه زندگی آدم ها. یک بار حتی به حسین درخشان هم گفتم که خودش از وبلاگش خیلی کم ادعاتر و بهتر است. شاید برای همین است که اتنوگرافی آن لاین برای بهتر فهمیدن فضای اینترنت کافی نیست. البته نه اینکه هیچ روایتی "کامل" باشد، نه. راستش این است که امکان ارائه تمام و کمال هیچ پدیده ای ممکن نیست، علی رغم ادعاهای کسانی که چنین تصوری می کنند و با نمودار کشیدن و رقم و عدد دادن سعی در ایجاد اتوریته علمی در مورد ارائه شان از "حقیقت" دارند. بگذریم. دیشب پس از فکر کردن به نوشته های وبلاگی خیلی ها و به یادآوردن مکالمات جمعی و فردی و مصاحبه هایی که با بعضی از وبلاگ نویسان کرده ام، دیدم که چقدر از وبلاگ نویسان مثل وبلاگ هایشان نیستند. خوب و بد ندارد. همینی هست که هست. ------------------------------------- چند روز پیش گلبرگ باشی و حمید دباشی را برای اولین بار دیدم و کلی از مصاحبت با این دو دوست لذت بردم. دلم می خواست حرف های حمید دباشی به فارسی و در وبلاگستان خوانده شود. همینطور حرف های گلبرگ. با هم در مورد تحولی که شاید اینترنت در شیوه تحقیق بوجود آورده صحبت کردیم وعمقی که نوشته های وبلاگی قادر به رسیدن (و یا نرسیدن) به آن هستند. در مورد حافظه و کوتاه شدن آن و سیاست های مربوط به حافظه تاریخی. شیطان وبلاگی می گفت که تشویق شان کنم به وبلاگ نویسی، اما دیدم که وقتی که وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی می گیرد آنقدر زیاد است که اگر من تحقیقم در این مورد نبود، شاید کارهای آکادمی اجازه چنین فعالیت روزانه معتاد کننده ای را بهم نمی داد. گلبرگ هم با اینکه می تواند گفتنی برای وبلاگستان زیاد داشته باشد، فکر می کنم کار کردن روی تزش اولویت دارد که ما زودتر بخوانیم. خب وبلاگ نویسی و درس و مشق کمی به قول امریکایی ها "کانفلیکت آو اینترست" دارند، مگر آنکه مثل مورد این حقیر، "اینترست" هر دو یکی باشد! کما اینکه بعضی از وبلاگ نویس هایی که کارشان را خیلی دوست داشتم، از جمله علیرضا دوستدار پریشان بلاگ، دیگر نمی نویسند. وقت می گیرد. من نمی دانم کسانی که روزی چند پست می نویسند، این وقت را از کجا می آورند. البته خدا بدهد برکت. خوب کاری می کنند. اما وقت می گیرد. پیاده رو هم دیگر نمی نویسد. او البته دلایل خودش را دارد. کسری هم نمی نویسد. او هم دلایل خودش را دارد. مریم با زندگی دوگانه اش هم نمی نویسد. خیلی های دیگر هم نمی نویسند. در ترک بودن هم خودش دنیایی دارد. شاید باید پرسید چرا آنهایی که نمی نویسند دیگر نمی نویسند (بعضی ها هم که چندین بار فکر ترک کردن افتاده اند و ناموفق بوده شاید باید بپرسند "چگونه ترک کردید"). خب نوشته ای وبلاگی نوشته ای است وبلاگی. برای بعضی چیزها خوب است و ظرفیت خیلی چیزها را ندارد. نوشتن هم هیچوقت در انزوا اتفاق نمی افتد و وقتی می نویسی (چه در روزنامه باشد، چه در ژورنال آکادمیک، چه در وبلاگ و چه در نامه شخصی) می دانی که برای خواننده بخصوصی می نویسی و نوشته ات هم تنها از خودت به روی کاغذ نمی آید. هم کامیونیتی (جمع؟) نوشتن داری و هم کامیونیتی خواندن. در وبلاگ هم که می نویسی می دانی که برای وبلاگ است. حالا هر جوری که آن را تعریف کنی، میدانی که برای عده محدودی می نویسی. گاهی می خواهی آن خواننده را راضی کنی و گاهی می خواهی ستون های فکری اش را به لرزه در بیاوری و کمی از جای راحتش تکانش دهی. گاهی هم می نویسی چون حرف دلت است و اهمیت نمی دهی خواننده چه فکری می کند. گاهی هم می نویسی چون برایت مهم است که خواننده چه تصویری از تو دارد. اصلاً می خواهی "خود"ی در وبلاگت بسازی که شاید امکانش در خارج از وبلاگت نباشد. که خب فقط خودت این خود را نمی سازد. خیلی چیزهای دیگر هم که شاید در موردشان آگاه باشی و شاید هم نباشی یاری می کنند. اما در هر حال چه بخواهی و چه نخواهی وبلاگی که آدرسش را علنی کرده ای دیالوژیک است و خواننده دارد. به همین دلیل هم حتی اگر با آرزوی "آزادی بیان" هم بنویسی، می دانی که چقدرش را نه دولت و حکومت و خدای اینترنت، بلکه خودت سانسور می کنی. همان خودی که گفتمان هایی مثل آزادی بیان در ساختنش شرکت دارند. بگذریم. آیدای پیاده رو: جایت خالی خواهد بود شدیداً. --------------------------------- این هم موسیقی امروز. خیلی وقت بود موسیقی نگذاشته بودم و عقربه مبتذلومتر وبلاگم پایین افتاده بود. --------------------------------- خیلی وقت هم هست که به بوش گیر نداده ام و فحشومتر کامنتدونیم پایین افتاده. گفتم این ویدئوی بی بی سی را که بوش در حین غذا خوردن حرف می زند و می گوید "گه" (آدم نمی داند دارد غذا می خورد یا گه یا شاید هر دو!) را ببینید. این رهبران ما با این سخنرانی های زیبایشان ما را انگشت به دهان گذاشته اند. این سخنرانی چاوز را ببینید. چاوز جان تو چرا؟ ما امیدمان به تو بود آمیگو!
خوش بینیSunday, July 16, 2006
بعضی وقت ها آدم آنقدر در بدبختی های دنیا غرق می شود که یادش می رود از چیزهای دیگر زندگی که در بین این همه کشت و کشتار و جنگ و سیاست های فرصت طلبانه گروه های اپوزیسیون و نئوکانسروتیوهای وطنی و غیر وطنی گم می شوند تقدیر کند. یکی از این یادآوری ها دیروز اتفاق افتاد. مدتی بود که هی زنگ می زدم خانه و مادرم گوشی را بر نمی داشت. نگو انگار ماشین جوابگوی تلفنش خراب است و پیام های من را نگرفته. در هر حال، پریشب زنگ زدم و مادرم گوشی را برداشت و خیالم راحت شد. تازه پس از صحبت با مادرم فهمیدم که 16 ژوئیه مصادف است با روز مادر در ایران (یکروز زودتر زنگ زده بودم). خلاصه دردسرتان ندهم رفتم روی سایت ایرانین و دنبال یکی از این آگهی های ارسال گل به ایران گشتم و یکی را پیدا کردم و فوری یک سبد گل سفارش دادم . صبحش (که چند ساعتی از زمان سفارش اینترنتی ام فاصله نداشت) تلفن زنگ زد. شرکت گلفروشی ای بود که با آن گل سفارش داده بودم. گفت که ما به مادرتان تلفن زده ایم و گفته که گل را دریافت نخواهد کرد و به همین دلیل ما زنگ زدیم که ببینیم شما می خواهید با ایشان صحبت کنید و قانع شان کنید یا اینکه پول را بهتان پس بدهیم. من که می دانستم مادرم بدتر از خودم بسی یکدنده است و حتی اگر من به این بیچاره ها بگویم به حرف مادرم گوش نکنند و گل را ببرند، مادرم از دم در برشان خواهند گرداند، عذرخواهی کردم وگفتم هرچقدر هزینه وقتی را که گذاشته اند و پول تلفن شان را کم کنند که ضرر نکرده باشند و باقی را پس بدهند. بیچاره با کمال ادب گفت که این حرف ها چیه و خلاصه هر چی اصرار کردم که هزینه شان را کم کنند گفت ابداً. کلی از اخلاقی بودنشان کیف کردم و به مادرم زنگ زدم که بابا این کارها چیه. گفت: " تو دانشجویی و من راضی نیستم که برایم گل بفرستی. دفعه های قبل هم که فرستادی یکبارش گل ها همه پلاسیده بود. بیخودی پولت را هدر نده! همین که صدای تو را می شنوم انگار اطاقم پر از گل می شود." :-). خلاصه در بین این همه زشتی در دنیا، من یاد چیزهای خوب زندگی افتادم و چند دقیقه ای را در فاز خوش بینی به سر بردم. البته نشان به آن نشان که در همان عالم هپروت بودم که تلفن بلافاصله زنگ زد و چون شماره نیفتاده بود فکر کردم از ایران است (معمولاً وقتی از ایران تلفن می شود اینطور است). گوشی را برداشتم و چون صدای خش خش می آمد و سر و صدا زیاد بود، به محض اینکه زنی گفت "سیما؟" فکر کردم مادرم است و در عالم هپروت گفتم: "مامان جان؟" دیدم طرف هرهر می خندد و می گوید "مامان جان چی چیه زن؟" نازلی سیبیل طلا بود که جلوی سازمان ملل بود و زنگ زده بود که کمی پز دهد و کمی هم گزارش در مورد اپوزیسیون گردآمده دور و بر شیرینی بدهد. آهان. نکته اصلی مطلب: چون خیلی از این سرویس گل فرستادن به ایران خوشم آمد و آدم های درستکاری هستند، گفتم آدرسش را بگذارم که اگر خیال گل فرستادن دارید به آنها مراجعه کنید. والله نه من می شناسمشان و نه به من پورسانتاژ می دهند! فقط خب آدم باید از کسبه درستکار حمایت کند. این هم سایت این گلفروشی. --------- راستی باز هم یاد آوری کنم که گروه تمرکزی وبلاگ نویسان واشنگتن همین شنبه بین ساعت 2 تا 4 بعد از ظهر در دانشگاه مری لند کالج پارک برگزار می شود. با اجازه این را تا روز شنبه هر بار که پستی بنویسم یادآوری خواهم کرد.
لبنان می سوزدSaturday, July 15, 2006
مصاحبه صدای امریکا با حمید دباشی و منشه امیر را گوش کنید. حمید دباشی به دلیل موضعی که بر علیه خشونت دولت اسرائیل می گیرد و به دلیل نقدش از حمله نظامی ارتش امریکا به عراق، بارها در جو ضد خاورمیانه ای نیویورک به دردسر افتاده. دمش گرم. دم او و دیگر آکادمیک های ایرانی و غیر ایرانی که با گسترش( نئو) استعماری امریکا و اسرائیل صریحاً مخالفت می کنند گرم. روی عکس حمید دباشی کلیک کنید تا مصاحبه اش را گوش کنید. ![]() راستی گروه تمرکزی وبلاگ نویسان واشنگتن که روز شنبه 22 ژوئیه برگزار می شود را فراموش نکنید!
قابل توجه اهالی واشنگتنFriday, July 14, 2006
پ.ن.--- در آخر این پست اطلاعات جدیدی در مورد آمدن از طریق وسایل نقلیه عمومی اضافه شده که اگر با قطار و مترو می آئید، لطفاً بخوانید. --------- در چند پست پیش نوشته بودم که گروه تمرکزی وبلاگ نویسان و وبلاگ خوانان واشنگتن دی سی و حومه به زودی برگزار خواهد شد. این پست در این مورد است. اگر این دور و بر هستید که لطفاً شرکت کنید. ثواب دارد. اگر اهالی این دور و بر نیستید، در صورت امکان با لینک دادن به این پست در وبلاگتان و یا ای میل کردنش به دوستان وبلاگ خوانتان لطفاً در پخش این خبر کمکم کنید. بی نهایت ممنونم. گروه تمرکزی وبلاگ نویسان و وبلاگ خوانان واشنگتن و حومه، روز شنبه بیست و دوم ژوئیه از ساعت 2 تا 4 بعد از ظهر در مرکز زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه مریلند برگزار خواهد شد. شرکت در این جلسه برای همگان آزاد است. چند تن از دوستان در مورد گروه تمرکزی اطلاعات خواسته بودند که دوباره توضیحی در موردش می دهم (بار پیش در تورنتو همین توضیح را داده بودم. با عرض معذرت اگر تکراری است): شاید مطلع باشید که در حال حاضر مشغول تحقیق میدانی در واشنگتن دی سی هستم. عنوان تحقیقم "اجراگری ایرانی بودن در وبلاگستان: جنسگونگی، جنسیت و وبلاگنویسی/خوانی در تورنتو و واشنگتن دی سی" است. قسمتی از متد تحقیقم، برگزاری گروه تمرکزی در واشنگتن است. هدف از این گروه تمرکزی، بحث در مورد دلایل وبلاگنویسی و دانستن این است که ربط وبلاگنویسی و مواضع سیاسی، جایگاه اجتماعی، جنسیت و جنسگونگی، و عواملی که در شکل گیری هویت ایرانی بودن در دیاسپورا شرکت دارند، چیست. امیدم این است که گروهی متنوع از وبلاگنویسان و وبلاگ خوانها در این گروه تمرکزی شرکت کنند و به گفتگو در مورد مسائل مربوط به جنسیت و جنسگونگی در وبلاگستان بپردازند. بر اساس مشاهداتم در این گروه (های) تمرکزی، از چند نفر دعوت خواهم کرد تا در صورت تمایل در مصاحبه هایی چند جلسه ای شرکت کنند. همه مشاهدات حاصل از این گروه های تمرکزی صرفاً جهت استفاده در تز دکتری و انتشارات آکادمیک می باشد. هویت شرکت کنندگان در نشریات حاصل از این تحقیق محفوظ خواهد ماند. اگر در مورد این گروه های تمرکزی سؤالی دارید، لطفاً از طریق پست الکترونیکی با من تماس بگیرید: farangopolis@gmail.com از وبلاگنویسان و خوانندگان وبلاگهای فارسی در واشنگتن، مری لند، ویرجینیا و حومه خواهش می کنم که در این گروه تمرکزی شرکت کنند. این هم چکیده ای کوتاه از تحقیقم: My multi-sited research among the Iranian blogger communities in Washington D.C. and Toronto explores the capacity of blogging in the construction of sexed and gendered diasporic Iranian subjectivities vis-à-vis imaginations of homeland. By studying people's blogging practices (e.g. formation of blogging communities online and off-line and networking with outside governmental and non-governmental entities) on one hand, and analyzing the construction of hegemonic subject positions of Iranian-ness in weblogs on the other, my research explores negotiations of diasporic subjectivities in the discursive field of nationalism, gender, and sexuality in Weblogistan. Through on-line participant observation (blogging), offline participant observation (spending time with bloggers on a regular basis and conducting focus groups), face to face interviews with bloggers, and discourse analysis, I aim to examine different gendered subjectivities that are produced, reproduced, and contested in circuits of production, circulation, and consumption of weblogs in the transnational space of Weblogistan. آدرس محل برگزاری گروه تمرکزی: The Center for Persian Studies 1220 Jiménez Hall , College Park, MD 20742-4821 با تشکر از دکتر احمد کریمی حکاک و خانم ماه منیر رحیمی از مرکز زبان و ادبیات فارسی که امکانات مرکز خود را برای برگزاری این گروه تمرکزی در اختیار من گذاشته اند. اگر با ماشین می آئید، برای گرفتن آدرس رانندگی به دانشگاه مریلند لطفاً به این صفحه بروید. اگر با قطار می آئید لطفاً به اینجا بروید. اگر با هواپیمای شخصی تشریف فرما می شوید هم به اینجا بروید! اگر هم ساکن کالج پارک هستید و پیاده می آئید که دیگر احتیاجی به آدرس نیست. اما اگر مرکز ادبیات و زبان فارسی را نمی شناسید، این هم نقشه کمپس دانشگاه.
پی نوشت: الاغ آگاه خبر داده که شاتل دانشگاه مری لند شنبه ها از ایستگاه قطار و مترو کار نمی کند، ولی اتوبوس هست انگار. لطفاً کامنت مربوطه را بخوانید. اگر ماشین ندارید و می خواهید با قطار بیایید، شاید بشود ترتیبی داد که سر ساعت مقرری (مثلاً 1 بعد از ظهر) کسانی که وسیله رسیدن ندارند را از مترو سوار ماشین کنم و با هم برویم. اگر احتیاجی بود لطفاً خبر دهید. ممنون از الاغ آگاه که دیار واشنگتن را خوب می شناسد. از محمود هم برای تصحیح عنوان ممنون. "مورد توجه" را به "قابل توجه" تغییر دادم. چشم کریمی حکاک روشن که در مرکز ادبیات و زبان فارسی اش زبان فارسی را خرابیدیم! :-)))
از جمله ائتلاف های بی تأمل این ایامThursday, July 13, 2006
چند روزی است که با این موضوع تظاهرات بین المللی بر علیه هوموفوبیا کلنجار می روم. از طرفی می دانم که رفتارها و قوانین هوموفوبیک در ایران مسائلی عینی هستند که بسیاری از همجنسگرایان از آن رنج می برند. برخلاف عده ای که در کامنت ها و پست هایشان ادعا دارند که من و دیگر وبلاگ نویسانی که سعی در به چالش کشیدن هوموفوبیا داریم، واژه ها و مقوله های "غربی" را می خواهیم به ایران منتقل کنیم، من معتقدم که هوموفوبیا پدیده ایست دارای ریشه تاریخی (هر چند مدرن) در ایران. یعنی چون هوموسکسوال به عنوان یک "تایپ" و نوع در ایران مدرن قرن نوزدهم توسط گفتمان های جنسگونگی که ربطی مستقیم به ملیت و مردانگی داشتند تولید شد، ترس از آن (هوموفوبیا) به صورتی که الان می شناسیمش هم پدیده ای است مدرن. (توجه کنید که در مورد عمل همجنس خواهی که پیشینه طولانی تر دارد حرف نمی زنم. منظورم هویت است و نوع سازی) این ادعا به مفهوم درخشان جلوه دادن ایران قبل از مدرنیته برای همجنس خواهان نیست، اما اینکه تمایلات و هویت ها به این صورت دسته بندی شوند که همجنسگرایان از حیطه شهروندی خارج شوند و بیمار و "ناسالم" خوانده شوند پدیده ای است مدرن. بگذریم... هوموفوبیا مسئله ای است که زندگی عده زیادی از زنان و مردان ایران را به روز سیاه کشیده. قبلاً هم در موردش نوشته ام. اعلام روزی هم برای مبارزه با هوموفوبیا لازم نیست که این را برای خیلی ها یادآور شود. حقیقت زندگی روزمره خیلی هاست. اما ... اما این روز بین المللی مبارزه با هوموفوبیا با تمرکزش روی ایران قضیه دیگری است. اینکه برگزار کنندگان آن در شهرهای مختلف امریکا از رده محافظه کاران و نئوکان ها هستند برای من قابل هضم نیست. با این گروه از همجنسگرایان مثل اندرو سالیوان و "لاگ کابین ریپابلیکنز" که قرص و محکم پشت این تظاهرات هستند، بار اول پس از 11 سپتامبر سال 2001 آشنا شدم. . مقاله ای نوشتم در مورد ناسیونالیسم کوئیر امریکایی پس از یازده سپتامبر و به همین دلیل هم نوشته های اندرو سالیوان و دوستان جمهوری خواهش را در روزنامه هایی مثل "نیو ریپابلیک" دنبال کردم. یادم است که سالیوان در یکی از نوشته هایش تأکید کرده بود که "این جنگ، جنگ ماست"! منظورش هم از ما "همجنسگرایان امریکایی" بود. سالیوان جنگ "علیه ترور" را جنگ علیه هوموفوبیا می دانست چرا که مسلمانان بنیادگرا برای او دشمنان درجه یک همجنسگرایان بودند و از همجنسگرایان می خواست که پشت سر رئیس جمهور امریکا بایستند و به جنگ بروند! خب برای نیازهای جنگ هم مدتی همجنسگرایان را از ارتش اخراج نکردند. اما خون همجنسگرایان را پس از 11 سپتامبر که احتیاج زیادی به خون بود، در بانک های خون قبول نکردند. به همسران همجنسگرایانی که در مرکز تجارت جهان در یازده سپتامبر کشته شده بودند هم همان مزایایی که به همسر کشته شدگان دگرجنسگرا تعلق گرفت، داده نشد، چرا که دولت به رسمیت نمی شناختشان. مارک بینگهم همجنسگرا که می گویند یکی از هواپیماها را قبل از اینکه به هدف برسد با کشتی گرفتن با "تروریست" ها انداخت، شد قهرمان. مادرش از مردانگی اش می گفت و اینکه او مثل "گی ها" سی سی نبود و مرد بود! که مثل گی ها تمیز نبود و مثل "مردها" شلخته بود. که قوی و هیکل درشت بود و خلاصه هر آنچه که "مرد" را "مرد" می کند داشت! بینگهم شد رل مدل مردهای گی امریکایی و اسمش زبانزد امریکای چندفرهنگی شد. اما هیچکس نفهمید مارک همدمی داشت؟ نداشت؟ فقط از مردانگی اش و وطن پرستی اش و پول اش و موفقیتش صحبت بود. صدها همجنسگرا که کشته شدند راهی به مجله ها در کنار عکس قهرمانان مرد امریکایی پیدا نکردند. بازماندگان شان که دیگر جای خود دارد! با همه این ها، امثال سالیوان تعهد و از خودگذشتگی همجنسگرایان را برای امریکا و جنگ علیه ترورش تقاضا می کردند. البته پس از مدتی که بوش برایشان تره هم خرد نکرد، سالیوان شد ضد بوش، اما اشتباه نکنید، ضد بوش به معنای ضد جنگ نیست! کسی که اجازه ازدواج به همجنسگرایان بدهد و بر سر عراق و افغانستان هم بمب بریزد کاندیدای ایده آل امثال سالیوان است! حالا هم این آقایان شده اند کاسه داغ تر از آش برای همجنسگرایان ایرانی! عکس دو مرد جوانی را که سال گذشته به اتهام "لواط به عنف" به دار آویخته شدند را در سایزهای مختلف چاپ کرده اند و روز بین المللی مبارزه با همجنسگرایی راه انداخته اند، اما همه تمرکزشان روی اعدام همجنسگرایان در ایران است. حالا بگذریم که هنوز هم معلوم نیست که این دو مرد جوان همجنسگرا بوده اند و یا نه، متجاوز بوده اند یا نه. هنوز هم مشخص نیست. اما اینکه این دو به اتهام تجاوز اعدام شده اند در روایت این آقایان حذف شده و طوری وانمود می کنند که انگار اتهام دو مرد جوان همجنسگرایی بوده! قبلاً هم گفته ام که با اعدام کاملاً مخالفم. حالا جرم فرد معدوم هرچه بخواهد باشد. حرف من سر درست و غلط بودن حکم دو مرد جوان نیست. حرف من سر سیاست های ارائه است و تولید "دشمن" مجرم. دیروز داشتم در دوپان سیرکل از جلوی یک کتابفروشی رد می شدم که با دیدن ویترین کتابفروشی خشکم زد. پوسترهای عظیم به دار آویخته شده دو مرد جوان در مشهد همه ویترین را گرفته بود و کنارش این کلمات به چشم می خورد: "ایران، به کشتن گی ها پایان بده!" من مانده بودم که این "ایران" کیست؟ آیا مردم هم هستند؟ آیا دولت ایران است؟ برایم جالب بود که در این طرز ارائه، ایران به محل خشونت و کشتن همجنسگرایان تبدیل شده که همجنسگرای آزاده آمریکایی به نجات او می شتابد! ایران در این طرز ارائه به دشمنی تبدیل می شود که "ما" باید برای احیای حقوق همه همجنسگرایان با آن مبارزه کنیم. از زن کتابفروش که روی میز جلوی صندوقش اعلامیه های تظاهرات همبستگی با همجنسگرایان ایرانی بود پرسیدم چه کسی این تظاهرات را برگزار می کند؟ گفت که نمی داند. روی اعلامیه ها هم اسم گروه برگزار کننده نبود. پس از رد و بدل چند جمله فهمیدم که تصویری که طرف از ایران دارد خیلی دور از پوسترهایی که از در و دیوار کتابفروشی آویزان بود نیست. شک ندارم که این طرز ارائه برای بسیاری دیگر از آمریکایی ها که اطلاعات شان را فقط از رسانه های آمریکایی می گیرند، ایرانی را به تصویر می کشد که "وحشی" است، که دور از "تمدن" است. همین سیاست ارائه است که "ما" را علیه "آنها" متحد می کند. چند دقیقه بعد که روزنامه واشنگتن بلید را برداشتم و همان عکس معروف دو مرد اعدام شده را در صفحه اول دیدم، پس از خواندن مقاله فهمیدم که برگزار کننده تظاهرات واشنگتن، همکار اندرو سالیوان است و در روزنامه محافظه کار "نیو ریپابلیک" می نویسد. من هنوز هم نمی فهمم این چگونه همبستگی با همجنسگرایان ایرانی است وقتی که موردی که تا این حد پیراهن عثمانش کرده اند حتی موردی نیست که در موردش کسی مطمئن باشد. آیا این ضرر بیشتری برای چهره همجنسگرایان ایرانی ندارد؟ آیا غیر از این است که اگر پای حمله به ایران بیاید اندرو سالیوان و دوستان ریپابلیکن او در صف اول هواداران جنگ خواهند بود و برایشان "ایران" همان دشمنی خواهد بود که یکی دو سال پیش افغانستان و عراق بودند؟ وقتی می گویند جنگ علیه "عراق" دیگر مگر فکر می کنند که کسی که در زیر بمب و یا زیر چکمه های سربازان امریکایی له می شود بی گناه است یا نه؟ همین آقایان حامی همجنسگرایان مگر برایشان فرقی می کند که کشته شدگان در زیر بمب هایی که با حمایت ایشان بر سر مردم می ریزد، همجنسگرا هستند یا نه؟!! وقتی می گویند "ایران، به کشتن همجنسگرایان خاتمه بده!" برایشان ایران یک تصویر کلی است که در آن همه به یکسان گناهکار محسوب می شوند. این مشکل عمده این طرز ارائه است برای تولید دشمنی متحد. همبستگی با همجنسگرایان ایرانی؟؟؟ مگر همجنسگرایان ایرانی که سنگش را آقایان لاگ کابین ریپابلیکن به سینه می زنند جزو همان ایران نیستند؟ آخر هر گردی که گردو نیست، هر گی ای که شایسته ائتلاف نیست. همبستگی با چنین افرادی در دید من به همان استریوتایپ های احمقانه که همه همجنسگرایان را به یک نوع و یک قانون کلی تقلیل می دهند دامن می زند. حالا هی ما بگوییم همجنسگرایان درست مثل دگرجنسگرایان در هزار و یک مدل مختلف به بازار عرضه می شوند! من شخصاً هزار سال آزگار با افرادی مثل سالیوان برای مبارزه با هوموفوبیا همراه نمی شوم. کاش می شد اسمش را گذاشت دوستی خاله خرسه، اما این دوستی نیست که ریپایلیکن های گی نئوکان می کنند، دشمنی ای است با منظور. تنفری است که اگر مقاله های سالیوان و تاچل را بخوانید در نوشته هایشان می بینید. تنفر نسبت به مسلمانان. حالا چه کسی گفته که هوموفوبیا بدتر است یا اسلاموفوبیا؟ هوموفوبیا بهتر است یا راسیسم بر علیه هر چه خاورمیانه ای است؟ همه این ها باید زیر سوال کشیده شوند. من می دانم که زندگی بسیاری از همجنسگرایان داخل ایران بسیار دشوار است و هر حرکتی بر علیه هوموفوبیا شاید جذاب باشد و موقعیتی باشد برای اعلام موجودیت عده ای که بطور تاریخی وجودشان انکار شده. اما این راهش نیست. همجنسگرایی در ایران برخلاف چیزی که حتی همین آقایان همجنسگرای اروپامدار فرض می کنند کپی همجنسگرایی در امریکا و اروپا نیست. سیر تکاملی هم نیست که آنها جلو افتاده باشند و همجنسگرایان ایرانی "عقب" افتاده باشند و از ایشان درس و خط مشی بگیرند. همجنسگرایان ایرانی چالش ها و شرایط خودشان را دارند و نه سالیوان و نه تاچل در مورد ایران و همجنسگرایان ایرانی آنقدر می دانند که بخواهند برایشان تعیین تکلیف کنند. اگر هم ائتلاف است که ائتلاف با نئوکان ها از دید من اشتباهی است بزرگ. از من گفتن. این هم عکس های کتابفروشی دوپان سیرکل. ![]() ![]() ![]() بایان بی بایان... آرکارداش بفرما ترکیش دیلایتامان از دست این مردان مدرن که در جشن های نفت و دونارکباب خوری شان مارایا کری می خواند و در طرح های "صلح" شان برای حفظ آبروی وطن مدرن شان، از دعوت زن های محجبه شان خودداری می کنند! من می گم چرا به جای مارایا کری، خود آقای سزر آن بالا نمی رود و به افتخار این لوله کشی بین آذربایجان امریکا و ترکیه با ریتم آذری و ترکی استانبولی-آذری حاصل از این لوله کشی نمی خواند: اوش تانا سنگک آلدیم بیرینی یولدا سالدیم پخ یدیم آروارد آلدیم پخ یدیم آرواد آلدیم ...... اولوم سنه جیحان جیحان جیحان نه گوزل سن آی قیز پارا سن سن آی قیز اینطوری اگر می خواهند مجلس مردانه باشد دیگر مارایا کری را هم لازم نیست بیاورند. آهان... بعضی از زن ها خوبند، بعضی شان بد.... یادم نبود! مثل اسلام که خوبش این روزها در ترکیه پیدا می شود!
![]() ژن ایرانیWednesday, July 12, 2006
امروز صبح رفته بودم با یک متخصص علوم سیاسی مصاحبه کنم و پس از حل کردن مشکلات جهان چون موهایم روی سرم سنگینی می کرد، گفتم بروم پیش کسی که دفعه پیش موهایم را کوتاه کرده بود کمی سرم را سبک کنم. این زن نازنین اهل مراکش است و دفعه پیش کلی با هم گپ زده بودیم. من فکر می کنم کار انتروپولوژیست ها و سلمانی ها خیلی به هم شبیه است چون با آدم های مختلف آشنا می وند و پای صحبت مردم می نشینند. البته اینکه در آخر با این قصه ها چه می کنند شاید فرق کند، اما قسمت هیجان انگیزش یعنی صحبت با خلق الله به هم شباهت دارد! دفعه پیش به شوخی قبل از اینکه موهایم را بزند گفتم: "بسم الله!" خندید و گفت که او نه نماز می خواند و نه مسلمان معتقد است اما قبل از هر کار می گوید بسم الله چون به او یک نوع آرامش می دهد. گفت که از بچگی عادت کرده. راستش یکی از دوستان مراکشی ام در سانفرانسیسکو هم همینطور است. لامصب (یعنی لامذهب) هزار جور فسق و فجور می کند، اما قبل از هر کاری می گوید بسم الله، حتی وقتی شات عرقش را می زند بالا، اول بسم الله می گوید و بعد آن زهرماری را می خورد. بگذریم... اینبار از من پرسید از دفعه پیش تا این بار مسافرت رفته ام یا نه. تعریف کردم که برای تماشای فوتبال به تورنتو رفته بودم. همان شد که سر صحبت در مورد زیدان باز شد و این دوست مراکشی آنچنان با هیجان و عشق از زیدان و راسیسم در فرانسه و فیفا حرف می زد که وسط مو کوتاه کردن، وقتی قیچی را در دستش تکان تکان می داد، من زیر آن پارچه ای که از دور گردنم آویزان کرده بود شانه هایم را کمی بالا می آوردم و سرم را مثل لاک پشت پایین می آوردم که در وسط هیجان فوتبال و عشق زیدان قیچی تو چشم و چالم فرو نرود. خلاصه وقتی تکلیف فدراسیون فوتبال و تیم فرانسه و ایتالیا را با هم در دوپان سیرکل واشنگتن مشخص کردیم، از وضعیت ایران پرسید و من هم که از ملاقات با دوست علوم سیاسی دان آمده بودم ترجیح دادم به جای تکرار حرف های آن ملاقات، از چیزهای روزمره مثل بعضی از نوشته های وبلاگ هایی که از ایران نوشته می شوند حرف بزنم. اتفاقاً صحبت همزمانی که داشت پهلوی گوشمان اتفاق می افتاد بین یک مرد مشتری بود که صندلی بغلی نشسته بود و زنی ایرانی که موهای آن مرد را کوتاه می کرد. مرد که در مورد ایران خیلی کنجکاو بود، از ملاها می پرسید و اینکه زنان باید چادر سرشان کنند و می گفت که خیلی دوست دارد برود ایران را ببیند. آن خانم هم داشت جواب می داد و از مشکلات مردم ایران می گفت. من هم دیدم چون در یک متری من آن دو دارند مشکلات ایران را حل می کنند و ما هم صبح این کار را کرده بودیم و صلاح نیست که در یکروز همه مشکلات دنیا حل شوند چرا که دنیای بی مشکل صفحه های روزنامه اکسپرس --که امروز صبح پر از اخبار کشت و کشتار در عراق و هند و فلسطین و لبنان بود-- را خدای نکرده خالی می گذارد، به همان وبلاگ ها و قورمه سبزی و این حرف ها پرداختم. آخر سر که حرف هایمان تمام شده بود ولی کار موهای من هنوز تمام نشده بود، این دوست مراکشی گفت: "تو اصلاً شبیه ایرانی ها نیستی!" پرسیدم "نه؟ مگر ایرانی ها چه شکلی اند؟" یک اشاره با انگشت به زن ایرانی بغلی کرد و گفت: "هر ایرانی که من می شناسم موهایش بلند و بلوند است! تو قیافه ات مدیترانه ای است!" کلی خندیدم و گفتم ژن من اشتباهی اینطور درآمده وگرنه درست است که زنهای ایرانی ساکن آمریکا به دلیل یک جهش ژنتیکی مشکوک غالباً بلوند می شوند!
پست پاک شد. اما سوال همچنان باقی است.
نگفتنی ها از انقلاب مخملین می گویدTuesday, July 11, 2006
محمد نگفتنی ها بعضی وقت ها چیزهایی را می نویسد که حد اقل در جو وبلاگستان نگفتنی است. وقتی یکی مقام امامیت و امامزادگی می گیرد گاهی یک نوع فرهنگ ترس توام با احترام غالب می شود. چرا که انگار وقتی آدم برای یک نفر احترام زیادی قائل باشد نمی تواند نقدش کند، بخصوص اگر آن امام و امامزاده چه در زمان زندگی و چه پس از زندگی مقام تقدس گرفته باشد. حالا بگذریم که چیزی در جایی نگفتنی است و در جای دیگر ممکن است حتی گفتمان غالب باشد. مثلاً تجلیل از مقوله دموکراسی لیبرال امریکایی در امریکا جزو گفتمان هژمونیک و غالب است و در ایران ممکن است حتی به زندانی شدن کسی که این گفتمان را تکرار می کند بینجامد. یا گفتن چیزی که محمد می گوید در جایی ممکن است شبیه گفتمان غالب باشد و در جایی دیگر نگفتنی باشد و گفتنش به هزار تهمت بینجامد. من فکر می کنم این نوشته محمد از آن دسته نگفتنی هاست در جو غالب سیاسی وبلاگستان. که خب وقتی گفته شده دیگر نگفتنی نیست. از آنجایی که محمد کلی کولی بازی درآورده و با طعنه پرسیده "کسی خانه نیست؟" و از آنجایی که به دلیلی که نمی دانم چیست، نشد برایش کامنت بگذارم، متن نوشته محمد را اینجا می گذارم. راستی از طریق ای میل خبردار شدم که در اقدامی انقلابی، اکبر گنجی دیگر از واژه "اصلاحات" استفاده نمی کند و آن را به "تحول دموکراتیک" تغییر داده. پس انقلاب و تحول انگار در راه است. راستی، اگر شکایت دارید در همان وبلاگ محمد بگذارید که این هفته سرم کمی شلوغ است و مشغول یافتن رنگی مناسب برای انقلاب ایران هستم و فرصت جوابگویی نخواهم داشت. این هم نوشته محمد: حماسه روز چهاردهم جولای در تاريخ ملت ايران جاودانی خواهد شد. در اين روز سلحشوران آزادی و دموکراسی در نيويورک گرد هم می آيند تا انقلاب مخملين را پايه گذاری کنند. هر آنکس که در اين جنبش ملی شرکت نکند خائن فی الارض محسوب خواهد شد. پ.ن.-------------- این را همین چند دقیقه پیش دریافت کردم. "مبانی جنبش تحول دموکراتیک در ایران" که امروز در نیلگون به چاپ رسیده و شامل تزهای پیشنهادی گنجی است.
حاجی و حاجیه خانم در دوپان سیرکلMonday, July 10, 2006
دیشب با حاجی واشنگتن و حاجیه خانم واشنگتن ملاقاتی داشتیم که بسی خوش گذشت و در مورد وبلاگ ها حرف زدیم و چیزهای دیگر. حاجی واشنگتن می گوید غیبت نکردیم، اما تا دلتان بخواهد پشت سر این تلویزیون های لوس آنجلسی غیبت کردیم. آخه سوژه غیبت هستند مادر مرده ها! البته حاجیه خانم آخرش غر زد که دفعه بعد اگر برویم شام بخوریم حرف زدن در مورد وبلاگ ها اکیداً ممنوع است که البته شکایتش خیلی به گوشم آشنا بود! حالا قرار شده در مورد فمینیسم حرف بزنیم و ببینیم حاجی واشنگتن هم پایه هست یا نه. اگر وبلاگ حاجی واشنگتن را نخوانده اید حتماً سری بزنید که هم فال است و هم تماشا. ماشالله بدتر از بعضی از اهالی تورنتو دوربینش بر گردنش است و از همه چیز عکس می گیرد. ------------------------------ حواستان باشد که یک فوکوس گروپ (گروه تمرکزی) به زودی در همین حوالی برگزار خواهد شد. منتظرم بعضی از دوستان بعله را بدهند و بعضی دیگر از مسافرت برگردند که علی نماند و حوضش! وبلاگ خوان های محترم: صد البته که روی سخنم با شما هم هست استفاده ابزاری از هویتSunday, July 09, 2006
پیدا کردن مکانی که نه این باشد و نه آن چقدر سخت است. مبارزه با هوموفوبیا و در عین حال مقاومت در برابر استفاده های فرصت طلبانه بعضی ها از سیاست های هویتی چقدر سخت است. من اصلاً با این روش ارائه در رسانه ها موافق نیستم. دلایلش را هم قبلاً گفته ام. تکرار نمی کنم. اما به عنوان کسی که از سیاست های حقوق بشر یک سازمان بین المللی حقوق همجنسگرایان دلزده شده و فرصت طلبی بعضی ها را دیده، با چنین حرکتی همراه نمی شوم. اگر لازم باشد با هوموفوبیا به هر صورتی که باشد می جنگم. اما نه اینطور. چرایش را اینجا بخوانید. فوتبال پست کلنیالامروز حوصله دیدن فوتبال نداشتم. نه روی تلویزیون خانه نگاه کردم و نه با دیوید رفتم که طرفدار فرانسه بود و با دوستاش قرار بود فینال را ببینند. راستش موقع بازی فرانسه و برزیل طرفدار برزیل بودم و با "م" در برکلی به نیکی و دوستانش پیوستیم که تنها طرفداران برزیل باشیم! اما اینبار دوست داشتم فرانسه ببرد. این هم برای ست و لو و "م" که سه تایی رفتند پارک دولورس سانفرانسیسکو (تاریخش را بخوانید جالب است) تا در آفتاب کم پیدای سانفرانسیسکو بازی را تماشا کنند و برای من گزارش لحظه به لحظه تصویری و صوتی از طریق تلفن می دادند! بخصوص ست که عشق زین الدین زیدان است و برای من صفحه مربوطه را فرستاده تا ببینم چقدر "کیوت" است ! انگار ما هر بار طرفدار تیمی بودیم باخت! خلاصه زینو جان اشک رفقای ما را درآوردی که در پارک دولورس فریادهای آی دولور آی دولورشان تا واشنگتن می آید! دیروز با دوستی صحبت می کردم، می گفت وقتی که فرانسه بوده از پاریس به شدت بدش آمده به این دلیل که مسلمان و مهاجر زیاد داشته و مشکلاتی که در دید او وابسته به این وفور سیاهپوستان فرانسوی است باعث شده دیدش به فرانسه ای که در تصورش ساخته بوده عوض شود. شاید همین است که من برعکس اینقدر از تیم فرانسه خوشم می آید که بیشتر بازیکنانش به نظر می آید پیشینه آفریقای شمالی دارند! بگذریم... فوتبال را با سیاست قاطی نکنیم (!!) خلاصه که آهنگ روز این است: تا اینو جواب شنیدم خیلی عذاب کشیدم... زینو زینو زینو ما بی قرارم زینو... وای زینو زینو زینو زینو زینو زینو! بابا بازی است اینقدر ناراحت نشوید دوستان! البته خب واسه همین است می گویند فوتبال فن(اتیک)! ------------------------------ اگر تب فوتبال تان خوابیده، این مقاله خوب رفیق ما، گلبرگ باشی که شامل مصاحبه ای با شهرنوش پارسی پور است را بخوانید.
شهروند درجه یک ولی مجرمFriday, July 07, 2006
دو روز پیش با یکی از وبلاگ نویسان واشنگتن ملاقات کردم و با هم کلی حرف زدیم. نسیم "قوی سیاه" نه تنها وبلاگ می نویسد، بلکه دانشجوی دکتری (غیر مهندس!) دانشگاه مری لند است و با رادیو کالج پارک همکاری می کند. خلاصه من آمدم با او مصاحبه کنم ولی او که سابقه کار ژورنالیستی در ایران دارد از من زبل تر بود و قبل از اینکه من با او برای پروژه ام مصاحبه کنم، او با من مصاحبه ای کرد که در رادیو کالج پارک می توانید گوش کنید. --------------------------------- از وقتی برگشته ام واشنگتن اینترنت مان به دلیل باران های هفته پیش قطع است. بیچاره نسیم و بعضی از ساکنان کالج پارک که سه روز بود برق هم نداشته اند. والله بارانش اونقدرها هم بد نبود که این همه توش گیر کرده اند. فعلاً که بنده از وایرلس در و همسایه استفاده می کنم که مرتب هم قطع و وصل می شود. -------------------------------- عبدی کلانتری در ایران امروز مقاله ای در مورد اعتصاب غذای گنجی در امریکا نوشته و در آخر گفته که " كسانی كه «مانيفست سوم» اكبر گنجی و نوشتههای ديگر او را در هفتههای اخير خواندهاند میدانند كه نزديكترين نمونهی واقعی به جامعهی ايدهآلی كه او در نوشتههايش ترسيم میكند، جامعهی مدنیِ آمريكا است. جامعه، دولت و مردم آمريكا مهماندار بزرگترين تعداد ايرانيان مهاجر بوده و هستند. برخلاف رفتار جوامع دموكراتيك اروپايی با مهاجران غير اروپايی، جامعه، دولت و مردم آمريكا با ايرانيان مثل شهروند درجه دو رفتار نمیكنند و جامعهی ايرانی از محترمترين و موفقترين مجموعهی مهاجران آمريكاست كه از همهی امتيازات شهروندی بهره میبرند و حتا در مواردی خويشانِ سالمندشان را هم كه به تازگی از ايران آمدهاند از مزايای بازنشستگی، بيمهی درمانی و مسكن بهره میدهند. " آیا واقعاً چنین است؟ عبدی عزیز، از بچه هایی که اینجا بزرگ شده اند بپرس چقدر "سند نیگر" خطاب شده اند. از 40000 نفری که پس از یازده سپتامبر بی هیچ دلیل موثقی دستگیر شدند بپرس شهروند درجه دو یعنی چه. از استادانی که هر روزه با راسیسم و جو ضد ایرانی مواجه می شوند بپرس شهروند درجه دو یعنی چه. از دانشجویی که در برابرهم دفتری اش باید جوابگوی حمله 11 سپتامبر باشد و مورد بازجوی اف بی آی قرار می گیرد، فقط به این جرم که ایرانی است بپرس شهروند درجه دو یعنی چه! اگر چامسکی ها اجازه صحبت دارند، بی دلیل شاید نیست... شاید این تصویر گل و بلبل دموکراسی را لازم داریم... از استادانی که شهرت چامسکی را ندارند بپرس تا چه حد باید خودشان را سانسور کنند . از ژوزف مساد بپرس!
پلی استیشن سفید از راه رسیدWednesday, July 05, 2006
از دیشب که رسیده ام دارم تلافی وبلاگ نخواندن های چند روزه را در می آورم. به همین لحاظ هم بدتر از بعضی ها سه پست در یکروز نوشته ام. خلاصه با پوزش از زیاده نویسی. اما این یکی دیگر نوشتنی است.... این عکس های تبلیغ بیلبورد سونی را در وبلاگ مهدی روبو دیدم. مهدی در مورد سر و صدایی که این تبلیغ نژادپرستانه به پا خواهد کرد درست می گوید. اما می خواستم اضافه کنم که این تبلیغ نه تنها علناً نژادپرستانه است بلکه سکسیست هم هست. دو زن که یکی هم رنگ پوستش هم رنگ لباسش سفید است و دیگری که هم رنگ لباسش و هم رنگ پوستش سیاه، در قالب این عکس نمایانگر تضاد سیاهی و سفیدی می شوند. هر دو زن به اشیائی برای بازی (پلی استیشن) تبدیل شده اند که با هم در رقابت برای خریدار به احتمال زیاد مرد هستند. نوشته سفید رنگ "پلی استیشن، قابل حمل سفید دارد می آید" به همراه تصویر خشونت آمیز زنی سفید که صورت زنی سیاه را در دست دارد نه تنها برتری رنگ پوست سفید را تداعی می کند و یادآور تاریخ برده داری است، بلکه به این خشونت حالتی اروتیک می دهد. دعوا و کشتی دو زن برای رضایت مصرف کننده مرد در این تبلیغات نقطه عطف گفتمان های نژادی و جنسی است. دعوایی که نتیجه اش به بازی گرفته شدن در دست های مصرف کننده مرد است. نیکی جان، وقت یک نامه بلند و بالا به سونی است! ![]() گوجه فرنگی راستی راستی فرنگیمبارک است انشالله. در راستای ریگانومیکز و تاچریزم، این حقیر پیشنهاد می کند که نوع وطنی اش را خامنومیکز نامگذاری کنند که خصوصی کردن حتماً باید وطنی و اسلامی باشد. این حکومت ایران صیغه بسیار جالبی است. آنقدر دسته های مختلف دارد که آدم نمی داند با چه کسی طرف است. فعلاً که انگار خر رهبر می رود و خرج عروسی محافظه کاران ایرانی و فرنگی را باید کسانی که آه ندارند با ناله سودا کنند بدهند. خصوصی کنیم... چرا که نه؟ بخش خصوصی هم دست خود آقایان می افتد خب. دوستی می گفت که خواهرش که وکیل است در یکی از روستاهای ایران پرونده عده ای از کشاورزان را به عهده گرفته. می گفت یک شب کشاورزان با جعبه هایی پر از بادنجان و گوجه فرنگی دم در خانه اش سبز شدند. بیچاره مانده بود که قضیه بادنجان و گوجه فرنگی چیست که کشاورزان توضیح دادند که پول ندارند بدهند چرا که گوجه فرنگی و بادنجانشان چند وقت است روی دستشان باد کرده. از قرار معلوم، بادنجان و گوجه فرنگی وارداتی در بازار به نرخی کمتر عرضه شده و کار کشاورزان را کساد کرده. خلاصه نمی دانم این بادنجان ها و گوجه فرنگی ها از کجا آمده اند اما من پیشنهاد می کنم برای عروسی عالی جنابان یا میرزا قاسمی بپزیم یا خورش بادنجان و با پپسی کولا به خورد میهمانان بدهیم. بعد ازعروسی هم نمی دانم کشاورزان ایرانی با این همه بادنجان و گوجه فرنگی باد کرده چه می توانند بکنند...
توضیح پس از بازگشت به واشنگتن مقدسTuesday, July 04, 2006
برگشتم واشنگتن. گوش شیطون کر، پس از دو سال که هر بار موقع پرواز من را برای گشتن کنار می کشیدند و می گفتند "تصادفی" است، این بار مثل آدم باهام رفتار کردند. دیگر کم کم داشت یادم می رفت که فرودگاه رفتن لزوماً نباید با تحقیر همراه باشد. در فرودگاه شیکاگو هم یک توقف داشتم و چون امروز روز استقلال امریکا است، پیر مردها و پیر زن ها لباس های دارای نقش پرچم به تن کرده بودند و یک بنده خدایی هم که در فرودگاه کار می کرد قبل از اینکه مسافران هر پرواز سوار هواپیما شوند، می رفت پشت بلندگوی آن گیت و آهنگ ناسیونالیستی "امریکا امریکا...." می خواند و ملت هم با شور و ذوق دست می زدند و هورا می کشیدند. اول جوگیر شدم و احساس کردم دارم سوار هواپیما می شوم که به جبهه بروم و برای امت اسلام بجنگم! اما پس از رسیدن دیدم نه بابا به جای مکعب کعبه از بالای مخمس پنتاگون سر درآوردیم. تازه فهمیدم طرف "امریکا امریکا ننگ به نیرنگ تو..." نمی خوانده و "امریکا امریکا سرزمین آزادگان" می خوانده! چقدر شباهت هست بین این دو فرهنگ من دو فرهنگی! در حوالی واشنگتن هم دور یک دایره بزرگ چندین بار به مدت یک ساعت (بدون اغراق می گویم) دور زدیم تا نوبت نشستن مان بشود. آخر انگار واشنگتن باران شدید بود و نمی شد نشست و همه چیز قاطی شده بود. آخرش دیگر حالت تهوع بهم دست داده بود و به کتاب نمی توانستم نگاه کنم. خدا را شکر که طواف واشنگتن از بالا خاتمه پیدا کرد و ما توانستیم چهارم ژوئیه بر خاک مقدس واشنگتن قدم بگذاریم و با صدای تلق و تولوق آتش بازی که شباهت زیادی به ضد هوایی های جنگ خودمان را دارد از آرامش لذت ببریم. -------------------------- یکی دو نفر از دوستان پرسیده اند که منظورم از شر به پا کردن و آنگونه جواب دادن چه بوده. واللله منظورم فکر می کنم مشخص است. جوابی بوده به نوشته هایی شدیداً هوموفوبیک. حالا اینکه این لحن درست است یا غلط بستگی به این دارد که جواب چه کسی را می دهی و طرف چه نوشته. نوشته های یکی دو پست قبلی من شاید به گوش عده ای خوش نیاید. دلایلش هم متفاوت است. یکی به خودش گرفته و در واکنش به نوشته من به دفاع از "مردانگی" اش پرداخته، دیگری فکر کرده که من منظورم همه مردان ایرانی هستند، آن دیگری فرض کرده که من به نمایندگی از فمینیست های ایرانی صحبت می کنم، یکی دیگر فکر کرده من نقش ناجی زنان و یا همجنسگرایان را برای خود فرض کرده ام و.... هیچکدام از این ها درست نیست، اما حقیقت امر این است که نوشته من صرف نظر از نیت ام به طرق مختلف تعبیر می شود. هر نوشته ای همینطور است. من چیزی را که می خواستم بگویم بارها گفته ام. نیازی به توضیح بیشتر نمی بینم. لینک های پست قبل را هم برای همین گذاشته ام که نشان دهم به طرق مختلف در مورد گفتمان های هژمونیک مردانگی و زنانگی و جنسیت نوشته ام. حالا اگر جوابی را با لحنی دارای کنایه می گویم شاید دلیلش این است که نوشتن هیچوقت در خلاً اتفاق نمی افتد. احساس نویسنده از نوشته اش تراوش می کند و روی صفحه مانیتور می ریزد. هیچ اصراری هم ندارم که بگویم عقل و احساس را باید از هم جدا کرد، چون به چنین دوگانگی ای اعتقاد ندارم. وقتی تحملم تمام شود نوشته ام ممکن است کنایه دار هم بشود. چرا که نه؟ قبلاً هم در موردی دیگر این بحث را با یکی از دوستان داشته ام. او می گفت اگر قصدت آگاه کردن افراد بی اطلاع است لحن کنایه دار کار نمی کند. می گفت که به جای کنایه، با زبانی ساده در مورد این مسائل بنویس. مگر ننوشته ام؟ بارها . بارها . بارها! دیگر کلید های کی بوردم مو درآورده اند! اما این را هم باور ندارم که دلم به حال کسانی که تئوری هایی شدیداً کشکی و احمقانه در مورد همجنسگرایی می دهند باید بسوزد. من هیچکس را از بالا نگاه نمی کنم که فکر کنم باید دلم به حالشان بسوزد و نگاهی با ترحم بهشان داشته باشم. کسانی که چنین نوشته هایی را در وبلاگ هایشان پست کرده اند خود را جزو روشنفکران ایرانی می دانند. این وظیفه من نیست که آنها را آگاه کنم. این وظیفه آنهاست که اگر در مورد چیزی با چنین قاطعیتی می نویسند (چه جنسیت باشد و چه کلی گویی هایی در مورد مطالعات زنان) حد اقل در موردش کمی مطالعه کرده باشند و چیزی بدانند و بعد با چنین قاطعیتی ابراز نظر کنند. وبلاگستان قرار نیست ژورنال آکادمیک باشد که کسی در مورد مطلبی کلی تحقیق کند و بعد مطلب بنویسد. وبلاگستان دانشگاه هم نیست. اما حد اقل انتظار من از نویسنده یک مطلب که با لحنی قاطع که ادعای دانش تام بر یک مسئله دارد و به تئوری دادن در مورد آن مسئله می پردازد این است که در مورد سوژه اش حد اقل دانش را داشته باشد! حالا چه سایکوآنالیزه کردن عده ای باشد، چه زندگی صکصی یک عده ای باشد و چه اظهار نظر در مورد یک دیسیپلین دانشگاهی. به نظر من این عدم آگاهی از جانب کسانی که خود را روشنفکر می دانند و به دادن روایت های کلان در مورد مطالبی که در موردش هیچ نمی دانند می پردازند، دلسوزی ندارد، عصبانیت دارد. عصبانیت هم همیشه بد نیست. اگر این عصبانیت نبود بحث هایی که در وبلاگستان پیش آمده شاید هیچوقت پیش نمی آمدند. تا کی زیر بغل همدیگر هندوانه بگذاریم و مودبانه لبخند بزنیم؟ با لبخند مودبانه زدن و گفتن اینکه شما راست می گویید اما حق با ایشان است کاری پیش نمی رود. وقتی کسی با لحن آرام بیدار نمی شود فکر نمی کنید باید یک تکانی داد و بیدارش کرد؟ اگر خواب بودن آن طرف به کسی آسیب نمی رساند مشکلی نبود. اما وقتی طرف در خواب هذیان می گوید و حکم هایی کلی صادر می کند و حکم هایش به خشونت علیه دیگری منجر می شود، تکان دادنش چیز بدی نیست. اینکه با نوشتن "شومبول" و "تخلیه" با تشدید روی "خ" من متهم به رکیک صحبت کردن شده ام هم که جای بحث دارد. شاید باید پرسید که چرا آن پست بحران کستریشن (بی شمبول شدن؟) برای عده ای ایجاد کرده؟ اینکه زبانم "مردانه" شده هم جای بحث دارد. چه زبانی مردانه است و چه زبانی شایسته زن و چرا؟ این قواعد زنانگی و مردانگی آیا خدادای هستند؟ آیا تاریخی دارند؟ نقش زبان و پالایش آن در تأدیب بدن که بالاجبار جنسگونه است چیست؟ در همین زمینه: "معایب الرجال" بی بی خانم استر آبادی به ویراستاری افسانه نجم آبادی را برای دیدن اینکه تولید و تأدیب زن مدرن ایرانی شایسته محیط دگرجنس پرواز، چگونه به تولید دگر او، یعنی زن "سنتی" و بد دهن، شایسته "حمام های زنانه" بستگی داشته، توصیه می کنم.
وظیفه شهروندی در وبلاگستانSaturday, July 01, 2006
پس از چند روزوبلاگ نخواندن و خواندن جسته و گریخته کامنت ها، امشب بالاخره توانستم بحث هایی که پیرامون همجنسگرایی و هوموفوبیا در وبلاگستان راه افتاده را بخوانم. فکر نمی کنم فرای آنچه که قبلاً در این وبلاگ نوشته ام بخواهم در این وبلاگ چیزی در مورد دگرسازی همجنسگرا و تولید گفتمانی آن به عنوان "آنرمال"، "بیمار" و یا "فاسد" بنویسم. قبلاً هم گفته ام که دگرجنسگرایی برای تثبیت "نرمال" بودن خودش احتیاج به دگر خود یعنی جنسیت هایی مثل همجنسگرایی دارد. همجنسگرا می شود اضافه متمم و ضروری هویت دگرجنسگرا. شاید برای همین است که بعضی از وبلاگ نویسان، چه مرد و چه زن اصرار بر تثبیت این تفاوت دارند چرا که "خود" آنها محتاج تولید تفاوت در "دگر" همجنسگراست. این دگرسازی در رژیم های دانش، قدرت و حقیقت است که با توصل به گفتمان هایی که گاه همسو و گاه متضاد می شوند (مثل گفتمان های علمی و گفتمان های مذهبی) به تأدیب و "تصحیح" و کنترل بدن می پردازد. بدن "آنرمال"، بدن "کثیف"، بدن "نجس"، بدن خطاکار... بدنی که روزی مجرم است و شکنجه می شود و برای عبرت دیگران به پای دار می رود و زمانی دیگر و جایی دیگر در بیمارستان و تیمارستان و زندان تأدیب می شود ... و زمانی هم تأدیبش به دست شهروندان دارای مسئولیت سپرده می شود که "عرف" جامعه را برای "منافع عموم" حفظ کنند و به خود اجازه بیراهه رفتن ندهند و دیگری را هم از "خطر" احتمالی برحذر دارند... شاید برای همین است که نوشتن علیه همجنسگرا و همجنسگرایی می شود وظیفه شرعی و وظیفه شهروندی وبلاگ نویسان مدرن و شیفته دموکراسی: خب هموفوب هستم که هستم! برای منفعت عموم است آقا! وبلاگ شهر که سهل است... کل ایران در "خطر" است! حفظش کنیم! اگر به جبهه نمی رویم، تمام سوراخ های بدنمان را علیه این "دشمنان" داخلی "غربزده" حفظ کنیم. سوراخ های بدن وطنمان را حفظ کنیم! مقعد؟ مقعد؟ هرگز! مردانگی ما آنجاست! حرف مرد هم یکی است... خدا یکییییی.... میهن یکیییییی.... وطن یکییییی.... آرمان یکییییی.... مقعد یکی.... مقعد یکی... مقعد فقط برای یک کار است و ما آن کار را خوب بلدیم... پس برینیم به هر چی همجنس باز کثیف است! همه با هم... هماهنگ کنیم... یک... دو...سه.... آب که سر بالا برود قورباغه ابوعطا می خواند... ان که سر بالا برود مردان وطن عزا عزا می خوانند... ما شهروندان با مسئولیت، زبانمان را هم تأدیب می کنیم! نگو مقعد! نگو شومبول! خانم که از این حرف ها نمی زند!!! تأدیب النسوان را نخوانده ای؟ تأدیب اللسان را چه؟ زبان فقط به یک کار می آید! کثیفش نکن خانم.... زبان یعنی زبان شیرین پارسی که مردان مدرن وطن کلی زحمت کشیدند تا پاکسازی اش کنند.... تاریخ پر افتخارمان را بگو که چقدر زحمت کشیدیم تا ابنه ای و امرد و طبق زنش را پاک کنیم که آبروی وطن عزیزمان نرود! گیرم که آب رفته به جوی آید با آبروی رفته چه باید کرد؟ آبروی خانم ها را نبر... نگو... نگو...نگو.... زشت است! در شأن تو نیست! خانم باید خانم باشد... خانم نباید آقا باشد.... زبانش باید تمیز باشد... افاده ها طبق طبق.... طرف یک عنوان قلابی دکتری به اسمش چسبونده.... انسان شناسی به این غیر انسان ها نیومده... افاده ها طبق طبق... طبق زن؟ .... طبق زن؟... راستی آنها که شومبول طلا به دنیا نمی آیند، چیزی هم دارند که به آن ببالند؟ نه که ندارند! چیزی نداره اشکنه گوزش ترقه می شکنه... همه راه ها به مقعد ختم می شود... سوراخ دیگر هم فقط برای تولید مثل است و بس... طبق طبق... سگا به دورش وق و وق... ما همجنسگرایان محترمی هستیم... ما "هم" نرمال هستیم... ما فمینیست نیستیم! ما... ما... ما... ماها.... آنها هم که مثل ما نیستند از ما نیستند... بیرون بیایید از گنجه هایتان هر جا که هستید! هر کس هم که علنی نشود عقب افتاده است! ما فمینیست های محترمی هستیم... ما برابری می خواهیم... ما همجنسباز نیستیم... ما...ما....ما.... آنها هم که لزبین هستند از ما نیستند... آنها از مردها متنفرند! ما مردهایمان را مرد می خواهیم... مردانگی و زنانگی را زیر سوال نکشید! ما فقط برابری می خواهیم! مردی گفتند، زنی گفتند... ما "سیر طبیعی" زندگی را دوست داریم! ..... نی به آتش گفت: کین آشوب چیست؟ مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟ گفت آتش: بی سبب نیفروختم دعوی بی معنی ات را سوختم ......... قدقدهای گذشته: دلایل و عوارض دگرجنسگرایی همجنسباز به عنوان اضافه متمم و ضروری تغییر جنسیت صنم یا صمد ندیدن آنها که هستند... اینجا و اینجا و اینجا و اینجا زن پاستوریزه روزی که ما شما شدیم .................. گدگدهای انگلیسی چوب دو سر گهی ..................... از لطف همه دوستان که با کمال محبت در پست قبلی کامنت گذاشته اند ممنونم. با اینکه در وبلاگم زبانم دراز است، در چنین موقعیت هایی زبانم قاصر است. ممنون. |
|