وبلاگها

توضیح پس از بازگشت به واشنگتن مقدس

Tuesday, July 04, 2006
برگشتم واشنگتن. گوش شیطون کر، پس از دو سال که هر بار موقع پرواز من را برای گشتن کنار می کشیدند و می گفتند "تصادفی" است، این بار مثل آدم باهام رفتار کردند. دیگر کم کم داشت یادم می رفت که فرودگاه رفتن لزوماً نباید با تحقیر همراه باشد. در فرودگاه شیکاگو هم یک توقف داشتم و چون امروز روز استقلال امریکا است، پیر مردها و پیر زن ها لباس های دارای نقش پرچم به تن کرده بودند و یک بنده خدایی هم که در فرودگاه کار می کرد قبل از اینکه مسافران هر پرواز سوار هواپیما شوند، می رفت پشت بلندگوی آن گیت و آهنگ ناسیونالیستی "امریکا امریکا...." می خواند و ملت هم با شور و ذوق دست می زدند و هورا می کشیدند. اول جوگیر شدم و احساس کردم دارم سوار هواپیما می شوم که به جبهه بروم و برای امت اسلام بجنگم! اما پس از رسیدن دیدم نه بابا به جای مکعب کعبه از بالای مخمس پنتاگون سر درآوردیم. تازه فهمیدم طرف "امریکا امریکا ننگ به نیرنگ تو..." نمی خوانده و "امریکا امریکا سرزمین آزادگان" می خوانده! چقدر شباهت هست بین این دو فرهنگ من دو فرهنگی! در حوالی واشنگتن هم دور یک دایره بزرگ چندین بار به مدت یک ساعت (بدون اغراق می گویم) دور زدیم تا نوبت نشستن مان بشود. آخر انگار واشنگتن باران شدید بود و نمی شد نشست و همه چیز قاطی شده بود. آخرش دیگر حالت تهوع بهم دست داده بود و به کتاب نمی توانستم نگاه کنم. خدا را شکر که طواف واشنگتن از بالا خاتمه پیدا کرد و ما توانستیم چهارم ژوئیه بر خاک مقدس واشنگتن قدم بگذاریم و با صدای تلق و تولوق آتش بازی که شباهت زیادی به ضد هوایی های جنگ خودمان را دارد از آرامش لذت ببریم.
--------------------------

یکی دو نفر از دوستان پرسیده اند که منظورم از شر به پا کردن و آنگونه جواب دادن چه بوده. واللله منظورم فکر می کنم مشخص است. جوابی بوده به نوشته هایی شدیداً هوموفوبیک. حالا اینکه این لحن درست است یا غلط بستگی به این دارد که جواب چه کسی را می دهی و طرف چه نوشته. نوشته های یکی دو پست قبلی من شاید به گوش عده ای خوش نیاید. دلایلش هم متفاوت است. یکی به خودش گرفته و در واکنش به نوشته من به دفاع از "مردانگی" اش پرداخته، دیگری فکر کرده که من منظورم همه مردان ایرانی هستند، آن دیگری فرض کرده که من به نمایندگی از فمینیست های ایرانی صحبت می کنم، یکی دیگر فکر کرده من نقش ناجی زنان و یا همجنسگرایان را برای خود فرض کرده ام و.... هیچکدام از این ها درست نیست، اما حقیقت امر این است که نوشته من صرف نظر از نیت ام به طرق مختلف تعبیر می شود. هر نوشته ای همینطور است. من چیزی را که می خواستم بگویم بارها گفته ام. نیازی به توضیح بیشتر نمی بینم. لینک های پست قبل را هم برای همین گذاشته ام که نشان دهم به طرق مختلف در مورد گفتمان های هژمونیک مردانگی و زنانگی و جنسیت نوشته ام. حالا اگر جوابی را با لحنی دارای کنایه می گویم شاید دلیلش این است که نوشتن هیچوقت در خلاً اتفاق نمی افتد. احساس نویسنده از نوشته اش تراوش می کند و روی صفحه مانیتور می ریزد. هیچ اصراری هم ندارم که بگویم عقل و احساس را باید از هم جدا کرد، چون به چنین دوگانگی ای اعتقاد ندارم. وقتی تحملم تمام شود نوشته ام ممکن است کنایه دار هم بشود. چرا که نه؟

قبلاً هم در موردی دیگر این بحث را با یکی از دوستان داشته ام. او می گفت اگر قصدت آگاه کردن افراد بی اطلاع است لحن کنایه دار کار نمی کند. می گفت که به جای کنایه، با زبانی ساده در مورد این مسائل بنویس. مگر ننوشته ام؟ بارها . بارها . بارها! دیگر کلید های کی بوردم مو درآورده اند! اما این را هم باور ندارم که دلم به حال کسانی که تئوری هایی شدیداً کشکی و احمقانه در مورد همجنسگرایی می دهند باید بسوزد. من هیچکس را از بالا نگاه نمی کنم که فکر کنم باید دلم به حالشان بسوزد و نگاهی با ترحم بهشان داشته باشم. کسانی که چنین نوشته هایی را در وبلاگ هایشان پست کرده اند خود را جزو روشنفکران ایرانی می دانند. این وظیفه من نیست که آنها را آگاه کنم. این وظیفه آنهاست که اگر در مورد چیزی با چنین قاطعیتی می نویسند (چه جنسیت باشد و چه کلی گویی هایی در مورد مطالعات زنان) حد اقل در موردش کمی مطالعه کرده باشند و چیزی بدانند و بعد با چنین قاطعیتی ابراز نظر کنند. وبلاگستان قرار نیست ژورنال آکادمیک باشد که کسی در مورد مطلبی کلی تحقیق کند و بعد مطلب بنویسد. وبلاگستان دانشگاه هم نیست. اما حد اقل انتظار من از نویسنده یک مطلب که با لحنی قاطع که ادعای دانش تام بر یک مسئله دارد و به تئوری دادن در مورد آن مسئله می پردازد این است که در مورد سوژه اش حد اقل دانش را داشته باشد! حالا چه سایکوآنالیزه کردن عده ای باشد، چه زندگی صکصی یک عده ای باشد و چه اظهار نظر در مورد یک دیسیپلین دانشگاهی. به نظر من این عدم آگاهی از جانب کسانی که خود را روشنفکر می دانند و به دادن روایت های کلان در مورد مطالبی که در موردش هیچ نمی دانند می پردازند، دلسوزی ندارد، عصبانیت دارد. عصبانیت هم همیشه بد نیست. اگر این عصبانیت نبود بحث هایی که در وبلاگستان پیش آمده شاید هیچوقت پیش نمی آمدند. تا کی زیر بغل همدیگر هندوانه بگذاریم و مودبانه لبخند بزنیم؟ با لبخند مودبانه زدن و گفتن اینکه شما راست می گویید اما حق با ایشان است کاری پیش نمی رود. وقتی کسی با لحن آرام بیدار نمی شود فکر نمی کنید باید یک تکانی داد و بیدارش کرد؟ اگر خواب بودن آن طرف به کسی آسیب نمی رساند مشکلی نبود. اما وقتی طرف در خواب هذیان می گوید و حکم هایی کلی صادر می کند و حکم هایش به خشونت علیه دیگری منجر می شود، تکان دادنش چیز بدی نیست.

اینکه با نوشتن "شومبول" و "تخلیه" با تشدید روی "خ" من متهم به رکیک صحبت کردن شده ام هم که جای بحث دارد. شاید باید پرسید که چرا آن پست بحران کستریشن (بی شمبول شدن؟) برای عده ای ایجاد کرده؟ اینکه زبانم "مردانه" شده هم جای بحث دارد. چه زبانی مردانه است و چه زبانی شایسته زن و چرا؟ این قواعد زنانگی و مردانگی آیا خدادای هستند؟ آیا تاریخی دارند؟ نقش زبان و پالایش آن در تأدیب بدن که بالاجبار جنسگونه است چیست؟

در همین زمینه:


"معایب الرجال" بی بی خانم استر آبادی به ویراستاری افسانه نجم آبادی را برای دیدن اینکه تولید و تأدیب زن مدرن ایرانی شایسته محیط دگرجنس پرواز، چگونه به تولید دگر او، یعنی زن "سنتی" و بد دهن، شایسته "حمام های زنانه" بستگی داشته، توصیه می کنم.