وبلاگها

ژن ایرانی

Wednesday, July 12, 2006
امروز صبح رفته بودم با یک متخصص علوم سیاسی مصاحبه کنم و پس از حل کردن مشکلات جهان چون موهایم روی سرم سنگینی می کرد، گفتم بروم پیش کسی که دفعه پیش موهایم را کوتاه کرده بود کمی سرم را سبک کنم. این زن نازنین اهل مراکش است و دفعه پیش کلی با هم گپ زده بودیم. من فکر می کنم کار انتروپولوژیست ها و سلمانی ها خیلی به هم شبیه است چون با آدم های مختلف آشنا می وند و پای صحبت مردم می نشینند. البته اینکه در آخر با این قصه ها چه می کنند شاید فرق کند، اما قسمت هیجان انگیزش یعنی صحبت با خلق الله به هم شباهت دارد! دفعه پیش به شوخی قبل از اینکه موهایم را بزند گفتم: "بسم الله!" خندید و گفت که او نه نماز می خواند و نه مسلمان معتقد است اما قبل از هر کار می گوید بسم الله چون به او یک نوع آرامش می دهد. گفت که از بچگی عادت کرده. راستش یکی از دوستان مراکشی ام در سانفرانسیسکو هم همینطور است. لامصب (یعنی لامذهب) هزار جور فسق و فجور می کند، اما قبل از هر کاری می گوید بسم الله، حتی وقتی شات عرقش را می زند بالا، اول بسم الله می گوید و بعد آن زهرماری را می خورد.

بگذریم... اینبار از من پرسید از دفعه پیش تا این بار مسافرت رفته ام یا نه. تعریف کردم که برای تماشای فوتبال به تورنتو رفته بودم. همان شد که سر صحبت در مورد زیدان باز شد و این دوست مراکشی آنچنان با هیجان و عشق از زیدان و راسیسم در فرانسه و فیفا حرف می زد که وسط مو کوتاه کردن، وقتی قیچی را در دستش تکان تکان می داد، من زیر آن پارچه ای که از دور گردنم آویزان کرده بود شانه هایم را کمی بالا می آوردم و سرم را مثل لاک پشت پایین می آوردم که در وسط هیجان فوتبال و عشق زیدان قیچی تو چشم و چالم فرو نرود. خلاصه وقتی تکلیف فدراسیون فوتبال و تیم فرانسه و ایتالیا را با هم در دوپان سیرکل واشنگتن مشخص کردیم، از وضعیت ایران پرسید و من هم که از ملاقات با دوست علوم سیاسی دان آمده بودم ترجیح دادم به جای تکرار حرف های آن ملاقات، از چیزهای روزمره مثل بعضی از نوشته های وبلاگ هایی که از ایران نوشته می شوند حرف بزنم.

اتفاقاً صحبت همزمانی که داشت پهلوی گوشمان اتفاق می افتاد بین یک مرد مشتری بود که صندلی بغلی نشسته بود و زنی ایرانی که موهای آن مرد را کوتاه می کرد. مرد که در مورد ایران خیلی کنجکاو بود، از ملاها می پرسید و اینکه زنان باید چادر سرشان کنند و می گفت که خیلی دوست دارد برود ایران را ببیند. آن خانم هم داشت جواب می داد و از مشکلات مردم ایران می گفت. من هم دیدم چون در یک متری من آن دو دارند مشکلات ایران را حل می کنند و ما هم صبح این کار را کرده بودیم و صلاح نیست که در یکروز همه مشکلات دنیا حل شوند چرا که دنیای بی مشکل صفحه های روزنامه اکسپرس --که امروز صبح پر از اخبار کشت و کشتار در عراق و هند و فلسطین و لبنان بود-- را خدای نکرده خالی می گذارد، به همان وبلاگ ها و قورمه سبزی و این حرف ها پرداختم. آخر سر که حرف هایمان تمام شده بود ولی کار موهای من هنوز تمام نشده بود، این دوست مراکشی گفت: "تو اصلاً شبیه ایرانی ها نیستی!" پرسیدم "نه؟ مگر ایرانی ها چه شکلی اند؟" یک اشاره با انگشت به زن ایرانی بغلی کرد و گفت: "هر ایرانی که من می شناسم موهایش بلند و بلوند است! تو قیافه ات مدیترانه ای است!" کلی خندیدم و گفتم ژن من اشتباهی اینطور درآمده وگرنه درست است که زنهای ایرانی ساکن آمریکا به دلیل یک جهش ژنتیکی مشکوک غالباً بلوند می شوند!