|
وبلاگها
|
وبلاگ و دردسرهایشTuesday, July 18, 2006
اولین بار که امید معماریان من را در تورنتو دید با ذوق و تند تند حرف زدنی که مختص خودشه گفت: "سیما عین وبلاگتی!" نمی دانم این نشانه خوبی بود یا بد، اما تصوری که امید با خواندن وبلاگم از من داشت با آدمی که حضوری دیده بود، شباهت داشت. راستش باید بگویم این تجربه من نبوده. تصویری که من از وبلاگ نویس ها دارم غالباً (و نه همیشه) با آنچه که رو در رو می بینم خیلی فرق دارد. بخصوص پس از گوش دادن به قصه زندگی آدم ها. یک بار حتی به حسین درخشان هم گفتم که خودش از وبلاگش خیلی کم ادعاتر و بهتر است. شاید برای همین است که اتنوگرافی آن لاین برای بهتر فهمیدن فضای اینترنت کافی نیست. البته نه اینکه هیچ روایتی "کامل" باشد، نه. راستش این است که امکان ارائه تمام و کمال هیچ پدیده ای ممکن نیست، علی رغم ادعاهای کسانی که چنین تصوری می کنند و با نمودار کشیدن و رقم و عدد دادن سعی در ایجاد اتوریته علمی در مورد ارائه شان از "حقیقت" دارند. بگذریم. دیشب پس از فکر کردن به نوشته های وبلاگی خیلی ها و به یادآوردن مکالمات جمعی و فردی و مصاحبه هایی که با بعضی از وبلاگ نویسان کرده ام، دیدم که چقدر از وبلاگ نویسان مثل وبلاگ هایشان نیستند. خوب و بد ندارد. همینی هست که هست. ------------------------------------- چند روز پیش گلبرگ باشی و حمید دباشی را برای اولین بار دیدم و کلی از مصاحبت با این دو دوست لذت بردم. دلم می خواست حرف های حمید دباشی به فارسی و در وبلاگستان خوانده شود. همینطور حرف های گلبرگ. با هم در مورد تحولی که شاید اینترنت در شیوه تحقیق بوجود آورده صحبت کردیم وعمقی که نوشته های وبلاگی قادر به رسیدن (و یا نرسیدن) به آن هستند. در مورد حافظه و کوتاه شدن آن و سیاست های مربوط به حافظه تاریخی. شیطان وبلاگی می گفت که تشویق شان کنم به وبلاگ نویسی، اما دیدم که وقتی که وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی می گیرد آنقدر زیاد است که اگر من تحقیقم در این مورد نبود، شاید کارهای آکادمی اجازه چنین فعالیت روزانه معتاد کننده ای را بهم نمی داد. گلبرگ هم با اینکه می تواند گفتنی برای وبلاگستان زیاد داشته باشد، فکر می کنم کار کردن روی تزش اولویت دارد که ما زودتر بخوانیم. خب وبلاگ نویسی و درس و مشق کمی به قول امریکایی ها "کانفلیکت آو اینترست" دارند، مگر آنکه مثل مورد این حقیر، "اینترست" هر دو یکی باشد! کما اینکه بعضی از وبلاگ نویس هایی که کارشان را خیلی دوست داشتم، از جمله علیرضا دوستدار پریشان بلاگ، دیگر نمی نویسند. وقت می گیرد. من نمی دانم کسانی که روزی چند پست می نویسند، این وقت را از کجا می آورند. البته خدا بدهد برکت. خوب کاری می کنند. اما وقت می گیرد. پیاده رو هم دیگر نمی نویسد. او البته دلایل خودش را دارد. کسری هم نمی نویسد. او هم دلایل خودش را دارد. مریم با زندگی دوگانه اش هم نمی نویسد. خیلی های دیگر هم نمی نویسند. در ترک بودن هم خودش دنیایی دارد. شاید باید پرسید چرا آنهایی که نمی نویسند دیگر نمی نویسند (بعضی ها هم که چندین بار فکر ترک کردن افتاده اند و ناموفق بوده شاید باید بپرسند "چگونه ترک کردید"). خب نوشته ای وبلاگی نوشته ای است وبلاگی. برای بعضی چیزها خوب است و ظرفیت خیلی چیزها را ندارد. نوشتن هم هیچوقت در انزوا اتفاق نمی افتد و وقتی می نویسی (چه در روزنامه باشد، چه در ژورنال آکادمیک، چه در وبلاگ و چه در نامه شخصی) می دانی که برای خواننده بخصوصی می نویسی و نوشته ات هم تنها از خودت به روی کاغذ نمی آید. هم کامیونیتی (جمع؟) نوشتن داری و هم کامیونیتی خواندن. در وبلاگ هم که می نویسی می دانی که برای وبلاگ است. حالا هر جوری که آن را تعریف کنی، میدانی که برای عده محدودی می نویسی. گاهی می خواهی آن خواننده را راضی کنی و گاهی می خواهی ستون های فکری اش را به لرزه در بیاوری و کمی از جای راحتش تکانش دهی. گاهی هم می نویسی چون حرف دلت است و اهمیت نمی دهی خواننده چه فکری می کند. گاهی هم می نویسی چون برایت مهم است که خواننده چه تصویری از تو دارد. اصلاً می خواهی "خود"ی در وبلاگت بسازی که شاید امکانش در خارج از وبلاگت نباشد. که خب فقط خودت این خود را نمی سازد. خیلی چیزهای دیگر هم که شاید در موردشان آگاه باشی و شاید هم نباشی یاری می کنند. اما در هر حال چه بخواهی و چه نخواهی وبلاگی که آدرسش را علنی کرده ای دیالوژیک است و خواننده دارد. به همین دلیل هم حتی اگر با آرزوی "آزادی بیان" هم بنویسی، می دانی که چقدرش را نه دولت و حکومت و خدای اینترنت، بلکه خودت سانسور می کنی. همان خودی که گفتمان هایی مثل آزادی بیان در ساختنش شرکت دارند. بگذریم. آیدای پیاده رو: جایت خالی خواهد بود شدیداً. --------------------------------- این هم موسیقی امروز. خیلی وقت بود موسیقی نگذاشته بودم و عقربه مبتذلومتر وبلاگم پایین افتاده بود. --------------------------------- خیلی وقت هم هست که به بوش گیر نداده ام و فحشومتر کامنتدونیم پایین افتاده. گفتم این ویدئوی بی بی سی را که بوش در حین غذا خوردن حرف می زند و می گوید "گه" (آدم نمی داند دارد غذا می خورد یا گه یا شاید هر دو!) را ببینید. این رهبران ما با این سخنرانی های زیبایشان ما را انگشت به دهان گذاشته اند. این سخنرانی چاوز را ببینید. چاوز جان تو چرا؟ ما امیدمان به تو بود آمیگو!
|
|
<< Home