وبلاگها

خوش بینی

Sunday, July 16, 2006
بعضی وقت ها آدم آنقدر در بدبختی های دنیا غرق می شود که یادش می رود از چیزهای دیگر زندگی که در بین این همه کشت و کشتار و جنگ و سیاست های فرصت طلبانه گروه های اپوزیسیون و نئوکانسروتیوهای وطنی و غیر وطنی گم می شوند تقدیر کند. یکی از این یادآوری ها دیروز اتفاق افتاد. مدتی بود که هی زنگ می زدم خانه و مادرم گوشی را بر نمی داشت. نگو انگار ماشین جوابگوی تلفنش خراب است و پیام های من را نگرفته. در هر حال، پریشب زنگ زدم و مادرم گوشی را برداشت و خیالم راحت شد. تازه پس از صحبت با مادرم فهمیدم که 16 ژوئیه مصادف است با روز مادر در ایران (یکروز زودتر زنگ زده بودم). خلاصه دردسرتان ندهم رفتم روی سایت ایرانین و دنبال یکی از این آگهی های ارسال گل به ایران گشتم و یکی را پیدا کردم و فوری یک سبد گل سفارش دادم . صبحش (که چند ساعتی از زمان سفارش اینترنتی ام فاصله نداشت) تلفن زنگ زد. شرکت گلفروشی ای بود که با آن گل سفارش داده بودم. گفت که ما به مادرتان تلفن زده ایم و گفته که گل را دریافت نخواهد کرد و به همین دلیل ما زنگ زدیم که ببینیم شما می خواهید با ایشان صحبت کنید و قانع شان کنید یا اینکه پول را بهتان پس بدهیم. من که می دانستم مادرم بدتر از خودم بسی یکدنده است و حتی اگر من به این بیچاره ها بگویم به حرف مادرم گوش نکنند و گل را ببرند، مادرم از دم در برشان خواهند گرداند، عذرخواهی کردم وگفتم هرچقدر هزینه وقتی را که گذاشته اند و پول تلفن شان را کم کنند که ضرر نکرده باشند و باقی را پس بدهند. بیچاره با کمال ادب گفت که این حرف ها چیه و خلاصه هر چی اصرار کردم که هزینه شان را کم کنند گفت ابداً.

کلی از اخلاقی بودنشان کیف کردم و به مادرم زنگ زدم که بابا این کارها چیه. گفت: " تو دانشجویی و من راضی نیستم که برایم گل بفرستی. دفعه های قبل هم که فرستادی یکبارش گل ها همه پلاسیده بود. بیخودی پولت را هدر نده! همین که صدای تو را می شنوم انگار اطاقم پر از گل می شود." :-). خلاصه در بین این همه زشتی در دنیا، من یاد چیزهای خوب زندگی افتادم و چند دقیقه ای را در فاز خوش بینی به سر بردم. البته نشان به آن نشان که در همان عالم هپروت بودم که تلفن بلافاصله زنگ زد و چون شماره نیفتاده بود فکر کردم از ایران است (معمولاً وقتی از ایران تلفن می شود اینطور است). گوشی را برداشتم و چون صدای خش خش می آمد و سر و صدا زیاد بود، به محض اینکه زنی گفت "سیما؟" فکر کردم مادرم است و در عالم هپروت گفتم: "مامان جان؟" دیدم طرف هرهر می خندد و می گوید "مامان جان چی چیه زن؟" نازلی سیبیل طلا بود که جلوی سازمان ملل بود و زنگ زده بود که کمی پز دهد و کمی هم گزارش در مورد اپوزیسیون گردآمده دور و بر شیرینی بدهد.

آهان. نکته اصلی مطلب: چون خیلی از این سرویس گل فرستادن به ایران خوشم آمد و آدم های درستکاری هستند، گفتم آدرسش را بگذارم که اگر خیال گل فرستادن دارید به آنها مراجعه کنید. والله نه من می شناسمشان و نه به من پورسانتاژ می دهند! فقط خب آدم باید از کسبه درستکار حمایت کند. این هم سایت این گلفروشی.

---------

راستی باز هم یاد آوری کنم که گروه تمرکزی وبلاگ نویسان واشنگتن همین شنبه بین ساعت 2 تا 4 بعد از ظهر در دانشگاه مری لند کالج پارک برگزار می شود. با اجازه این را تا روز شنبه هر بار که پستی بنویسم یادآوری خواهم کرد.