وبلاگها

خانه تکانی

Wednesday, November 30, 2005
خب حتماً تا حالا متوجه تغییر آب و هوای این وبلاگ شده اید. والله تا جایی که می دانم افسرده نبوده ام که تغییر مدل داده ام، فقط از اولش وبلاگم را با بی سوادیم در مورد طراحی وب همینطوری راه انداختم و با کدها در تمپلیت بازی کردم تا آنچیزی که قبلاً می دیدید از آب درآمد. پس از گذشت نزدیک یکسال دیدم نمی شود که وبلاگم در هر براوزری یک شکل دیده شود و لینک ها بالا و پایین دیده شوند. در کامپیوتر خودم همه چیز سر جایش دیده می شد، اما در هر کامپیوتری وبلاگم یک ساز می زد.

خلاصه که این جناب هپلی به دادم رسید و گفت که بابا وبلاگت خیلی "ضایع" است و بده من برات درستش کنم. نتیجه اش هم همین شد که می بینید. من خودم خیلی دوستش دارم، اما می دانم که صوفیا و نیکی چشم درد گرفته اند، پس باید فکری به حال رنگ متن بکنم. حالا انشالله دامین خودم را خواهم گرفت و قیمت شهرفرنگ را از ده شاهی به یک تومان بالا خواهم برد! لطفاً اگر پیشنهادی دارید در کامنتدانی بنویسید. ممنون می شوم.

فقط این پست را نوشتم که یک تشکر از ته قلب از دوستم هپلی کرده باشم.

Hapali jaan: I love you for being such a great guy. You're da best... The one and only source of all hair in today's chaotic world!


گوش کردن به لولیتا در اتوبان 80

یکی از دوستان (سان لوما) در کامنتهای پست قبلی، لینک مصاحبه روزنامه "شرق" با رکسانا بهرامی تاش، استاد دانشگاه کنکوردیا را برایم گذاشته است. خواندن مصاحبه رکسانا بهرامی تاش را به همه دوستان، بخصوص دوستانی که تصویری همگون از فمینیسم در ذهن دارند، پیشنهاد می کنم. بهرامی تاش به نکته مهمی اشاره می کند و آن فقدان نقدی پسااستعماری در ادبیات فمینیستی در ایران است. خب شاید دلیل این ضعف تئوری های پسااستعماری در پژوهشهای زنان ایران این باشد که به قول افسانه نجم آبادی، ادبیات پسا استعماری را نمی شود همینطور مثل فرمول در مورد ایران بکار برد، چرا که شاید بشود تاریخ ایران را "نیمه استعماری" (و نه استعماری) نامید. اما با وجود اینکه با این نکته سنجی نجم آبادی کاملاً موافقم، عقیده دارم که نمی شود از نقش فرهنگی و اجتماعی زمان استعمار و حتی زمان پسااستعمار (که به قول بسیاری از نویسندگان پسااستعمار، "پسا"ی آن آنچنان هم معنی نمی دهد چرا که شیوه حکمرانی استعماری شاید تغییر کرده باشد، اما هژمونی گفتمانهای استعماری هنوز برجاست)، در شکل گیری ناسیونالیسم ایرانی و گفتمانهای مرتبط به آن چشم پوشید. از این جهت است که مصاحبه بهرامی تاش حائز اهمیت است. امیدوارم دوستان در حوزه مطالعات زنان در ایران بیشتر در این مورد تحقیق و کار کنند. شاید بتوانم به جرأت بگویم که استاد زمان فوق لیسانسم، مینو معلم، تنها فمینیست ایرانی است که در کتابش بطور مؤثر از تئوری های پسااستعماری استفاده کرده است (حداقل اگر مورد دیگری باشد، من ندیده ام).

حالا که دارم به نوشته بهرامی تاش لینک می دهم، یک نقد کوچک، اما اساسی هم از صحبت هایش دارم. البته چون این یک مصاحبه است و بالاجبار کوتاه، مسلماً نقد من فقط از این مصاحبه است و نه دیگر نوشته های بهرامی تاش. شاید در طی این مصاحبه، فرصت روشن کردن موضوعی که اینجا مطرح می کنم پیش نیامده باشد. بهرامی تاش در طول مصاحبه با وجود نقدش بر تفکر هژمونیک استعماری، بر دوگانه "شرق" و "غرب" دامن می زند و آن را تکرار می کند. حدیث نقل شده دوباره تبدیل می شود به "ما در شرق" و "آنها در غرب." اما شاید مهم باشد که بهرامی تاش به این نکته اساسی در نقد از گفتمانهای "شرق شناسی" (اورینتالیستی) اشاره کند که خود "شرق" به عنوان یک ابژه دانش زاده گفتمانهای استعماری است. یعنی به قول ادوارد سعید، "شرق" یک سیستم ارائه است که توسط نیروهای سیاسی قالب ریزی شده و طبق این سیستم ارائه، "شرق" و دانش در مورد آن، وارد هشیاری و آموزش "غرب" می شود. شرق برای "غرب" وجود دارد و برای "غرب" و در رابطه با "غرب" ساخته شده. چرا که "خود" در "غرب" بدون ساختن دگر آن، یعنی تصویر فرومایه اش در آینه ( "شرق") ممکن نبوده و نمی باشد. از نظر من مهم است که بجای دامن زدن بر این دوگانگی ساختگی، به پروسه ساختنش توجه کنیم و به تئوریزه کردن آن سوژه هایی که در فضای مابین وجود دارند و ساختگی این دوگانگی را برملا می کنند هم بپردازیم.

از این نقد که بگذریم، چون ابراهیمی تاش از آذر نفیسی نقد کرده، بگذارید یک اقرار هم بکنم. سال پیش که کلاسی در مورد زنان در دنیای عرب و مسلمان تدریس می کردم، یکی از دانشجویانم پرسید که نظرم در مورد کتاب آذر نفیسی ("خواندن لولیتا در تهران") چیست. من که تا آنموقع چند بار سعی کرده بودم آن کتاب را بخوانم، اما سر صفحه 19 گیر کرده بودم و از عصبانیت چند بار نزدیک بوده کتاب را از پنجره دور بیندازم تا کس دیگری بخواند و مستفیض شود، صادقانه و با کمال شرمندگی به این دانشجو گفتم که نخوانده ام و نظر جامعی هم ندارم. اما راستش یک احساس خجالت داشتم. مگر می شود ایرانی باشی و پرفروش ترین کتاب را که نوشته یک ایرانی در امریکاست را نخوانده باشی؟! این ماجرا شده بود یک اتفاق دائمی و تکرار شونده. به محض اینکه می گفتم پژوهشهای زنان خوانده ام و به سوال همیشگی "از کجا می آیی؟" جواب ساده "ایران" را تحویل می دادم، سوال دوم این بود: "نظرت در مورد "خواندن لولیتا در تهران چیست؟" ( البته سوال سوم این بود. سوال دوم معمولاً ادامه سوال اول بود و هست! یعنی اگر مثلاً در کنفرانسی که در نیویورک باشد از من بپرسند "از کجا می آیی؟"، جواب منی که 16 سال است در ناحیه سانفرانسیسکو زندگی کرده ام، سانفرانسیسکو است. اما بدون استثنا، سوال ادامه پیدا می کند که "نه. اصلت از کجاست؟" خب سوال پیچیده می شود... بگویم "اصلم از تهران است که در آن بدنیا آمده ام، یا آذربایجان که پدر و مادرم در آن بدنیا آمده اند؟ یا همرنگ جماعت شوم و بگویم اصل من آریاست!!!! -- دردسرهای دیاسپور!)ا

خلاصه... سرتان را با موضوعات جانبی درد نیاورم. وقتی که از کالیفرنیا تا تورنتو با ماشین می آمدم، سر راهم جلوی کتابفروشی در محل سکونتم در برکلی ایستادم و چند کتاب روی سی دی خریدم که در راه گوش کنم. دیدم چون در ماشین جایی نمی توانم در بروم و مجبورم سرجایم بنشینم و گاز بدهم تا دیار کانادا، چه چیزی بهتر از اینکه "خواندن لولیتا در تهران" را بگیرم و گوش کنم. اول خساستم آمد آنقدر پول بابت سی دی هایی بدهم که می دانستم گوش کردن به آنها همانقدر سخت خواهد بود که خواندن خود کتاب. اما خودم را راضی کردم و گرفتم. کتاب به سبکی روان نوشته و روایت شده بود و مشخص بود که نفیسی فن نوشتاری اش زیباست. اما مشخص هم بود که او هرچه مقاله در زمان دکترایش را نوشته، بخشی از کتاب کرده و نقدهایش از آثاری مثل "لولیتا" را برداشته و مورد ایران را با زور در آن چپانده تا نتیجه ای قابل فروش در بازار ایران-کوبی امریکا بگیرد. بسیار هم موفق بوده، خدا را شکر!
خوبی گوش دادن به این کتاب در ماشین در حین رانندگی این بود که در بین غرغرهای من در حین گوش دادن، و به دلیل بالا رفتن فشار خون، خواب از سرم پرید و رانندگیم بسیار هیجان انگیز بود. اگر ماشین دیگری از کنارم عبورمی کرد بی شک فکر می کرد که دیوانه شده ام و دارم بلند بلند فحش می دهم! خلاصه من زنده رسیدن به کانادا را مدیون خانم آذر نفیسی هستم که البته اگر پولم می رسید به جای هوندا، یک عدد آئودی می خریدم که از هنرهای این هموطن در غربت کمال قدردانی را کرده باشم. آخر ایشان در تبلیغ آئودی هم مثل یک سوپر استار هالیوودی شرکت کرده. خب چه اشکالی دارد هموطنان ما کمی مشهور شوند؟ دیگر شما چه کار دارید که به چه قیمتی باشد!



کلیپ مربوط به این تبلیغ دیگر در اینترنت موجود نیست. به همین دلیل عکس را از آرشیو ایرانین دات کام برداشتم.


هم پيمان دربرابر گسترش ايدز

Tuesday, November 29, 2005
:از سایت فیلتر شده تریبون فمینیستی





هم پيمان دربرابر گسترش ايدز

تريبون فمينيستي ايران:
از همه آنان كه به مبارزه با گسترش ايذر در زمينه‌هاي فقر، نابرابري جنسيتي، خشونت عليه زنان و كودكان و همچنین رفع انگ و تبعيض از افراد مبتلا به ايدز و حمايت از حقوق اجتماعي و دسترسي آنان به امكانات بهداشتي_ درماني متعهد هستند، دعوت مي كنيم روز پنج شنبه 10 آذر ساعت 1 بعداز ظهر در مقابل تئاتر شهر به ما بپيوندند.

انجمن تلاشگران سلامت انجمن حمايتي فرهنگي کودکان کارانجمن پرسپوليس (کاهش خسارات اعتياد) – کميته رنگين كمان نشريه دانشجويي رستا کانون هستيا انديش مركز فرهنگي زنان تريبون فمينيستي: اين برنامه با هدف آگاهي بخشي درباره بيماري‌ ايدز و روش هاي پيشگيري از آن، ايجاد حساسيت در ميان مردم و دولت نسبت به ابعاد گسترش اين بيماري و حقوق افراد اچ آي وي مثبت برگزار مي‌شود.اجراي موسيقي و نمايش خياباني از جمله برنامه هاي اين روز است.



------------------------------
در همین زمینه:





------------------------------
اگر علاقه مند هستید که در مورد رابطه پیچیده علم پزشکی، رسانه ها، نهادهای بین المللی و سازمانهای غیر دولتی و فعالیت محلی در زمینه ایدز بیشتر بخوانید، این کتاب سیندی پتن را پیشنهاد می کنم.



نمایندگان مردمی

Monday, November 28, 2005
تازگی ها خدا که حوصله اش از امور خدایی شدیداً سر رفته، در انتخابات موجودات زمینی شرکت می کند و بعد هم به نمایندگانش می گوید هرچه گند می زنند را به اسم او توجیه کنند. خب ناسلامتی خدا خودش هم در انتخابات دموکراتیک شرکت کرده و رئیس جمهورهای انتخابی نماینده او هم هستند. پس جورج بوش و احمدی نژاد فقط از جانب ملل آمریکا و ایران حرف نمی زنند، این دو رئیس جمهور منتخب/منتصب از جانب خدا هم حرف می زنند.

حدس من این است که وقتی که بوش و احمدی نژاد صحبت می کنند، هیچکس مژه نمی زند چون باورشان نمی شود که خدا دو موجود بی نهایت زشت و فاقد هنر سخنرانی را نماینده خودش کرده باشد.

این از نماینده اول و این هم از نماینده دوم!

احمدی نژاد در هاله نور. ریسک اینکه مژه هاتان درد بگیرد با خودتان!!



لایحه وطن دوستی و بوقلمون خوری

Thursday, November 24, 2005
امروز از آن روزهایی است که آدم بلاگیدنش می گیرد. نمی دانم چرا. اما دو سه روز گذشته حال و حوصله وبلاگ نوشتن نداشته ام، اما خب طبق معمول می خواندم. امروز داشتم اخبار را می خواندم که رسیدم به این خبر که اتحادیه اروپا ایران را متهم کرده که در صدد ساختن سلاح هسته ایت. می گویند مدرک دارند. حالا این مدارک چیست را خدا می داند و اتحادیه اروپا. اما از قرار می گویند طرح هایی پیدا کرده اند که شبیه سر یک سلاح اتمی است! یاد آروین چهار سال و نیمه افتادم که خطوط درهم و ورهمی می کشد که کسی نمی فهمد چیست اما ازش که می پرسی می گوید موشک است! حالا هم حتماً دست اتحادیه اروپا به نقاشی های آروین که بیفتد وضع ایرانیان ساکن کانادا خراب می شود! آروین از سنتا کلاز (بابا نوئل) موشک و هواپیما و از این جور سلاح های تروریستی می خواهد. ای سنتا جان اگر گوش می کنی جان آن جیزز مظلومت قسم برای بچه های ایرانی از این جایزه ها نیار که اروپاییان می گویند این ها صلاحیت سلاح داشتن ندارند چون ذاتشان تروریست است و برخلاف امریکا و اسرائیل می دانند از آنها چطوری استفاده کنند. اما برای بچه های اروپایی و امریکایی هم موشک و هواپیما ببر و هم بمب های فسفری و بازی های ویدیویی که یاد بگیرند چطوری تروریست های بی تمدن را بکشند!!

----------------

حسین در وبلاگ انگلیسی اش نوشته که چگونه اداره مهاجرت امریکا سر مرز به دلیل نوشته های وبلاگیش و به این دلیل که به عنوان یک مرد ایرانی، موقع آمدن از نیویورک به کانادا ثبت نام نکرده، به او اجازه ورود دوباره به امریکا را نداده اند (پس از 11 سپتامبر، طبق قوانین مهاجرت، مردان خاورمیانه ای تحت قانونی به اسم "ثبت نام مخصوص"، باید هنگام ورود و خروج از امریکا ثبت نام کنند) . امیدوارم کار حسین درست شود چون به نظر می رسد که نیویورک را خیلی دوست دارد.

به این فکر بودم که شاید وبلاگهایمان را فرای مرزها بدانیم و فکر کنیم که آنها به قول حسین "پل" هستند، اما حقیقت زندگی خیلی از ماها این است که خطوط مرزها روی بدنمان مثل داغ حک شده و پل ها برایمان مسدودند. حالا هر چقدر هم نویسندگانی مثل شری ترکل و کنفرانس هایی مثل "صداهای جهانی" در کنفرانس هایی مثل اینترنت و جامعه، اینترنت و توانایی اش در ساختن دنیایی ایده ال را گنده کنند. اما این دنیای سایبر متجسدتر از آن است که اینقدر ایده الش می کنیم. بدن های زمینی از دنیای بی بدن اینترنت جدا نیستند. بدن های متهم اگر از مرزهای سایبر عبور کنند در مرزهای زمینی همچنان متهم می مانند.

---------

حرف از سیاست سفر و قوانین مهاجرت افتاد، این خبر را هم در مورد اینکه چگونه امریکا درهایش را به روی آکادمیسین های خارجی می بندد بخوانید. طبق لایحه ای که پس از 11 سپتامبر بسیاری از ازادی های اجتماعی را سلب می کند، درست مثل زمان جنگ جهانی دوم، امریکا از ورود بسیاری از آکادمیسین هایی که مواضع امریکا را نقد کرده اند جلوگیری کرده. چنین عملی در سال 1990 غیر قانونی اعلام شد، اما جناب بوش و همراهانش امریکا را به زمان مک کارتی بر گردانده اند. آنموقع "ترس قرمز" و یا خطر ایدئولوژی های کمونیستی بود و حالا هم اسلام است که انگار شده "ترس سبز". خوشبختانه، مجتمع آمریکایی استادان دانشگاه به اینکه امریکا بدون دلیل قانع کننده از ورود بسیاری از آکادمیسین هایی که برای تدریس و یا کنفرانس می خواسته اند وارد امریکا شوند جلوگیری کرده، اعتراض کرده اند و پرونده فعلاً در دادگاه است. از ترسشان هم می گویند ما با "لایحه وطن دوستی" کاری نداریم، اما بگویید چرا کسانی مثل طارق رمضان را راه نداده اید؟ مجتمع استادان دانشگاه می گویند که تعریف "تروریسم" آنقدر گسترده شده که دیگر به هر کسی می شود انگ تروریست بودن زد و از ورودش جلوگیری کرد.

------

امروز روز شکرگزاری در امریکاست. ما که امسال در کانادا شکرگزاری کردیم دیگر امروز را تخفیف داده ایم، مثل آقای بوش که امسال یک بوقلمون می خورد و بعد که شکمش سیر شد تخفیف می دهد و یک بوقلمون را به رسم صادر کردن آزادی و دموکراسی آزاد می کند!
راستی همین دیروز آقای بوش که آمده در مزرعه اش در تگزاس تا یک بوقلمون تحت ظلم را آزاد کند، در ازای آن یک دو جین از تظاهرکنندگان را دستگیر کرده. خب نمی شود که همه آزاد باشند که آخر!


-------

برای حسن ختام و اینکه نگویند همه چیز در این وبلاگ سیاسی است، یک کلیپ که از صنم دزدیده ام را می گذارم که کمی به یاد سالهای 1970 بیفتید. من که کلی خندیدم. به شیوه بوقلمونی گفتم: "قابلقبولبود!"




Monday, November 21, 2005
دیروز عده ای از وبلاگنویسان تورنتو را ملاقات کردم که از خیلی جهات با وبلاگنویسان دیگری که در مرکز تورنتو ملاقات کرده ام تفاوت دارند. بر خلاف دید آنهایی که می گویند وبلاگستان به عنوان یکی از پدیده های جهانی شدن، به دلیل بی مرز بودنش به یکسان کردن می انجامد، دیدم که حتی منطقه زندگی افراد در یک شهر مثل تورنتو، تا چه حد در محتوای نوشتنشان موثر است. مسئله دیگری که دارم در موردش فکر می کنم این است که چگونه است که با وجود این همه سر و صدا در مورد اینکه وبلاگها مکانی هستند برای تمرکز روی "فردیت" و "خود" در آنها مرکزیت می گیرد (حد اقل این روایتی است که شایع است)، بعضی از وبلاگهای خواندنی با اسم و محتوایشان این تصویر را پیچیده می کنند. یکی از این وبلاگها، وبلاگ "دخترم غزل" است که اسم وبلاگ و امضای نویسنده آن (مامان غزل) این ایده فردیت از طریق وبلاگ را به بحرانی جالب می کشد. هنوز دارم به طریقه های دیگری که این بحران درهویت وبلاگی مطرح می شود فکر می کنم و نتیجه ای قاطع هم ندارم.
---------------

یکی از دوستانی که اینجا به اسم "فرید سی بی سی" مشهور است، وب سایت خوبی راه انداخته که اگر زمانی چپ بوده اید و می خواهید در مورد زمان چریک بازی نوستالژیک شوید، به بخش موسیقی بروید و به سرودهای کوهستان در وب سایت فرید گوش دهید.
---------------
روز شکر گزاری در امریکا این پنجشنبه است. با وجود اینکه قبلاً هم در مورد تاریخ این روز نوشته ام و خود روز شکرگزاری برایم بی معناست، چیزی را که در موردش نوستالژیک شده ام دور هم جمع شدن با دوستان به بهانه بوقلمون خوردن (و یا بوقلمون قلابی ساخته شده از توفو که به آن توفورکی می گویند) است. انگار امروز چیزی در هواست که من را در مورد خیلی از چیزها نوستالژیک کرده!
-------------
آرش نراقی روز چهارم دسامبر در دانشگاه یو سی ال ای در لوس آنجلس سخنرانیی تحت عنوان "استراتژی های نو برای دوباره فهمیدن جنسیت و همجنسگرایی درتفکر مدرن اسلامی" خواهد داشت. اگر در آن حوالی هستید بروید و به ما هم بگویید چه خبر بوده. ممنون.


استریوتایپ کردن آنانکه نمی شناسیمشان

Friday, November 18, 2005
11 سال پیش که مادرم برای ویزیت به آمریکا آمده بود، از اینکه آمریکایی که او تصور می کرد و آمریکایی که او می دید چقدر متفاوتند دچاریکنوع شوک فرهنگی شده بود. خب بیچاره گناهی هم نداشت. آن چیزی که ما از طریق فیلم و نقل قول از آمریکا معمولاً می شنویم با حقیقت زندگی خیلی از آدمها فرق دارد. دید ما بر اساس استریوتایپ هایی شکل می گیرد که رسانه ها برایمان به تصویر می کشند. یا آن آمریکایی را می بینیم که در آن همه سفیدند و خیابانها تمیزند، یا آمریکایی را می بینیم که در آن سیاه پوستها دزدند و آدم کش. آدمهای نژادهای دیگر را هم که به ندرت می بینیم. این البته تنها مختص ایران نیست. فیلمهای هالیوودی هم همین تصویر را ارائه می دهند (و اصلاً بسیاری از استریوتایپ ها هم از آنجا می آیند! فیلمهای سرخپوستی زمان کودکیم را هنوز فراموش نکرده ام... چقدر از سرخپوست ها می ترسیدم!)

مثلاً هر وقت تجاوزی اتفاق می افتد که متجاوز غریبه و سیاهپوست بوده، یک تصویر ژنریک از یک مرد سیاه می کشند و روی صفحه اخبار می گذارند. حتی اگر حقیقت امر این باشد که بیشترین متجاوزین در امریکا مردان دگرجنسگرای سفیدپوستند و بیشتر تجاوزها هم بین کسانی که همدیگر را می شناسند اتفاق می افتد... برادر، پدر، عمو، معلم، مددکار اجتماعی، دوست و .... اما نه... تصویر متجاوز صفحه تلویزیون معمولاً یک مرد غریبه است که بیشتر اوقات هم همان طرح کذایی است که پلیس از روی توضیحات کسی که به او تجاوز شده می کشد. سالها پیش که گرداننده بخش آموزش سازمان زنان ضد تجاوز در سانفرانسیسکو بودم، وقتی تلویزیون ها برای مصاحبه در مورد یک تجاوز که به هر دلیل اخبارش بطور گسترده پخش می شد (آخر بیشتر تجاوزها ناگفته می ماند)، به دفترم می آمدند، برایشان توضیح می دادم که بجای اطلاعات غلط دادن به زنان، باید بیشتر در مورد آمار حقیقی صحبت کنند و زنان را آگاه کنند که بیشترین ریسک در کجاست. اما دریغا که بجز یکی دو خبرنگار، بقیه به دنبال داستانی بودند که در دنیای رسانه های امریکا "فروش" می رفت. آخر از اینکه از همه حرفهای من هرچه را که دوست داشتند سر هم می کردند و گزارش می دادند خسته شدم و یاد گرفتم که از اول تا آخر مصاحبه یک چیز را تکرار کنم (ساند بایت) تا نتوانند "بل" بگیرند و آنچه را که خودشان دوست دارند گزارش کنند. بگذریم، رفتم به تانژانت تا بگویم که آنچه که در رسانه ها می بینیم، شاید روایتی دور از واقعیت زندگی خیلی از مردم باشد.

داشتم می گفتم که مادرم اول که آمد آمریکا، به من که در ناحیه ای از سانفرانسیسکو که بسیار دوستش داشتم و همه جور آدمی در آن پیدا می شد زندگی می کردم، گفت: "امریکا که می گن همینه؟ اینکه خیلی کثیفه!" بیچاره نمی دانست که امریکا هم در خودش جهان اول و جهان سومی دارد و آن خیابانهای براق و بدون عابر پیاده که همه با ماشین درآن اینور و آنور می روند متعلق به "ساب اربیا" و یا حومه شهر است. من آن محله را دوست داشتم چون یک حس "کامینیونیتی" داشت. گرمایی را داشت که زندگی چند ساله ام در ساب اربیا نداشت. مردم مثل یخ نبودند. همه یکرنگ هم نبودند. مادرم اوایل وقتی یک سیاهپوست و یا یک مکزیکی می دید، کیفش را زیر بغلش محکم می کرد و با چشمهای هراسان رد می شد که نکند... در عالم جوانی کلی با مادر بیچاره ام دعوا می کردم که این راسیست بازی ها چیست؟! وقتی رنگ پوست مردم دلیل روترش کردنش می شد، اول می گفت، "حالا عصبانی نشی ها... امروز یک مکزیکیه رو دیدم، عجب ...." و به حرفش ادامه می داد و من حرص می خوردم. مادر من همیشه زن بسیار مستقلی بوده و حتی اگر زبان هم بلد نباشد، منتظر این و آن نمی شود که دستش را بگیرند و راهش ببرند، خودش راهش را می گیرد و اینور آنور می رود. آخرش که خودش پس از یکی دوماه زندگی کردن در "میشن" و اینور آنور رفتن دید نه بابا آن خبرهایی هم که فکر می کرد نیست، کمی نرمتر شده بود و یکبار گفت: "این دختره که تو سوپر مارکت سر کوچه کار می کنه، چقدر دختر نازنین و مهربانیه... مکزیکیه ها! اما خیلی آدم خوبیه!" یکبار هم گفت "این زن همسایه چقدر آدم فهمیده و خوبیه." وقتی بهش گفتم که این زن همسایه لزبین است، مادرم گفت: "نه!!!!!!" مادرم کم کم به این نتیجه رسید که خب آنقدرها هم که فکر می کرده سیاهپوست ها و مکزیکی ها و همجنسگراها ترسناک نیستند و مثل همه آدم ها، همه جوری بینشان پیدا می شود. مثل ایرانی ها که هم خوب درشان پیدا می شود و هم بد.

بگذریم. این را گفتم چون فکر کردم که انگار یکنوع گرایشی هست که وقتی به گروه هایی که ازشان به دلایل تاریخی (که این دلایل ربط به راسیسم، استعمار، سکسیسم، و هوموفوبیا دارند) می ترسیم و یا به دلیل عدم شناختمان ایده هایی عجیب و غریب از آنها داریم، همه شان را به یک "نوع" تقلیل می دهیم. یعنی استریوتایپشان می کنیم ( یک "تایپ" یا نوع را "استریو" می کنیم و عمومیت می دهیم). مثلاً اینکه "لزبین ها فلانند و بهمانند." انگار که چیزی به اسم "تیم لزبین ها" وجود دارد! اما خب بین لزبین ها هم مثل همه آدمهای دیگر همه نوع آدمی وجود دارد... یکی دوست دارد رابطه تک همسری (با جنس موافقش) داشته باشد و یکی دوست دارد چندهمسری باشد (درست مثل دگرجنسگراها که هر دو شکلش را دارند!) یکی دوست دارد به "رویای آمریکایی" دست یابد و به همراه همسرش فرزند داشته باشد و دو ماشین و خانه ای در بورلی هیلز، دیگری معتقد به ازدواج نیست (درست مثل خیلی از دگرجنسگراها). یکی دوست دارد آرایش کند، دیگری دوست ندارد آرایش کند (مثل خیلی از دگرجنسگراها!). یکی مهندس است، دیگری کارگر، یکی دکتر است، یکی معلم است، یکی روانشناس است، آن دیگری روانی (درست مثل دگرجنسگراها!)، یکی دانشجوست، دیگری پرستار بچه، یکی استاد است دیگری ....

اما چون آنقدر جامعه رویشان فشار می گذارد و در موردشان استریوتایپ هست که برای شکستن این استریوتایپ ها هم که شده، خیلی ها سعی می کنند ثابت کنند که نه، ما اینهایی که می گویید نیستیم و در این راه ممکن است به "نرمالیزه کردن" خودشان هم بپردازند و سعی کنند آن ملاکهایی را که "ایده ال" شده دست پیدا کنند. آشناست نه؟ برای اینکه ثابت کنیم که ما تروریست نیستیم، چه کارها که نمی کنیم تا ثابت کنیم که "مثل دیگری" هستیم. یاد دوستی افتادم که در هالوین، در تقلید از شهناز تهرانی ِ زن ِ ملا شده، چادر نماز با به سر گذاشته بود و دوستش هم ملا شده بود. خانمی به آنها نزدیک شده و گفته بود: "ترو به خدا نگویید ما ایرانی هستیم، بگویید عربید که آبروی ایرانی ها نرود! فکر می کنند ایرانی ها همه اینجوریند!" چیز غیر قابل ملموسی نیست و باید درک کرد که این سعی برای "نرمالیزه" شدن از کجا می آید. هر چند که با آن مخالف هم باشیم. هرچند که به ساختار خانواده تک همسری دگرجنسگرا نقد داشته باشیم (که من دارم)، باید درک کنیم که چرا زندگی آنقدر سخت می شود که بعضی ها خود را در قالب معیارهای نرمالیزه شده دگرجنسگرایی بازتولید می کنند. در حین نقد آن، باید درکی هم از حقیقت زندگی مردمی که برای اینکه هدف تبعیض واقع نشوند، خود را یکرنگ جماعت می کنند تا رسوا نشوند، داشته باشیم.

گفتم این را بنویسم که فکر نکنیم همجنسگراها آدمهای "عجیب و غریبی" هستند. باور کنید بین ما هستند. خواهرهایمانند، دوستانمانند، پسرهایمانند، معلمانمانند، پزشکمانند، دانشجوهایمانند. همه جا هم هستند و آدمهایی هستند مثل همه آدمها. حالا هرطور هم که لباس بپوشند، آرایش بکنند یا نکنند... امروز با نازلی که صحبت می کردم می گفت که دلیل استریوتایپ های خیلی ها این است که ندیده اند و یا دیده اند و به فکرشان هم نرسیده که طرف همجنسگراست. می گفت عکسهای چند همجنسگرای معروف مثل فوکو و باتلر و اسکار وایلد و جورج مایکل و ... در وبلاگهایمان بگذاریم تا مردم ببینند که خیلی از افراد معروف همجنسگرا بوده اند و یا هستند. گفتم خب آدمهای غیر معروف که در زندگی روزمره مان هستند چه؟ گفت خب اگر هم شده، یک دوربین بر می داریم و می رویم از زنان و مردان همجنسگرا با اجازه شان عکس می گیریم تا مردم ببینند که بابا اینها غول نیستند. به نظرم عقیده خوبی است. شاید بد نباشد که ببینیم که همجنسگرایان علاوه بر همجنسگرا بودن چندین هویت دیگر هم دارند ولی چون همجنسگراها به جنسیت بخصوصی تقلیل داده می شوند، همه ابعاد هویتشان را فراموش می کنیم! شاید از این دوستان فوتوبلاگی که دوربین های خیلی شیک و پیک دارند و ما را با عکس انداختن مدامشان عاصی کرده اند تقاضا کنم که دوربینشان را در این راه خیر قرض دهند که اجرش را انشالله در دنیا و آخرت ببینند!
راستی حالا که این همه از همجنسگراها گفتم، شاید به قول امریکایی ها پاکت را کمی بیشتر فشار دهم و از بایسکسوال ها و یا کسانی که هم به جنس موافق و هم به جنس مخالف تمایل دارند هم بگویم. چرا فکر می کنیم که لزوماً "بی بند و بار" هستند؟ مگر یک فرد دگرجنسگرا وقتی یک رابطه متعهد با همسرش دارد به همه افراد جنس مخالفش چشم دارد که ما (چه دگرجنسگرا و چه همجنسگرا) فکر می کنیم که اگر با یک فرد بایسکسوال در رابطه ای هستیم، او در فکر بودن با دیگران است؟ اگر هم که رابطه متعهد نیست که دیگر چه فرقی می کند؟ طرف اگر بخواهد با دیگری باشد که خب می رود با دیگری... دیگر به جنسیتش ربطی ندارد که!
-----
برف می آید. چقدر زیباست! تورنتو دارد زیبا می شود و من دارم سرمایش را رومانتیزه می کنم! نوک دماغم که قندیل بست شاید نظرم را تغییر دهم!


جامعه اطلاعاتی

Thursday, November 17, 2005
کامنتهای پست قبلی همه متوجه قسمت دوم مطلب که در مورد تمایل جنسی و گفتمانی بودن تمایل بود شد. مسرت امیر ابراهیمی در وبلاگش پاسخی به بخش اول که در مورد جامعه اطلاعاتی و "پایان ایئولوژی" است داده. ممنون از مسرت که به بخش اول توجه کرد. امیدوارم این شروع بحثی باشد مورد مقوله ای مهم که معمولاً بدون سوال به عنوان جامعه ای ایده آل مطرح می شود.
منظورم از کشیدن بحث به جامعه اطلاعاتی این نیست که به بحث همجنسگرایی و دگرجنسگرایی نرمالیزه شده خاتمه دهم. حالا نگویید دچار شتابزدگی وبلاگی شده!
---


از جامعه اطلاعاتی تا سوالهای جنسگرایی!ا

Tuesday, November 15, 2005
بعضی وقتها آدم در وبلاگستان نوشته هایی را می خواند که نمی شود برایشان پاسخی ننویسد. این پست من هم پاسخی است به دو نوشته. اولی در مورد "جامعه شبکه ای و شکاف های اجتماعی" مصطفی معین است و دومی پاسخی است در جواب سوال وحید، نویسنده وبلاگ خط قرمز در مورد همجنسگرایان. پست طولانی است، بنا براین اگر حوصله می کنید هردو را بخوانید، اگرنه که هرکدام برایتان مهم است را بخوانید. برای من هردو مسئله مهمند و به همین دلیل هم هر دو را در یک پست نوشته ام.


اول:
این روزها سخن از "جامعه اطلاعاتی" فراوان است. مثالش هم مقاله مصطفی معین است که در ابتدا با وصف گل و بلبل خاک وطن و با تمجید وطن دوستانه از زیبایی دشت و کوه و طبیعت ایران، خواننده را به ضرورت توسعه "جامعه اطلاعاتی" می کشاند و از "عقلانیت" و "انسجام اجتماعی" می گوید. شیوه نوشتاری معین، با بومی کردن "جامعه اطلاعاتی" این مقوله تاریخی را عامل محو شدن "گسل ها و گسست هاي تاريخي و فرهنگي، گسل ها ي اجتماعي ، فاصله و شكاف ميان شهرها و روستاهاي دور دست در پهنه گسترده وطن، فاصله ميان نسل ها" می داند و به تایید از حامیان توسعه جامعه اطلاعاتی می نویسد، "عصر ارتباطات مي تواند دوران " زوال فاصله ها" باشد."

اما این جامعه اطلاعاتی که از کلینتون و ال گور گرفته تا معین خودمان اینقدر برایش ابراز احساسات می کنند و آن را مشکل گشای جهان امروز می دانند و همین روزها هم برایش کنفرانسی در تونس برگزار می شود، چگونه می تواند در دنیایی که تا سال 2000 فقط 2 در صد آن به اینترنت دسترسی داشته اند ما را به آن یوتوپیا (نا کجا آباد) برساند، من نمی دانم. اما اصلاً جامعه اطلاعاتی چیست؟ آیا پدیده ایست نوین؟ تاریخ آن چیست؟ از آنجایی که این مقوله، مثل مقوله های دیگری که همچون نقل و نبات در محافل اینترنتی پخش می شود (کسی گفت "دموکراسی"؟!) و در دهانها می گردد (کسی گفت "آزادی"؟!)، دیدم شاید بد نباشد پس از قولهایی که در گذشته داده ام و به آنها عمل نکرده ام، بد نیست امروز بنشینم و یک تاریخچه ای در موردش بنویسم تا شاید بشود در وبلاگستان بحثی راه انداخت در مورد قابلیت سیاسی وبلاگها که خیلی از دوستان به آن معتقدند (نمونه اش هم کتاب جدید "ما ایرانیم" نسرین علوی است که چون نخوانده ام نقدش را می گذارم برای بعد. فعلاً نقد داریوش را بخوانید). چندی پیش دیدم که مهدی جامی هم با دادن لینکی به مطلب "نگاهی دیگر به ناآرامی های فرانسه" نوشته مسرت امیر ابراهیمی --که او هم در زمینه وبلاگستان کار آکادمیک می کند-- عنوان پستش را گذاشته: "آشوبگران 16 ساله و پایان عصر ایدئولوژی." این ایدئولوژی ِ "پایان عصر ایدئولوژی" (من فکر می کنم گفتمان یا دیسکورس به معنای فوکویی آن صحیح تر است، اما محض اذیت مدعیان "پایان عصر ایدئولوژی" هم که شده، آن را ایدئولوژی می خوانم!) که اینقدر هم طرفدار دارد و همه نقدی را به "ایئولوژیک" بودن متهم می کند، از کجا آمده؟ شاید می پرسید ربط این "پایان عصر ایدئولوژی" به جامعه اطلاعاتی چیست؟ بگذارید عرض کنم.

با وجود اینکه بسیاری فرض را بر این می گذارند که "جامعه شبکه ای" پدیده ای جدید است، تاریخ آن در اروپا به قرن هجدهم میلادی باز می گردد. آرماند متلارت در کتاب "شبکه ای کردن جهان: از سال 1794 تا 2000" می نویسد که روشنگری
(enlightenment)
--با تصویر یوتوپیایی اش از دموکراسی-- و لیبرالیسم (لیبرالیسم آن زمان) --با هدف اقتصاد مرکنتال (تجارتی) جهانی اش-- دو پروژه اصلی بودند که پایه های این پدیده در قرن هجدهم بوده اند. بطور خلاصه: اختراع تلگراف در سال 1794 با وعده های دموکراسی و پیشرفت همراه بود. با اختراع تلگراف الکترونیکی در سال1835، تکنولوژی تلگراف که قبلاً در اختیار دولت بود، عمومی شد. در کل ارتباط راه دور همراه بود با استانداردیزه شدن و تفکر بازار که مُبلغ جریان آزاد اطلاعات در سطح بین الملل بود. مثلاً راه آهن و نیاز کنترل ترافیک آن به همزمان کردن زمان بر اساس ساعت گرینویچ از عواملی بود که در برهان سرمایه داری مدیریت در اروپا نقش داشت. در قرن نوزدهم، هژمونی استعماری انگلیس بر وسایل ارتباطی، منجمله کابل های زیر دریایی که توسط شرکت های خصوصی انگلیسی که در مستعمرات مستقر بودند متکی بود. امریکا و آلمان هم در اواخر قرن نوزدهم کابلهای خودشان را راه انداختند. اما این اتفاقات با گفتمانهای بخصوصی همزمان بود. در اوایل قرن نوزدهم، یوتوپیای سنت سیمونی که معتقد به مشارکت جهانی از طریق صنعت بود طرفدار داشت. در حقیقت نظریه شاولیه
(Chavelier)
که می گفت بهبود ارتباطات به دموکراسی می انجامد و شبکه ها نجات دهنده نسل بشرند، اساس بین المللی کردن خطوط راه آهن، کشتی رانی و کانالها بود. گفتمانهای بیولوژیک در مورد تکامل و "موجود زنده" و گفتمانهای موجود در مورد "مرزهای طبیعی" (دوستانی که با مطالعات پست کلنیال آشنایی دارند می دانند که این گفتمانهای فضا و حد، در مشروعیت دادن به جنگ و تسخیر استعماری نقش داشته اند)، خود را به تقسیم بین المللی نیروی کار بسط دادند و از وسائی ارتباطی و حمل و نقل به عنوان ابزار "تمدن" استفاده کرده و به این ترتیب به گسترش استعمار اروپا که از اواخر قرن شانزدهم شروع شده بود کمک کردند.

در قرن بیستم هم رادیو --که تا آخر جنگ جهانی اول انحصاراً در دست ارتش بود—شکل بین المللی گرفت و امریکا در عرصه ارتباطات پیشی گرفت. در جنگ جهانی دوم و طی جنگ سرد، ارتباطات نقش پروپاگاندا گرفت و توسعه در زمینه ارتباطات هم معنی شد با مدرنیزاسیون. مسابقه در پیش افتادن در زمینه تکنولوژی فضایی بین اتحاد جماهیر شوروی و امریکا به پیدایش تکنولوژی کامپیوتر منجر شد و امریکا که از فرستادن اولین ماهواره از جانب شوروی (اسپوتنیک) حرصش درآمده بود، "آپرا" و یا آژانس پروژه های تحقیقاتی پیشرفته (که بخشی از وزارت دفاع امریکا بود) را راه انداخت.

با وجود اینکه "ماشین های باهوش" (پدربزرگ کامپیوتر) از زمان جنگ جهانی دوم به شکستن کد دشمن مشغول بودند، در سال 1962بود که نیروی هوایی امریکا شرکتی به نام "رند" را استخدام کرد تا بتواند یک شبکه بدون مرکز برای تحقیق ارتش بسازد که بمبهای اتمی نتواند آن را از بین ببرد (پدربزرگ اینترنت). شاید بشود گفت که تئوری ارتباط ریاضی کلاود شنون (1949) که برای شرکت مخابراتی "بل" کار می کرد و در پی یافتن بهترین کد تلگرافیک بود، زمینه را برای استفاده از واژه "اطلاعات" به عنوان ارقام ریاضی و استفاده ابزاری آن آماده کرد. در طی جنگ جهانی دوم، علوم اجتماعی به همراه سیاستهای جغرافیای و گفتمانهای پیش بینی آینده، از این مقوله "جامعه اطلاعاتی" استفاده کردند و آن را "مرگ ایدئولوژی" و سیاست نامیدند. دانیل بل در کتاب "پایان ایدئولوژی" در سال 1973 ادعا کرد که جامعه پسا صنعتی به جامعه "اطلاعاتی و دانش" راه دارد و طی پیشگویی آینده نگرانه اش، آن را به عنوان مرگ ایدئولوزی و سیاست ستود. البته قبل از او هم این تفکر از زمان جنگ جهانی دوم و "انقلاب مدیریت" در حال شکل گیری بود (یعنی تغییر شیوه حکمرانی از استعمار به مدیریت). برای مثال، در کنفرانس "آینده آزادی" که در میلان در سال 1955 از جانب کنگره "آزادی فرهنگی" برقرار شد (که پولش را سازمان سیا تامین می کرد)، این تم آینده گرا در دست ساخت و پرداخت بود. خب با وجود اینکه جامعه اطلاعاتی تصور شده توسط بل، جامعه ای بود که توسط نخبگان مسلط به علم اداره می شد و جامعه علمی دارای قدرت در آن فارغ از ایدئولوژی بود (!!!)، این جامعه دارای هیرارشی بوده و توسط
دولت مرکزی
Central welfare state
مانیتور می شد. اما خب تصور این تکنوتوپیا
همزمان بود با بحران سرمایه داری فوردیست و ضعیف شدن ولفر استیت و شکل گرفتن حکمرانی (گاورنمنتالیتی) نئولیبرال. اما این مقوله "جامعه اطلاعاتی" از بین نرفت و توسط شرکت هایی که پیشگویی بر اساس اطلاعات را وسیله درآمد کردند استفاده شد و تبدیل شد به بخشی از برنامه های تحقیقی دولت ها و نهادهای بین المللی. با "دی رگوله" شدن ("تعدیل"؟) صنعت ارتباطات، شرکتهای جهانی بیش از پیش به تکنولوژی اطلاعات متکی شدند چرا که باید داد و ستدهای فراملی خود را در زمان حقیقی انجام می دادند. به قول متلارت، گفتمانهای جهانی شدن که تکنوتوپیا هایی که در آن نابرابری به اسم "انسجام اجتماعی" از بین می رود را به تصویر می کشند، یکنوع بازگشت به
Duffusionism
مدرنیزاسیون است که تسلط اقتصادی و سیاسی را به اسم مصرف کننده فراملی ِ دارای شیوه زندگی همگون پنهان می کند.

از حدود سالهای 1960، مقوله جامعه اطلاعاتی به عنوان دیپلماسی استفاده می شود و دولت امریکا با افتخار به اینکه اولین جامعه اطلاعاتی است، دم از انقلاب اطلاعاتی و عصر اطلاعاتی می زند. "انقلاب اطلاعاتی" فرمی از حکمرانی نئولیبرال است (حکمرانی نئولیبرال تنها اقتصادی نیست، بلکه به اداره شیوه زندگی "فرد" می پردازد و خود را با ارزشهایی همچون آزادی و دموکراسی در یک بسته ارائه می کند)، که هدف آن جامعه اطلاعاتی (جمعیت) است. مسلماً برخلاف مدعیانش، این "انقلاب" خالی از ایدئولوژی نبوده و اتفاقاً به مواضع سیاسی-جغرافیایی مرتبط است. حالا زمانی در قالب استعمار و زمانی هم به اسم "دیپلماسی". این فضای فرا-جغرافیایی اینترنت آنچنان هم فاصله ها را کم نمی کند، بلکه فاصله دیجیتال بزرگی بین دارا و ندارهای اینترنت موجود است که یکنوع "سلطه دنیای نو" ارتباطات را برپا کرده.

حالا در سطح ملی هم این "انسجام اجتماعی" انگار چنین تکنوتوپیایی را در سر می پروراند! (قابل توجه دکتر معین که من و بلاگرهای زیادی به او رای دادیم: حالا ما با به تصویر کشیدن کوه و کمن ایران هر قدر هم بخواهیم از انسجام اجتماعی از طریق جامعه اطلاعاتی حرف بزنیم، حقیقت زندگی بسیاری از مردم ایران این است که نه می دانند وبلاگ چیست و نه در عمرشان کامپیوتر دیده اند!) باید پرسید که صحبت از "جامعه اطلاعاتی" برای اکثریت مردم ایران که دسترسی به اینترنت ندارند، آب و نان می شود؟ خب همین وامهای 100 میلیون دلاری از بانک جهانی برای ازدواج "سرمایه های ملی" که دکتر معین هم از آن گفته، جدا از سیاستهای نئولیبرال که نیست، هست؟

--------------------------------
دوم:

این آقا وحید خط قرمز، در وبلاگش سوالی کرده که چون کوتاه می نویسد آنرا اینجا تکرار می کنم:

"مگه قرار نیست هم‌جنس‌گراها از هم‌جنس ِ خودشان خوششان بیاید. پس چرا خیلی از مردهایشان مثل زن‌ها آرایش می‌کنند و زن‌هایشان سعی می‌کنند تیپ مردانه داشته باشند؟"

والله نمی دانم وحید چند همجنسگرا می شناسد که چنین قانون کلی را صادر کرده. اما خب شاید این سوالش به این دلیل باشد که او وقتی زن و یا مردی را می بیند که در استریوتایپ های او در مورد اینکه یک همجنسگرا چه شکلی باید باشد نمی گنجد، اصلاً به ذهنش هم نرسد که طرف همجنسگرا بوده. یعنی دو زن کاملاً "آرایش کرده" و یا دو مرد کاملاً آرایش نکرده (از کی تا به حال آرایش شده ملاک زن بودن و یا زن نبودن؟!) ممکن است از جلوی وحید خط قرمز بگذرند و چراغ قرمزهای رادار همجنسگراشناسی او را روشن نکنند، در صورتی که ممکن است آنها زوجهای همجنسگرا بوده باشند. به همین سادگی. دو زن اصلاً آرایش نکرده هم ممکن است رد شوند که چراغهای همجنسگراشناسی وحید را روشن کنند، اما شاید همجنسگرا نباشند و زنانگی شان در آنچه که که او "زنانه" می داند، نگنجد.

اما سوال وحید شاید به این دلیل هم هست که همیشه سعی داریم که تمایل را در قالب دگرجنسگرایی مدرن تعریف کنیم. یعنی فرض می کنیم که تمایل زن به زن و یا مرد به مرد حتماً باید آنطور برای ما مفهوم داشته باشد که ما آن را در دنیای دگرجنسگرایی می فهمیم. یعنی می پرسیم: "خب از این دو زن کدام نقش مرد را بازی می کند و کدام نقش زن را؟" فکر نمی کنیم که دنیا به آنچه که ما به عنوان نرم بی چون و چرا قبول کرده ایم ختم نمی شود! نقشهایی طبیعی ساخته شده (توجه کنید نمی گویم "طبیعی"، می گویم طبیعی ساخته شده) را مد نظر داریم و خارج از آن نمی توانیم تصور کنیم. نمی توانیم تصور کنیم که شاید هردو نقش "زن" را بازی می کنند یا هردو نقش "مرد" را. مسلماً این نیز قانون کلی نیست. شاید همجنسگرایانی باشند که بازی کردن رل زن و مرد برایشان لذت بخش باشد، اما اینکه بخواهیم رابطه دو زن و یا دو مرد را آنطور که ما رابطه جنسی دگرجنسگرا را درک می کنیم تعریف کنیم، این تعریفی است پر از مشکل. شاید همان "تیپ مردانه" در رابطه با شریک زنش نقشهایی را اجرا کند که آنچه که ما از یک زن در رابطه ای دگرجنسگرا انتظار داریم ایفا می کند. شاید هم نه. شاید زنی که "تیپ مردانه" دارد، نمی خواهد مرد باشد و همسر او هم علاقه ای ندارد که با یک مرد در رابطه باشد. شاید برای این زن، آنچه که ما تیپ "مردانه" می خوانیم، طریقه ای دیگر است از زن بودن. شاید تمایل، به آنچه که ما یاد گرفته ایم که آن را طبیعی و تنها صورت ممکن تمایل بدانیم محدود نمی شود.

اما نکته مهمتر این است که اصلاً این زنانگی و مردانگی و ملاکهای آن را چرا بدون سوال می گذاریم و طبیعی می گیریم؟ چگونه "زن بودن" و "مرد بودن" را طوری مثل سنگ تعریف می کنیم که بعد اگر کسی آرایش کرد او را "زنانه" قلمداد می کنیم و اگر کسی کراوات زد او را "مردانه" می خوانیم؟ چرا یک زن ساده بدون آرایش، با موی کوتاه، با شلوار و بلوز را "تیپ مردانه" می دانیم؟ چرا فکر نمی کنیم که این هم شیوه ای دیگر است از زن بودن؟ اصلاً جنسگونگی (نقش های اجتماعی زنانگی و مردانگی) که جای خود دارد، چرا فرض می کنیم که جنس هم (که در قالب مدرن به دوگانه مونث و مذکر تقلیل داده شده) پدیده ای قبل از گفتمان
(prediscursive)
است؟ حقیقتش این است که زنانگی و مردانگی، "بودنی" ذاتی نیستند. ما زن و مرد نیستیم. زن و مرد می شویم. همان لحظه که دکتر اعلام می کند: "بچه دختر است!" او را به قول لویی التوزر "اینترپلت" می کند (تو دختری!) و او را به قول فوکو در یک قرارگاه سوژه ای
(subject position)
قرار می دهد که گفتمانهای موجود در مورد جنسیت آن را تعیین کرده اند... گفتمانهایی که "حقیقت" ها/ "دانشهایی را به عنوان "طبیعی" ثبت می کنند و نقش خود را در تولید این "حقیقت" ها پنهان می کنند. دیگر لباس صورتی تن کردن و تربیت "دخترانه" (که به جنسگونگی مرتبط است) که جای خود دارد. به قول جودیث باتلر، این قرارگاه سوژه ها با اجراگری سوژه هاست که به آنها هویت می دهد. یعنی من دختر بچه با تکرار عملکردهای "دختر بودن" (که با اینترپلت کردن، من را در جایگاه سوژه ای "دختر" قرار داده) هویت دختر بودن به خود می گیرم . چون به قول دریدا، هر تکراری آن نرم را جابجا می کند (چون تکرار هیچگاه به آن ایده آل نمی رسد)، این نرم ها مدام در حال تغییرند. حالا اگر آنکه باید "زنانه" رفتار کند و لباس بپوشد اینکار را نکند، این به این معنی نیست که نرم ها شامل او نمی شوند. او هم دارد همان نرمها را تکرار می کند و بنابر این در حین اینکه موازین "مرد بودن" را در لحظه لباس مردانه پوشیدن تکرار می کند، به دلیل عدم هویت پذیری، آن نرمها را تکان هم می دهد (بعضی می گویند که سرنگون هم می کند، اما من به این سرنگونی شک دارم.)


شاید بد نیست که به این هم فکر کنیم که این مردانگی و زنانگی در رابطه دگرجنسگرا خود اجراگرایانه است. یعنی مرد قلدر، مرد محافظ زن و بچه، مردی که کارهای "زنانه" نمی کند... غذا نمی پزد، بچه داری نمی کند، گریه نمی کند،.... اینها همه اجراست. "طبیعی" نیست! اما ما دوست داریم آن را طبیعی بدانیم! پس باید از وحید خط قرمز پرسید: مرد بودن و زن بودن را تعریف کنید لطفاً. آیا "تیپ مردانه" بودن بعضی از زنهای همجنسگرا، مردانگی بعضی از مردان دگرجنس گرا را به مخاطره می اندازد؟ نکند ترس از این است که دخترهای خوشگل را این "غولهای مردنما" از دست مردان دلیر دگرجنسگرا بگیرند؟ شاید هویت مردانگی با وجود این "اضافه" های تکرار هویت به خطر می افتد؟ شاید میمیک کردن "مردانگی،" با نشان دادن نامطمئن بودن دوگانه های جنسی، جایگاهی را برای آن سوژه هایی که در تاریخ خاکشان کرده ایم فراهم می کند؟ شاید با تزلزلی که در نقش های جامد جنسیت و جنسگونگی ایجاد می کند، "اصل" بودن "اصل" را به زیر سوال می کشد؟


مطالب مربوطه:



و چنین گفت نیچه....

Monday, November 14, 2005
نیچه در آغوش پدرش (هنوز نمرده بود) به آرامی به هیاهوی سگان و "اراده به قدرت" صاحبانشان که با اتکا به اخلاقیات، فرمان "بنشین" می دادند نگاه می کرد که زنی زیبا به توله سگ زشتی نزدیک شد و نوازشش کرد و پرسید: "چند؟" پدرِ سگ بادی به غبغب انداخت و گفت: 1500!
زن گفت: " می ارزد. امیدوارم به پای هم پیر شوید." و آنگاه بود که نیچه گفت "خدا مرده است!" بعد سیبیلهای سفید و سیاهش را تکانی داد و روی از توله سگ گرداند و به لذت و درد آمپولی که داشت تخمهای کرم را در شکمش می کشت فکر کرد و از اینکه هرچه باشد او ناخن دارد و باقر ناخن ندارد لذت برد.

سالها بعد پدر نیچه چون از اهالی ایرانی جنوب کالیفرنیا "سو کردن" را یاد گرفته بود، به شیوه سلبرتی های هالیوود، به اتهام اینکه فرنگوپولیس عکسهای کودک مشهورش را در معرض دید همگان گذاشته بود، او را سو کرد.


لینک

Sunday, November 13, 2005
سیبیل طلا به عباس میلانی نمره ردی داده. حقاً که درست می گوید.

یکی از وبلاگهایی را که خیلی دوست دارم، وبلاگ نیکی، کاندیدای دکترای دانشگاه سنتاکروز است که معمولاً به انگلیسی می نویسد. دست آخر آنقدر سمج بازی درآوردم که نیکی یکی از پست هایش را به فارسی نوشت. این از وبلاگ نیکی است:


تصور کن که این تهران است نه پاریس که ده روز در آتش میسوزد و یک وزیر ایرانی بود که میگفت این "آشغال ها" باید "پاکسازی" بشوند. فکر میکنید رسانه های بین الملی همچنین سکوت میکردند؟ من خوب میدونم که چه سر و صدای بر پا میکردند. اگر این تهران بود که میسوخت صبح تا شب میشنیدیم که:

جوانان بر علیه رژیم ظالم ایران شورش کردند

واکنش و محکوميت گسترده جهانی در پی سخنان وزیر ایران

آمریکا و اسرائیل خواستار اخراج ایران از سازمان ملل متحده

رژیم اسلامی در آستانه ویرانی

بوش اعلام کرد از خواستهای مردم ایران براي دست يافتن به آزادی، دموکراسی و عدالت حمايت می کند

شورش جوانان نشانی از بی عدالتی و بی کاری در ایران

ولی نه خیر چون این پاریس است که میسوزد از این نوع واکنش ها خبری نیسست.

چرا؟


سندرم خودجدی گیری و جواب سیمپسونی

من مدتهاست که تلویزیون ندارم و نگاه نمی کنم. نه اینکه فکر کنم تلویزیون نگاه کردن تنزل فرهنگی است، نه. دسترسی ندارم! تلویزیونی هم که مادر سخاوتمند سیبیل طلا بهم داده همینطور افتاده، چون تنبلی ام می آید که بروم برایش سیم رابط آنتن بخرم. اتفاقاً آنقدر تلویزیون دوست دارم که نزدیک بود پروژه دکترایم را در مورد برنامه های تلویزیون های ماهواره ای ایرانی و دریافت آن توسط ایرانی های لوس آنجلس و استانبول انجام دهم. اما خب چون برنامه هایشان محدود بود و محتوایش تکراری (یعنی حرف های تکراری از نوع فحش و "مرگ بر ... درود بر شما و...") و کار میدانی ام در دو تابستان اول بهم ثابت کرد که بینندگان این برنامه ها در لوس آنجلس و استانبول محدودند، از خیرش گذشتم. استاد مشاورم هم کتاب اولش یک اتنوگرافی است در مورد تلویزیون ملی هند و نقش آن در ناسیونالیسم جنسگونه در هند. اصلاً یکی از دلایلی که دپارتمان و دانشگاه فعلی ام را انتخاب کردم همین استاد گرامی و کارش در مورد تلویزیون بود. بگذریم، خلاصه من به تلویزیون ارادت خاصی دارم و نداشتن آن بعضی وقتها من را برای برنامه های مورد علاقه ام نوستالژیک می کند.

یکی از برنامه های مورد علاقه ام هم کارتون سیمپسونز است که از دید من یک نقد اجتماعی با زبان کنایه است. اتفاقاً چند روز پیش در خانه یکی از دوستان بلاگر که سال آخر دکترای فیزیک کوانتوم است و او هم مثل من به کارتون علاقه مند است (از نوع ژاپنی اش، اما خب سیمپسونز را هم نگاه می کند)، داشتیم سیمپسونز تماشا می کردیم و به اینکه یک بنای تاریخی که حس ناسیونالیستی اهالی اسپرینگفیلد را زنده نگاه می داشت، با حماقت دوست داشتنی همیشگی هومر سیمپسون ویران شد و آقای برنز زیر آن مدفون شد می خندیدیم. آقای برنز (میلیونر منفور اسپرینگفیلد که عمر نوح دارد و صاحب کارخانه اتمی است) جان سالم به در برد، همه رسانه ها را خرید و ...

القصه امروز این کلیپ سیمپسون را یکی از دوستان هم دپارتمان برای لیست دانشجویان دپارتمان فرستاد. زندگی دانشجویی از زبان مارج و بارت سیمپسون... طبق معمول سیمپسونز درست می گویند. حالا ما هی خودمان را جدی بگیریم!


Saturday, November 12, 2005
صدای ضدگلوله و انفجار تنم رو می لرزوند. داشتند ایران را بمب باران می کردند. اما صداش نمی دونم چرا تا امریکا می اومد. فکر کردم که دارند تمرین می کنند. نگران خانواده ام بودم. عرق تمام تنم رو گرفته بود. از خواب پریدم. صدای بمب نبود. من هم تو امریکا نیستم. روبروی ساختمان آپارتمانی مان دارند یک ساختمان می سازند. صدای ساختمان سازی تورنتو بود. اوقاتم تلخ است. بعضی وقتها خاطره ها چقدر بی رحمانه آدم را در خواب شکار می کنند.


تریبون فمینیستی

Friday, November 11, 2005


کالیفرنیا بر سر غیرت آمد

Thursday, November 10, 2005
دیروز با یکی از دوستان تورنتویی رفتیم خرید مواد غذایی و من مدام به شوخی به این نکته اشاره می کردم که تقریباً همه میوه های آن فروشگاه از کالیفرنیا وارد شده اند و کانادایی ها چقدر مدیون کالیفرنیا هستند! بعد هم در حین دیدن فیلم "ساید ویز" که در کالیفرنیا اتفاق می افتد و نود درصد فیلم در مورد شراب است، در صحنه کوتاهی از فیلم، اشاره کردم به کارگران مکزیکی که نیروی کارشان در فتیش سازی کالا (شراب ناب کالیفرنیا) پنهان می شود. همانهایی که چرخه اقتصاد امریکا بدون نیروی کار آنها می ایستد ولی مورد تهاجم قوانین ضد مهاجرت افرادی مثل آرنولد شوارزنگر (که خود مهاجر است اما رنگش فرق می کند!) قرار می گیرند!

حالا دیدم دیروز بی جهت اینقدر پز الکی در مورد کالیفرنیا نمی دادم! (جو ناسیونالیستی قلابی انگار من را هم گرفته!!). دیدم که رای دهندگان کالیفرنیا همه طرح های پیشنهادی آرنولد را که قرار بود قدرت او را بیشتر کند و دیگر پیشنهاداتش که ضد معلمان و اتحادیه ها بود را شکست داده اند. حتی "م" که زیاد اهل رأی دادن نیست، از وقتی به کالیفرنیا آمده، افتاده به رأی دادن برعلیه بوش و دوستانش و اینبار هم دقیقه نودم از سر کار دوان دوان رفته بود که بر ضد این لایحه ها رأی بدهد! خلاصه که آرنولد جان انگاری آستا لاویستا بی آستا لاویستا، بَی بی!



Hasta la Vista? OUCH!!!! I don't think so, Baby!


--------
تبصره: بابا من اصلاً ضد تورنتو نیستم و اتفاقاً اهالی ایرانی تورنتو تا به حال که خیلی گرم و مهمان نواز بوده اند. به غیر از گرمی اهالی تورنتو، می گویند که هوای تورنتو هم امسال برای رحم به من کالیفرنیا زده، برای اینموقع سال خیلی گرم است. خداییش هوای اینجا تا به حال که چندان هم با هوای اینموقع سال در سانفرانسیسکو فرقی ندارد و هنوز آنقدرها که فکرش را می کردم سرد نیست. البته رنگهای زیبای پائیزی درختان تورنتو که دیگر حرف ندارد. غرهای من از ساختمان سازیش است که خب کمی بی سلیقه است دیگر! اما خب مغازه های ایرانی و نان بربری اش (ترکیم چه کنیم!) در بین نانهایی که خارج از ایران خورده ام همتا ندارد (حتی در لوس آنجلس) و باقلوای آن زن مسن مهربانی که اسمش را هم نمی دانم، اما در سوپر خوراک شیرینی درست می کند، معرکه است. خیر، سوپر خوراک نه به من نان بربری مجانی داده و نه پول!



وبلاگنویسی و ایرانی بودن در دیاسپورا

Tuesday, November 08, 2005
داریوش محمدپور نقدی بر کتاب "ایران ماییم"، اثر نسرین علوی نوشته. کتاب هنوز به دستم نرسیده و منتظرش هستم. اما حالا که صحبت از تحقیق در مورد وبلاگهاست و محمدپور هم به یک سری از مسائلی که دغدغه های من هم هستند اشاره کرده، دیدم بد نیست از این فرصت استفاده کنم و در مورد تحقیق خودم در مورد وبلاگستان یک چیزکی بگویم. اسم تحقیقم هست: "اجراگری ایرانی بودن در وبلاگستان: سیاست وبلاگنویسی، جنسیت، و جنسگونگی در بین دیاسپورای ایرانی در تورنتو و واشنگتن دی سی". چرا تورنتو و واشنگتن دی سی؟ خب چون وبلاگستان وسیع است، باید برای تحقیقم مکان فیزیکی انتخاب می کردم و چون در کل به تحقیق در مورد دیاسپورای ایرانی در شمال امریکا علاقه مندم، تورنتو را به دلیل داشتن جمعیت ایرانی زیادش و وبلاگنویسان متعدددش و فرهنگ دیاسپوریک پویایش، و واشنگتن دی سی را به دلیل تراکم سازمانهای غیردولتی ایرانی-امریکایی اش انتخاب کردم. چرا تهرانجلس نه؟ چون تا به حال اکثر تحقیقات در مورد ایرانیان امریکا شده در همان لوس انجلس بوده و فکر می کنم ایرانیان مقیم شهرهای دیگر امریکا مثل واشنگتن دس سی با وجود فعال بودن ایرانیانش در
lobbying
برای تحقیق مهم باشند.

طبیعتاً وبلاگنویس ها و وبلاگخوان ها قادر به خواندن همه وبلاگهای موجود به زبان فارسی نیستند و به دلایل مختلف، دایره های وبلاگی تشکیل می دهند که با وجود اینکه این دایره ها رسمی نیستند و به مرور زمان و بنا به شرایط زندگی وبلاگنویس /وبلاگخوان، بازتر و یا بسته تر می شوند، یکنوع
Reading community
را تشکیل می دهند. یعنی با وجود اینکه شعاع دایره ای خواندن وبلاگ در بسیاری از موارد با وجود بلاگرولینگ و لینکدونی ها و لینک دادن های وبلاگها بیشتر می شود و با وجود آنکه این دایره های وبلاگی با هم تلاقی دارند، هر وبلاگخوان، بنا به مقدار وقتی که برای وبلاگنویسی/خوانی کنار می گذارد، تعداد محدودی وبلاگ می خواند. برای بعضی خواندن وبلاگهای دوستان و آشنایان ارجحیت دارد، برای بعضی، خواندن وبلاگهای ادبی، برای دیگران خواندن وبلاگهای سیاسی، تکنیکی، فوتو بلاگ، و ....


مثلاً خود من در درجه اول علاقه به خواندن وبلاگهای سیاسی، بخصوص در زمینه مسائل زنان را دارم (من مسائل زنان را جزو سیاست می دانم). اما خب چون علاوه بر وبلاگنویس بودن، نقش محقق را نیز دارم، دایره های خواندنم مدام باز و بسته می شوند، یعنی بعضی از وبلاگها را که به عنوان یک وبلاگنویس شاید علاقه ای به خواندنشان نداشته ام، به عنوان محقق می خوانم و وبلاگهایی را که علاقه به خواندنشان داشته ام اما از حوزه مطالعاتی ام خارجند را کمتر از گذشته می خوانم. خب قاعدتاً به این دلیل که تحقیق مردم شناسانه در مورد وبلاگستان نمی تواند به تحلیل محتوا محدود باشد (چون در مورد وبلاگها نیست؛ بلکه در مورد وبلاگنویس ها و وبلاگهای آنهاست)، برای انجام پذیر بودنش باید محدودیت فیزیکی و جغرافیایی قائل شد. محقق مردمشناس عملاً نمی تواند فقط از طریق کامپیوتر مشغول به تحقیق باشد و باید به بخش "آف-لاین" آن، یعنی زندگی روزمره وبلاگنویسان نیز توجه داشته باشد (چرا که این دو از هم جدا نیستند و یکدیگر را تا حدی شکل می دهند). طبیعتاً این منجر به محدود کردن مکان فیزیکی تحقیق شده و با وجود وسعت جغرافیایی وبلاگهای فارسی، تحقیق مردمشناسانهَ قابل اجرا و دارای عمق نمی تواند در مورد همه وبلاگستان باشد، چرا که از نظر عملی ممکن نیست. نه اینکه تحقیق فیزیکی در یک مکان (حتی یک دهکده، مثل آنچه که مردمشناسانی مثل ملینفسکی به آن مشهورند) بتواند روایتی "کامل" از زندگی مردم آن مکان بدهد، نه. هیچ تحقیقی قادر به دادن روایتی کامل نیست و مسلماً هیچ تحقیقی "بی طرف" و آبجکتیو نیست، چرا که نویسنده روایت تحقیق خود سوژه ایست تولید شده توسط گفتمانهای پیرامونش و هر تحلیلی بالاجبار نا تمام است (هر چند که ادعاهای "بی طرف" بودن محققین کم نیست!).
در هر صورت، به دلایل واضح، اتنوگرافی چند-مکانی بالاجبار باید مکان فیزیکی تحقیق را محدود کند. چون تحقیق من کیفی است و نه کمی، متدهایم مناسب تحقیق کیفی است. یکی از متدهایم برگزاری سه گروه تمرکزی است. به زودی در تورنتو چند گروه تمرکزی
Focus group
برگزار خواهم کرد که دوستان وبلاگنویس و وبلاگخوان تورنتو و حومه که علاقه مند به شرکت در این تحقیق هستند در آن شرکت کنند .
خلاصه به گوش باشید که به محض اینکه جا برای این گروه های تمرکز پیدا کردم خبر خواهم داد که اگر در این حوالی هستید لطف کنید و شرکت کنید. در زمان مناسب در مورد تحقیقم بیشتر خواهم نوشت.


آسیب شناسی تقلب!

Monday, November 07, 2005
این جمله را در مورد انتخابات آذربایجان در مترو تورنتو خواندم:

President Ilham Aliyev -- who succeeded his father as head of state -- runs a Muslim country of 8 million people where corruption is endemic and which has yet to hold an election judged free and fair by international observers.

ترجمه:
"رئیس جمهور، الهام علیف که به عنوان رهبر دولت جانشین پدرش شد، یک کشور 8 میلیونی مسلمان را اداره می کند که در آن فساد همه گیر است و هنوز انتخاباتی که از سوی مشاهده کنندگان بین المللی آزاد و عادلانه تشخیص داده شده باشد، در آن برگزار نشده است."

توجه بفرمایید که در این جمله، واژه "اندمیک" که معمولاً به معنای "مختص یک دیار" به کار برده می شود و حتی معنای بیماری بومی را هم دارد چگونه با مسلمان بودن زوج شده. انگار تقلب هنر مسلمانان است و بس! خب حرفی نیست که دولت مستبد علیف، که اتفاقاً به دلیل قراردادهای نفتی، با امریکا رابطه بسیار خوبی هم دارد، در انتخابات تقلب می کند و اپوزیسیون را سرکوب میکند تا تاج و تخت را به اسم "ریاست جمهوری دموکراتیک" نگاه دارد. اما خب باید دید که کدام می چربد: اجرای انتخابات "دموکراتیک" که تازگی ها در جنوب آسیا و آسیای میانه، با نظارت امریکا مد روز شده،و یا منافع حاصل از قراردادهای نفتی که علیف برایش کاندیدای خوبی است... البته از آنجایی که معنای دموکراتیک بودن انتخابات را در مورد قانون اساسی عراق فهمیدیم (همه راهها به بلی ختم می شود!)، اینطور به نظر می آید که لزوماً تناقضی بین این شیوه دموکراتیک بودن و منافع نفتی برای امریکا وجود ندارد! یعنی می شود تقلب را به اسم دموکراسی عرضه کرد! البته فکر می کنم این استانداردهای بین المللی که می گویند (که برای گارانتی کردنش ناظران امریکایی حضور دارند) شاید منظور این است که فن تقلب به شیوه "دموکراتیک" اجرا شود تا به استانداردهای بالایی مثل دو دوره گذشته انتخابات ریاست جمهوری امریکا برسد که با استفاده از تکنولوژی نشود مچ متقلب را گرفت، یا اگر هم گرفته شد، بتوان با شیوه های جدید دمکراتیک آن را ماست مالی کرد! این که دیگر "اندمیک" به آذربایجان نیست پدر جان! این تقلب "پندمیک" است! نه... اصلاً "اپیدمیک" است! حالا از کجا به کجا سرایت می کندش بماند!

---------------

غرنامه:

غر اول:
زندگی در ظبقه بیست وششم یک ساختمان در مرکز تورنتو، وقتی که ساختمان قراضه است و با بادهای شدید پنکه روی سقفش آهنگهای ناهنجار می زند، اصلاً لطفی ندارد!

غر دوم:
زندگی در طبقه بیست و ششم یک ساختمان در مرکز تورنتو، وقتی که آسانسور با سرعت مورچه حرکت می کند اعصاب خرد کن است.

نصیحت:
هنگام نقل مکان، به جای اجاره خانه از راه دور، دو هفته ای سر دوستان خراب شوید و یا در هتل بمانید و دنبال جایی بگردید که می توانید با چشم خود ببینیدش. در مرکز تورنتو هم خانه نگیرید که بی جهت کرایه زیاد برای خانه ای درب و داغان ندهید!

غر سوم:
آنهایی که به عنوان پارامدیک کار می کنند، یا به بیمار به عنوان سربار نگاه نکنند، حتی اگر بیمار از نژاد مورد علاقه شان نباشد و بی خانمان باشد، و یا کارشان را عوض کنند تا هم خودشان راحت شوند و هم بیمار شانس بیشتری برای زنده ماندن داشته باشد.

غر چهارم:
چرا پاریس می سوزد؟






فیلتر شدن تریبیون فمینیستی و تازه های وبلاگستان

Saturday, November 05, 2005
بی تای خانوم حنا و احمد سیف اهل نیاک و راوی آونگ خاطره های ما یک وبلاگ گروهی راه انداخته اند به نام "راهیان سپیده" تا در مورد "فرهنگ" گفتگو کنند. کاری است بسیار لازم و برای کسانی مثل من که خوره مطالعات فرهنگی هستم، حتماً پاتوقی جدید خواهد بود.

حالا که دارم لینک می دهم، لینکی هم به نسخه آزمایشی "راوی" بدهم ( نه آن راوی بالا. یک راوی دیگر و روایتی دیگر) که آن هم کار افتاده و یک مطلب هم در مورد "وبلاگی شدن فرهنگ" دارد که چکیده صحبتهای خانیکی است.

و در آخر به بروبچه های مرکز اطلاعات جغرافیایی شهر تهران که این اطلس کلانشهر تهران را درست کرده اند لینکی بدهم که مسرت امیر ابراهیمی خودمان مجری طرحش است.

تریبیون فمینیستی هم که فیلتر شد. این هم خبر از خود سایت که فیلتر شده. اگر لازم باشد هر چند یکبار نوشته های جدیدشان را اینجا می گذارم که آنهایی که در ایران نمی توانند تریبیون را بخوانند، از طریق این وبلاگ دسترسی داشته باشند.

"تریبون فمینیستی ایران:
به نظر می آید که "ضعیفه" های جامعه مردانه "خشم برانگیز "شده اند!
از روز 5 شنبه 12 آبان 1384 ما هم درکنار فیلترشدگان قرار گرفته ایم. ازچند ماه پیش و بلاخره چندروز پیش از منابع غیررسمی مان شنیدیم که مخابرات نام تریبون را نیز برای فیلترینگ به ISPوICP ها داده است اما امیدواربودیم که شایعه باشد که نبود. این خبر را نیمه شب دیشب بلاگرها برایمان SMS کردند و این بار دیگر چوپان دروغ گو نبود. به هرحال ما زنان که در دنیای حقیقی جامعه جزو اقلام ممنوعه هستیم در دنیای مجازی نیز ممنوع شدیم.در هرحال امیدواریم آنان که می توانند هنوز ما را ببینید و با شیوه های دور زدن آَشنایند این خبر را به دیگر دوستان بدهند که کارمان ادامه دارد و ما تلاش مان را برای ماندن در فضای مجازی انجام خواهیم داد.

چندی پیش تریبون هم به همراه دیگر سایت های زنان به سیاست فیلترینگ زنان در اینترنت اعتراض کرد. فیلتر شدن کنونی تریبون فمینیستی نشان از آن تداوم این سیاست دارد."



بادنجانهای تروریست و فوتبالیستهای کمونیست و گلابی های کتابخوان

Friday, November 04, 2005
قابل توجه خواهران و برادران مسلمان:
نمی شود این فطریه تان را بدهید به مردم زلزله زده پاکستان که عید فطرشان امسال عزا بود؟ بیش از 73000 نفر کشته شده اند و میلیون ها نفر بی خانمان. اگر فطریه هم نمی دهید، آستینی بالا بزنید و کمکی به هر نامی که دوست دارید به مردم کشمیر بکنید که انگار چون تعداد بلاهای طبیعی در دنیا زیاد بوده، دولت های متمول کشورهای غربی دیگر زورشان می آید کمک مالی کنند.


----------
بچه که بودم عشق مارادونا من را کشته بود. دیدم که فوتبالیست محبوب کودکیم دوباره به صحنه آمده و ضد بوش هم هست. دمش گرم.


---------
با وجود "سو" شدن گوگل از جانب صنف نویسندگان و گروهی از ناشران، 10000 کتاب که تاریخ حق چاپ و کپی شان به پایان رسیده از دیروز روی گوگل است. گوگل با کتابخانه های بزرگ استنفورد، هاروارد، آکسفورد و کتابخانه عمومی نیویورک قرارداد بسته تا کتابهایشان را روی اینترنت بگذارد. هنوز سر کتابهایی که حق چاپشان محفوظ است جنگ و جدل است. بابا خوش به حال تاریخ شناسها که دیگر می توانند اسناد تاریخی که احتمالاً تاریخ حق چاپشان گذشته را از کامپیوترشان داونلود کنند! البته این باعث می شود که آدم همان دوقدمی را هم که تا کتابخانه راه می رفت، دیگر نرود و دو تا کتابی را هم که به جای وزنه حمل می کرد، دیگر نکند که نتیجه اش می شود هیکل گلابی و قلب پر چربی. انگار می گویند که چربی جمع شده در ناحیه شکم بیشتر از چربی سایر جاها برای قلب مضر است. این تحقیق جدید را بخوانید... حالا ببینیم این گوگل یک دوایی هم برای این عارضه جانبی تنبلی تحقیقی خواهد داشت یا نه! راستی بر طبق تحقیق بالا، اگر نسبت پهنای کمرتان به باسنتان بیشتر از هشتاد و پنج صدم است، وضع قلبتان خراب است (برای زنها البته. برای مردان انگار نود صدم به بالا خطرناک است). حالا خداوکیلی یکی به ما بگوید پول این تحقیق ها را مرکز رژیم "جنی کریگ" داده یا نه!


----------
این کارتون در مورد فلسطین را از قرار معلوم تلویزیون ایران (کانال 3) روز 28 اکتبر نشان داده. به غیر از اینکه یادم افتاد چه کارتونهای تراژیک و دلخراشی می دیدیم و چقدر مفهوم بچگی در هر جای دنیا فرق می کند، از یک چیز شکایت دارم. میمری که مرکز تحقیقات رسانه ای خاورمیانه است، این کارتون را اینطور معرفی کرده: "فیلم انیمیشنن ایرانی برای بچه ها، بمب گذاری انتحاری را رواج می دهد." موافقم که این کارتون برای بچه ها چقدر افسرده کننده است، اما نوشتن اینکه این کارتون بمب گذاری انتحاری را رواج می دهد کمی زیاده روی است. اگر اینطور است که تمام کارتون های روزانه امریکا دارد کشت و کشتار و خشونت را رواج می دهد و کسی هم صدایش در نمی آید! حالا نگویید به دلیل ضد دولت اسرائیل بودنم طرفدار احمدی نژادم، اما حداقل این کارتون بر اساس واقعیت است و بچه ها با اعمال شاقه یک چیزی هم یاد می گیرند، برخلاف خیلی دیگر از کارتونهای پر از خشونت و بازی های کامپیوتری خشن در این سوی آب. اسرائیل فی الواقع این جنایت ها را مرتکب شده و اتفاقاً همین "آریل" این کارتون دقیقاً مثل آریل شارون است که در کشتار صبرا و شتیلا دست داشت. حالا هم که آن را دیدید این یکی را هم ببینید که درست کردن خورش بادنجان را رواج می دهد!


عید فطر و مسلمانی ما

Thursday, November 03, 2005
در عالم مسیحیت چیزی وجود دارد به نام
"Born again Christian."
یعنی اگر مسیح را به عنوان نجات دهنده خودت بدانی، مثل این است که دوباره متولد شده ای، البته اینبار مسیحی. مادر من هم که در خانواده ای لامذهب بزرگ شده بود، بر اثر آشنایی با افتخار خانم، درست کمی قبل از تولد من به راه راست هدایت شد و شد بورن اگین مسلمون. اما بر خلاف خیلی از بورن اگین های مسیحی که می خواهند همه را مسیحی کنند، مادر مسلمان من با وجود آنکه درس خصوصی قرآن می گرفت تا جبران سی و اندی سال لامذهبی اش را بکند، هیچوقت بچه هایش را مجبور به اطاعت از اصول مذهبی نکرد. البته پس از انقلاب اسلامی، مادر من که نمی دانم چرا ارادت خاصی به شاه داشت ، به دلیل مخالفتش با اسلام سیاسی کمی از مذهب نویافته اش کم کرد و دیگر جلسه نمی رفت و درس قرآن نمی گرفت، اما هنوز پایبند به تمامی ارکان اسلام بود و نماز و روزه اش به جا. برخلاف مادرم، پدرم که به اندازه مادرم به مذهب پایبند نبود، شیفته خمینی بود و نوارهایش را قاچاقی پیدا میکرد و گوش می کرد. چند ماهی پس از انقلاب، موضع پدرم هم تغییر کرد تا حدی که سالها بعد، یکی دوماه پس از فوت پدرم در یک تصادف، وقتی که خمینی فوت کرد، مادرم با وجود اینکه خمینی را مسئول مرگ جوانها می دانست، برایش فاتحه خواند و بعد رو به من گفت: " بالاخره مرد! کاش بابا زنده بود و حداقل مرگ این را می دید!"

القصه، مادر من همیشه نماز و روزه اش بر پا بود (وهست). بعضی وقتها من و خواهر جوجه کمونیستم موقعی که مادرم نماز می خواند، موسیقی بلند می گذاشتیم و جلویش شکلک در می آوردیم تا در عالم بچگی خودمان به آنچه که آن را افیون مادرم و "توده ها" می دانستیم حرکتی اعتراضی کرده باشیم! مادرم هم با چشم غره در بین دولا و راست شدن هایش، الله و اکبر بلندی می گفت و با چشمهایش اشاره به دستگاه ضبط صوت می کرد که یعنی خاموشش کنید! ما هم ریسه می رفتیم و قر می دادیم. شاید به دلیل حاجی خانوم شدن و گذشت سن، چند سالی است که مادرم کمی نقش میسیونری گرفته و هر بار که تلفنی صحبت می کنیم من را تشویق به نماز خواندن می کند و چون من با سفسطه بافی به او می گویم که با زبانهای دیگر هم می شود با خدا حرف زد، مادرم می گوید " حد اقل حمد و سوره بخون!" (این را قبل از کلاس اول از آقای آتشکار، دانشجوی دانشگاه الهیات آن زمان و معلم خصوصی مادرم یاد گرفته ام و بابتش هم کلی عطر شاه عبدالعظیمی و کتابهای مذهبی مصور برای کودکان گرفته ام!). هر بار هم برای محکم کاری، عین این جمله را می گوید: "صبح ها که از خونه بیرون می ری چی می گی؟" من هم که می دانم تا مادرم این جواب را نشنود ول کن معامله نیست می گویم: "بسم الله الرحمن الرحیم!" و مادرم با رضایت می گوید: "رحمن و الرحیم حفظت کنه"، بعد هم از نقش دلسوزی مادری اش دوباره به نقش میسیونری می رود و می گوید: "مگر اینکه هر 10 روز یکبار من این جمله را از زبون تو بیرون بیارم!"

امروز داشتم وبگردی می کردم که خبر دار شدم بعضی از مراجع تقلید عید فطر را امروز (پنجشنبه) اعلام کرده اند و عده ای دیگر فردا (جمعه) را عید فطر می دانند. راستش چون نمی دانم مرجع تقلید مادرم کیست ، گفتم تلفن بزنم تا اگر امروز را عید گرفته، عید فطر را به او تبریک بگویم. از مادرم پرسیدم که امروز را روزه گرفته بوده یا نه. گفت که گرفته بود و فردا روز عید فطر است، اما چون می خواست من خیط نشوم گفت: "خب شب عید تبریک می گویند!" گفتم که شنیده ام بر سر روز عید بین مراجع تقلید تفاوت عقیده است و بعضی امروز را عید می دانند. از مادرم پرسیدم که مرجع تقلیدش کیست تا ببینم امروز را عید اعلام کرده یا فردا را ( راستش چون در وبلاگ هنوز خوانده بودم که روزه گرفتن در روز عید برای مسلمان گناه دارد، نمی خواستم اگر مادرم به اشتباه روزه گرفته ناراحتش کنم و اگر هم اشتباهاً روزه گرفته بود بهش نمی گفتم!). مادرم با اطمینان خاطر گفت، "بابا فرداست!"
اسم مرجع تقلید مادرم را در بین لیست آنهایی که ماه را دیرتر دیده اند پیدا کردم و با خوشحالی گفتم، "خب خوبه آیت الله فلانی می گوید فرداست!" مادرم هم که خنده اش گرفته بود گفت از کی تا به حال تو این چیزها رو می دونی؟" گفتم که از روی اینترنت خبردار شده ام!" مادرم هم گفت، خدا پدر این این اینترنت را بیامرزد، ببینم می تونه نماز هم بهت یاد بده یا نه!"


راستی از خانواده لامذهب مادرم، پدر بزرگ و مادر بزرگم بدون "بورن اگین" شدن و همچنان لامذهب فوت کردند. دایی بزرگ و کوچکم هم همینطور (خدا رفتگان شما را هم بیامرزد). از باقی مانده ها، یک دایی و یک خاله ام در ایران اسلامی همچنان لامذهبند، اما خب مسلماً سر خاک پدربزرگ و مادربزرگ و دو داییم که می روند خرما و حلوا پخش می کنند و پول می دهند تا دیگران برای رفتگانشان حمد و سوره بخوانند. یک دایی و یک خاله دیگرم نیمچه مسلمان شده اند. خاله ام به دلیل زندگی بیست ساله اش در امریکا به طرز معجزه آمیزی به نماز خواندن روی آورده، اما خب مثل خیلی از مسلمانها، بدون حجاب و مخلفاتش. دایی مسلمان شده ام قصه اش برای من هم روشن نیست. ایشان در زمان شاه، "علیحضرت" از زبانش نمی افتاد و من و خواهرم همیشه می ترسیدیم که دوستان ساواکیش در زمان انقلاب، نوک ما جوجه های چپ را بچینند. وقتی می آمد خانه ما، برای اذیت کردن مادرم، شراب می خورد و به قرآن دست می زد و به محمد و آلش همه چیزش را حواله می کرد. اما چند سال پیش (فکر کنم 13 سال پیش بود) در مکالمه ای تلفنی و در حین سوال در مورد احوالات من گمراه در دیار کفر، گفت: "خدا شاهده بین دو رکعت نمازم دارم این قسم را می خورم...." دیگر من بقیه جمله را نشنیدم. مانده بودم که "گربه عابد شده مسلمانا!" البته نمی دانم اکنون نمازخوان است یا شراب خوار (یا هردو!)


مسلمانی خود بنده هم (که البته بعضی ها آنرا مسلمان بودن نمی دانند!) در همین درگیری ها و در کتابهای درسی زمان دبیرستان (جهان بینی اسلامی و معارف اسلامی و ...) شکل گرفته. البته با جفتک زدن های فراوان در زمان دانش آموز بودن! یکی از این قصه ها که گره خورگی زندگی من با اسلام را نشان می دهد، این است که یکبار سال چهارم نظری (انگار سال چهارم نظری در سیستم جدید دیگر وجود ندارد!) در کلاس معارف اسلامی باید کنفرانس می دادم. کنفرانس بنده هم سر فاجعه کربلا بود و من هم که کمی خرخوان بودم و می خواستم بیست بگیرم، از یکی از دخترهای کلاسمان که جزو انجمن اسلامی بود (که آنزمان، یعنی 18 سال پیش، انجمن اسلامی گویا معنی بسیار متفاوتی داشت تا سالهای بعد) و خیلی از بچه های کلاس ( منجمله خود من) از او می ترسیدند، کتابی در مورد فاجعه کربلا گرفتم تا کنفرانسم را شاخ و برگ بدهم. این دختر "حزب الهی" خیلی در کلاس جدی بود، اما چون من کاپیتان تیم والیبال مدرسه بودم، او از هواداران من بود و به من گیر نمی داد (نارسیسیسم است دیگر، فضای وبلاگی پیدا کرده ام که ابرازش کنم!). یکبار هم من را وقتی پدر و مادرش سر کار بودند به خانه اش دعوت کرد و با هم ده فرمان را نگاه کردیم و پسته خوردیم و از همه چیز حرف زدیم به غیر از اسلام و من فهمیدم که آنقدرها که ما فکر می کردیم ترسناک نبوده بنده خدا!


خلاصه، من این کتاب را که راستش اسمش هم یادم نیست از این دختر گرفتم و شب قبل روزی که باید کنفرانس می دادم سر میز آشپزخانه نشستم و به مادرم گفتم که به کنفرانس من گوش دهد که اگر ایرادی داشتم بهم بگوید. مادرم هم همینطور که مشغول پخت و پز بود، گفت بگو. من هم در حال تعریف فاجعه کربلا همان چیزی را که قرار بود در کنفرانس بگویم برای مادرم اجرا کردم، با این تفاوت که با دگم ضد مذهبم در آنزمان، در حین تعریف ماجرا کلی ادا و اطوار در آوردم و صحنه رفتن امام حسین به حرمسرا برای بار آخر را آنچنان با شیون های ساختگی اجرا کردم که مادرم گفت: " استغفرالله! بچه مسخره نکن، حسین می زنه به کمرت ها!" اما بنده که بر خلاف مادرم، با زور سیستم آموزشی اسلامی و نه از روی انتخاب به قصه کربلا رسیده بودم، همچنان حسین حسین گویان با یکدست سینه می زدم و با یک دست بشکن. فردای آنروز در راه مدرسه، سر کریمخان زند داشتم از اینور چهارراه به آنور که مدرسه ام بود می رفتم که یک تصادف بسیار عجیب غریب با یک ماشین کردم که اتفاقاً لگن خاصره ام هم ترک برداشت! اما با وجود پاره شدن روپوش و پولور، به دلیل هجوم آدرنالین ناشی از تصادف و چون کمی هم قُد بودم و ورزشکار، سر پا ایستادم تا پلیس جوانی-- که از سربازی معاف بود و به جای جبهه رفتن سر چهارراه با سوت پلیسی اش می ایستاد و به دخترها متلک می پراند-- خودش را بدو بدو رساند و با دیدن اینکه من زنده مانده ام با نا امیدی گفت: "اِ تو هنوز زنده ای! من فکر کردم مردی!" من هم نگاهی چپ چپ به آن پلیس بی مصرف انداختم و به سوی مدرسه روانه شدم و راننده خطاکار و راننده شاهد تصادف را به حال هم گذاشتم که یکدیگر را بزنند. خوشبختانه چون کلاس معارف اسلامی، اولین کلاس آنروز بود، کنفرانسم را دادم و پس از کلاس، چون دیگر آدرنالین خونم پایین افتاده بود، با درد فراوان به مادرم تلفن زدم و او هم که همیشه فکر می کرد آخر سر "آنها" من و یا خواهرم را می کشند، فریاد زد که "گفتم آخر یه بلایی سرت می آورند!" و من هم که هنوز نمی دانم "آنها" که مادرم اینقدر ازشان می ترسید که بودند، گفتم نه بابا، طرف حواس پرت بود!"

پس از اینکه مادرم آمد دنبالم، در حین رانندگی در راه خانه گفت: " بهت گفتم اینقدرامام حسین رو مسخره نکن، میزنه تو کمرت!" من هم که جوابی نداشتم، به روی خودم نیاوردم و به این نتیجه رسیدم که این امام حسین نبود که به کمرم زد، بلکه شکستن لگن بنده تقصیر امریکای جهانخوار بود! آخر دلیل تصادفم این بود که در حال مارپیچی رفتن از بین ماشین ها که پشت چراغ قرمز بسیار نامرتب ایستاده بودند و تنها راه رد شدن از خیابان حرکات زیگ زاگ وار عابر پیاده بود، بند دراز کاپشنم که خواهر دیگرم از امریکا فرستاده بود، لای شکاف سپر یک پیکان رفت. تا من بیایم آنرا در آورم، راننده ماشین مزبور با نارنجی شدن چراغ راه افتاد و من کله پا شدم و در حالی که کتاب امانتی را دودستی چسبیده بودم و مواظب بودم سرم به زمین نخورد، روی پشتم تا چهارراه بعدی کشیده شدم. بند کاپشن سمج هم پاره نشد که نشد، تا اینکه راننده بغلی پیچید جلوی ماشینی که من ازش آویزان بودم و آنرا مجبور به ایستادن کرد. بعد هم راننده منجی پرید بیرون و به جای اینکه ببیند من زنده ام یا مرده، یکراست رفت سراغ راننده مجرم و او را از ماشین بیرون کشید و حالا نزن کی بزن! خلاصه که امام حسین به همراهی امریکای جهانخوار و با استفاده از طرح ماشین های وطنی (آخر هم نفهمیدم آن شکاف بین سپر و بدنه برای چه بود!) و با استعمار خط عابر پیاده توسط ماشین ها در تهران، زد تو کمر من! کنفرانسم را هم بیست شدم، اما آخر سال همان معلم معارف اسلامیمان به دلیل اینکه من شئون اسلامی را رعایت نکرده بودم، با همکاری با ناظممان که در آنزمان در گشت خواهران زینب بود، به نمایندگی از جانب امام حسین و حضرت زینب، نمره انضباط من را 10 دادند تا یاد بگیرم که دفعه دیگر شلوار جین از زیر مانتو در مدرسه نپوشم! (نمی دانم از کجا اینقدر مطمئن بودند که اگر آنزمان هم جین به این راحتی وجود داشت، حضرت زینب آنرا نمی پوشید!)

چند روز پیش که به دیدن فیلم "رنگ عشق" ساخته مریم کشاورز رفتم، دیدم که عزاداری برای امام حسین برای جوانهای امروز وسیله ای شده برای ملاقات همدیگرو شماره رد و بدل کردن. فکر می کنم تا زمانی که من در ایران بودم، این اجراگری عمومی و شمع در دست گرفتن و راه افتادن در خیابانها برای شام غریبان وجود نداشت. دیدم امام حسین شده سبب خیر و عزاداری برایش نه تنها زورکی نیست، بلکه بعضی از جوانها هم گریه شان را می کنند و هم لاسشان را می زنند!

اما صحبت از عزا را بگذاریم کنار که عید است! هرگونه مسلمانی که هستید، عید فطرتان مبارک، چه امروز و چه فردا! اگر هم روزه گیر هستید که نماز و روزه هایتان هم قبول.
-------
در ضمن برای اینکه روز عیدی به حرف مادرم گوش کرده باشم رفتم و در صفحه اینترنتی اسلام آن لاین دنبال فتواهای عید گشتم. اول صفحه نوشته: "برادر عزیز مسلمان..." دیدم با من حرف نمی زند، از خیرش گذشتم!