وبلاگها

و چنین گفت نیچه....

Monday, November 14, 2005
نیچه در آغوش پدرش (هنوز نمرده بود) به آرامی به هیاهوی سگان و "اراده به قدرت" صاحبانشان که با اتکا به اخلاقیات، فرمان "بنشین" می دادند نگاه می کرد که زنی زیبا به توله سگ زشتی نزدیک شد و نوازشش کرد و پرسید: "چند؟" پدرِ سگ بادی به غبغب انداخت و گفت: 1500!
زن گفت: " می ارزد. امیدوارم به پای هم پیر شوید." و آنگاه بود که نیچه گفت "خدا مرده است!" بعد سیبیلهای سفید و سیاهش را تکانی داد و روی از توله سگ گرداند و به لذت و درد آمپولی که داشت تخمهای کرم را در شکمش می کشت فکر کرد و از اینکه هرچه باشد او ناخن دارد و باقر ناخن ندارد لذت برد.

سالها بعد پدر نیچه چون از اهالی ایرانی جنوب کالیفرنیا "سو کردن" را یاد گرفته بود، به شیوه سلبرتی های هالیوود، به اتهام اینکه فرنگوپولیس عکسهای کودک مشهورش را در معرض دید همگان گذاشته بود، او را سو کرد.