|
وبلاگها
|
گوش کردن به لولیتا در اتوبان 80Wednesday, November 30, 2005
یکی از دوستان (سان لوما) در کامنتهای پست قبلی، لینک مصاحبه روزنامه "شرق" با رکسانا بهرامی تاش، استاد دانشگاه کنکوردیا را برایم گذاشته است. خواندن مصاحبه رکسانا بهرامی تاش را به همه دوستان، بخصوص دوستانی که تصویری همگون از فمینیسم در ذهن دارند، پیشنهاد می کنم. بهرامی تاش به نکته مهمی اشاره می کند و آن فقدان نقدی پسااستعماری در ادبیات فمینیستی در ایران است. خب شاید دلیل این ضعف تئوری های پسااستعماری در پژوهشهای زنان ایران این باشد که به قول افسانه نجم آبادی، ادبیات پسا استعماری را نمی شود همینطور مثل فرمول در مورد ایران بکار برد، چرا که شاید بشود تاریخ ایران را "نیمه استعماری" (و نه استعماری) نامید. اما با وجود اینکه با این نکته سنجی نجم آبادی کاملاً موافقم، عقیده دارم که نمی شود از نقش فرهنگی و اجتماعی زمان استعمار و حتی زمان پسااستعمار (که به قول بسیاری از نویسندگان پسااستعمار، "پسا"ی آن آنچنان هم معنی نمی دهد چرا که شیوه حکمرانی استعماری شاید تغییر کرده باشد، اما هژمونی گفتمانهای استعماری هنوز برجاست)، در شکل گیری ناسیونالیسم ایرانی و گفتمانهای مرتبط به آن چشم پوشید. از این جهت است که مصاحبه بهرامی تاش حائز اهمیت است. امیدوارم دوستان در حوزه مطالعات زنان در ایران بیشتر در این مورد تحقیق و کار کنند. شاید بتوانم به جرأت بگویم که استاد زمان فوق لیسانسم، مینو معلم، تنها فمینیست ایرانی است که در کتابش بطور مؤثر از تئوری های پسااستعماری استفاده کرده است (حداقل اگر مورد دیگری باشد، من ندیده ام). حالا که دارم به نوشته بهرامی تاش لینک می دهم، یک نقد کوچک، اما اساسی هم از صحبت هایش دارم. البته چون این یک مصاحبه است و بالاجبار کوتاه، مسلماً نقد من فقط از این مصاحبه است و نه دیگر نوشته های بهرامی تاش. شاید در طی این مصاحبه، فرصت روشن کردن موضوعی که اینجا مطرح می کنم پیش نیامده باشد. بهرامی تاش در طول مصاحبه با وجود نقدش بر تفکر هژمونیک استعماری، بر دوگانه "شرق" و "غرب" دامن می زند و آن را تکرار می کند. حدیث نقل شده دوباره تبدیل می شود به "ما در شرق" و "آنها در غرب." اما شاید مهم باشد که بهرامی تاش به این نکته اساسی در نقد از گفتمانهای "شرق شناسی" (اورینتالیستی) اشاره کند که خود "شرق" به عنوان یک ابژه دانش زاده گفتمانهای استعماری است. یعنی به قول ادوارد سعید، "شرق" یک سیستم ارائه است که توسط نیروهای سیاسی قالب ریزی شده و طبق این سیستم ارائه، "شرق" و دانش در مورد آن، وارد هشیاری و آموزش "غرب" می شود. شرق برای "غرب" وجود دارد و برای "غرب" و در رابطه با "غرب" ساخته شده. چرا که "خود" در "غرب" بدون ساختن دگر آن، یعنی تصویر فرومایه اش در آینه ( "شرق") ممکن نبوده و نمی باشد. از نظر من مهم است که بجای دامن زدن بر این دوگانگی ساختگی، به پروسه ساختنش توجه کنیم و به تئوریزه کردن آن سوژه هایی که در فضای مابین وجود دارند و ساختگی این دوگانگی را برملا می کنند هم بپردازیم. از این نقد که بگذریم، چون ابراهیمی تاش از آذر نفیسی نقد کرده، بگذارید یک اقرار هم بکنم. سال پیش که کلاسی در مورد زنان در دنیای عرب و مسلمان تدریس می کردم، یکی از دانشجویانم پرسید که نظرم در مورد کتاب آذر نفیسی ("خواندن لولیتا در تهران") چیست. من که تا آنموقع چند بار سعی کرده بودم آن کتاب را بخوانم، اما سر صفحه 19 گیر کرده بودم و از عصبانیت چند بار نزدیک بوده کتاب را از پنجره دور بیندازم تا کس دیگری بخواند و مستفیض شود، صادقانه و با کمال شرمندگی به این دانشجو گفتم که نخوانده ام و نظر جامعی هم ندارم. اما راستش یک احساس خجالت داشتم. مگر می شود ایرانی باشی و پرفروش ترین کتاب را که نوشته یک ایرانی در امریکاست را نخوانده باشی؟! این ماجرا شده بود یک اتفاق دائمی و تکرار شونده. به محض اینکه می گفتم پژوهشهای زنان خوانده ام و به سوال همیشگی "از کجا می آیی؟" جواب ساده "ایران" را تحویل می دادم، سوال دوم این بود: "نظرت در مورد "خواندن لولیتا در تهران چیست؟" ( البته سوال سوم این بود. سوال دوم معمولاً ادامه سوال اول بود و هست! یعنی اگر مثلاً در کنفرانسی که در نیویورک باشد از من بپرسند "از کجا می آیی؟"، جواب منی که 16 سال است در ناحیه سانفرانسیسکو زندگی کرده ام، سانفرانسیسکو است. اما بدون استثنا، سوال ادامه پیدا می کند که "نه. اصلت از کجاست؟" خب سوال پیچیده می شود... بگویم "اصلم از تهران است که در آن بدنیا آمده ام، یا آذربایجان که پدر و مادرم در آن بدنیا آمده اند؟ یا همرنگ جماعت شوم و بگویم اصل من آریاست!!!! -- دردسرهای دیاسپور!)ا خلاصه... سرتان را با موضوعات جانبی درد نیاورم. وقتی که از کالیفرنیا تا تورنتو با ماشین می آمدم، سر راهم جلوی کتابفروشی در محل سکونتم در برکلی ایستادم و چند کتاب روی سی دی خریدم که در راه گوش کنم. دیدم چون در ماشین جایی نمی توانم در بروم و مجبورم سرجایم بنشینم و گاز بدهم تا دیار کانادا، چه چیزی بهتر از اینکه "خواندن لولیتا در تهران" را بگیرم و گوش کنم. اول خساستم آمد آنقدر پول بابت سی دی هایی بدهم که می دانستم گوش کردن به آنها همانقدر سخت خواهد بود که خواندن خود کتاب. اما خودم را راضی کردم و گرفتم. کتاب به سبکی روان نوشته و روایت شده بود و مشخص بود که نفیسی فن نوشتاری اش زیباست. اما مشخص هم بود که او هرچه مقاله در زمان دکترایش را نوشته، بخشی از کتاب کرده و نقدهایش از آثاری مثل "لولیتا" را برداشته و مورد ایران را با زور در آن چپانده تا نتیجه ای قابل فروش در بازار ایران-کوبی امریکا بگیرد. بسیار هم موفق بوده، خدا را شکر! خوبی گوش دادن به این کتاب در ماشین در حین رانندگی این بود که در بین غرغرهای من در حین گوش دادن، و به دلیل بالا رفتن فشار خون، خواب از سرم پرید و رانندگیم بسیار هیجان انگیز بود. اگر ماشین دیگری از کنارم عبورمی کرد بی شک فکر می کرد که دیوانه شده ام و دارم بلند بلند فحش می دهم! خلاصه من زنده رسیدن به کانادا را مدیون خانم آذر نفیسی هستم که البته اگر پولم می رسید به جای هوندا، یک عدد آئودی می خریدم که از هنرهای این هموطن در غربت کمال قدردانی را کرده باشم. آخر ایشان در تبلیغ آئودی هم مثل یک سوپر استار هالیوودی شرکت کرده. خب چه اشکالی دارد هموطنان ما کمی مشهور شوند؟ دیگر شما چه کار دارید که به چه قیمتی باشد!
![]() کلیپ مربوط به این تبلیغ دیگر در اینترنت موجود نیست. به همین دلیل عکس را از آرشیو ایرانین دات کام برداشتم. |
|
<< Home