وبلاگها

سندرم خودجدی گیری و جواب سیمپسونی

Sunday, November 13, 2005
من مدتهاست که تلویزیون ندارم و نگاه نمی کنم. نه اینکه فکر کنم تلویزیون نگاه کردن تنزل فرهنگی است، نه. دسترسی ندارم! تلویزیونی هم که مادر سخاوتمند سیبیل طلا بهم داده همینطور افتاده، چون تنبلی ام می آید که بروم برایش سیم رابط آنتن بخرم. اتفاقاً آنقدر تلویزیون دوست دارم که نزدیک بود پروژه دکترایم را در مورد برنامه های تلویزیون های ماهواره ای ایرانی و دریافت آن توسط ایرانی های لوس آنجلس و استانبول انجام دهم. اما خب چون برنامه هایشان محدود بود و محتوایش تکراری (یعنی حرف های تکراری از نوع فحش و "مرگ بر ... درود بر شما و...") و کار میدانی ام در دو تابستان اول بهم ثابت کرد که بینندگان این برنامه ها در لوس آنجلس و استانبول محدودند، از خیرش گذشتم. استاد مشاورم هم کتاب اولش یک اتنوگرافی است در مورد تلویزیون ملی هند و نقش آن در ناسیونالیسم جنسگونه در هند. اصلاً یکی از دلایلی که دپارتمان و دانشگاه فعلی ام را انتخاب کردم همین استاد گرامی و کارش در مورد تلویزیون بود. بگذریم، خلاصه من به تلویزیون ارادت خاصی دارم و نداشتن آن بعضی وقتها من را برای برنامه های مورد علاقه ام نوستالژیک می کند.

یکی از برنامه های مورد علاقه ام هم کارتون سیمپسونز است که از دید من یک نقد اجتماعی با زبان کنایه است. اتفاقاً چند روز پیش در خانه یکی از دوستان بلاگر که سال آخر دکترای فیزیک کوانتوم است و او هم مثل من به کارتون علاقه مند است (از نوع ژاپنی اش، اما خب سیمپسونز را هم نگاه می کند)، داشتیم سیمپسونز تماشا می کردیم و به اینکه یک بنای تاریخی که حس ناسیونالیستی اهالی اسپرینگفیلد را زنده نگاه می داشت، با حماقت دوست داشتنی همیشگی هومر سیمپسون ویران شد و آقای برنز زیر آن مدفون شد می خندیدیم. آقای برنز (میلیونر منفور اسپرینگفیلد که عمر نوح دارد و صاحب کارخانه اتمی است) جان سالم به در برد، همه رسانه ها را خرید و ...

القصه امروز این کلیپ سیمپسون را یکی از دوستان هم دپارتمان برای لیست دانشجویان دپارتمان فرستاد. زندگی دانشجویی از زبان مارج و بارت سیمپسون... طبق معمول سیمپسونز درست می گویند. حالا ما هی خودمان را جدی بگیریم!