وبلاگها

از کریستف کلمب تا بوش و یا: خدایا شکرت که عجب درو کردیم!ا

Monday, October 10, 2005
امروز در کانادا روز شکرگزاری است، یعنی سنتی که در آن بوقلمونهای بی نوا پا به هوا و با شکمی که با مخلفات پر شده سر میزها گذاشته می شوند. در انگلیسی به بوقلمون "تُرکی" می گویند که چون ما دو شب پیش به رسم چند فرهنگی بودن کانادا و در اجرای افطار، جایتان خالی، آش رشته بسیار لذیذ تُرکی خوردیم و دیروز هم قورمه سبزیی خوردیم که آشپزش ترک است، دیگر رضایت دادیم که امروز غذاهایی که در اسمشان ترکی است را نخوریم. پارسال هم برای اولین بار در طی 13 سال، بوقلمون خوردم که راستش پشیمان شدم، چون اینقدرها هم که برای درست کردنش وقت می گذارند و سرش دست و پا می شکنند، آنچنان تحفه ای هم نیست و من همان "توفورکی" زمان گیاهخواریم را ترجیح می دهم و یا از آن بهتر، یک قورمه سبزی جا افتاده را! قصدم از صحبت در مورد غذا، وسوسه کردن دوستان روزه دار نیست، بلکه یک کنجکاوی است که مسئله روز شکرگزاری کانادا در این تازه به کانادا رسیده بوجود آورده. حقیقتش این است که با وجود اینکه برخی از خوانندگان این وبلاگ من را به دلیل انتقاداتم از یک سری نابرابری های اجتماعی در امریکا، "ضد امریکایی" نامیده اند (فحشی که پس از 11 سپتامیر 2001 خیلی مد شده!)، من هم مثل خیلی از افراد ساکن امریکا، به مرض ناعلاج "آمریکا-مداری" مبتلا هستم. نمونه اش هم این است که برایم بسیار مایه تعجب بود که چرا کانادایی ها که امریکایی ها آنها را در همه چیز دو سه قدم "عقب تر" از آمریکا می دانند، روز شکرگزاری شان یکماهی از آمریکا جلوتر است! آخر ما فکر می کردیم که "اولین" روز شکرگزاری در قاره امریکا را مهاجران پیوریتن انگلیسی که به ماساچوست آمدند برگزار کرده اند، پس چرا کانادایی ها جلوترند؟

کاشف به عمل آمد که در روایات اینطور آمده که تاریخ "اولین" روز شکرگزاری در کانادا به سال 1578 بر می گردد که در آن سال مارتین فروبیشر انگلیسی که به دنبال راهی به" اورینت" (شرق) بود، مثل پیشینه اروپائیش، کریستف کلمب از قاره امریکا سر درآورد (بگذریم از جنگهای ناسیونالیستی بر سر اینکه حالا کلمب پرتغالی بود، اسپانیایی بود، و یا ایتالیایی! آنزمان چنین مرزبندی های ملی وجود نداشت). این استعمارگر/جستجوگر درسرزمینی که اکنون "نیوفاوندلند" (یعنی زمین تازه یافته!) نامیده می شود پیاده شد و برای اینکه در سفر طولانیش به هلاکت نرسیده بود، همانجا مراسم شکرگزاریی اعلام کرد.

اما قصه روز شکرگزاری امریکا چیست؟ در روایتی آمده که اولین روز شکرگزاری در ویرجینیا بوده که مهاجران پیوریتن مسیحی (فرقه ای از پروتستانهای انگلیس که انگلستان را ترک کرده تا با استعمار در "دنیای نو" مستقر شوند) با رسیدن به امریکا دست به دعا شدند. روایت دیگری هم می گوید که خیلی قبل از این حرفها در قرن شانزدهم، استعمارگران اسپانیایی در تگزاس اولین جشن شکرگزاری را همراه با "بومیان" که بسیار دوستانه آنها را پذیرفتند (!!!) برگزار کردند (آدم یاد اخبار امریکا می افتد که مردم عراق را رقصان نشان میدهد!). این روایت، زمان "اولین" مراسم شکرگزاری را حتی قبل از قصه فروبیشر در کانادای امروزی ثبت می کند و به این ترتیب "اولین" مراسم شکرگزاری در امریکای شمالی حساب می شود. اما روایت دیگر که حداقل در امریکا شایع است، مراسم شکرگزاری را به سال 1621 بر می گرداند و به "انگلیس نو". این یکی، قصهَ با خوشرویی رفتارکردن امریکایی سرخپوست معروف، اسکوانتو، و یارانش با پیلگریم ها (مهاجران پیوریتن انگلیسی) است. بر طبق این روایت، شکرگزاری طریقه تشکر کردن پیلگریم ها بوده از سرخپوست ها. اما روایتی هم هست که می گوید، چه کشکی؟ چه تشکری؟ چه همزیستی با "وحشی نجیبی"؟ بر طبق این روایت آخر، قصه این است که در سال 1605 اسکوانتو که اهل ناحیه ای بوده که همان "ماساچوست" امروزی است، به همراه یک جستجوگر انگلیسی از انگلیس سر در می آورد و بعد از بازگشتن به ولایتش توسط یک برده فروش انگلیسی به بردگی در می اید و بعدها با کمک یکی دونفر دیگر (از جمله اولین دوست انگلیسی اش) آزاد می شود و پانزده سال بعد، برمی گردد به دهکده اش. در زمان بازگشت می بیند که همه اهالی دهکده اش از بیماریی که برده فروشان انگلیسی آورده بودند تلف شده اند. اسکوانتو به دهکده مجاورش پناه می آورد و یکسال بعد با تعجب می بیند که جایی که دهکده اش بوده، کلی پیلگریم سکنی کرده اند و دارند از گرسنگی می میرند. اسکوانتو که انگلیسی هم حرف می زده، تصمیم می گیرد که به اینها کمک کند و بهشان یاد می دهد که در آب و هوای آن منطقه کشاورزی و شکار کنند. خلاصه کلام، یکسال بعد پیلگریم ها او و دوستانش را برای یک جشن سه روزه شکرگزاری دعوت می کنند. (بماند که بومی ها خودشان سالی شش بار چنین جشنی را داشته اند و قصه "اولین" شکرگزاری کمی مسخره است!) البته چون پیلگریم ها انتظار این همه میهمان را نداشته اند، به اندازه کافی غذا آماده نکرده بودند و رئیس قبیله ای که اسکوانتو به آن پناه برده بوده به هم قبیله ای هایش می گوید که بروند و از دهکده شان کلی غذا بیاورند. بدین ترتیب بود که زنان و مردان قبیله وامپنوآگ به همراه مردان پیلگریم سر یک میز نشستند و غذا خوردند. زنان پیلگریم هم چون طبق آداب مسیحی پیوریتن شان نمی توانستند با مردهایشان سر یک میز بنشینند، عقب ایستادند و نگاه کردند.

البته این دوستی به درازا نکشید و برخلاف قصه مهاجرت دوستانه پیلگریم ها و همزیستی شان و به به چه چه های روز شکرگزاری، با زیاد شدن پیلگریم های انگلیسی، این مهمانان ناخوانده به این نتیجه رسیدند که مذهب سرخپوستان شیطانی است و بنا به "وظیفه" مسیحی شان، به جنگ با میزبانان "کافر"شان پرداختند و آنها را تار و مار کردند تا سرزمین "مقدس" را برپا کنند. البته سرخپوست ها از بیش از صد سال قبل از آن هم هر روز با اروپائیانی که برای تجارت برده می آمدند در حال جنگ بودند، اما چون در رسمشان مهمان نوازی بود، از پیلگریم ها مهمان نوازی کردند، غافل از اینکه این گروه اروپایی ها هم به جانشان خواهند افتاد. بعد ها روزهای مختلفی برای شکرگزاری از اینکه خدا نسل "گناهکاران" (سرخپوست ها) را برداشته و به پیلگریم ها سرزمینی داده، معین می شد. اما خب این مراسم شکرگزاری سالیانه نبود و جورج واشنگتن، "پدر امریکا" پس از جنگ استقلال از انگلیس، روزشکست انگلیسی ها در ماه دسامبر 1771 را روز شکرگزاری اعلام کرد. بعد هم هر رئیس جمهوری یک سازی زد تا اینکه حضرت آبراهام لینکن در سال 1863، آخرین پنجشنبه نوامبر را روز شکرگزاری اعلام کرد تا از اینکه با وجود جنگ های مدنی، جمعیت امریکا رو به افزایش بود و محصول خوب بود، از خدا تشکر کند. بعدها روزولت برای بهتر کردن وضع اقتصاد وخیم دهه 1930، گفت حالا به جای آخرین پنجشنبه، بکنیم یک پنجشنبه به آخرین. چرا؟ چون تا قبل از روز شکرگزاری نمی شد برای اجناس کریسمس تبلیغ کرد و این کلاه "شرعی" گذاشتن مدل امریکایی برای این بود که تاجرها یکهفته بیشتر داشته باشند تا جنس بفروشند. بعدها در سال 1941 کنگره آمریکا به این نتیجه رسید که برای اینکه همه خوشحال باشند، چهارمین پنجشنبه نوامبر را شکر بگزاریم که بعضی وقتها بشود آخری و بعضی وقتها هم یکی به آخری.

بنابر این خداوکیلی اش، این شکرگزاری در هر دوره ای یه دلیل متفاوتی داشته و الان هم شده یک منبع درآمد برای اقتصاد امریکا، چون پرفروش ترین روز در آمریکا آخرهفته پس از روز شکرگزاری است و پرخوری ترین روز آمریکا هم همان روز است و پرمشتری ترین روز مراکز کاهش وزن امریکا بلافاصله پس از روز پرخوری/شکرگزاری است. در ضمن این را نمی دانستم که فدراسیون ملی بوقلمون (بله وجود دارد!) از سال 1947 تا به حال دو بوقلمون پخته شده به رئیس جمهور می دهد و یک بوقلمون زنده که مورد بخشش قرار می گیرد و نوش جان نمی شود!
راستی، بنجامین فرانکلین می خواسته بوقلمون پرنده ملی امریکا باشد، اما عقاب کچل پیروز شد و رفت شد سمبل امریکا! در سال گذشته در روز شکرگزاری در امریکا 264 میلیون بوقلمون پرورش دادند و 690 میلیون پوند بوقلمون خورده شد!

برگردیم به مراسم شکرگزاری کانادایی: می گویند که آن یکی "اولین" روز شکرگزاری در کانادا، پس از تشکیل کنفدراسیون و در آوریل 1872 بوده و آن هم شکرگزاری برای جان سالم به در بردن شاهزاده ویلز (شاه ادوارد هفتم) از بیماری بوده. اما در اوج شکل گیری ناسیونالیسم در اواخر سالهای 1800 میلادی، روز ششم نوامبر 1879، روز ملی شکرگزاری اعلام شد. اما پس از جنگ جهانی دوم در سال 1957، پارلمان کانادا دومین دوشنبه ماه اکتبر را روز شکرگزاری اعلام کرد چون روز "یاد آوری" که 11 نوامبر است و روز شکرگزاری در یکهفته می افتاده اند و اینهمه تعطیلی، کار و بار را کساد می کرده. حالا بعضی ها هم می گویند که چون فصل درو در کانادا زودتر از امریکاست، طبیعتاً روز شکرگزاری زودتر است. البته مثل هر تاریخی، قصه ها در مورد این رسم زیادند. بر حسب "اتفاق"، این روز شکرگزاری با روز کریستف کلمب (روز "کشف" امریکا توسط کریستف کلمب که 12 اکتبر 1492 است، اما در امریکا دومین دوشنبه اکتبر آن را جشن می گیرند) در یکروز می افتد که خب آنهایی که می خواهند خدا را برای "کشف" این قاره که انگار پای هیچ بشری قبل از کریستف کلمب به آن نرسیده بوده (!!!) شکر کنند، می توانند از این بهانه استفاده کنند و در هر نقطه امریکا که هستند این روز را جشن بگیرند و بگویند خدا را شکر برای "درو" (هم دروی محصول و هم درو کسانی که قبل از اروپایی ها در این قاره زندگی می کرده اند!)

راستی حالا که روز کریستف کلمب هم هست، این را هم بگویم و این پست طولانی را پایان دهم: جالب نیست که کریستف کلمب وقتی می رفت تا مسیحیت را به دنیا ببرد ودر این راه خیر اتفاقی "دنیای نو" را هم "کشف" کرد، می گفت که از جانب خدا بهش الهام می شود که برود و تسخیر کند؟ بابا نکند این جناب بوش هم که می گوید از خدا الهام می گیرد، به پیروی از پدران کاشفش افغانستان را "کشف" کرده و ما نمی دانیم؟ حتماً در کتابهای تاریخ صد سال دیگر که بخوانیم، تازه متوجه می شویم که افغانستان هم مثل کارائیب که کلمبوس به آن رفت، بدون جمعیت بوده!