|
وبلاگها
|
استریوتایپ کردن آنانکه نمی شناسیمشانFriday, November 18, 2005
11 سال پیش که مادرم برای ویزیت به آمریکا آمده بود، از اینکه آمریکایی که او تصور می کرد و آمریکایی که او می دید چقدر متفاوتند دچاریکنوع شوک فرهنگی شده بود. خب بیچاره گناهی هم نداشت. آن چیزی که ما از طریق فیلم و نقل قول از آمریکا معمولاً می شنویم با حقیقت زندگی خیلی از آدمها فرق دارد. دید ما بر اساس استریوتایپ هایی شکل می گیرد که رسانه ها برایمان به تصویر می کشند. یا آن آمریکایی را می بینیم که در آن همه سفیدند و خیابانها تمیزند، یا آمریکایی را می بینیم که در آن سیاه پوستها دزدند و آدم کش. آدمهای نژادهای دیگر را هم که به ندرت می بینیم. این البته تنها مختص ایران نیست. فیلمهای هالیوودی هم همین تصویر را ارائه می دهند (و اصلاً بسیاری از استریوتایپ ها هم از آنجا می آیند! فیلمهای سرخپوستی زمان کودکیم را هنوز فراموش نکرده ام... چقدر از سرخپوست ها می ترسیدم!) مثلاً هر وقت تجاوزی اتفاق می افتد که متجاوز غریبه و سیاهپوست بوده، یک تصویر ژنریک از یک مرد سیاه می کشند و روی صفحه اخبار می گذارند. حتی اگر حقیقت امر این باشد که بیشترین متجاوزین در امریکا مردان دگرجنسگرای سفیدپوستند و بیشتر تجاوزها هم بین کسانی که همدیگر را می شناسند اتفاق می افتد... برادر، پدر، عمو، معلم، مددکار اجتماعی، دوست و .... اما نه... تصویر متجاوز صفحه تلویزیون معمولاً یک مرد غریبه است که بیشتر اوقات هم همان طرح کذایی است که پلیس از روی توضیحات کسی که به او تجاوز شده می کشد. سالها پیش که گرداننده بخش آموزش سازمان زنان ضد تجاوز در سانفرانسیسکو بودم، وقتی تلویزیون ها برای مصاحبه در مورد یک تجاوز که به هر دلیل اخبارش بطور گسترده پخش می شد (آخر بیشتر تجاوزها ناگفته می ماند)، به دفترم می آمدند، برایشان توضیح می دادم که بجای اطلاعات غلط دادن به زنان، باید بیشتر در مورد آمار حقیقی صحبت کنند و زنان را آگاه کنند که بیشترین ریسک در کجاست. اما دریغا که بجز یکی دو خبرنگار، بقیه به دنبال داستانی بودند که در دنیای رسانه های امریکا "فروش" می رفت. آخر از اینکه از همه حرفهای من هرچه را که دوست داشتند سر هم می کردند و گزارش می دادند خسته شدم و یاد گرفتم که از اول تا آخر مصاحبه یک چیز را تکرار کنم (ساند بایت) تا نتوانند "بل" بگیرند و آنچه را که خودشان دوست دارند گزارش کنند. بگذریم، رفتم به تانژانت تا بگویم که آنچه که در رسانه ها می بینیم، شاید روایتی دور از واقعیت زندگی خیلی از مردم باشد. داشتم می گفتم که مادرم اول که آمد آمریکا، به من که در ناحیه ای از سانفرانسیسکو که بسیار دوستش داشتم و همه جور آدمی در آن پیدا می شد زندگی می کردم، گفت: "امریکا که می گن همینه؟ اینکه خیلی کثیفه!" بیچاره نمی دانست که امریکا هم در خودش جهان اول و جهان سومی دارد و آن خیابانهای براق و بدون عابر پیاده که همه با ماشین درآن اینور و آنور می روند متعلق به "ساب اربیا" و یا حومه شهر است. من آن محله را دوست داشتم چون یک حس "کامینیونیتی" داشت. گرمایی را داشت که زندگی چند ساله ام در ساب اربیا نداشت. مردم مثل یخ نبودند. همه یکرنگ هم نبودند. مادرم اوایل وقتی یک سیاهپوست و یا یک مکزیکی می دید، کیفش را زیر بغلش محکم می کرد و با چشمهای هراسان رد می شد که نکند... در عالم جوانی کلی با مادر بیچاره ام دعوا می کردم که این راسیست بازی ها چیست؟! وقتی رنگ پوست مردم دلیل روترش کردنش می شد، اول می گفت، "حالا عصبانی نشی ها... امروز یک مکزیکیه رو دیدم، عجب ...." و به حرفش ادامه می داد و من حرص می خوردم. مادر من همیشه زن بسیار مستقلی بوده و حتی اگر زبان هم بلد نباشد، منتظر این و آن نمی شود که دستش را بگیرند و راهش ببرند، خودش راهش را می گیرد و اینور آنور می رود. آخرش که خودش پس از یکی دوماه زندگی کردن در "میشن" و اینور آنور رفتن دید نه بابا آن خبرهایی هم که فکر می کرد نیست، کمی نرمتر شده بود و یکبار گفت: "این دختره که تو سوپر مارکت سر کوچه کار می کنه، چقدر دختر نازنین و مهربانیه... مکزیکیه ها! اما خیلی آدم خوبیه!" یکبار هم گفت "این زن همسایه چقدر آدم فهمیده و خوبیه." وقتی بهش گفتم که این زن همسایه لزبین است، مادرم گفت: "نه!!!!!!" مادرم کم کم به این نتیجه رسید که خب آنقدرها هم که فکر می کرده سیاهپوست ها و مکزیکی ها و همجنسگراها ترسناک نیستند و مثل همه آدم ها، همه جوری بینشان پیدا می شود. مثل ایرانی ها که هم خوب درشان پیدا می شود و هم بد. بگذریم. این را گفتم چون فکر کردم که انگار یکنوع گرایشی هست که وقتی به گروه هایی که ازشان به دلایل تاریخی (که این دلایل ربط به راسیسم، استعمار، سکسیسم، و هوموفوبیا دارند) می ترسیم و یا به دلیل عدم شناختمان ایده هایی عجیب و غریب از آنها داریم، همه شان را به یک "نوع" تقلیل می دهیم. یعنی استریوتایپشان می کنیم ( یک "تایپ" یا نوع را "استریو" می کنیم و عمومیت می دهیم). مثلاً اینکه "لزبین ها فلانند و بهمانند." انگار که چیزی به اسم "تیم لزبین ها" وجود دارد! اما خب بین لزبین ها هم مثل همه آدمهای دیگر همه نوع آدمی وجود دارد... یکی دوست دارد رابطه تک همسری (با جنس موافقش) داشته باشد و یکی دوست دارد چندهمسری باشد (درست مثل دگرجنسگراها که هر دو شکلش را دارند!) یکی دوست دارد به "رویای آمریکایی" دست یابد و به همراه همسرش فرزند داشته باشد و دو ماشین و خانه ای در بورلی هیلز، دیگری معتقد به ازدواج نیست (درست مثل خیلی از دگرجنسگراها). یکی دوست دارد آرایش کند، دیگری دوست ندارد آرایش کند (مثل خیلی از دگرجنسگراها!). یکی مهندس است، دیگری کارگر، یکی دکتر است، یکی معلم است، یکی روانشناس است، آن دیگری روانی (درست مثل دگرجنسگراها!)، یکی دانشجوست، دیگری پرستار بچه، یکی استاد است دیگری .... اما چون آنقدر جامعه رویشان فشار می گذارد و در موردشان استریوتایپ هست که برای شکستن این استریوتایپ ها هم که شده، خیلی ها سعی می کنند ثابت کنند که نه، ما اینهایی که می گویید نیستیم و در این راه ممکن است به "نرمالیزه کردن" خودشان هم بپردازند و سعی کنند آن ملاکهایی را که "ایده ال" شده دست پیدا کنند. آشناست نه؟ برای اینکه ثابت کنیم که ما تروریست نیستیم، چه کارها که نمی کنیم تا ثابت کنیم که "مثل دیگری" هستیم. یاد دوستی افتادم که در هالوین، در تقلید از شهناز تهرانی ِ زن ِ ملا شده، چادر نماز با به سر گذاشته بود و دوستش هم ملا شده بود. خانمی به آنها نزدیک شده و گفته بود: "ترو به خدا نگویید ما ایرانی هستیم، بگویید عربید که آبروی ایرانی ها نرود! فکر می کنند ایرانی ها همه اینجوریند!" چیز غیر قابل ملموسی نیست و باید درک کرد که این سعی برای "نرمالیزه" شدن از کجا می آید. هر چند که با آن مخالف هم باشیم. هرچند که به ساختار خانواده تک همسری دگرجنسگرا نقد داشته باشیم (که من دارم)، باید درک کنیم که چرا زندگی آنقدر سخت می شود که بعضی ها خود را در قالب معیارهای نرمالیزه شده دگرجنسگرایی بازتولید می کنند. در حین نقد آن، باید درکی هم از حقیقت زندگی مردمی که برای اینکه هدف تبعیض واقع نشوند، خود را یکرنگ جماعت می کنند تا رسوا نشوند، داشته باشیم. گفتم این را بنویسم که فکر نکنیم همجنسگراها آدمهای "عجیب و غریبی" هستند. باور کنید بین ما هستند. خواهرهایمانند، دوستانمانند، پسرهایمانند، معلمانمانند، پزشکمانند، دانشجوهایمانند. همه جا هم هستند و آدمهایی هستند مثل همه آدمها. حالا هرطور هم که لباس بپوشند، آرایش بکنند یا نکنند... امروز با نازلی که صحبت می کردم می گفت که دلیل استریوتایپ های خیلی ها این است که ندیده اند و یا دیده اند و به فکرشان هم نرسیده که طرف همجنسگراست. می گفت عکسهای چند همجنسگرای معروف مثل فوکو و باتلر و اسکار وایلد و جورج مایکل و ... در وبلاگهایمان بگذاریم تا مردم ببینند که خیلی از افراد معروف همجنسگرا بوده اند و یا هستند. گفتم خب آدمهای غیر معروف که در زندگی روزمره مان هستند چه؟ گفت خب اگر هم شده، یک دوربین بر می داریم و می رویم از زنان و مردان همجنسگرا با اجازه شان عکس می گیریم تا مردم ببینند که بابا اینها غول نیستند. به نظرم عقیده خوبی است. شاید بد نباشد که ببینیم که همجنسگرایان علاوه بر همجنسگرا بودن چندین هویت دیگر هم دارند ولی چون همجنسگراها به جنسیت بخصوصی تقلیل داده می شوند، همه ابعاد هویتشان را فراموش می کنیم! شاید از این دوستان فوتوبلاگی که دوربین های خیلی شیک و پیک دارند و ما را با عکس انداختن مدامشان عاصی کرده اند تقاضا کنم که دوربینشان را در این راه خیر قرض دهند که اجرش را انشالله در دنیا و آخرت ببینند! راستی حالا که این همه از همجنسگراها گفتم، شاید به قول امریکایی ها پاکت را کمی بیشتر فشار دهم و از بایسکسوال ها و یا کسانی که هم به جنس موافق و هم به جنس مخالف تمایل دارند هم بگویم. چرا فکر می کنیم که لزوماً "بی بند و بار" هستند؟ مگر یک فرد دگرجنسگرا وقتی یک رابطه متعهد با همسرش دارد به همه افراد جنس مخالفش چشم دارد که ما (چه دگرجنسگرا و چه همجنسگرا) فکر می کنیم که اگر با یک فرد بایسکسوال در رابطه ای هستیم، او در فکر بودن با دیگران است؟ اگر هم که رابطه متعهد نیست که دیگر چه فرقی می کند؟ طرف اگر بخواهد با دیگری باشد که خب می رود با دیگری... دیگر به جنسیتش ربطی ندارد که! ----- برف می آید. چقدر زیباست! تورنتو دارد زیبا می شود و من دارم سرمایش را رومانتیزه می کنم! نوک دماغم که قندیل بست شاید نظرم را تغییر دهم!
|
|
<< Home