|
وبلاگها
|
حضرت خضرSaturday, May 28, 2005
این کار علا ابتکار را در ایرانین که دیدم یاد بچگی هام افتادم. رنگ سبز و قد بلند این موجودی که نمی شه گفت کیست، اما آشناست. چهار سالم بود و با مادر و خواهرم که از من پنج سال بزرگتر است رفته بودیم خانه دوست مادرم، افتخار خانم. آنجا بود که این خاطره سبز شکل گرفت.
مادرم در خانواده ای غیر مذهبی بزرگ شده بود ولی پس از ازدواج، با افتخار خانم که زن پسر عمه پسر همه پسر عمه پدرم بود آشنا شد و این دو "جاری" درجه چندم، با هم حسابی دوست شدند. افتخار خانم که سیده و زنی مؤمن بود، مادرم را تشویق کرد که محجبه شود و وادارش کرد که عکسهای "سکسی" دوره جوانی اش را بسوزاند (هنوز هم که هنوز است وقتی مادرم یادش می افتد آهی می کشد و می گوید "الهی ذلیل شی افتخار. من خر را بگو که گوش کردم و عکسهامو سوزوندم که جهنم نرم!"). مادرم وقتی متوجه شد که برای چهارمین بار حامله است، می خواست برود کورتاژ کند و از شر بچه نا خواسته (که من باشم) راحت شود. اما افتخار خانم هر دو پایش را در یک کفش کرد و نگذاشت. به مادرم گفت " تو بزا، من بزرگش می کنم." مادرم هم که از پس افتخار خانم بر نمی آمد و تازه داشت اسلام را کشف می کرد، من را نینداخت. وقتی به دنیا آمدم دلش نیامد مرا بدهد به دوست مؤمنش و نتیجه اش این شد که من تا چند سال اول زندگی ام مورد خشم خواهرم که با گریه از مادرم می خواست که من را به آشغالی بدهند واقع شوم! اما افتخار خانم همچنان من را مثل بچه خودش دوست داشت و قربان صدقه ام می رفت و می گفت "این بچه خودمه. اگه من نبودم این ننه ....ات انداخته بودتت!" زمستان بود و کاشی های دورنیمچه استخر حیاط افتخار خانم یخ زده بود. مثل همیشه به دنب خواهرم که هر چند یکبار بهم یادآوری می کرد که می خواسته من را به آشغالی بدهد چسبیده بودم. وقتی او و دختر افتخار خانم رفتند که در حیاط بازی کنند، من هم دوان دوان دنبالشان رفتم. از تماشای بازی والیبالی که من را در آن راه ندادند خسته شدم و رفتم توی باغچه بزرگ خانه افتخارخانم و شروع کردم روی کاشی های یخزده سر خوردن. یادم نمی آید چطور شد، ولی بازی روی یخ همان و از وسط استخری که برای من 4 ساله خیلی عمیق بود سر در آوردن همان. از صدای در آب افتادنم خواهرم و دختر افتخار خانم سراسیمه آمدند، اما دستشان نمی رسید که از زیر آب بیرونم بکشند. در حال تقلا بودم که نوک درخت کاج بلند کنار استخر، مردی بلند قد با عمامه و ابای سبز و صدایی مهربان را دیدم. مرد سبزپوش گفت : "دخترم نترس! دست من را بگیر و بیا بیرون." من هم دست این مرد ناشناس مهربان را گرفتم و همانموقع بود که مادرم و افتخار خانم مثل موش آبکشیده از آب بیرونم کشیدند. در حمام، زیر آب گرم داشتند بدن یخ زده ام را می شستند و من که از شدت ترس شدیداً عر می زدم، در بین هق هق گریه هایم قصه مرد سبز پوش را گفتم. افتخار خانم جیغ بلندی کشید و گفت "جدّم بچه مو نجات داد! آی قربونت برم آقا." خلاصه از آن به بعد افتخار خانم، "سید و اولاد پیغمبر"، عشقش به من چند برابر شد و به همه می گفت که "بچّم نظر کرده اماماست!" سفره مفصّلی هم درخانه افتخار خانم انداختند و پس ازاینکه بخش قرآن خواندن سفره تمام شد، افتخار خانم که "خانم" جلسه بود، شروع کرد به دنبک زدن و "کج کلا خان" گوگوش را خواندن و دختر های جوان هم پریدند وسط و حالا نرقص کی برقص. من که امر بهم مشتبه شده بود که "نظر کرده امامها" هستم، وقتی مادرم از آقای آتشکار درس خصوصی قرآن می گرفت، کنارش می نشستم و در جواب سؤال همیشگی این طلبه جوان که "وقتی بزرگ شوی می خواهی چه کاره شوی؟" می گفتم "دکتر و مهندس و وکیل" و آخرش هم اضافه می کردم "دانشگاه الاهیات هم می روم!" او هم در برابر هر آیه قرآن که یاد می گرفتم بهم یک کتاب مذهبی کودکان و یا یک عطر شاه عبدالعظیمی می داد . انقلاب که شد "مارکس به زبان ساده" و "کوبا به زبان ساده برای نوجوانان" جایگزین کتابهای مصور"حضرت ابراهیم" و "حضرت نوح" که آقای آتشکار بهم داده بود شدند. مرد سبزپوش را هم در پستوی خاطره ها دفن کردم. مثل کتابهای صمد و لنین و روزنامه های چلنگر که یکی دو سال بعد از انقلاب، پدرم از ترس کمیته زیر کاشی های زیر زمین دفن کرد و من و خواهرم روزها براشون گریه کردیم... علاقه افتخار خانم نسبت به من با بزرگ شدن و از" راه راست" دور شدنم به مرور زمان کم شد و وقتی نصیحت هاش به مادرم در مورد من به جایی نرسید، دیگر "نظر کرده امام ها" بودنم را به زبان نیاورد. مگر می شود نظر کرده امامها منحرف شود؟ شد. دکتر نشد. مهندس و وکیل هم نشد. دانشگاه الاهیات هم نرفت. منحرف شد! قصه مرد سبز را چند سال پیش برای دوستی بازگو کردم. خندید و گفت " سیما، حضرت خضر بوده!" تازه پس از آن بود که فهمیدم حضرت خضر کیست. با آب و درخت سر و کار دارد و ناجی بچه هاست. نمی دانم چرا آقای آتشکار کتابی در مورد او نداده بود که بخوانم... آخر شاید آنرا خرافات می دانست. بعد ها فکر می کنم در کتاب "ردای پیامبر" نوشته رُی متحده بود که در مورد حضرت خضر پاراگراف کوتاهی دیدم. حالا هم وقتی احساس غرق شدن می کنم، آرزو می کنم بچه بودم که حضرت خضر به دادم می رسید. |
|
<< Home