وبلاگها
|
مشکل شما چیست آقای فحاش؟Tuesday, February 28, 2006
با اینکه فکر می کردم زیاد اسباب و اثاث ندارم، دیروز تمام روزم صرف جمع کردن وسایل و گذاشتنش در ماشین و پس دادن وسائلی بود که اهالی با محبت تورنتو برای مدتی که اینجا بودم بهم قرض داده بودند. تلفاتی هم ندادم، به جز یک گلدان گل کوچک که در راهروی طبقه گاراج ساختمانمان دو سه دقیقه گذاشتمش زمین و رفتم یک سری چیزهای دیگر را در ماشین بگذارم و برگردم ببرمش که آمدم دیدم یک نفر برداشته و رفته! ماشینم شده مثل کمد آقای ووپی (هنوز کارتونش را نشان می دهند؟) به قول مادرم که انگلیسی صحبت نمی کند و وقتی سالها پیش آمده بود به دیدن من در سانفرانسیسکو، به هوم لس (آدمهای بی خانمان) می گفت "اوملت"، من هم تا یکی دو هفته ای که هنوز در تورنتو کار دارم، اوملت شده ام و مهمان این دوست و آن دوست هستم تا تورنتویی ها خودشان خسته شوند و بیرونم کنند. من این ماجرای پدر و مادرهایی که انگلیسی صحبت نمی کنند و بعضی از الفاظ را با کلمه فارسی مشابه جایگزین می کنند را خیلی دوست دارم. پدر خدابیامرز یکی از دوستانم برای مدتی از ایران آمده بود به شمال کالیفرنیا تا فرزندانش را ببیند. در امریکا به رستورانهایی که بوفه دارند و می توانی با پرداخت مبلغی ثابت هر چقدر خواستی بخوری می گویند "آل یو کَن ایت" یعنی هرچه می توانید بخورید." پدر دوست ما هروقت هوس این رستورانها را می کرد می گفت "بابا جان برویم آلوکنی!" صحبت از پدر و مادرها و یک نسل قبل از نسل خودم شد... حقاً به نظر من می آید که آدمهای نسل پدر و مادر من فهم و درکشان و تحملشان خیلی بیشتر از بعضی از جوانترهاست. بخصوص به هوموفوبیا که می رسد فکر می کنم بعضی از این جوانترها خیلی خصمانه تر برخورد می کنند تا افراد مسن تر. نمی دانم شاید چون رفتارهای همجنس خواهی در دوره پدر و مادرهای ما آنقدر غیرعادی نبوده و مثل حالا به این شدت به صورت یک هویت عمده شده و "غیر عادی" ساخته شده در نیامده بوده. خب به قول نجم آبادی که تغییر معیارهای جنسیت را در دوره قاجار بررسی کرده، مدرنیته ایرانی، به دلایل تاریخی، با پنهان سازی همجنسخواهی در ادبیات و نقاشی های دوره قاجار به بعد همراه بوده. بر خلاف آنچه که خیلی ها فرض می کنند، "سنتی" بودن در ایران لزوماً به معنای هوموفوبیک بودن نیست. دگرجنس سازی (هتروسکشوالیزه کردن) تمایل در ایران یکی از عواقب مدرنیته ایرانی است. اما از تئوری دگرجنس سازی هویت ایرانی که بگذریم، من می خواهم یک فرضیه غیر علمی که بر اساس تجربه برخورد با افراد هوموفوبیک به دست آورده ام را اینجا بنویسم. درست و غلط بودنش را نمی دانم و نمی خواهم به همه افراد هوموفوبیک عمومیت بدهم... اما تجربه من چنین بوده: خیلی از آنهایی که شدیداً هوموفوبیک هستند و به قول امریکایی ها از راهشان خارج می شوند تا هوموفوبیک باشند، یا خودشان تمایلات همجنسخواهی دارند و برای کتمان آن پرچمدار هوموفوبیا می شوند و با کمال بی منطقی به مبارزه با همه افراد همجنسگرا/دوجنسگرا می پردازند تا مبادا کسی شک کند که آنها هم همجنسگرا هستند.... یا تجربه بدی با کسی داشته اند که به هر دلیل آن شخص را همجنسگرا فرض کرده اند (حالا به احتمال زیاد طرف همجنسگرا هم نبوده!) و این تجربه بد را تقصیر همه همجنسگرایان عالم می اندازند. حالت اول البته توسط این حقیر به کرّات و به مراتب بیشتر از حالت دوم مشاهده شده! البته حالت دومش را هم در مردهایی که زنهایشان آنها را برای زندگی با زنی دیگر ترک گفته (و یا برعکس) بسیار دیده ام! حالا از ما گفتن ... به جای داد و قال و فحش خواهر و مادر دادن، از مقامات فحاش تقاضا می کنم که بالاغیرتاً ببینند مشکل آنها چیست! اگر اولی است که تا با خودتان کنار نیایید همیشه تلخ و فحاش خواهید ماند! اگر دومی است که بابا زن شما ممکن بود برای یک مرد دیگر شما را ترک کند، حالا شما باز هم از همه مردهای دگرجنسگرا دلخور می شدید؟ سرخوردگی شما در زندگی زناشویی تان تقصیر بقیه همجنسگراها نیست که! البته یکی از دوستان ساکن شمال کالیفرنیا با خواندن فحش های پرتاب شده به من و سیبیل طلا (توجه کنید به هیچ مردی فحش نداده اند و فحش ها هم همه "مادر ..." و "خواهر ..." است!) معتقد است که مشکل آنهایی که اینقدر دارند خودشان را برای سرکوب همجنسگرایان پاره پوره می کنند، مشکل "سایز" است! استغفرالله.... بگذریم... مشکل فحاشان هوموفوبیک هرچه هست، خدا شفا دهد. بهمن هم در مورد لینک های ضمیمه شده به پست اخیر نقطه ته خط که نوشته اش را درخشان تر (!!) کرده مطلبی نوشته. -------------------- لیلا فرجامی خوب خودمان هم این مطلب خوب را در ایرانین نوشته. واقعاً دمش گرم.
لینک ثابت این مطلب |
|
حراجMonday, February 27, 2006
پس نوشت: خریدار پیدا شد. ممنون. ----------------------------------------- امروز دارم تمام دار و ندارم را جمع می کنم که فردا خانه را تحویل دهم. چیز زیادی ندارم. اول که آمدم یک میز تحریر کوچک که خودم خیلی دوستش دارم دست دوم از "گاراج سیل" خریدم به قیمت 15 دلار! اگر کسی از اهالی تورنتو یک میز نقلی چوبی آرتسی پارتسی تقریباً عتیقه (از 40 سال پیش تا به حال می شه عتیقه؟) که بالاش سیاهه و پایه هاش رنگ چوب و همه اش هم چوب بلوطه می خواد، میزم را به قیمت 15 سنت می فروشم. اگر جا داشتم با خودم می بردمش واشنگتن، چون به نظر خودم خیلی خوشگله، اما جا ندارم. خلاصه متقاضیان ساکن تورنتو اگر میز می خواهید و مدل چیزهای وینتج دوست دارید، ای میل بزنید و بیایید بردارید ببرید (باب سلیقه مدرن پسندها نیست). کوچکه و پشت صندوق عقب جا می شه، اما کمی سنگینه.
سفره ابالفضل و پارادوکس روانی گی های نامحرمSaturday, February 25, 2006
امروز یک سفره ابالفضل در خانه ام بر پا بود و جایتان خالی با چند عدد آشپز ماهر و زحمات فرح خانوم که سبزی آش را آماده کرده بود، آش و دلمه ای پختیم که با وجود تعدد آشپز و مجروح بودن یکی از سر آشپزها، بد از آب در نیامد. دست آخر هم با وجود تفاوت ذائقه، آش کم رشته برآش سراسر رشته چربید و دلمه ترش بر دلمه شیرین. به این می گویند دیکتاتوری ترکولتاریا. کلوچه چینی یک بلاگر بازنشسته همشهری و حلوای خوشمزه دستپخت یک منجم هم مکمل این سفره شدند و در لحظات پایانی این سفره، ال دی جی با آهنگ های فیلسوفانه ای همچون "یک دل و دو دلبر" صدای یک هوادار گلهای 462 (یا 29؟) را درآورد که بابا مردیم از آلودگی صوتی و سوت های لاتی فمینیستی وبلاگ خوان حرفه ای ملقب به "اضافه" (که اتفاقاً از اهالی لاتلند هم نیست و بدون رفتن به دانشگاه سوخار بیرمنگام ذاتاً لات فمینیست از آب درآمده) به تشدید قرهای همسر فیلسوف یک بلاگر آنتی جواد کمک بسیار کرد. دخترهای دم بخت هم برایشان خواستگار پیدا نشد و با وجود ورود دو مرد نامحرم ( "سوپر" های ساختمان که آمدند تا در مبال که از تو قفل شده بود را باز کنند) دو دختر شوهر نکرده همچنان بی خواستگار ماندند، چرا که دو مرد نامحرم از قرار نامحرم نبودند و شدیداً گی بودند. راستی چون فرهنگ ما بسیار با همجنسگرایی بیگانه است (!!!!)، و مهاجران آن را به مملکت آریایی ما (!!!!) آورده اند، ما دوصد لعنت هم بر این موجودات "آنرمال" (!!!!) فرستادیم که ما را در خانه خودمان هم راحت نمی گذارند و می خواهند به بهانه باز کردن در مستراح، ما را هم بکنند اهل سدوم و با اعلام وجودشان در ما ایجاد "یاس و پارادوکس جنسی" کنند!!! دست آخر همه زنهای اهل سفره به دلیل ابراز وجود دو عدد اهل سدوم که عشق زن و مرد را نابود کرده اند (!!!!)، رفتند تا با شوهرهایشان عداوت کنند! آنها هم که شوهر ندارند با دیدن دو مرد گی نامحرم، از راه به در شدند و رفتند که از طریق اینترنت به ترویج این انحراف جنسی بپردازند! در ضمن چون بعضی هایمان به پارادوکس های روانی دچار شده بودیم و خوردن آش ودلمه و هندوانه با مستراح قفل شده ترکیب جالبی نبود، از درد دل فکر کردیم که نکند خدای نکرده جو ما را گرفته باشد و دخول از مخرج سبب عفونت روده و دل دردمان باشد که الحمدالله این شبهه با باز شدن در مستراح رفع شد. انشای ما هم به پایان رسید. نقطه سر خط. ----------------------------- مطالب زیر قبل از رویت دو مرد گی در سفره امشب نوشته شده بودند. نعوذ بالله انگار این موجودات خطرناک قبلاً به ذهن ما رخنه کرده بودند!
وجه اشتراک را پیدا کنید...Thursday, February 23, 2006
دو داستان متفاوت ولی مشابه: --- 1. بمب گذاری در حرم امام هادی و امام حسن عسگری و خشونت های بین اهل سنت و شیعیان و جنگ مدنی بر سر مذهب در عراق... ![]() --- 2. خراب کردن مسجد بابری در آیودیای هند بر سر مذهب و کشت و کشتار بین هندوها و مسلمانان در هند.... ![]() ![]() ----------------------- اگر می گویید نقطه اشتراک مذهب است و "ذات" وحشی جهان سومی ها"، دوباره فکر کنید.... این شاید سرنخ باشد: تا قبل از سلطه انگلستان، هندوها و مسلمانان در کنار هم در مسجد بابری/معبد لرد راما دعا می کردند... اولین برخورد خشونت آمیز بین مسلمانان و هندوها در آیودیا در سال 1855 اتفاق افتاد و تا امروز هم ادامه دارد... حیله جدیدی نیست... تقسیم کن و حکومت کن! "تقسیم احساسات مذهبی شدیداً به نفع ماست" این را وزیر کشور انگلیس در لندن به لرد دافرین، مستشار انگلیسی در هند (1884 تا 1888) گفت. ------------------------ این مقاله در مورد خشونت های کمونی در هند بر سر مذهب و نقش استعمار، دولت محلی، و شرکت های بین المللی در تولید و دامن زدن به خشونت، شاید برای آنچه که در عراق شاهدش هستیم آموزنده باشد.
Wednesday, February 22, 2006
یک موقعی می رسه که دیگه نمی شه برای حرف مردم زندگی کرد و باید برای چیزی که بهش معتقدی و خوشحالت می کنه زندگی کنی. تا آنموقع زندگی نکرده ای. کسی نگفت که زندگی آسونه. سعی هم نکن خودتو بکشی. تو مُردی و خودت نمی دونی. مردم هم همیشه هستند و همیشه هم حرف می زنند و لازم هم نیست که همه چیز رو بدونن. یا مردم ات رو عوض کن یا زندگی ات رو... یا همینطور مردگی کن و خودت رو راضی کن که زندگی یعنی همین تا نفست بند بیاد... شاید در زندگی بعدی... مهربان تر از این هم نگفتم که نگی واسه حرف مردم خودم رو مهربون نشون دادم. این هم زندگی که گفتی بنویسم. ارزشش رو هم داره، اما تا زندگی نکنی نمی دونی و حاضر نیستی بهاشو بدی. از اون چیزاییه که با مسترکارد هم نمی شه خرید. مثل اینه که مرده رو اینجا موقع توی تابوت گذاشتن آرایش می کنن و به معرض نمایش می ذارن... تا حالا دیدی؟ به اون می گن وجهه زندگی در حین مردگی. همه نیگات می کنن و به به و چه چه می کنن. اما تو مردی. اونای دیگه رو نمی دونم... اما تو زندگی کن چون "معمولی" همیشه خوب نیست. مردن معمولیه. اما زندگی نه. همین.
فراخوان انقلاب رنگی-وبلاگیTuesday, February 21, 2006
خب الحمدالله حالا که در کنگره امریکا حرف از افزودن بودجه پروپاگاندا در ایران از 10 میلیون به 85 میلیون دلار در این سال است، من فکر کردم آلامد باشم و چون وبلاگ ها در پدید آمدن نام رنگ "انقلاب بنفش" در عراق نقش بسزایی داشتند، من هم یک رنگ و یا گل انقلاب برای ایران انتخاب کنم... بعد دیدم چون یکی از شعارهای انقلاب های رنگی دموکراسی است، من هم دموکراتیک باشم و به جای تصمیم گیری تک نفره، شاید بد نباشد یک مسابقه اسم رنگ و گل انقلابی شروع کنیم در وبلاگستان که فردا به نوه نتیجه هایمان بگوییم بابا ما هم از پشت کامپیوتر به همراهی رفقای امریکایی مان در واشنگتن که پول انقلاب رنگی نمودن به هموطنان داخل و خارج از کشور دادند، خیلی دموکراتیک و شیک انقلاب کردیم! رنگ نارنجی را دوست دارم اما خب اوکرائین قبلاً دست بکار شده و انقلاب نارنجی کرده... گرجستان هم که انقلاب گل سرخ کرده و پوز هر چه رومانتیک است را زده.... به دلیل فمینیست بودن بنده، بنفش رنگ بدی نبود، اما خب عراق آن را گرفته و با اینکه انقلاب بنفش که سمبل جوهر رأی گیری بوده، در اثر خونریزی فراوان و قرمزی زیاد در ترکیب رنگ، حسابی از بنفش متمایل به رنگ قهوه ای گهی شده، اما خب بنفش مال عراق است.... قرقیزستان هم که انقلاب لاله کرده و با وجود اینکه از خون جوانان وطن ما لاله دمیده، لاله را آنها گرفته اند و آن هم از دور خارج است... من در همینجا پیشنهاد می کنم از آنجایی که انقلاب سفید شاه ملعون 40-50 سال پیش با زور امریکای خیرخواه، منجر به وابستگی کشاورزی ایران به ملوک خارجه شد، سفید را هم از لیست رنگهای انتخابی برداریم که دوباره شورش مورش نشود که انقلاب سفیدمان با قرمز خون و خونریزی می شود انقلاب صورتی که شاید به مردان دلیر وطن بربخورد. رنگ پیشنهادی من یشمی خال خال پشمی است و اگر قرار است اسم گل باشد، گل خرزهره. یشمی خال خال پشمی از این جهت که سبز، رنگ مورد علاقه من است. اما خب سبز این روزها نشانه مسلمانی است و نمی شود انقلاب امریکایی با رنگ سبز سیدی کرد که... اما چون امریکای چندفرهنگی به مذاهب احترام می گذارد، پس زمینه سبز سیدی می شود بماند که اگر آن را با قهوه ای کاری انقلاب همسایه قاطی کنیم، سبز سیدی رقیق شده و یک چیزی تو مایه های یشمی می شود. خال خال پشمی هایش هم نماینده تنوع گروه های اپوزیسیون است که سر این پول همدیگر را تکه پاره می کنند. گل خرزهره هم چون می گویند پشه ها را می پراند برای جلوگیری از خونخواری پشه های ریز و درشت شب های انقلاب رنگی گلی است بسیار مناسب احوال انقلاب رنگی در ایران. از دوستان وبلاگ نویس و وبلاگ خوان دعوت می کنم که در همه پرسی وبلاگی انتخاب رنگ انقلاب شرکت کنند تا همه با هم در کنار رادیو ها و وب سایت ها و ان جی او های رنگ و وارنگ، با وبلاگهایمان دموکراسی و انقلاب رنگی به کوه و کمن ایران ببریم! ---------------------------------- تبصره: دوستان تلویزیون ماهواره ای لوس آنجلسی: تو سر و کله هم نزنید که مثل دفعه پیش که سناتور براون بک گفت 50 میلیون بدهند به تلویزیون ها، شما همدیگر را لت و پار کردید و آخرش هم به شماها چیزی نرسید (کجا رفت؟!). اینبار کاری کنید که فردا بتوانید در چشم هم نگاه کنید! به جای این کارها در دکان تلویزیونی را ببندید و همه با هم به رادیو فردا بپیوندید! --------------------------------- این هم برای حسن ختام... قسمتی از سخنرانی مهندس رنگ آمیزی، جناب بوش، در اسلواکی: "And as you watched jubilant Iraqis dancing in the streets last month, holding up ink-stained fingers, you remembered Velvet Days. For the Iraqi people, this is their 1989, and they will always remember who stood with them in their quest for freedom. (Applause.) In recent times, we have witnessed landmark events in the history of liberty, a Rose Revolution in Georgia, an Orange Revolution in Ukraine, and now, a Purple Revolution in Iraq. With their votes cast and counted, the Iraqi people now begin a great and historic journey. They will from a new government, draft a democratic constitution, and govern themselves as free people. They're putting the days of tyranny and terror behind them and building a free and peaceful society in the heart of the Middle East, and the world's free nations will support them in their struggle." حالا همه با هم به افتخار این انقلاب رنگی فرنگی بخوانید*!!! * لینک از ایرانین است. Revenge of Ghormeh Sabzi!Monday, February 20, 2006
دو روز پیش با دو تا از دوستان رفتیم یک مغازه ایرانی. پس از دیدن پسته های تحریمی کیلویی 18.99 دلاری (پشت کاغذ پسته ها پرچم ایران بود و نوشته "من رأای نمی دهم!" روی آن به چشم می خورد! ) چشمم افتاد به نانی که شبیه نان بربری بود و رویش ادویه سیاه/سبز تیره ای پاشیده بودند. از ذوق اینکه نان مدل عربی با زعتر پیدا کرده ام، از خانوم فروشنده پرسیدم که زعتر است؟ گفت: بله! من هم خریدم (دروغ چرا...دوست سخاوتمندم زحمت خریدنش را کشید!) و با ذوق آوردمش خانه. از آنجایی که آنشب را با دوستان به یک رستوران کوچک رفتیم که صاحبانش یک مرد ایرانی اهل آذربایجان شرقی و همسر هنگ کنگی اش بودند و آش دوغای ترکی و سوپ برش روسی دسپخت خانم هنگ کنگی فارسی زبان و کباب کوبیده دستپخت همسر ایرانی اش را خوردیم، نان زعتر را آنشب نخوردم. دیروز که یکی از دوستان وبلاگ خوان آمد خانه ام تا پس از مصاحبه طولانی یک چایی بخورد، چون چیزی در خانه نداشتم، برایش نان زعتر آوردم. بیچاره تا زعتر را خورد با کمال ادب گفت: "خوبه... مزه قورمه سبزی می ده!" من هم که معمولاً زعتر را خیلی دوست دارم، یک لقمه از آن نان خوردم و دیدم که راست می گوید بنده خدا! زعتر نبود... قورمه سبزی بود! انگار که نان بربری را برداشته باشند و ته قابلمه قورمه سبزی را با آن تمیر کرده باشند! فکر کردم ایرانی هایی که از اعراب دل خوشی ندارند، بالاخره انتقامشان را از اعراب گرفتند و با قورمه سبزی آلود کردن نان زعتر، عقده 1400 سال گذشته را خالی کردند! ----------------------------------- حرف از زعتر افتاد یاد کتابی که سالها پیش خوانده بودم افتادم. "غذا برای مادر بزرگ هایمان" اسم کتابی است به ویراستاری جوآنا کدی که در مورد زنان جنوب غربی آسیا و شمال آقریقایی (خاورمیانه ای!) ساکن امریکای شمالی است. این کتاب انتولوژی، به طرز زیبایی قصه های زندگی دیاسپورا را با غذا گره می زند و نمی دانم چرا زعتر و انتقام قورمه سبزی من را یاد آن کتاب انداخت! ---------------------------------- این هم مخلفات زعتر: In Jordan, a spice mixture called zahtar (za'tar) is extremely popular It took its name from a local species of marjoram which is one of its main ingredients. Since this West Asian marjoram is hardly available outside of the region, it must be substituted by a mixture of marjoram with some thyme or oregano. Zahtar is, then, made by combining the dried marjoram herb with nutty sesame seeds, acidic sumac, salt and optionally some pepper. Similar mixtures are reported from Syria and Israel. Zahtar is mostly used to spice up fried and barbecued meat up to taste; combined with olive oil, it can also be used as a bread dip like the closely related Egypt spice mixture dukka (see thyme). این سایت در مورد این ادویه جات اطلاعات خوبی دارد.
بدون شرحاین ملت آمریکایی که ترشی نمی خورند، اگراینقدر پای سیب نخورند یک چیزی می شوند... کسانی مثل من که زمانی طرفدار ارواسمیث بوده اند و با آهنگ Janie's Got a Gun آشنایی دارند ، شاید بیشتر از این دوباره سازی لذت ببرند. خواننده اسکات اونیل است. بگذریم از اینکه هرچه می شود فوری در امریکا تی شرت و لیوان قهوه اش را به بازار می دهند و پولی به جیب می زنند... با وجود اینکه دلم برای آن بدبختی که تیر خورده می سوزد، اما حقاً سخت است این قصه شکارمعاون رئیس جمهور امریکا آدم را به خنده نیندازد! روی کارتون چینی کلیک کنید تا ویدئوی شو باب ریورز را ببینید. ![]()
راستی تصورش را بکنید که اگر این اتفاق در ایران می افتاد، بازتابش در رسانه های جهانی چقدر با این فرق می کرد... بابا حداقل برای نمایش هم که شده یک مدت بطور موقتی "ساسپند" می کردینش تا بازجویی کنید و ببینید چطور می شود آدم به جای یک پرنده یک آدمیزاد را در صورت چند بار با تیر بزند! استعمار و روشنفکر ایرانیSaturday, February 18, 2006
دو نوشته خیلی خوب را دیدم که حیفم آمد که علاوه بر گذاشتنشان در لینکدونی، در متن پست به آنها لینک ندهم. یکی نوشته محمد است در مورد "مسئولیت سنگین مرد سفید پوست" و دیگری نوشته رویا در مورد "مسئولیت چوب دو سر طلا بودن". نوشته رویا در دید من مکمل خوبی است بر نوشته محمد، چرا که فکر می کنم محمد به شیفت پارادایم استعماری آزادی توجه می کند و رویا دنبال یک جایگاه مابین دو قطب روشنفکر شیفته با "غرب" و روشنفکری است که همه چیز را به "غربزدگی" متهم می کند.... همان جایگاهی که به جای دامن زدن به رده بندی های استعماری تمدن/بربریت/وحشی گری که زاده علم استعماری انتروپولوژی هستند، به جای دامن زدن به دوگانگی "غرب" و "شرق" که زاده گفتمان های اورینتالیستی استعمارند، به زیر سوال کشیدن چنین دانش هایی می پردازد. من فکر می کنم شاید دلیل فقدان ادبیاتی که رویا به آن اشاره می کند این باشد که چون تاریخ ایران با وجود دادن انحصار به استعمارگران قرن نوزده و بیست، رسماً به شیوه ای که همسایگانش تبدیل به مستعمره شدند، مستعمره نشد، روشنفکران ایرانی مثل روشنفکران پسااستعماری به تئوریزه کردن عمقی استعمار نپرداخته اند (ویا کم پرداخته اند). درست است که تفاوت های استعمار در هند و الجزیره با ایران از زمین تا آسمان فرق می کند، اما فکر می کنم که ادبیات پسا استعماری می تواند برای ایران که به گفته بعضی ها "نیمه استعماری" بوده بسیار آموزنده باشد. بیش از این نمی گویم. نوشته های محمد و رویا را بخوانید تا کامروا شوید. ----------------------------- راستی هم رویا و هم مرد رومانتیک باکلنگ در مورد پست "حرامزاده ها" گفته بودند که شاید توضیح بیشتری بدهم بد نباشد. اگر فرصت و حوصله ای بود شاید مطالبی را که در مورد کارتون ها نوشته شده جمع آوری کنم و با لینک دادن به آنها نقدم را "اثباتی" تر و مشخص تر بیان کنم. اما فکر می کنم نگاهی به بسیاری از نوشته ها که بکنید می بینید که کمتر نوشته ای به دوگانگی "غرب" و "مسلمان" دامن نزده باشد و این کاتگوری ها را از پیش داده شده فرض نکرده باشد. ----------------------------- سپید همچنان دارد آمپول می خورد و چون گربه خودداری است، با وجود اینکه غذا تقریباً نمی خورد و با مایعات زنده است، همچنان مهربان است و وقتی تلفن می زنم و روی بلندگوی تلفن صدایم پخش می شود، از آنطرف تلفن "با "ققققققققوممممم" هایش که یکجور حرف زدن و چاق سلامتی اش است جوابم را می دهد. شاید برای بعضی ها این "جنون" باشد، اما بگذار همه عاقل باشند و ما مجنون!
In an Antique LandFriday, February 17, 2006
داشتم در مورد افسانه خالص بودن "فرهنگ" و مکان های به ظاهر جدا فکر می کردم و به کامنت رویا در پست قبلی ام. یاد کتابی که خیلی دوستش دارم افتادم. "در سرزمینی عتیق" را دو بار خوانده ام و هر بار هم لذت برده ام. کتاب را به تورنتو نیاورده ام، اما کاش می آوردم. کتاب، یک اتنوگرافی است که هم تاریخ است، هم انسان شناسی، هم سفرنامه و هم داستان، ولی هیچکدام هم نیست. در مجموع نوشته های آمیتاو گُش را خیلی دوست دارم و فکر می کنم یکی از موثرترین راه های نوشتن اتنوگرافی را پیش گرفته. "در سرزمینی عتیق"، قصه موازی آمیتاو گُش (هندی؟ بنگلادشی؟ ایرانی؟ سری لانکایی؟ انگلیسی؟ امریکایی؟ همه؟ حرامزاده!) انسان شناس است که به مصر رفته تا رد پای نامه های یک برده هندی درقرن دوازدهم میلادی در مصر را دنبال کند. پس ازبازگشت دوباره او پس از چند سال به دهکده فلاحین، چیزها خیلی تغییر کرده. جنگ ایران و عراق و مهاجرت روستائیان برای کار در عراق، وجود منبع های آب ساخت شرکت های بین الملی و بحث ملای روستا با آمیتاو که کدام ملت بیشتر از "نردبان ترقی" بالاتر رفته: مصر و یا هند! ... اما چیزی که از دید من در این کتاب به زیبایی بیان شده، نشان دادن همان حرامزادگی است که گفتم... تجارت و سفر بین قاره ها و شکل گرفتن سنت ها و ادغام زبان ها و آئین ها که مختص "جهانی شدن" امروز نیست، بلکه قرن هاست که این "جهانی شدن" در جریان بوده و هست. یعنی این جدایی کذایی "غرب" و"شرق" که گویی با هم تماسی نداشته اند، در این کتاب به چالش کشیده شده. کاش می شد که یکی از دوستان مترجم (نه از نوع مترجم "بشکه های ارواح"!) این کتاب را به فارسی ترجمه کند.
حرامزاده هاThursday, February 16, 2006
امروز داشتم تلافی روزهایی را که وبلاگ نخوانده ام در می آوردم. مقاله های زیاد و جالبی در مورد واکنش نسبت به کارتون ها دیدم. چیزی که حتی در بعضی از بهترین نوشته ها آزارم می دهد تکرار دوگانگی "ما" و "غرب" است. حتی وقتی "ما" در گیومه پدیدار می شود و "غرب" هم در گیومه نوشته می شود، هنوز ادامه بحث در مورد این است که تقصیر از کیست، "ما" (بخوانید جهان اسلام) و یا آنها (" جهان غرب"). حالا من مانده ام که این "ما" چگونه چنین وحدتی پیدا کرده و "غرب" چگونه ناگهان به یک قدرت همگون تبدیل شده؟ فکر می کنم این یک مشکل آنالیتیکی است که در همان چهارچوبی عمل می کند که امثال هانتینگتون به آن دامن می زنند... حالا یکی آن را "تصادم تمدن" ها می خواند و دیگری "گفتگوی تمدن ها". مشکل من با این دوگانگی گفتمان های "تمدنی" است. هیبریدها در این بین تکلیفشان چیست؟ از "فضای سوم" هومی بابا هم نمی گویم. می گویم یعنی اصلاً "ما"یی هست که بطور خالص "ما" باشد ؟ یعنی آیا غرب یک معنا دارد؟ یعنی "جهان مسلمان" در "غرب" نداریم؟ چه چیزی هست که هیبرید نباشد؟ خودمان را هم که بکشیم و از "ما" و "آنها" بگوییم، همه مان (ما و آنها با گیومه و بی گیومه) حرام زاده ایم. حالا شما بگرد دنبال خون خالص و "فرهنگ بکر"! حالا شما برو دنبال آسیب شناسی "ما مسلمانان." آدمیتنمی خواستم این را بنویسم، اما بعد از گرفتن چند ای میل از دوستان دیده و نادیده تصمیم گرفتم توضیحی که از نظر خود من لازم نیست داده شود را بنویسم. لب کلام: چطور می توانم برای یک گربه اینقدر ناراحت باشم در حالی که روزانه این همه جوان دارند می میرند؟.... یا چطور می توانم در مورد گربه ام آه و ناله کنم وقتی که ایرانی ها در جنگ شیمیایی شده اند؟ از دوستی هم که تجربه تلخش در همین مورد را با من در میان گذاشته و گفته که با وجود نفهمیدن احساسم نسبت به گربه، به آن احترام می گذارد، ممنونم. فکر کنم لازم به گفتن نیست که هر جانی عزیز است و از دست دادن هر عزیزی سخت. حالا این عزیز می خواهد جوان باشد یا پیر، می خواهد مریض باشد و یا سالم، می خواهد به مرگ طبیعی بمیرد و یا در تصادف برود... دل بستن به سن و سلامتی کاری ندارد. مگر شده وقتی عزیز مسنی را در یک تصادف خیابانی در موقع جنگ از دست بدهی بگویی که ای بابا... این همه جوان دارند در جبهه می میرند! خب مرد که مرد! مردن و عزاداری که مسابقه نیست که رتبه داشته باشد. هر جانی عزیز است و هر رفتنی دردناک. اما چطور یک گربه؟ چون آن هم جان دارد و جانش عزیز است. به همین راحتی. چون به او هم عادت که کنی، او هم می شود جزو خانواده و همان محبتی را می طلبد و می دهد که هر موجود دارای احساسی قابلیتش را دارد. بعضی وقتها بیشتر از بعضی از آدمها و بعضی وقتها کمتر از بعضی از آدمها. سپید را من نه به عنوان یک موجود فرومایه تر از انسان (این تقسیم بندی ها را قبول ندارم)، بلکه به عنوان یک موجود پر محبت و دوست داشتنی می شناسم. سوسول بازی هم نیست. " ادای خارجی ها را در آوردن" هم نیست. سپید گربه ای نیست که برای نمایش دادن و "پز دادن" در مورد نژادش خریده باشم. یک گربه عادی است. از وقتی که سپید را می شناسم، او همیشه آزاد بوده و خودش ما را برگزید و هیچوقت خرید و فروش نشده. آنقدر هم نقص و ایراد دارد که دوستی به شوخی می گفت اگر مسابقه "گتو کت" (ترجمه گتو را نمی دانم، اما همان محله های درب و داغون که معمولاً اقلیت ها در امریکا در آن زندگی می کنند) بگذارند، سپید شما برنده می شود! اما همین زبان بیرونش و شکم بی تناسبش است که با مهربانی خاصش، دوست داشتنی اش می کند. نمی دانم چرا خشن بودن و بی محبتی نسبت به حیوانات برای بعضی ها نشانه جدی بودن و "آدم بودن" است؟ آخر آدمیت که به موفقیت در این دانشگاه و آن دانشگاه و تجارت و چیزهای دهن پرکن نیست. آدمیت در خیلی چیزهای عادی دیگر هم هست. انتظار ندارم که هر خواننده ای سوگ من را برای گربه ام بفهمد. اما انتظار دارم که چنین دردی را به مسخره نگیرد. مسئله مقایسه ارزش جان آدم و حیوان نیست. مسئله دلبستگی است و عاطفه. به همین سادگی.
«جنگ علیه ایران را پایان دهید»Wednesday, February 15, 2006
نمی دانم به قول رفیق "کارشناس" رویا، این جنگ رسانه ایست که شاهدش هستیم (یک چیز شبیه آنچه که بودریا می گوید) یا نه، اما در هر حال اگر هم باشد ما درونش زندگی می کنیم و بیرون بودن از آن کاری است تقریباً غیر ممکن. در برکلی یک برچسب ماشین دیدم که نوشته بود : "به جنگ علیه ایران پایان دهید!" من هم مانده بودم که مگر شروع شده؟ خب از یک جهت شروع شده... در رسانه ها.. حالا تجسدش را چه موقع تجربه خواهیم کرد؟ ... نمی دانم. مطمئنم به بسیاری از عواملی بستگی دارد که داد و فریادهای ما شاید تأثیری در آنها نداشته باشد. شاید در کل از نظر روحی وضعم خوب نیست، اما نمی دانم داد و فریادهای ما کارساز خواهد بود یا نه... آن "سیاست امید"ی که هنری ژیرو در موردش می گوید در حال حاضر برای من آنقدر دور است که حتی به کمپین های ضد جنگ قبل از وقوع آن بدبینم. وقتی آن برچسب ماشین را دیدم، فکر کردم پس ما همینطوری آمادگی جنگ را به آمریکایی ها می دهیم که بعد شاید شوک زیادی را متحمل نشوند و آمادگی روانی اش را داشته باشند... در هر حال، چون احساس درماندگی شدیدی می کنم و فکر می کنم که راهی خارج از این گفتمان ها ندارم، یکی از این کمپین ها را که امروز در ای میل دریافت کردم اینجا می گذارم. این پتیشن که پی دی اف است را می توانید پرینت کنید و پس از جمع کردن امضا به آدرس زیرش بفرستید. این هم صفحه ای در مورد شباهت دروغ هایی که کابینه بوش در مورد عراق گفت و آنچه که الان در مورد ایران می گوید. این هم یک نمونه نامه که می توانید خودتان درش تغییر دهید و آن را از طریق اینترنت برای کابینه بوش بفرستید. و این هم صفحه اصلی سازمان "جنگ علیه ایران را پایان دهید." خواهرم در ای میلی امروز برایم نوشته بود که زیاد خودم را برای سپید ناراحت نکنم چون دنیا دنیای گذر است. بعد هم با طنزی تلخ نوشته بود که "خدا را چه دیدی، شاید ما هم بزودی در ایران با موشک های بوش برویم هوا... " اگر دنیا دنیای گذر است چرا آنهایی که از کشتن آدمهای بی گناه جیب هایشان پر تر می شود نمی گذرند؟ ----------------------------
از همه دوستان که با پیامهایتان به من دلگرمی داده اید ممنونم. به هر حال زندگی است و مرگ و باید با هردو کنار آمد. مهم این است که سپید بدون درد و راحت برود. فقط خواستم یک پست بنویسم برای دوستانی که از ادرس جدید نازلی مطلع نیستند. وبلاگ جدید نازلی سیبیل طلا اینجاست. Tuesday, February 14, 2006
تازه رسیدم تورنتو. خسته ام و بی حوصله. سپید را دیروز از بیمارستان آوردیم خانه. پریروز دکتر شیفت یکشنبه بهمان دلخوشی داد که حالش بهتر شده. دیروز فهمیدیم که دلخوشی الکی بوده و حالش بهتر از سه روز پیش هست، اما خوب شدنی نیست و شاید بیشتر از یک ماه نداشته باشد. او که بیشتر روز را در سبزه و چمن حیاط خانه سر می کند، از محیط سرد و قفس های آهنی بیمارستان دلش گرفته بود و شدیداً افسرده بود. آوردیمش خانه که احساس راحتی کند. فعلاً می تواند راه برود و حتی کمی هم بازی می کند (به سختی). به زور کمی غذا می خورد و هر چند وقت در حین خوردن ناله می کند . هنوز همان گربه مهربان است و با دیدن ناراحتی "م" که موقع سوزن سرم فرو کردن در پشت سپید اشک می ریزد، پس از غر زدن و قهر کردن برای این شکنجه دوجانبه، پس از چند دقیقه قایم شدن زیر کمد، بیرون می آید و پیش "م" می آید تا دلداریش دهد و مثل سگها لیسش می زند و صداهای آدم وار همیشگی اش که اهالی بیمارستان را می خنداند در می آورد (یک چیزی تو مایه های قققققوووووم." اگر به مرحله ای برسد که درد بکشد و سرم ها و داروها برای راحت تر بودنش کفایت نکنند، به ناچار باید تصمیم سختی را در آینده نزدیک بگیریم. امروز "م" با وجود اینکه یکساعت از ساعت کارش گذشته به خانه نمی رود چون طاقت آمپول زدن ندارد. او دلش نمی خواهد برود خانه و من هنوزاز فرودگاه نرسیده دلم می خواهد برگردم خانه. چقدر حس گناه دور بودن در چنین شرایطی بد است. چقدر بلاتکلیفی بد است. این هم از روز ولنتاین تخمی ما.
سفرSaturday, February 11, 2006
سپید شاید خوب نشه. کلیه هاش از کار افتادن و نیتروژن خونش خیلی بالاست و دکتر می گه که احتمال زنده ماندنش 20 در صد است. بلیط گرفتم امروز دارم می رم خانه تا پیشش باشم. تا چند روز وبلاگ نخواهم نوشت.
سپیدِ سیاهFriday, February 10, 2006
![]() سپید با اون شکم گنده، جثه کوچک و زبان همیشه بیرونش، پس از زل زدن با چشمهای معصومش، خودش را در دلمان جا کرد و کم کم از گوشه حیاط آمد دم در و بعد داخل خانه و شد گربه اهلی. سپید مهربان از آدمها خیلی می ترسید ( حالا بهتر شده، اما هنوز هم می ترسد). فقط به من و "م" عادت دارد و وقتی خانه است حتماً باید بغل باشد و بازی کند. عاشق سیم است و ساعتها می تواند با یک سیم بازی کند. وقتی به برکلی نقل مکان کردیم، از ترس کارگرانی که داشتند شاخ و برگ درخت کنار خانه را اره می کردند، به مدت سه هفته گم شد و پس از تلاش های ما برای پیدا کردنش، خودش یکروز برگشت و از پشت برگها میو میو کنان ما را صدا زد و وقتی مطمئن شد غریبه دور و برها نیست آمد و سرتا پای خانه را بو کرد و کم کم به خانه تازه اش و گربه های همسایه عادت کرد و بین خانه من و "م" که کنار هم بود می رفت و می آمد. دفعه پیش که رفتم برکلی، اول کمی بهم اخم کرد که یعنی چرا من را گذاشتی رفتی و بعد از دو دقیقه آشتی کرد و از بغلم پایین نمی آمد و خودش را برایم لوس می کرد که بیشتر شکم قلمبه اش را ناز کنم.. امروز سپید را در بیمارستان حیوانات بستری کرده اند و بهش سرم وصل است. "م" با صدای گرفته می گفت که سپید چاق و چله، حالا که شکمش تو رفته، شده مثل پر کاه. جواب آزمایش خون فردا می آید، اما اکس ری ها چیزی نشان نداده. آدمها در امریکا بدون بیمه اگر مریض شوند بیچاره می شوند، اما حیوانها هم کم خرج نیستند. "م" فقط 1400 دلار پول بستری کردن و عکس و آزمایش را داده و تازه معلوم نیست چقدر دیگر باید بدهیم برای درمان پس از تشخیص. راه دیگری هم نیست. وقتی که آدم به گربه اش عادت می کند می شود مثل یک عضو خانواده و نمی شود در چنین اوضاعی خرج نکند. خوشبختانه برایش بیمه حیوانات اهلی گرفته بودیم (بله در امریکا با این فرهنگ بیمه، برای حیوانات هم می شود بیمه خرید!) و اگر شانس بیاوریم مقداری از خرج بیمارستان را می دهند، اما این اولین بار است که کار به بستری کردن کشیده و نمی دانم چقدر دیگر خرج دارد و این شرکت بیمه تا چه حد بهمان پول پس خواهد داد. فکر کنم تا مدتی باید گرسنگی کشید... امروز با وجود تولد دو عزیز راه دور، روز بدی بود. امیدوارم سپید زودتر خوب شود .... می خواهم از مسائل شخصی بگذرم و چیزی بنویسم که برای خواننده خواندنی باشد، اما اصلاً حال و حوصله اش نیست. یادمه تا دو سالی پس از انقلاب، انشاهایم را با یک جمله شروع می کردم: "پس از قیام پر شکوه خلق ایران در 22 بهمن 1357...." و بعدش سر ورقه انشا می نشستم و فکر می کردم دیگر چه بنویسم. الان هم همین حس را دارم. چیزی برای نوشتن ندارم.
لاشخورهای فرصت طلب: بنیادگرایان مذهبی و سکولارThursday, February 09, 2006
آنهایی که قصدشان تحریک مسلمانهای افراطی است بیکار ننشسته اند و خوب دارند ماهی های کوچک و بزرگ از این آب گل آلود می گیرند.... آدرس یک سایت را رویای ناگزیر با نگرانی برایم در کامنت های پست قبلی گذاشته که چون نمی خواهم در ترویج این تصاویر و دامن زدن به خشونت سهمی هرچند کوچک داشته باشم، با اجازه رویای عزیز، آدرس سایت را از کامنت ها حذف می کنم. هنوز چیزی نشده، این دعواها شده منبع درآمد... تی شرت 18 دلاری که رویش نوشته "پشت پیراهن من عکس محمد است" و پشتش نوشته: "شوخی بود! الحمدالله... لطفاً مرا نکشید!" عجب راه شرافتمندانه ای برای پول درآوردن! نمی دانم کجای این خشونت ها خنده دار است؟ نمی دانم چرا با وجود مشاهده این همه غوغا بر سر این کارتون ها، کارتونهایی به مراتب توهین آمیزتر روی اینترنت در حال پخش شدن است... چه کسانی از این باد زدن آتش سود می برند؟ یاد کاریکاتورهای توهین آمیز بعد از 11 سپتامبر افتادم و دگرسازی و تحقیر مسلمانان. اما اینبار انگار برای اثبات فرضیه هانتینگتونی خود از هیچ چیز دریغ نمی کنند. آنزمان فقط صدام و بن لادن را در حال گائیدن و گائیده شدن به تصویر می کشیدند، حالا برای اثبات بی مرزی آزادی بیان حضرت محمد را در چنین حالت هایی به نقش می کشند. اما تفاوت کارتون ها از زمین است تا آسمان... آیا این یکنوع اعلام جنگ "تمدن" هاست؟ آقای بوش و خانم رایس ایران را مسبب این خشونت ها خطاب می کنند... اصلاً احساس خوبی در مورد روند پیش رفتن این قضیه ندارم... از آنسو هم کامنت گذاری که من را به دلیل پست قبلی ام بدتر از کارتونیست دانمارکی می خواند، در پستش چنین می نویسد: نمی دانم همجنسگرایان در این بین چه گناهی مرتکب شده اند؟ از جنسیت کارتونیست دانمارکی مطلع نیستم، اما اگر هم همجنسگرا باشد، این چه ربطی به کارتون هایش دارد؟ برایم جالب است که در دگرسازی از هردو سو، کاسه کوزه ها سر همجنسگرایان می شکند. مثل آن سرباز امریکایی که روی بمبی که می خواست بر سر مردم افغانستان بریزد نوشت "هایجک دیس فگز!" (حالا این را بدزدید کونی ها! -- نوشته ای با غلط املایی که اشاره به دزدیدن هواپیما در 11 سپتامبر دارد)....مثل این بلاگر ایرانی که اولین جمله اش را با "همجنس باز" خطاب کردن کارتونیست دانمارکی شروع می کند. بماند که در امریکا سازمان های دفاع از حقوق همجنسگرایان صدایشان در مورد این جمله هوموفوبیک سرباز امریکایی درآمد که "آی! به همجنسگرایان توهین نکنید!" اما هیچکدام نگفتند که این جمله نگاشته بر بمب، تنها خشونت بر علیه همجنسگرایان را اشاعه نمی دهد، این جمله هم قصد تحقیر افغانی ها را دارد و هم قصد کشت صدها آدم بی گناه افغانی را دارد ... نمی دانم چه بگویم. نمی خواهم عده ای از مسلمانان افراطی که سفارت می گیرند و آتش می زنند را بازیچه بی عاملیت برنامه های سیاسی بدانم... فکر می کنم ماجرا کمی از این پیچیده تر است. همین را بگویم که من در بنیادگرایی مذهبی و سکولار بیشتر نقطه اشتراک می بینم تا تضاد. فکر می کنم دوباره وقت نوشتن به زبان انگلیسی در وبلاگهای ضد جنگ باشد. نمی دانم تا چه حد موثر است، اما قدمی است کوچک. شاید برای آرام شدن خودم.
عاشورا و دعواامروز با مادرم صحبت کردم. یک هفته بود که برای ایام عاشورا به خانه افتخار خانم رفته بود برای سفره و عزاداری. افتخار خانم که یادتان هست؟ همان که باعث شد مادرم مسلمان شود و من را کورتاژ نکند و تا زمانی که بزرگ و گمراه نشده بودم معتقد بود که جدش، سید و اولاد پیغمبر من را از غرق شدن نجات داد و به همین خاطر هم من را "نظر کرده امام ها" می دانست. القصه، من که چند روز بود نگران مادرم بودم، پس از پرس و جو فهمیدم که مادرم که سر پیری برایش رفتن و برگشتن راه دور مشکل است، تصمیم گرفته یک هفته کامل را پیش دوست قدیمی اش بماند و با هم برای امام حسین و یارانش عزاداری کنند. حالا هم که از جو سفره و قرآن خوانی آمده بود باز بند کرده بود که "دختر حد اقل نماز بخوان!" خلاصه همان آش و همان کاسه همیشگی. تنها خاطره ای که از این عزاداری/مهمانی های تاسوعا/عاشورای افتخار خانوم دارم، این است که افتخار خانم دختران خودش (فقط دختر دارد) و بچه های دیگر مثل خواهر من که در آن زمان 7-8 سال بیشتر نداشت را با یک طناب مثل صف به هم بسته بود و به پیشانی شان گِل زده بود. یکی هم که سرتا پا قرمز پوشیده بود این ها را با طناب اینور و آنور می کشید. بچه ها هم که از این بازی بدشان نمی آمد، در بین فریاد و خنده می خواندند: "عمر عمرو... سگ پدرو... عمر نگو بلا بگو، سنگ در خلا بگو!" من که دو سه سال بیش نداشتم از اینکه خواهرم را اینور و آنور می کشند کلی ترسیده بودم و بدو بدو رفتم که او را بیرون بکشم. مادرم من را گرفت و گفت: "نترس! الکیه! بازی می کنند..." از من داد و گریه که ولش کنید و از خواهرم هم خنده و عمر-عمرو سگ پدرو کردن! بعدها فهمیدم که آنها مثلاً طفلان مسلم بودند. دیگر وقتی بزرگتر شدم مادرم من را سفره نمی برد و بعد از انقلاب هم که تا مدت زیادی این سفره رفتن ها را تعطیل کرده بود. وقتی این نوشته مهدی ساده تر از آب را دیدم یاد آنروزها افتادم. بعد که دیدم کسانی که آتش می زنند می خواهند به خیال خودشان حسین وار عمل کنند، یاد شعری که بچه برادر "م" وقتی که 5-6 ساله بود می خواند افتادم. والله نه قصد توهین به مقدسات کسی را دارم و نه می خواهم امام حسین دوباره به کمرم بزند! اما فکر می کنم در این شرایط که ایران در معرض حمله گرگ هایی مثل کاندولیزا رایس که می گوید ایران به خشونت و عصبانیت در پاسخ به کارتون ها دامن می زند قرار گرفته، باید به این آقایان سفارت گیر که احساس امام حسین بودن بهشان دست داده، همین شعر برادرزاده "م" را تقدیم کنم: "حوسین جان، حوسین جان... تو که لشگر نداشتی، چه وقت دعوا داشتی؟" این هم در جواب آخرین خط اشعار حماسی (و زیبایی) که مهدی نقل کرده: "ایرانی/ حوسین وای سسی/ ی-خیلماسین بالا؟" برای آنهایی که....Wednesday, February 08, 2006
1. برای آنهایی که شک دارند که بنیادگرایی اسلامی به عنوان پدیده ای فراملی، بسیار مدرن است. وبلاگ و تلفن دستی در خدمت آتش زدن ها. 2. برای آنهایی که فکر می کنند اینترنت جایگاه آزادی بیان است. قدم بعدی چیست؟ کولونوسکوپی همگانی تجویز شده توسط دپارتمان "امنیت وطن" امریکا؟ 3. برای آنهایی که فکر می کنند دوره خواهران میسیونرتمام شده... داین فاسی های خر دوست در فلسطین.... اشتباه نشود... من خودم طرفدار حقوق حیواناتم و مدت ها گیاهخوار بوده ام، اما نمی دانم چرا یکی از این خواهران رهایی بخش وقتی چیکن برگر مک دونالدز می خورند به فکرشان نمی رسد که برای یافتن رفتار غیر انسانی نسبت به حیوانات راه دور نمی خواهد بروند! پول بمب هایی که روی سر ملت می ریزد را چه کسانی می دهند؟Tuesday, February 07, 2006
دانشجویان و دانش آموزان محترم ایرانی-امریکایی.... پیر مردها و پیر زن هایی که سالها کار کرده اید و حالا دلتان به حقوق اجتماعی و درمانی خوش است... لطفاً خودخواهی را کنار بگذارید، سرتان را بگذارید بمیرید که رئیس جمهور محبوب، جناب جورج بوش بودجه 2.77 تریلیونی سال 2007 را پیشنهاد کرده... بودجه جنگ تقریباً هفت در صد بالا رفته و 141 برنامه خدمات دولتی مالیده شده... تازه این بودجه 439 بیلیون دلاری جنگ شامل 50 بیلیون دلار کمپین در عراق و افغانستان نمی شود. آخر زندانیان خدمات ترک مواد مخدر می خواهند چه کار وقتی که مواد مخدر اینقدر پول ساز است ببم جان! دانشجویان کمک هزینه می خواهند چه کار؟ مگر حتماً باید سواد داشت که موفق بود؟ بابا وقتی آدم می تواند با بی سوادی رئیس جمهور مملکت شود و با پول بابا جونش مدرک بخرد، دیگر اصلاً دانشگاه می خواهیم چه کار؟ ما سلاح اتمی ... ببخشید... انرژی اتمی لازم داریم، پس آقای بوش یک 250 میلیون دلاری هم در بودجه چپانده تا تحقیقات در مورد استفاده دوباره ازسوخت اتمی که در سال 1970 قدغن شده بود را از سر بگیرد. حالا اگر در ماه اکتبر کنگره این بودجه را تصویب کند و با کسر بودجه بالای سیصد بیلیون مردم چیزی نگویند، من می گویم سمبل امریکا را از عقاب به گوسفند تغییر دهند بد نیست. چشم همگی امریکایی های عزیز روشن... خواستم بگم شیرینی گل محمدی (دانمارکی سابق) میل کنید دیدم اگر فردا قند خونتان رفت بالا مدیکر و این حرف ها خبری نیست. ![]() آگهی استخدامقابل توجه تمامی دوستان و دشمنان فارسی زبان. ارتش ایالات متحده امریکا به چند تن مترجم مسلط به زبانهای خاورمیانه نیاز دارد. مهارت های لازم برای امور ایران عبارتند از: 1. تسلط به زبان های فارسی و انگلیسی (زبان های محلی هم در صورت نیاز پذیرفته می شوند) 2. تجربه فروش انواع و اقسام اجناس از جمله اطلاعات، وطن، دوست و آشنا و غیره 3. قابلیت خواندن نقشه واجدین شرایط، در صورت اور کوالیفاید بودن (داشتن مهارت های بیشتر از حد لازم) می توانند به دپارتمان هوملند سکیوریتی (امنیت وطن) مراجعه کنند و برای فعالیت های ذیل پول های هنگفت دریافت نمایند: نوشتن بیوگرافی و اتوبیوگرافی و سایر پسوندهای "گرافی". گشایش سازمانهای ثبت احوال حقوق بشر و روزنامه ها و وب سایت های خبری و رادیو پروپاگاندا. تدریس در دانشگاه ها و تحقیق در تینک تنک ها. در ضمن ارتش امریکا ایکوال آپورچونیتی ایمپلویر است (تبعیض قائل نمی شود) و علاوه بر مردان کچل بی سبیل و مردان مودار سیبیل آبشخوردار، بانوان محترم را هم استخدام می کند. مجاهدین خلق هم به دلیل واجد شرایط بودنشان احتیاجی به مصاحبه ندارند. تنها یک نامه از سناتور بران بک کفایت می کند.
له علیه الهMonday, February 06, 2006
تنها چیزی که امروز من را خنداند (زورکی) این تحقیق وزارت ارشاد در مورد وبلاگهاست. معصومه کافه ناصری در موردش نوشته. معصومه بی نوا شده "له نظام". مهدی همخونه های بدبخت شده "علیه نظام". ما هم که شدیم بی طرف با لهجه ترکیمان می گوییم "اله نیظام!" ------------------------------------ نازلی امروز صبح زنگ زد و این خبر را به من داد. نازلی که تعداد خواننده هاش 10 برابر منه و کم مونده دم در کامنتدونی اش بزنه "ظرفیت تکمیل است!" در این تحقیق دقیق تعداد کامنت هاش "متوسط" ثبت شده و مال من "زیاد"! بابا پارتی داشتم خودم خبر نداشتم والله! به مناسبت این اتفاق فرخنده، همه را به صرف شیرینی گل محمدی دعوت می کنم! ------------------------------------- بابا من نمی دانم چرا به همه معصومه ها می گویم منصوره... شاید از عصمت و این حرف ها ابا دارم. به هر حال، معصومه جان: ببخش که به مدت یک ساعت اینجا شده بودی منصوره. گیجی است دیگر. انشالله دیگر پنیر دانمارکی مکروه نخورم درمان می شود. بچه که بودیم می گفتند پنیر آدم را خنگ می کند. راست می گفتند بنده های خدا!
خشم بادنمی دونم چرا عکسهای تندروهایی که در پاسخ به این کارتون های محمدی پرچم آتش می زنند و تهدید می کنند که یازده سپتامبر دیگری در راه است و هزار جور تهدیدهای دیگر، همه جا پخش شده و همه جا می خوانی که می گویند "مسلمانان همه دنیا" به خشم آمده اند، اما سر و صدای خیلی های دیگر راهی به رسانه های بین المللی پیدا نمی کند. والله این مسلمان زاده و هر مسلمانی که این حقیر می شناسد نه خیال آتش زدن دارد، نه می خواهد هولوکاست واقعی نشان کسی بدهد... چه خشمی چه پشمی؟ راستی این ای نامه هم راست می گوید، چرا تازه سه ماه بعد از چاپ، این هیاهو راه افتاده و کارتون ها همه جا پخش شده؟ ------------------------------------- گروه تمرکزی زنان هم خوب پیش رفت و در اضافه وقت هم کلی از حروف اضافه منجمله اضافه ملکی، اضافه تشبیهی، اضافه استعاری،اضافه بیانی، و اضافه تخصصی صحبت نمودیم. ممنون از همه دوستان شرکت کننده. ----------------------------------- یکی از دوستان وبلاگنویس کامنت یک آدم بیکار را گذاشته در متن پستش و گفته "عجب!" این آدم بیکار که "عجب" دوست وبلاگنویس را برانگیخته، گفته که بنده (سیما شاخساری) از امریکا پول می گیرم. خب برای روشن شدن این دوست و دوستان کامنت گذارش اعلام می کنم که بله بنده از امریکا پول می گیرم. یعنی از دانشگاهم که دانشگاهی است خصوصی، حقوق فلوشیپ (در فارسی می گویند اسکولارشیپ؟) می گیرم. عجب هم ندارد والله. خیلی از دانشجوبان دکتری از دانشگاه پول می گیرند. لازمه اش هم جرمی نابخشودنی به نام درس خواندن است. سوال دیگری نبود؟ ----------------------------------- امروز شدیداً باد می آید و سرو صدای این هواکش سقفم من را دیوانه کرده. نگرانی چقدر بد است، بخصوص در صدای باد. "باد ما را خواهد برد" حرف دل است.
چشممان روشنSunday, February 05, 2006
خب چشم همه مان روشن... آقای بران بک که سنگ دموکراسی برای ایران به سینه زدنش حتماً یادتان نرفته (سالهاست دارد این کار را می کند بنده خدا... قبلاً می خواست عراق را آزاد کند و و برای اپوزیسیون عراقی از دولت امریکا پول می گرفت، حالا شده قیم ملت ایران!). حالا این جناب می گوید دشمن دشمن من دوست من است... می گوید مجاهدین خلق شاید اینقدرها هم تروریست نیستند... چشممان روشن.
حالا وسط این حرص خوردن ها، یادآوری کنم که لطفاً امروز عصر بیایید این گروه تمرکزی که به جای حرص، کمی فلافل و باقلوا بخوریم و در مورد مسائل وبلاگستان صحبت کنیم. البته خانم ها فقط. ممنون. فردا یادتان نرود!Saturday, February 04, 2006
دیدم شاید بد نباشد برای آخرین بار برگزاری جلسه فردا را اعلام کنم... گروه تمرکزی (فوکوس گروپ) وبلاگ نویسان و وبلاگ خوانان زن ساکن تورنتو و حومه، همین فردا، یکشنبه، پنجم فوریه، بین ساعت چهار و شش برگزار خواهد شد. محل برگزاری، جای همیشگی، یعنی اطاق شماره 4422 در ساختمان OISE 252 Bloor Street West خواهد بود. اطلاعات مربوط به پروژه تحقیقی من در این لینک موجود است. لطفاً با حضورتان من را در بهتر برگزار شدن این جلسه یاری دهید. با تشکر.
تقدس و آزادی بیانFriday, February 03, 2006
سالها پیش که در سازمان زنان سانفرانسیسکو بر علیه تجاوز کار می کردم و نطق کردن در مورد خشونت، کار روزانه ام بود، یقه دو طفل معصوم را گرفتم و کلی به قول آمریکایی ها بهشان "هارد تایم" دادم. جریان از این قرار بود که یک روز سوار مترو بودم و راهی ِ صحبت کردن در مورد خشونت و تجاوز برای دانشجویان دانشگاه ایالتی سانفرانسیسکو. بدترین ساعت ممکن سوار قطار شده بودم، چون دبیرستانها در همان ساعت تعطیل می شدند و همه در همان ساعت ها قطار سواریشان می گرفت. چند دقیقه از سوار شدنم و نشستنم روی صندلی نگذشته بود که خیل دانش آموزان دبیرستانی، قطار را به قوطی ساردین تبدیل کرد. دو دختر تین ایجر بالای سرم ایستادند و با آن شور و شوق تین ایجری شان شروع کردند به تند و تند و با صدای بلند در مورد همکلاسی ها و معلمانشان غیبت کردن. در وسط هر جمله که می گفتند، وقتی می خواستند بگویند فلانی ضایع است، می گفتند: "He's so gay!" وقتی می خواستند بگویند فلان چیز چقدر بد و مسخره است می گفتند: "That's so gay!" من نشسته بودم و سرم در کتابم بود، اما صدای بلند این دو دختر جوان باعث می شد که یک خط را بیست بار بخوانم. آخر سر پس از شنیدن جمله "هیز سو گی!" برای صدمین بار در عرض 10 دقیقه مکالمه این دو دختر جوان، برگشتم، رو به آنها کردم و گفتم: "من گی هستم!" صدای این دو دختر یکباره قطع شد و یکیشون گفت: "ببخشید؟" گفتم: "من گی هستم و هربار که تو می گویی فلان چیزِ بد «گی است» یا فلانی که دوستش نداری «ایز سو گی» داری به من توهین می کنی، چون انگار فکر می کنی که گی بودن چیز بدی است! من تو را نمی شناسم و تو هم من را نمی شناسی، اما چرا هربار که می خواهی کسی را تحقیر کنی، او را گی خطاب می کنی؟" یکی از دخترها که کمی گستاخ تر از دیگری بود، یکی از ابروهایش را بالا انداخت، یک دستش را به کمرش زد و با تکان دادن گردنش از یکسو به سوی دیگر به من گفت: "این مملکت آزاد است و من هرچیزی بخواهم می گویم." به او که می توانست خواهر کوچک من باشد نگاه کردم و گفتم، " باشه. عادلانه است. اما یک سوالی دارم. تو متیو شپارد را می شناسی؟" گفت: "نه!" گفتم "متیو شپارد پسر 22 ساله ای بود که همین چند ماه پیش دو پسر هم سن و سالش او را به حصار بستند، شکنجه دادند و تا می خورد زدند. متیو مُرد. می دانی چرا زدندش؟" گفت: "نه." گفتم: "چون گی بود. همین". هردو دختر ساکت شده بودند. گفتم: "هربار که تو می خواهی بگی از کسی متنفری، می گویی او گی است، داری تنفر بر علیه متیو شپاردها را اوکی می کنی. اینطورفکر نمی کنی؟" دختر دیگر که کمی هول شده بود گفت "ما منظورمان شما نبودید..." گفتم "مهم نیست منظورتان کیست. مهم نیست که من گی باشم یا نباشم. همینکه می گویی فلانی که در دید تو منفور است چقدر گی است داری به چنین خشونت هایی مشروعیت می دی." دخترهای بی نوا کمی ساکت شدند بعد معذرت خواهی کردند، گفتند که دیگر چنین چیزی را نمی گویند (باورش سخت است) و رفتند ته قطار. مرد جوانی که پشت سرم نشسته بود زد روی شانه ام و گفت :من گی هستم و داشتم حرص می خوردم ولی چیزی نمی توانستم بگم. ممنون." نگاهش کردم و چیزی نگفتم. دیدم چقدر این "احترام به آزادی بیان" مسخره شده که وقتی کسی دارد جلوی چشمت به تو توهین می کند باید بنشینی و چیزی نگویی تا مثل یک شهروند خوب و دیسیپلین شده و متمدن، حقوق "آزادی بیان" دیگران را رعایت کرده باشی. اما همه مان هم می دانیم که این "حقوق" چقدر حد و حدود دارد. همه مان می دانیم که آزادی بیان تا چه حد توهم است. ------------------------------------------------------- حرف از آزادی بیان آمد، گفتم دو کلمه هم در مورد این کارتون های جنجال آمیز بگویم. کاریکاتورها را از سایت ایرانین--مرجع و معبد من، زاده ذهن خلاق حضرت جهانشاه جاوید (ددخ)-- دیدم. جهانشاه بالای لینک این کارتون ها نوشته: "قسم می خورم محمد هم می خندید." رفتم ببینم این کاریکاتورها چی هستند که محمد را با آن جدی بودنش می خنداندند، دیدم من را نخنداندند. شاید نوع طنز اروپایی به ذائقه من خوش نمی آید، اما خب خنده ام نگرفت خدا شاهده.... کدام خدا؟ آنش بماند. نمی خواهم به جهانشاه بدبخت گیر بدهم، چون اصلاً او این وسط بی گناه است و نه کارتون را او کشیده و نه تظاهراتی بر علیه کاریکاتورها راه انداخته. اما استفاده از شعار سایت ایرانین اینجا به نظرم بجا آمد، چرا که خیلی از بحث های مخالفان این کاریکاتورها، به اینجا کشیده شده که با مقدسات (در این مورد، حضرت محمد) نمی شود در افتاد. شعاری که بالای سایت محبوب من، ایرانین نقش بسته، این است: "هیچ چیز مقدس نیست". خب من هم می گویم موافقم. نیست. اما تا وقتی که معنای "تقدس" را به مذاهب محدود نکنیم. من فکر می کنم که مقوله هایی مثل "آزادی" و "دموکراسی" و "سکولاریسم" در دنیای امروزی ما شکل تقدس به خود گرفته اند. یعنی سکولاریسم در خود به مذهب تبدیل شده و بعضی از حامیان آن تا حد بنیادگرایی هم می روند. جالبی مسئله، تعدد مفاهیم "آزادی" و تقدس آن است. همین "تقدس" آزادی است که باعث می شود جنگی مثل جنگ عراق مشروعیت بگیرد. هزاران آدم در راه منافع اقتصادی و ژئوپولیتیکی کشته می شوند.... به چه نامی؟ به نام "آزادی". نمی گویم "آزادی" بد است. اما "آزادی" مثل هرچیز دیگری مقوله ایست تاریخی که بر حسب گفتمان های موجود زمان خودش معانی متفاوتی می گیرد. من تنم می لرزد وقتی بوش می گوید "آزادی ایران". چرا؟ چون برای من این "آزادی" بوی مرگ می دهد. چطوراست که من به "آزادی" نه می گویم؟ چون این آزادی را در زمینه اش می سنجم و نه به عنوان بک مقوله فراتاریخی و ابسترکت... و این کارتون ها هم در مقطعی از تاریخ و در مکانی چاپ شده اند که جو ضد اسلام و مسلمانان باعث شده که مهاجران مسلمان مورد تبعیض و تنفر جوامعی که در آن زندگی می کنند قرار بگیرند. با برخورد سران کشورهای عربی کاری ندارم، چون آن هم احمقانه است و مسئله را به دعواهای ناسیونالیستی تبدیل می کند. آنچه که برای من مهم است این است که در آخر چنین کارتون هایی، مثل فیلم اوریانتالیستی "تسلیم" تئو ون گو باعث خشونت های کمیونی شود. برای من تقدس محمد و مسیح نیست که مطرح است. همین چندی پیش بود که کلی به این ویدیو خندیدم... چرا به ویدیوی تمسخرآمیز در مورد مسیح می خندم و در مورد کارتون های محمد حس خوبی ندارم؟ به این دلیل که جنگی که در حال حاضر به اسم "جنگ علیه ترور" در جریان است جدا از بنیادگرایی مسیحی که خود را زیر شعارهای سکولار آزادی و دموکراسی پنهان کرده نیست. چرا که گفتمان موجود در جنگ حاضر بی شباهت به جنگهای مذهبی نیست... اگر این کارتون ها در مکانی دیگر چاپ می شد شاید معنایی متفاوت داشت، اما نمی شود تکثیر این کارتون ها و عواقب آنها را از زمینه ملی و فراملی آنها جدا کرد. همانطور که نمی شود گفتمان های نئولیبرالی همچون "آزادی" و "دموکراسی" را از استعمار نو که شاهدش هستیم جداکرد. نمی شود تحت نام "آزادی بیان" خشونتی که این کارتون ها در سطح ملی و فراملی به همراه دارند را نادیده گرفت. همین الان دوستی تلفنی می گفت که همکارش با چه عصبانیتی در مورد مسلمانها حرف می زده و همه مسلمانها را به عقب افتادگی متهم کرده است.... حالا آدم هر چقدر هم مذهبی نباشد چون می داند که خاورمیانه در گفتمانهای اورینتالیستی به مذهب (اسلام) تقلیل داده می شود، حس می کند که این اتهامات و خشونت کلامی متوجه او هم هست. دست آخر بنیادگرایی مذهبی، تصویر آیینه ای بنیادگرایی سکولار است. حالا خشونتش چه به اسم آزادی بیان باشد چه به اسم محمد ، چه به اسم مسیح، چه به اسم شیوا، چه به اسم موسی. ------------------------------------ گمان می کنم با این حساب من هم پیرو مکتب مارکسیسم اسلامگرا و نسبی گرای رادیکال علیرضایی هستم! ----------------------------------- حالا من گی هستم یا نه؟ خدا می داند. کدام خدا؟ آنش بماند! پ.ن. از آنجایی که یک نفر بند کرده و در کامنت ها می گوید که من در مورد آمریکا دروغ می گویم، همینجا اعلام می کنم که بنده نه دلیلی برای دروغ گفتن دارم نه چیزی را که بر خیلی ها پوشیده باشد بیان می کنم. ضد امریکا هم نیستم. اگر چیزهایی که می گفتم حقیقت نداشت که این همه سازمانهای دفاع از حقوق خاورمیانه ای ها در امریکا پس از 11 سپتامبر درست نمی شد. نمونه اش هم همین هم ولایتی خودمان. این همه کامنت های این مدلی من را به یاد این خبر انداخت. دولت امریکا بودجه هنگفتی را قرار است صرف این کند که کمپانی هایی را استخدام کند تا در رسانه های خارجی پروپاگاندای طرفدار امریکایی بگذارند. یکی از دوستان می گفت که افرادی را استخدام می کنند تا بروند در وبلاگها و کامنت بگذارند. وبلاگ ناچیز بنده که ارزش چنین پول خرج کردن هایی را ندارد، اما نمی دانم چرا رگ ایرانی الاصل دائی جان ناپلئونی ام گل کرد و گفتم نکند.... زبانم لال! -------------------------------------- پ.ن.ن. در ضمن با تذکر سیبیل عزیز، فمینیست را هم به لیست گرایش های بنده اضافه کنید تا کامیون صدا کنم. سخنرانی بوش و دم خروسThursday, February 02, 2006
همانطور که انتظار می رفت، سخنرانی جورج بوش در "وضعیت اتحادیه" سال 2006 خالی از شاخ و شانه کشیدن برای ایران نبود. البته آقای بوش صمیمانه (!!!) و خالصانه (!!!) ارادت خود را به "ملت" ایران اعلام کرد و گفت بیایید با هم رفیق شویم! این صفحه را انستیتوی صحت عمومی منتشر کرده که دیدم جالب دست بوش را رو می کند و بد نیست اینجا بگذارمش. آقای بوش فرموده که "ندای تاریخ" او را اجباراً کرده ناجی مردم مستضعف برمه، کره شمالی، سوریه، و ایران. به قول اسد ابوخلیل، رئیس جمهور محبوب (!!) امریکا کلی مردم ستمدیده که دولتهایشان با امریکا رابطه خوبی دارند را از لیست انداخته. به روش بچه تخس های امریکایی: "هلوووووو؟؟؟؟؟؟" عربستان؟ امارات؟ گواتمالا؟ راستی برخلاف سابق، افغانستان در این سخنرانی امسال انگار فراموش شد... خب آخر آزاد شد دیگر!!! حالا یکی بیاید بگوید، آقای رئیس جمهور، مردم هنوز دارند می میرند... پس قول و قرارها چه شد؟ البته نمی شود این چیزها را در این مملکت آزادی بیان، بیان کرد، چون حتی اگر پسرت هم در جنگ کشته شده باشد و ساکت با تی شرتی که رویش نوشته "2245 مرده. چندتا دیگر؟" ایستاده باشی تا به سخنرانی "وضعیت اتحادیه" گوش کنی، می اندازنت بیرون! ! -------------------------------- این کمدین ایرانی که در فیلم ها و سریال های شبکه های امریکا نقش های استریوتیپیک بازی می کند حقاً بانمک است. ماز جبرانی را یکی دو سال پیش در واشنگتن دی سی دیدم که درآخر یک کنفرانس استند آپ کمدی اجرا می کرد و کلی از دستش خندیدم. نمی دانم آیا می شود به آدمی که اینقدر پراستعداد است و به دلیل راسیسم امریکایی نقش هایی جز این به او نمی دهند ایراد گرفت که آقا چرا این نقش ها را قبول می کنی؟ خب بدبخت باید یکجورزندگی کند... جاسوسی که نمی کند مادر مرده! حداقل وقتی که استند اپ کمدی دارد در مورد این مسئله حرف می زند و هم دل خودش را خنک می کند و هم به ادعاهای چند-فرهنگی بودن امریکا می گوید... خودتی! این کلیپ در مورد نقشش با چاک نوریس خیلی خنده دار است. این مقاله ایرانین در مورد ماز و شوی او به همراه دوکمدین دیگر خاورمیانه ای در سانفرانسیسکو را بخوانید و اگر آن اطراف هستید بروید. جای ما را هم خالی کنید. ---------------------------------- |
|