تازه رسیدم تورنتو. خسته ام و بی حوصله. سپید را دیروز از بیمارستان آوردیم خانه. پریروز دکتر شیفت یکشنبه بهمان دلخوشی داد که حالش بهتر شده. دیروز فهمیدیم که دلخوشی الکی بوده و حالش بهتر از سه روز پیش هست، اما خوب شدنی نیست و شاید بیشتر از یک ماه نداشته باشد. او که بیشتر روز را در سبزه و چمن حیاط خانه سر می کند، از محیط سرد و قفس های آهنی بیمارستان دلش گرفته بود و شدیداً افسرده بود. آوردیمش خانه که احساس راحتی کند. فعلاً می تواند راه برود و حتی کمی هم بازی می کند (به سختی). به زور کمی غذا می خورد و هر چند وقت در حین خوردن ناله می کند . هنوز همان گربه مهربان است و با دیدن ناراحتی "م" که موقع سوزن سرم فرو کردن در پشت سپید اشک می ریزد، پس از غر زدن و قهر کردن برای این شکنجه دوجانبه، پس از چند دقیقه قایم شدن زیر کمد، بیرون می آید و پیش "م" می آید تا دلداریش دهد و مثل سگها لیسش می زند و صداهای آدم وار همیشگی اش که اهالی بیمارستان را می خنداند در می آورد (یک چیزی تو مایه های قققققوووووم." اگر به مرحله ای برسد که درد بکشد و سرم ها و داروها برای راحت تر بودنش کفایت نکنند، به ناچار باید تصمیم سختی را در آینده نزدیک بگیریم. امروز "م" با وجود اینکه یکساعت از ساعت کارش گذشته به خانه نمی رود چون طاقت آمپول زدن ندارد. او دلش نمی خواهد برود خانه و من هنوزاز فرودگاه نرسیده دلم می خواهد برگردم خانه. چقدر حس گناه دور بودن در چنین شرایطی بد است. چقدر بلاتکلیفی بد است. این هم از روز ولنتاین تخمی ما.
<< Home