وبلاگها
|
بازار داغ کار برای زبان شیرین فارسیSunday, April 30, 2006
خدا پدر این فوضولچه را بیامرزد که باعث شد چشم و گوش ما باز شود. در صفحات ایرانین پرسه می زدم که دیدم فوضولچه نوشته ایرانی های معدودی که دکتر مهندس نمی شوند بروند در صفحه کاریابی نیویورک تایمز و در جعبه جستجو بزنند "فارسی"! تعجب نکنید که سازمان سیا در صدر نتیجه این جستجو قرار دارد! چهار جور کار هم دارد: معلم زبان، آنالیست سیاسی، آنالیست ارتش و آنالیست رسانه های خارجی! آندسته از کانادایی هایی که عاشق بوش و حمله نظامی به ایران هستید: هول نشوید جانم... اینطوری پایتان به امریکا باز نمی شود! باید سیتیزن آمریکا باشید که بتوانید برای کارهای با شرافت سازمان سیا استخدام شوید. البته ارتش امریکا و آژانس امنیت ملی هم به دنبال فارسی زبانان عزیز می گردند که خب لازمه همه شان شرافت است (!!) آهان مرکز ثبت حقوق بشر ایران هم هست انگاری. روی عکس کلیک کنید تا واضح تر ببینید. آقایان سیا و ارتش و مرکز ثبت حقوق بشر ایران و .... آقا این کمیسیون تبلیغ مجانی ما را هم بدهید ثواب دارد والله. --آهان راستی دی اف آی اینترنشنال هم کلی کار دارد! آنهم شرکتی است که با دولت امریکا قرار دارد تا "ملات" را برای تصمیم های خط مشی نظامی و امنیتی تهیه کنند. خلاصه ورژن "غیر دولتی" و مشاورتی و سیمیولیشن بازوی نظامی دولت است. اگر وجدان درد می گیرید مستقیماً برای سازمان سیا کار کنید، این یکی مدل کلاه شرعی اش است! ------ ای بابا.... از قلم انداختم... شرکت علمی اس ای آی سی هم در "جنگ علیه تروریزم" با نرم افزار ها و اطلاعات فضایی/جغرافیایی به "جامعه اطلاعاتی" کمک می کند. مهم ترین تولید کننده اطلاعات فضایی/جغرافیایی هستند و با ارتش امریکا و امنیت ملی قرارداد دارند .... این ها هم جزو استخدام کنندگان زبان شکر شکن فارسی در لیست زیر هستند.... ------- این لیست کارهای موجود هی بهتر می شه! ال ثری کامیونیکیشن تایتن هم که مشتری اصلی اش دپارتمان دفاع و سازمان های اطلاعاتی دولت امریکاست و در امور جاسوسی تخصص دارند! بابا این جامعه اطلاعاتی عجب نیاز شدیدی به زبان شیرین فارسی دارد! فارسی را پاس بداریم... فارسی چه شیرین است... به به. بقیه شرکت های لیست را خودتان بروید گوگل کنید. دیگر خسته شدم اینقدر روی وب سایت هایی که کار برای فارسی زبانان دارند عکس هواپیمای جنگی و ارتش امریکا و آواکس و این چیزا دیدم. بابا یک کاری باشه بگه مثلاً استاد دانشگاه! یا نمی دونم، گارسون رستوران ایرانی! ![]()
لینک ثابت این مطلب |
|
جل الخالق!Saturday, April 29, 2006
خمینی ای امام شدی حالا دوام! والله اشتباه نمی کنید اگر فکر کنید تب دارم و چرند پرند می نویسم. اما این یکی دیگه آدم رو مجبور می کنه بگه "وات د فاک!" این آقای دکتر الهی رفته اوگاندا عسل و روغن زیتون را قاطی کرده اسمش را گذاشته "خمینی" و چند ساله که ادعا می کنه باهاش بیماران ایدز را مداوا می کنه. این خلاقیت ایرونی ها منو کشته.... جل الخالق... ------------------------------------ کمیته ضد تبعیض عرب-امریکایی سانفرانسیسکو از ایرانی ها، اعراب و مسلمانان ناحیه خلیج سانفرانسیسکو خواسته که روز اول ماه مه به همراه دیگر تظاهرکنندگان به قوانین ضد مهاجرت امریکا اعتراض کنند. دوستان هم ولایتی اطلاعات مربوطه را اینجا ببینید. تا ما تظاهرات ولایت واشنگتن را پیدا کنیم شما این را بروید و جای ما را هم خالی کنید. اتحادیه آزادی های مدنی امریکا هم این اطلاعات را صادر کرده که اگر خدایی نکرده پلیس یا اف بی آی در تظاهرات بهتان گیر داد چه می توانید بکنید. در ضمن قرار است محصولات امریکایی را در روز اول ماه مه در سطح بین المللی بایکوت کنند که من نمی دانم برای کسانی که در امریکا زندگی می کنند چنین چیزی چطور ممکن است؟ در همین راستا، من هم فکر کنم به هم خانه ای امریکایی ام بگویم به دلیل بایکوت هر کالای امریکایی در روز اول ماه مه، من از کرایه دادن خودداری می کنم! دوباره جل الخلق! ------------------------------------ این رفیق ای میلی ما، گلبرگ باشی خیلی آدم فعالی است و من کلی از کارهایش حال می کنم. دو سه روز پیش ای میلی فرستاده بود که چه نشسته اید که این کافه پرس تی شرت و شورت و پیشبند بچه با پیام "ایران را بمب هسته ای بزنید" تولید می کند و می فروشد. گلبرگ خواسته که اگر وقتش را دارید یک نامه اعتراض بنویسید و بگویید این تولیدات پر از تنفر را قطع کنند. این متن نامه کوتاهی است که من فرستادم. اگر حوصله ندارید نامه بنویسید، همین را کمی تغییر دهید و به آدرسشان که زیر نامه می گذارم ای میل کنید. اما واقعاً کدام آدم عاقلی پیشبند "ایران را بمب هسته ای بزنید" به گردن بچه اش می چسباند یا با شورت "ایران را بمب اتمی بزنید" حالی به حالی می شود؟ گفتم جل الخالق؟ جل الخالق! Dear Café press:
I am writing to demand that you discontinue the production of your “Nuke Iran” line. As an Iranian-American, I am appalled by the hateful and unethical message that your company propagates. How hateful can one be to take pleasure in the death of millions of people? Are 200,000 civilian casualties in the bombing of Hiroshima not good enough reasons to oppose nuclear bombing? How far would one go to make profits out of innocent people’s suffering? I request that you practice the minimal ethics required in any kind of business and remove the products that encourage the atomic bombing of Iran. Just out of curiosity, what kind of a parent would choose a “Nuke Iran” bib for her or his baby? I wonder. بحث داغ: داور ج...کشه یا داور ک... کشه یا داور اصلاً هیچی نمی کشه؟![]() عکس از ایسنا تیم تیم ایرونه خدا حفظش کنه..... دشمن اگر داره خدا نفصش کنه! گزارش خواندنی مریم میرزا را بخوانید. ------------------------------ این هم محض خنده. به قول اینور آبی ها "وای نات؟" این قسمتش که "اگه پاش بیفته واسه ایران می میریم" من رو کشته. بخصوص وقتی این موسیقی ناسیونالیستی در مورد تیم زنان استفاده بشه آدم فکر می کنه واسه یکی بمیر که واست غش کنه! اما خب حالا بذار ما هم کمی حال کنیم و از این لحظه برای چپاندن خودمان در تصور ملی استفاده کنیم! وای نات؟ شربت سرفه را می خوریم و با آن یک ذره الکل حلالش منگ می شویم و دودورودودودو ایران می کنیم! راستی موسیقی از سایت ایرانین است. ------------------------------ شهر فرنگ، شرق ، غرب و ایران خانومFriday, April 28, 2006
از آنجایی که اسم این وبلاگ فرنگوپولیس یا همان فرانکوپولیس یا همان شهر فرنگ است، دکتر محمد توکلی طرقی لطف کرده و یک تصویر بسیار جالب که در روزنامه بامشاد در سال 1345 به چاپ رسیده را برایم فرستاده. راستی حالا که به تازگی بحثی در مورد اورینتالیزم و کتگوری های "شرق" و "غرب" داشته ایم، بگذارید کتاب توکلی طرقی را هم معرفی کنم. بدون اغراق می توانم بگویم که این یکی از بهترین کتابهایی است که در زمینه تاریخ نویسی ایران مدرن خوانده ام. آنچه که این کتاب را از دیگر کتابهای تاریخ مدرن متمایز می کند، توجه توکلی طرقی به نقش نخبه های وطنی و متن های "بی خانمان" هندو-فارسی است در شکل گیری اورینتالیسم و ناسیونالیسم در ایران مدرن. ![]() حالا که دارم در مورد تاریخ نگاری کتاب معرفی می کنم و یکی از دوستان مدتی پیش در ای میلی خواسته بود که بیشتر کتاب معرفی کنم، کتاب فیروزه کاشانی ثابت را در مورد ملت سازی در قرن نوزدهم و بیستم در ایران از دست ندهید. کتابی است خواندنی که با وجود نقدی که بر تحلیلش از ناسیونالیسم تعریف شده توسط بندیکت اندرسون دارم، دست آخر کتاب کاشانی ثابت کتابی است با ارزش در نشان دادن چگونگی تولید مرزها و نقشه و شهروندی مدرن در ایران: ![]() حالا برویم سر عکس جالبی که از کتابخانه توکلی طرقی درآمده و سر از این شهر فرنگ دیجیتال درآورده. تفسیر اینکه ایران به زنی که دشمنان خارجی می خواهند او را اغوا کنند تشبیه شده را هم در کتاب توکلی بخوانید. البته نجم آبادی هم در کتابی که در ساید بار این وبلاگ هست در مورد تبدیل گفتمانی ایران به "مام وطن" که فرزندان دلیرش (مذکر!) او را دوست می دارند و از او حفاظت می کنند و برایش می میرند نوشته. ««این عکس پی دی اف است و هر کاری کردم نتوانستم خود عکس را آپ لود کنم و به جایش یک لینک آن لاین پی دی اف برایش درست کردم. اگر نمی توانید باز کنیدش خبر دهید تا فکر چاره کنم.»» ![]() ----------------------- برای کسانی که تصویر را نمی توانند باز کنند، ماجرای کاریکاتور از این قرار است: یک کابوی آمریکایی که روی لباسش نوشته شده "غرب" از یکطرف عاشقانه گیتار می زند و یک مرد روس که روی لباسش نوشته شده "شرق" از سوی دیگر عاشقانه هارمونیکا می زند . "ایران خانم" هم مثل شهرزاد هزار و یک شب قصه ها بالای برج نشسته و به آوازعاشقانش گوش می دهد. زیر عکس می خوانیم: "شهر شهر فرنگ است.... و این ایران خانم ابرو کمانی چشم بادامی لب غنچه ای موکمندی است که از چپ و راست عاشقان دلخسته اش در آتش اشتیاق می سوزند و می سازند و می نوازند و می نالند.... و برای یک نگاه از او جان می دهند. خوب تماشا کن. شهر شهر فرنگ است." تبصره: توجه کنید که مقوله "شرق" هم در این کارتون و هم در گفتمان امریکایی با آنچه ادوارد سعید در موردش می نویسد فرق می کند. "شرق" در گفتمان شرق شناسی (اورینتالیست) به تولید گفتمانی بخصوصی اشاره دارد که کتاب خدا بیامرز سعید را که بخوانید بیشتر دستگیرتان می شود. دیدم بد نیست آن کتاب را هم اینجا بگذارم. ![]() مدرسه موش هاThursday, April 27, 2006
پس چرا کسی به ما خبر نمی ده این مدرسه های تغییر رژیم در واشنگتن کجا برگزار می شوند؟ اخبار این یکی که در دوبی برگزار شده را از وبلاگ نیک آهنگ دزدیم. اصل مقاله در اژیا تایمز به انگلیسی بوده و المیرا مرادی آن را برای گویا ترجمه کرده. خب انگار دیوار موش دارد و موش هم گوش دارد که اخبار این عملیات "صیفیر صیفیر یدی" (007) رخنه کرده بیرون. اگر ورژن واشنگتنی این مدرسه موش ها هم هست ما را خبر کنید تو رو خدا. فقط برای مصارف آکادمیک است والله. به قول موش خاموش: "پ مثل پسته لبااااااااش بسته!" خب دیگه شروع کنیم (با لهجه روباه شهر قصه خوانده شود)... تنبلای بی سُواد... بشینین. کتابا رو واز کنین... صفحه یه یازدهم حاضرین؟ الف اَبِن اَبِ نَبَن که آ اُبنَ مِنَ ال اُبن اُبَینا بِ بَبَن بَبِ نَبَن که با بُبنَ مِنَ البُبنَ چی چِینا؟... بُبَنَ بُبَینا جیم دو زِبَر جَن و دو زیر جِن و دو پیش جُن همه با هم: "جَن جِن جُن" حالا برعکس "جُن جِن جَن" حالا مدرسه موشی ها درس جیم رو بگن: "ج مثل جاسوس سرا پا گووووووووش..." ---------------------------- کسی در این ثینک تنک های واشنگتن آشنا ماشنا سراغ نداره؟ جدی می پرسم به خدا. ---------------------------- اونقدر صدام (با فتحه نخوانید، با کسره بخوانید) خوشگل شده که نگو. صبح یه بنده خدایی تلفن زد فکر کرد اشتباهی گرفته گوشی رو گذاشت. --------------------------- این ویدئو را هم موقع وبگردی در ایرانین دیدم. نمونه دیگری از راسیسم ضد مسلمان اروپایی که با استریوتایپ هایش اعصاب آدم را خرد می کند. عنوان ویدئو اینه: "بزودی در شهر مورد علاقه شما!" اولین پیام ویدئو با نوشته های بزرگ اینه: "بیدار شو اروپا!!!" یعنی هشدار ویدئو به اروپائی های متمدن اینه: توجه کنید که "خطر" اسلام با آداب و رسوم وحشیانه اش دارد در بین "ما" اروپائیان رخنه می کند! پس مرزهایمان را ببندیم تا آن تمدن و فرهنگ اصیل اروپائیمان با خون این وحشی های مسلمان قاطی نشود! کی بود می گفت گفتمان های استعماری و نو استعماری دیگه در دوره جهانی شدن مفهومی ندارن؟ ---------------------------- آقا ما می خوایم تو این دیار واشنگتن فوکوس گروپ بذاریم و شیرینی و چایی و این چیزها بدیم مردم بخورن. منتظر خبرش باشین. راستی کسی از دانشگاهی جایی هست که این وبلاگ رو می خونه و در اتاق گرفتن بتونه کمک کنه؟ اجرتون با حضرت حق، یه ای میلی بزنین. ---------------------------- وقتی در سفرم با ماشین از کالیفرنیا به تورنتو از صحرای نوادا می گذشتم، از ناحیه هایی گذشتم که برای تمرین های ارتشی بسته بودند. عکسهایی گرفته ام که به دلیل بی بخاری مفرط هنوز در دوربین مانده اند. امروز این خبر را دیدم و تنم لرزید (تب هم شاید موثر بوده باشد!). خبر در مورد آزمایش بمبی است که به مراتب بزرگتر از"مادر بمب ها" است که در عراق استفاده کردند. اما قدرت تخریبش از کوچکترین بمب اتمی کم تر است. گویا می خواهند آزمایش کنند که ببینند بمب شان تا چه حد در زمین رخنه می تواند بکند. کابینه بوش انگار تا این اسباب بازی مرگبارش را درست نکند دست بردار نیست. در سال 2003 کنگره امریکا منعی که در سال 1994 روی توسعه سلاح های اتمی گذاشته بود را برداشت. حالا کابینه بوش پول می خواهد سلاح اتمی را که در موردش چند وقت پیش نوشته بودم را درست کند. امیدوارم ایران آزمایشگاه این "بانکر باستر" نباشد.
معلق ماندن بین تبلیغات "جنگ با فساد" و تبلیغات "آزادی"Wednesday, April 26, 2006
عصبانیت سپهر را خوب می فهمم. یاد پوستر تبلیغاتی صهیونیست هایی افتادم که در برکلی اتوبوس منفجر شده ای را به نمایش گذاشته بودند ... نوشته روی پوستر این بود: "اسرائیل: تنها کشور خاورمیانه که در آن همجنسگرایی آزاد است!" این تبلیغ گروه حلال را مسلماً در یک شهر محافظه کار نمی بینید. در برکلی و سانفرانسیسکو، چرا. خوب می دانند در کجا چطور تبلیغی کار می کند. از آنطرف آن یکی از همجنسگرایی برای تبلیغ "آزادی" استفاده می کند، از طرف دیگر این یکی برای تبلیغ "ارزش" ها و "فاسد" نشان دادن دیگری. حالا حقیقتش هم این است که هر دو به خون همجنسگرایان که تبدیل به وسیله تبلیغاتی شده اند تشنه اند و از آنان استفاده ابزاری می کنند. یاد رینات و ورد، دو دوست لزبین اسرائیلی ام افتادم که زندگی در اسرائیل را به دلیل جنایت های اسرائیل در حق فلسطینی ها و اعراب اسرائیل ترک کرده اند. سپهر بی دلیل حرصش در نیامده.... سرما خورده ام و افتاده ام. فعلاً این را داشته باشید تا جواب کامنت های پست "اورینتالیزه کردن خود" را وقتی تبم پایین آمد بنویسم. یکی دوتا از کامنت ها به همین مسئله ربط دارد... استفاده ابزاری از کسانی که در ایران مورد ظلم واقع می شوند توسط قدرت های استعماری (و نئو استعماری) و توسط کسانی که از درد این افراد کاسبی می کنند و خود را به مراکز قدرت نزدیک می کنند. صدای سپهرها هم معمولاً در این بین گم می شود.
ضمیمه یک پست قدیمیسال پیش، پس از خواندن گزارشی در مورد سخنرانی ژانت آفاری در دانشگاه الزهرا، پستی نوشته بودم که گویا تنها نقدی است که از نوشته های او در ویکی به آن لینک داده شده. نقد وبلاگی من بر اساس خلاصه ای بود که گزارشگر از سخنرانی آفاری به چاپ رسانده بود. خانم آفاری در تماسی به من اطلاع داده اند که نقل قولی که از ایشان در مورد قرص بارداری و مخالفت فوکو با آن نوشته شده، درست نیست و ایشان چنین چیزی را نگفته اند. خانم آفاری از من خواسته اند که یا پست را بردارم ، یا در آن بازنگری کنم. در اول آن پست هم گفته بودم که نقد بر اساس نقل قول شاید عادلانه نباشد و نقد را با این فرض که نقل قول آن گزارش درست بوده نوشتم. خب از قرار معلوم نقل قول درست نبوده و من در حق ایشان بی انصافی کرده ام که همین جا معذرت می خواهم. نقد را برنداشته ام، چون پست های وبلاگم را پاک نمی کنم. اما ضمیمه ای گذاشته ام تا نقد من از آن جمله در مورد مخالفت فوکو با دست آوردهای مدرنیته با آگاهی از اینکه چنین ادعایی متعلق به آفاری نیست خوانده شود. نامه خانم آفاری را هم درپایین همان پست گذاشته ام. دید من با دید آفاری در مورد فوکو و شیوه نگاهش به تاریخ متفاوت است. شاید اگر فرصتی پیش آمد، نقدی کوتاه از یکی از مقاله های آفاری در مورد فوکو را که نه به منظور چاپ کردن، اما برای یک سمینار یک به یک تاریخ خوانی با یکی از پروفسورهای تاریخ و پژوهش های زنان نوشته بودم پیدا کنم و ترجمه اش را اینجا بگذارم تا توضیحم در اول پستی که پارسال نوشته بودم مشخص شود. در ضمن من نمی دانم چه کسی آن صفحه ویکی را نوشته، اما انصافاً چرا فقط به آن یک نقد که یک نوشته غیرفرمال وبلاگی است لینک داده اند؟
اورینتالیزه کردن خودMonday, April 24, 2006
موناهیتا، دوست ندیده و نویسنده وبلاگ جوانه ها نقدی بر روش سیاسی من نوشته و از اینکه من در دید او از "غرب" و دستاوردهایش شاکی هستم انتقاد کرده و می نویسد: " سیمای عزیز ما فقط و فقط غرب را مقصر میداند." بگذارید به چند نکته در نوشته موناهیتا اشاره کنم. 1. موناهیتا تا این حد درست می گوید که تئوری و عملکرد من از دست آوردهای نویسندگان پسا-استعماری که ادوارد سعید هم جزو آن هاست مطلع شده و انکاری هم در آن نیست. حقیقتش نقد من بر مطالعات ایران کم بودن کارهایی است که تاریخ ایران را با توجه با ارتباط آن با استعمار بررسی می کنند و فکر می کنم نوشته های کسانی مثل ادوارد سعید می توانند به گسترش پژوهش های ایران کمک زیادی کنند. اما فکر می کنم چیزی که موناهیتا در موردش در اشتباه است این است که او در تمام متن اش دوگانگی "غرب" و "شرق" را تکرار می کند و برداشت او از سعید چیزی است در خط فرانتز فنون و یا جلال آل احمد خودمان. فکر می کنم یک درک اصلی در "شرق شناسی" سعید که موناهیتا به آن توجه ندارد، این نکته است که خود کتگوری های "شرق" و "غرب" ساخته و تولید شده گفتمان های شرق شناسی به عنوان علم مدرن استعماری هستند. یعنی این تکرار دوگانگی شرق و غرب (گیومه ها را دیگر خودتان بگذارید) که موناهیتا به آن می پردازد همان دوگانگی است که در مقوله "غربزدگی" آل احمد هم دیده می شود. پس شاید برخلاف تصور موناهیتا، او در زمینه تحلیلش و تکرار دوگانگی شرق و غرب شباهت بیشتری به آل احمد دارد تا من. اما مسلماً نقد از سیاست های استعماری شاید دلیلی است که موناهیتا را بر آن داشته که من را در دسته "آل احمدهای زمان ما" بگنجاند. در مخالفت من با سیاست های استعماری حرفی نیست. اما شاید این برداشت کلیشه ای از ادوارد سعید، مشکل تحلیلی موناهیتا در مورد مطالعات پسا استعماری است: عدم توجه به رابطه دانش، قدرت و حقیقت، که فوکو به آن پرداخته و سعید از آن در کتاب شرق شناسی اش استفاده کرده است. چه دانش هایی در مورد "شرق" این کتگوری را بوجود می آورند؟ رابطه این دانش ها با حقیقت هایی که در مورد کتگوری های "شرق" و "غرب" ذاتی فرض شده اند چیست؟ نقش قدرت های استعماری در تولید و باز تولید این دانش ها چیست؟ نقش "ارائه" در طبیعی ساختن این روابط چیست؟ چگونه است که "غرب" خود را در رابطه با "شرق" می سازد؟ چگونه است که "بربریت" و "عقب افتاددگی شرق" لازمه ساختن "خود" پیشرفته غرب می شود؟ چگونه است که همین روشنگری "غرب" که موناهیتا از آن سخن می گوید، مدیون "دگر"ش بوده که "عقب افتاده"، "سنتی"، "خرافاتی"، و "وحشی" خطاب شده؟ چگونه است که استعمار شده گفتمان های رایج استعماری را تکرار می کند و خودش را "اورینتالیزه" می کند؟ شاید موناهیتا بگوید که "شرق" هم با دگرسازی "غرب"، "خود" را می سازد و با فاسد نشان دادن "غرب" به ساختن "خود" می پردازد (آنچه که در واکنش به واژه اورینتالیزم به اکسیدنتالیزم معروف شده). شکی نیست. کسی نمی گوید اینطور نمی شود. هم در زمان حاضر و هم در گفتمانهای "غربزدگی" آل احمد و هم در گفتمان های آغاز مدرنیته در ایران شاهد چنین واکنشی بوده ایم. اما حرف من این است که این کتگوری طبیعی ساخته شده شرق و دانش شرق شناسی، ساخته و پرداخته استعمار اروپایی است و واکنش به آن نیز از همان دانشی که دوگانه شرق و غرب را تولید می کند بهره گرفته. فکر می کنم در این توافق داشته باشیم که موازنه قدرت هم در چنین دگرسازی یکسان نیست. شاید موناهیتا بگوید زمان استعمار گذشته و این دیگر مهم نیست. من بر این باورم که شاید شیوه گسترش و حکمرانی تغییر کرده باشد، اما دوره نو استعماری خود ادامه ای از دوره استعماری است. مسلماً وجود وقایع و قطع شدن های تاریخی، شیوه های حکمرانی متفاوتی را اقتضا می کند. گفتمان های شرق شناسی در شکل نوین آن در دنیای ما بسیار هژمونیک و رایج است. "پسا" در پسا استعماری شاید پیشوندی بیهوده باشد، چرا که با وجود تغییر شیوه های حکمرانی، استعمار از بین نرفته است. اگر من از سیاست های امریکا انتقاد می کنم، دال بر آن نیست که خود را خارج از آن "غرب" که موناهیتا فرض می کند می بینم. نه، برعکس. من به این دوگانگی که سعی دارد من مهاجر را از کتگوری "غرب" بیرون بیندازد و یک ذات "شرقی" برایم تصور کند و به من و دیگر خاورمیانه ای ها لقب هایی چون "تروریست" بدهد اعتراض دارم. در دید من مقاومت خارج از قدرت نیست و اعتراض من به قدرت استعماری لزوماً من را از حیطه آن بیرون نمی اندازد. پس من هیچ توهمی ندارم که "شرقی" یا "غربی" هستم. من مثل هر ایرانی در داخل یا خارج ایران، "خالص" نیستم. به دنبال چنین "شرقی" بودن بکری هم که "غربزده" نباشد نمی گردم، چون نه به پاتولوژی "غربزدگی" اعتقاد دارم و نه به ذاتی "شرقی" که با "غرب" آلوده می شود. من به دگرسازی خاورمیانه ای ها به عنوان "عقب افتاده" و "وحشی" اعتراض دارم. من می گویم بپرسیم که چگونه شد که "جهان سوم" شد "جهان سوم"؟ چگونه شد که "خاورمیانه" شد "خاورمیانه"؟ چه دانش هایی چنین کتگوری هایی را تولید کردند؟ میانِ "خاورِ" کجا؟ چه قدرت هایی با همگون جلوه دادن حیطه جغرافیایی عظیم، وبا بی تاریخ ساختن ساکنان آن و نسبت دادن "وحشی گری" به آنان، برتر بودن "روشنگری" خود را تثبیت کردند؟ آیا جز این است که همین کتگوری هایی که ما آنها را بی تاریخ و قبل از گفتمان فرض می کنیم، تاریخی دارند؟ من هم موافقم موناهیتای عزیز، نگاهی بیندازیم به تاریخ! 2. موناهیتا می نویسد: "سیما تا بدانجائی پیش میرود که دختر 15 ساله بسیجی را که خود را استشهادی جنبشی مینامد و حاضر است که به جای رفتن به مدرسه و ساختن آیندهای بهتر برای خود و همنوعانش، به خود مواد منفجره ببندد و خود و دیگرانی را که عقاید دیگری دارند و از نظر وی کافر و نجس هستند را به کام مرگ بکشد را، فمینیست بخواند ولی آذر نفیسی سکولار را (تحصیل کرده غرب) سرسپرده استعمار قلمداد کند چرا که در نوشتن کتابش سلیقه روز غربی ها را مد نظر داشته و خواسته کاسبی کند." در این مورد هم موناهیتا دوگانگی دیگری را تکرار می کند: اسلامگرایی و فمینیسم. شاید بد نباشد که از حق به جانبی ای که فمینیسم را فقط و فقط متعلق به سکولاریزم می بیند و آن را جنبشی همگون و همیشه آزادی بخش تلقی می کند فرا رویم و توجه کنیم که نه همسو بودن با استعمار با فمینیسم مغایرت دارد و نه اسلامگرایی. یعنی هم آذر نفیسی در دید من می تواند فمینیست باشد و هم ریحانه فاطمی، زن جوانی که من در موردش نوشته بودم. موناهیتا با این استدلالش دوباره به چیزی نزدیک می شود که از آن نقد می کند: به نخبه های مرد اسلامگرایی که فمینیسم را با اسلام در تضاد می بینند. کامنت پست قبلی من از سجاد را ببینید. او می گوید که "فمینیست شرقی" او را به خنده می اندازد. دوگانگی ای که هم موناهیتا و هم سجاد به آن دامن می زنند، از فمینیسم یک مقوله مونولیتیک می سازد و امکان هم این و هم آن بودن را از سوژه /عامل هایی مثل ریحانه سلب می کند. اما از این نکته که بگذریم، موناهیتا به دوچیز توجه نمی کند: اول اینکه من فاطمه را فمینیست نخوانده ام، بلکه نوشته ام که چرا ما یا او را به صرف فرضی که در مورد فمینیست بودنش داریم بدون نقد تمجید می کنیم و یا او را عامل نمی دانیم و به واسطه مردی استشهادی از او یاد می کنیم. نوشته من اتفاقاً هم جا برای نقد از روش انتخابی فاطمه باز می گذارد و هم به عاملیت او توجه دارد. این سلب عاملیت فاطمه، نکته دومی است که من فکر می کنم موناهیتا به آن توجه ندارد. مثل آذر نفیسی که به زنان جوان داستانش با دیدی از بالا نگاه می کند و عاملیتی برایشان در نظر نمی گیرد و آنها را قربانی فرض می کند، موناهیتا هم با روش روایتش همین کار را می کند. آذر نفیسی در روایت موناهیتا اسم وفامیل دارد، اما ریحانه فاطمی اسم ندارد و "دختر 15 ساله بسیجی" است. گریز: این شاید فرصت خوبی باشد برای بیان نقدی که من دارم از نوشته ای که پویا در مورد زنان بمب گذار زحمت ترجمه اش را کشیده. اول بگویم که نوشته موناهیتا در مورد زن بسیجی استشهادی که حاضر است خود و دیگران را به کشتن دهد، دوباره به یکنوع کلیشه فرای زمان و مکان متوصل می شود. یعنی حتی قبل از اینکه ریحانه خود را با بمب منفجر کند، هنوز عمل نکرده، موناهیتا با یک استدلال استاندارد فرای مکان و زمان و بدون خواندن دیگر نوشته های ریحانه، او را از حیطه فمینیست بودن بیرون نگاه می دارد. ما نمی دانیم که ریحانه خود و دیگران را خواهد کشت یا نه. نمی دانیم اگر این کار را بکند به چه منظوری است و در چه زمینه مکانی و زمانی، اما با تصویری که از یک بمب گذار انتحاری تولید کرده ایم، او را به یک عامل مرگ که هیچ فرقی با وفا ادریس و دارین ابو عایشه و ... دیگر بمب گذاران انتحاری زن - برای مثال در فلسطین- ندارد تبدیل کرده ایم. یعنی بدون توجه به موقعیت زمانی و مکانی هر کدام از این زن ها، آنها را به یک نوع شخصیت کلیشه ای تقلیل داده ایم. حالا بروم سر نقدم از مقاله میا بلوم، ترجمه پویا. مشکل من با طرز برخورد این مقاله این است که نویسنده بدون توجه به سیاست های ارائه، چه توسط گروه هایی مثل حماس، و چه توسط رسانه های اسرائیلی، به یافتن دلایل بمب گذاری انتحاری می پردازد و ریشه را یا در مشکلات روانی این زنان می یابد و یا آنها را قربانی های بدون عاملیت و گول خورده مردان می بیند. اینکه این زنان در شرایط خاص مکانی و زمانی که استعمار اسرائیل ، این عمل را به تنها انتخاب آنها تبدیل کرده عمل می کنند، در این مقاله مطرح نشده است. توجه به ضد استعماری بودن این عمل در فلسطین در زمانی که بلوم در موردش می نویسد، به معنای تمجید این عمل و یا فراموش کردن پدرسالاری و شرایط روحی این زنان نیست. مسلم است که زنان بمب گذار هم نرم های پدرسالاری را تکرار کرده و هم آنها را به چالش کشیده اند، اما زیرپا گذاشتن نرم های اخلاقی توسط این زنان غالباً در تحلیل هایی که از آنان قربانیان گول خورده می سازد حذف می شود. توجه به موقعیت زمانی و مکانی این عمل و شیوه های ارائه هر عمل انتحاری توسط گروه های مختلف در فلسطین هم مهم است، چرا که این شیوه های ارائه، بی ارتباط به جو سیاسی محلی نیستند. تولید کردن یک "تایپ" به عنوان زن بمب گذار انتحاری، شرایط تاریخی این عمل را نادیده می گیرد و فرد بمب گذار را خارج از شرایط مکانی و زمانی اش تحلیل می کند. همین کلیشه ای نگاه کردن است که هر زن انتحاری را در هر نقطه دنیا و هر زمانی که باشد با یک چوب می زند و محکوم می کند. این حرف من دفاع از بمب گذاری انتحاری نیست، بلکه دعوتی است به توجه کردن به ریزه کاری هایی که در فرمول های کلی و جهان شمولی که برخی از فمینیست ها از آن استفاده می کنند، نمی گنجند. اینکه کار آذر نفیسی که به جو ضد ایرانی که بهانه به دست نئوکان ها می دهد و نتیجه اش می تواند جنگ باشد بدتر است یا عملیات انتحاری یک استشهادی، جای بحث دارد. یکی غیر مستقیم است، شاید با تلفاتی بیشتر، دیگری مستقیم است. اشتباه برداشت نشود. هر جانی عزیز است. هر کشتاری هم از دید من کاری است نادرست. چه کشتار توسط بمب های امریکایی باشد، چه کشتار توسط نارنجک یک بمب گذار انتحاری. هر دو هم به اسم آزادی این کار را می کنند. اما اینکه کدام در دید ما مشروعیت دارد و کدام ندارد مسئله است. به قول دریدا که در هدیه مرگ می نویسد: "The smooth functioning of such a society [civilized society], the monotonous complacency of its discourses on morality, politics, and the law, and the exercise of its rights, are in no way impaired by the fact that, because of the structure of the laws of the market that society has instituted and controls, because of the mechanisms of external debt and other similar inequities, that same "society" puts to death or allows to die of hunger and disease tens of millions of children without any moral or legal tribunal ever being considered competent to judge such a sacrifice, the sacrifice of others to avoid being sacrificed oneself". (Gift of Death, 86) 3. موناهیتا می گوید که "غرب" فقط جنگ ویتنام نیست. می گوید غرب سکولار است. من می گویم درست است. "غرب" من هم هستم. انتقاد من همانطور که گفتم به "غرب" نیست، به همین همگون نشان دادن و دوقطبی نشان دادن کتگوری های طبیعی ساحته شده غرب و شرق است. من می خواهم این تصویر همگونی که هژمونیک شده را به چالش بکشم. بگویم که این یک افسانه است که "غرب" سکولار است و شرق مذهبی. که این تقلیل ایران و خاورمیانه به مذهب در حالی که بسیاری از مردم ایران شاید سکولارتر از مردم آمریکا باشند مسخره است. که دولت امریکا کمتر از دولت ایران به مذهب پایبند نیست. موناهیتا می گوید که "غرب آزادی احزاب، عقیده و بیان دارد و... کسی بر روی سینی نقره آنها را تقدیم نکرده است. پس باید که در حفظ آنها بکوشیم." من می گویم مسئله خواستن و نخواستن آزادی بیان نیست. هم آزادی و هم دموکراسی در تعاریف ژنریک شان بسیار زیبا به نظر می آیند. اما آزادی و دموکراسی هم مقوله هایی خارج از زمان و مکان نیستند و معنایشان تغییر می کند. مسئله این است که در این مقطع زمانی که نئولیبرالیزم شیوه حکمرانی است، گفتمان های آزادی و دموکراسی با گسترش نئو استعماری برای منافع اقتصادی عده ای معدود به صورت یک بسته درآمده که تحت نام آنها، قوانین اقتصادی بانک جهانی و شرکت های بین المللی تحمیل می شوند... خصوصاً در سال های اخیر از طریق جنگ، نه برای تسخیر زمین، بلکه برای تسهیل ورود شرکت های بین المللی و خصوصی کردن اقتصاد. به این هم فکر کنیم که "آزادی" یکی در "غرب" به قیمت دربند بودن و کشته شدن دیگری است، جایی در "شرق"! حفظ این "راه زندگی ما در غرب" که شعار پس از 11 سپتامبر بود در گرو حمله به افغانستان و عراق بود و به زودی هم ایران... نوشته پویا را تا حد زیادی قبول دارم و انکار نمی کنم که رجزخوانی های محافظه کاران حکومت ایران موسیقی است در گوش محافظه کاران امریکایی. قبلاً هم از همسویی محافظه کاران، با وجود ادعای تضادشان نوشته ام. اما پویا اصرار به شفافیت فعالیت های هسته ای ایران دارد در حالی که فعالیت های هسته ای امریکا شدیداً پنهان است . اسرائیل هم که اصلاً به امضای قوانین عدم توسعه تکنولوژی هسته ای تن نداده. یک بام و دو هوا که نمی شود. من هم مثل پویا با توسعه سلاح های اتمی از جانب هر دولتی مخالفم. اما پس چرا این "جامعه بین المللی" به توسعه تکنولوژی هسته ای امریکا و اسرائیل کور است؟ بر خلاف تعبیر پویا از نوشته قبلی ام، من نمی گویم چون در ایران نیستیم در مورد ایران اظهار نظر نکنیم. می گویم من شخصاً چون سالهاست از ایران دور بوده ام چنین کاری را نمی کنم. شیوه فعالیت خودم با توجه به دانش و قابلیت های خودم است و منظورم تجویز یک فرمول برای فعالیت برون مرزی نیست! اما این را هم دیده ام که کسانی که افکارشان در مورد ایران در 27 سال پیش یخ زده، برای خود موقعیت "متخصص" را فرض می کنند و بدون آگاهی لازم در مورد شرایط ایران، برای ایران نسخه می پیچند. اگر برای میلیون ها آدم ضرری نداشت، یک حرفی بود. اما ترس من از این است که چنین "متخصص" هایی جان آنهایی را که در ایران هستند را انگار از سر راه آورده اند و با توهم هایشان غیر مسئولانانه عمل می کنند. حالا چه برای منافع شخصی باشد و چه به خیال خودشان برای "منافع ملی". آنهایی هم که به تازگی از ایران آمده اند وبه دلیل جان بر لب رسیدنشان از خفقان در ایران با مواضع جنگ جویانه امریکا همسو می شوند، از دید من به روابط فراملی بی توجهی می کنند و مسئله را در زمینه بزرگتر آن نمی سنجند. سیاست مکان که می گویم این نیست که سیاست های حکمرانان ایران را به قول پویا محلی تعریف کنیم. اتفاقاً برعکس. می گویم سیاست های ایران را در رابطه با سیاست های فراملی بسنجیم. موناهیتا در مورد انتخابات و شرکت برون مرزی من نوشته و آن را هم به "جلال آل احمد" بودن امثال من نسبت داده. فکر می کنم این مقوله "رژیم" ایران و براندازی آن که تصور می کنم موناهیتا به آن معتقد است ، فرقی بین اصلاح طلب و محافظه کار نمی بیند. برای موناهیتا، تحریم انتخابات امری مطلق است چون در دید او "همه این ها سر و ته یک کرباسند". فکر می کنم بد نباشد توجه کنیم که نه دولت مقوله ایست همگن و نه "ملت". چه در ایران باشد و چه در امریکا. این طرز فکر دوگانه ملا و غیر ملا، یکنوع دید کاریکاتوروار از سیاست های داخلی ایران عرضه می کند که مشاهده اش از سوی نئوکان هایی که به رسم اورینتالیستی "دگر" را به یک "نوع" همگن تقلیل می دهند آنقدرها تعجب آمیز نیست. اما روشنفکرهای برون مرزی چرا؟ چنین دیدی هرگونه فعالیتی را برای کسب حقوق اجتماعی و سیاسی در ایران بیهوده می بیند، چه فمینیسم سکولار و اسلامی درون ایران باشد و چه حرکت اصلاح طلبی، چرا که اگر "رژیم" درست شدنی نیست، پس مبارزه برای حق و حقوق اتلاف انرژی است. من فکر می کنم که چنین تفکری در مورد بسیاری از مردمی که درایران زندگی می کنند و با تلاشهایشان دستاوردهایی داشته اند شاید غیر واقع بینانه باشد. من هم مثل موناهیتا فکر می کنم که این بین یک سنگ و جای سخت بودن موقعیت آسانی نیست. همانطور که موناهیتا به من گوشزد می کند که با ارتجاع داخلی همسو نشوم، من هم می خواهم به او یادآوری کنم که با سیاست های گسترش قدرت های نئواستعماری همسو نشویم. -------------------
اشغال آزادسازی نیست![]()
----------------------------- ------------------------------ یکی از دوستان هنرمند فمینیست عرب در برگزاری یک گالری که به گذشته و حال فمینیسم عربی می پردازد شرکت داشته و خواسته که به دیگران هم خبر بدهم. اگر در بی اریا هستید حتماً بروید و برای من هم تعریف کنید. Opening Event:Saturday, May 6, 7:30 pm Night of Art, Live Poetry, & Music $10-25 sliding scale (no one turned away for lack of funds) Sunday, April 23, 2006
بحثی را که مهدی شروع کرده بود به دلایل متعدد از جمله دوقطبی کردن ماجرا توسط فرصت طلب های وبلاگستان که کامنت هایی بی ربط و توهین آمیز می گذاشتند متوقف شد. اما پویا و موناهیتا در مورد سیاست های محلی و فراملی پاسخ هایی نوشته اند که اگر نخوانده اید بخوانید. به این بحث به زودی ادامه خواهم داد چون برای من مهم است و به شکل گیری چگونگی فعالیت سیاسی/اجتماعی در خارج از ایران ربط دارد. ----------------------- چند روز پیش به نیویورک رفتم و مرد رومانتیک با کلنگ را ملاقات کردم و به همراه او و نازلی سیبیل طلا به برنامه "چه کسی از ایران می هراسد؟" رفتیم. این برنامه میز گردی بود با زنان نویسنده و هنرمند. در قسمت اول، آذر نفیسی در مصاحبه ای به سوال های لیلا اعظم زنگنه پاسخ می داد. اگر به مصاحبه هایش گوش داده باشید، با نرفتن به این مصاحبه او چیزی را از دست نداده اید. همان حرف های همیشگی را می زد که صنم مدتی پیش بهش لینک داده بود (ببخشید که تنبلم و نمی توانم لینکش را پیدا کنم). اما میز گرد دوم جالب تر بود. به غیر از شاگرد نفیسی که عین حرف های او را تکرار می کرد و حتی از متافور آینه و ندیدن خود در آن می گفت، یکی دو نفراز سخنرانان چیزهایی گفتند که من خدا را شکر کردم که رانندگی از واشنگتن به نیویورک کاملاً بیهوده نبوده. شیرین نشاط حرفی زد که از دید من حرف حساب بود و نوعی پاسخ به نفیسی. نفیسی اصرار داشت که حرف هایی که او می زند سیاسی نیستند و اگزیستنشیال هستند. البته بماند که در پاسخ بسیاری از سوال ها، نفیسی تا فرصتی پیش می آمد از سیاست های حکومت ایران حرف می زد و من مانده بودم که این ادعای غیر سیاسی بودنش دیگر چیست؟ نشاط با آرامی خاص خودش گفت که هر چقدر هم ما بگوییم حرف من سیاسی نیست و اگزیستنشیال است، به عنوان نویسنده و هنرمند، و به دلیل موقعیت مکانی مان، هر کاری که کنیم سیاسی است و می تواند در جهت سیاست های خاص استفاده شود. دمش گرم که گفت. خلاصه کلام که حرف مورد علاقه برنامه آن روز "اگزیستنشیال" بود و اگر نشاط این حرف را نمی زد، این "از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود، به کجا می روم آخر ننمایی وطنم" سخنرانان(البته ورژن انگلیسی اش) ما را خفه می ساخت. جالبترین قسمت میزگرد دوم، البته زمانی بود که زنگنه از زنان میزگرد در مورد زندگی سکسی در ایران می پرسید و هر کس جوابی داشت و شاگرد خانم نفیسی هم جوابش این بود که من ترجیح می دهم در مورد تجربه شخصی ام حرف نزنم و از شیرینی دانمارکی بگویم که اسمش شده گل محمدی! ما هم مانده بودیم که شاید ربط این پاسخ مثل ربط گودرز به شقایق باشد و این رابطه همان رابطه جنسیتی است که سوال در مورد آن بود! البته آخرش هم نفهمیدم جواب شیرینی گل محمدی چه ربطی داشت. شاید ادبیاتمان بد است که نفهمیدیم. نمی دانم. بیشتر حضار در این برنامه که بلیطی برایش باقی نمانده بود غیر ایرانی بودند و من برایم جالب بود که این مسئله ایران و ترسیدن از آن چقدر سکسی شده. جای سوال و جوابی هم نبود که آن را گردن کمبود وقت گذاشتند. خب این هم انگار نوعی است از دموکرانیک بودن که در آن افراد، محترمانه و بدون سر و صدا می آیند و حرف های کسانی که "ایران" و "زن ایرانی" را ارائه می کنند گوش می کنند و می روند و هیچ جای سوالی هم نمی ماند. خدا را شکر که شیرین نشاط گفت که هیچکدام از ما نمی توانیم ایران را "ارائه" کنیم. بحث هیبرید بودن هم توسط زنگنه که از دیگران آکادمیک تر بود مطرح شد و از آن "فضای سوم" هومی بابایی هم گفت، اما خب مثل بعضی از بحث های پسامدرن، شرایط پسامدرن (به قول دیوید هاروی) و عامل اقتصادی آن از این بحث فرهنگی حذف شده بود. یعنی یکنوع تمجید از هیبرید بودن بدون در نظر گرفتن شرایط سیاسی و اقتصادی و روابط فراملی که این هیبریدها در آن وجود دارند. اینجاست که این بحث "بودن" بد نیست به دانش هایی که این سوژه ها (عامل ها؟)ی هیبرید دوست داشتنی را تولید می کند نیز توجه می کرد. ----------------- دموکراسی چه شکلیه؟ این شکلیه... این شکلیه! ---------------- نازلی به دیدنم آمد و یکی دو روزی مهمانم بود. با هم به موزه بین المللی جاسوس ها رفتیم تا در شهر جاسوس ها (بنا به گفته این موزه، واشنگتن بیشترین جاسوس ها را در دنیا دارد!) با فرهنگ باشیم و موزه ای رفته باشیم. البته چون از طرف زنی که شیرین عبادی را "آیت الله" عبادی خطاب کرده به جاسوس بودن متهم شده ایم و فمینیست بودنمان هم در اشعار این زن آزاده به "تخمک های پوسیده مان" تقلیل یافته، گفتم برای دل او هم که شده، یک عکس از این موزه بگذارم تا به عنوان مدرک در اثبات حرف هایش از آن استفاده کند. نازلی هم وقتی از ترک درآمد قرار است که در مورد این سفر آموزشی یک گزارش تاریخی/ژورنالیستی بدهد. ![]() Saturday, April 22, 2006
که می گوید که مقاومت به نتیجه نمی رسد؟ خانم جودیث تهمت هایش را از روزنامه برقی شبکه ژورنالیستی تحریف تاریخ برداشت. البته در آخر هم گفته که حرف بدون مدرک دوستش را در مورد جاسوس بودن چند بلاگر ایرانی چاپ کرده، چون تجربه شخصی داشته! خانم جودیث می گوید که، بله ما به یک خانواده ایرانی پناه دادیم و فرزند امریکا یزرگ شده آن خانواده ایرانی قدرنشناس یکروز در بحثی گفت که اگر جنگ شود خودش شخضاً به ایران خواهد رفت و با ما خواهد جنگید. یعنی این ایرانی های نمک نشناس را جان به جانشان کنی و بهشان خوبی کنی و امریکایی هم شوند، ذاتشان اینطوریست!! آخرش هم اگر جنگ شود بر علیه "ما" خواهند جنگید. نتیجه اخلاقی: "آنها" همیشه خطرناکند و نباید بهشان اعتماد کرد! آخی، جودیث حیوان بالاسی! تقصیر خودش نیست طفلی. تراماست. آقاً جدی بگیرین. البته چون ما به ویراستار مجله ای که ایشان این تهمت ها را در آن چاپ کرده نامه نوشتیم و یادآوری کردیم که اگر نتوانند ادعایشان را ثابت کنند باید مقاله را پاک کنند وگرنه به دلیل تهمت بی اساس، کارش به دادگاه خواهد کشید، نه تنها نامه معذرت خواهی فرستادند، بلکه اسامی را هم پاک کردند. البته گفتم که معذرت خواهی عمومی شان در مقاله با آن قصه شخصی یکجورهایی اینطور بود که "می دانم حق با من است، اما چون مدرک ندارم کوتاه می آیم!" خب معذرت خواهی نئوکانی با منت همراه است دیگر، چه می شود کرد! دومین پیروزی جبهه سوسول حزب الهی های جاسوس: بوش که از تظاهرات کنندگان جان بر کف سیاه پوش استنفورد جلوی هوور ترسید، رفت خانه جورج شولتز. یکربع هم به دلیل اینکه مزاحمین جلوی راه دموکراسی را بند آورده بودند، دیر رسید و شکوفایی دموکراسی به تعویق افتاد. به افتخار برادران و خواهران استشهادی مشکی پوش استنفورد همگی با هم..... آ ماشالله!
بوش در استنفوردFriday, April 21, 2006
از آنجایی که جاسوس قهاری هستم، همین الان در دقیقه نودم خبردار شدم که جناب بوش قرار است برود به مرکز هوور در استنفورد و همه میهمانان هم برای صرف چای و باقلوا به خانه دکتررررررررررررر میلانی دعوت شده اند. جاسوس سیتزین، نازلی کاموری اطلاع داده که خانم میلانی قرار است قورمه سبزی با روغن کرد کرمانشاهی پرشین عرب افکن امریکایی بپزد و از میهمانان وی آی پی (وری ایمپورتنت پرسن) پذیرایی کنند. چون ما در واشنگتن به شغل شریف جاسوسی مشغولیم و نمی شد به جرگه دوستان همکار بپیوندیم، خواستم گفته باشم که ما هم مهم هستیم و دعوت شده بودیم اما نرفتیم چون نبوی داشت ما را در دانشگاه مری لند می خنداند و سرمان همینطوری اش هم شدیداً بوی قورمه سبزی می داد. نازلی هم فعلاً بالاجبار در ترک است و وبلاگ نمی نویسد. چون کامپیوترش را به آذر خانوم نفیسی قرض داده است که با آن کتاب "هو ایز افرید آف ایران" را بنویسد و از آینه پشت کامپیوتر نازلی کوه های ایران را ببیند. خانوم نفیسی کامپیوتر لازم داشت تا بلیط هواپیمای خصوصی آن لاین رزرو کند تا به استنفورد برود و حس غربت و دوری از خانه اش را به قورمه سبزی خانوم میلانی جبران کند. ما هم به سازمان های حقوق بشر وطنی شکایت کرده ایم و از آنها خواسته ایم که چون ما یک مشت بیکار هستیم و حتی با طبابت در علوم انسانی بهمان شغلی جز جاسوسی نداده اند و خانوم جودیت نشنال ریویو از اسرار ما مطلع شده و پته مته ما را روی آب ریخته، به ما یک کار در مطب با پارتی بازی بدهند. آخر ما فکر می کردیم جاسوسی حق مسلم ماست، اما گویا آمپول زنی درآمدش بیشتر است. راستی این اطلاعات تظاهرات استقبال از بوش است که برادران و خواهران عزادار سیاه پوش حزب الهی ملازاده جاسوس مشغول به تحصیل در استنفورد پس از گرفتن دستور از مقامات بالاتر راه انداخته اند: President Bush is visiting Stanford's Hoover Institute tomorrow (4/21) between 3-5 PM. It would be a disgrace to the thousands who have died in Iraq(bothsoldiers and civilians) and the hundreds detained in Gitmo if we don't organize a strong protest to show Bush that his policies are not appreciated by many on Stanford campus.This is our chance to do anything and everything we can to be in his face and show that even Stanford Students in the backdrop of Hoover Tower can unite to fight injustice and inhumane policies that havegone into effect through his administration.WEAR BLACK AND SPREAD THE WORD. جاوید شاه . تنک یو. گاد بلس امریکا اند ایتز جاسوس جماعت. یاشاسین بوش. جوید بوش. تبصره 1: سیبیل می خواهد بگوید که این نمک پرانی ها کار اوست. ما به سازمان های حقوق بشر شکایت کرده ایم که بروند در مورد این نازلی کاموری تحقیق کنند و ببینند از کجا پول می گیرد که این ادعا ها را بکند. من هم همینجا اعلام می کنم که من با این جاسوس سیتیزن هیچ نسبتی ندارم. تبصره 2: بوش واقعاً امروز به استنفورد می رود. تبصره 3: تمام این نوشته های من به قول استاد آذر نفیسی اصلاً و ابداً سیاسی نبوده و فقط و فقط نیازهای اگزیستنشیال من است. تبصره 4: من در آینه نگاه می کنم و خودم را نمی بینم، بلکه یک شیرینی دانمارکی (گل محمدی) می بینم که در کتابخانه نیویورک به من که شبیه ناباکوف شده ام می گوید لولولولولول وللیتا منو بخور.
Can't read the Farsi text, Judith joon? Too bad! Should'a taken your Farsi in highschool, babe! Meanwhile, ask your Persian informants who have given you all the B.S. you have published with no research, to help you with translation. Way to go Ms. Professor! Send my regards to Danny Pipes. Got lawyers? رابطه بنز و پیکان به جای مقایسه شانWednesday, April 19, 2006
مهدی وبلاگ ژرف در پست اخیرش از نوشته من نقد کرده و گلایه کرده که مشکل او با دیدگاه من این است که "وبلاگ فرنگوپولیس، بعنوان یکی دیگر از وبلاگهایی که از مسایل داخل آمریکا مینویسد، جلوه تاریکی است که از وضعیت سیاست و جامعه داخلی آمریکا به خوانندگان خود ارایه میدهد. فرنگوپولیس به مخاطبی که در ایران زندگی میکند یا از ایران بمدت زیادی دور بوده و احساسات نوستالژیک به ایران دارد، اینطور القا میکند که در مقایسه جامعه و سیاست ایران و آمریکا هر دو اینها به یک اندازه بد هستند." مهدی با گفتن اینکه مثالهای من در مورد امریکا با شدتی 10 برابر بدتر در ایران وجود دارند از یک آنالوژی استفاده کرده و من را به کسی که سوار بنز است تشبیه کرده که به دوست پیکان سوار خود از بدی های بنز شکایت می کند. مهدی می نویسد، "زمانی که خودت سوار بنزی و رفیقت سوار پیکان این نوع وانمود کردنها به اینکه دو ماشین کم و بیش باهم برابرند، چیزی چون وارونه جلوه دادن واقعیتها نیست. مخصوصا اگر براحتی بتوانی بنزت را با پیکان عوض کنی، مساله دورویی هم وارد کار میشود" مشکل من با نوشته مهدی بیش از یکی است. اول: مشکل مخاطب. مهدی می گوید که اگر مخاطبان من غیر ایرانیان انگلیسی زبان بودند، استدلال من قابل فهم تر بود، اما برای ایرانیانی که گفتار ضد امریکا را از رسانه های رسمی ایران می شنوند، این استدلال کار نمی کند. مهدی تا حدی درست می گوید. اما من لزومی ندارد به امریکایی ای که با نابرابری های اجتماعی در امریکا آشنا است، چیزی را که می داند بگویم. همخانه من، می داند که امریکا با فقرا و بسیاری از افراد رنگین پوست امریکایی چه برخوردی دارد، احتیاجی به گفتن من ندارد. اما خب همخانه من هم مثل من در سازمان های غیر دولتی امریکایی در بخش خدمات اجتماعی کار کرده. شاید یک امریکایی ناسیونالیست و طبقه مرفه نداند یا نخواهد که بداند. اما کسی که از رویای امریکایی (بنز در مثال مهدی) بهره نبرده، یا شکست هایش را دیده، احتیاجی به شنیدنش ندارد. جوان ایرانی ای که در آرزوی رویای امریکایی است، یا ایرانی ای که در ساب ارب های امریکاست و فقط چهره اتو کشیده امریکا را دیده، بد نیست که این ها را بشنود تا ببیند ناجی افسانه ای آنقدرها هم افسانه ای نیست. چیزی که مهدی شاید در مورد من نداند، سابقه کار من در امریکاست. شاید مهدی نداند که من این چیزها را از سر شکم سیری نمی زنم. شاید مهدی نداند که گفته های من ژست روشنفکری نیست. مهدی عزیز. نمی دانم چند سال است به امریکا آمده ای. نمی دانم خارج از فضای دانشگاه و در "گتو" های امریکا کار کرده ای و یا حتی قدم گذاشته ای؟ دوست من، گفته های من تئوری گنگ و غیر عملی "نسبیت" که به آن اشاره کرده ای نیستند. تئوری من ، تئوری متجسد است که از تجربه بر می خیزد. من سالها، قبل از بازگشتن به آکادمی در سازمانهای غیر دولتی کار کرده ام. در تندرلوین و میشن و بی ویو "آوت ریچ" کرده ام. دیده ام که زنی بی خانمان که به محل تعویض سرنج می آمده و هر هفته با من گپ می زده و دفاع شخصی یاد می گرفته، یک شب که جلوی ساختمان زنان سانفرانسیسکو در خیابان هجدهم روی پیاده روخواب بوده، در خواب کشته شده. دیده ام که وقتی زنی که به او تجاوز شده به پلیس زنگ زده، پلیس با نهایت بی اعتنایی مثل محکوم با او رفتار کرده، چرا که او مهاجر لاتینا بوده. دیده ام که زنی سیاهپوست که به دلیل تصویب قانون "از کمک اجتماعی به کار" که حقوق "ولفیر" اش قطع شده، مجبور شده با هزار بدبختی کار پیدا کند. چون با حقوق چندرغاز "فست فود" پول پرستار بچه نداشته و بچه را پیش مادر معتادش گذاشته تا سر کار برود، دولت بچه هایش را از او گرفته و در یتیم خانه گذاشته. دیده ا م که پلیس در محله ای که بیش از هر جا خشونت گَنگ هست پیدایش نمی شود و تلفن به پلیس و آمبولانس که بزنی نیم ساعت طول می دهند تا بیایند.... خیلی دیر برای جوانی که تیر خورده. اما اگر از محله متمول زنگ بزنی، هنوز تلفن در دستت است که پلیس می رسد. دیده ام که زنی ایرانی که از شوهرش کتک می خورد از ترس دپورت شدن شوهرش و بی آبرویی اش جلوی فک و فامیل به پلیس خبر نمی دهد و از ترس قوانین مهاجرت کتک خوردن را تحمل می کند. . باز هم بگویم؟ دیده ام که پلیس با نهایت بی رحمی تظاهر کنندگان سانفرانسیسکو را زده و بچه دوساله ای را از روی گردن پدرش کشیده پایین و پدر را به باد لگد کشیده. این ها را نه در ام تی وی که در ایران پخش می شود می بینی، نه در دانشگاه یاد می گیری. این ها را حتی وقتی زندگی متوسط و متوسط به بالا در "ساب ارب" های امریکا داری نمی بینی. اگر من و تو و دیگر ایرانیانی در ینگه دنیا هستیم چشم هایمان را بخواهیم ببندیم، زندگی آسان می شود. خیلی آسان. دولت ایران شاید سعی در "فاسد" نشان دادن "غرب" داشته باشد. اما من دولت ایران نیستم. جوانها دلایل خوبی دارند که دولت را باور نکنند. اما من دولت نیستم. من چیزی را که اینجا دیده ام می گویم. بدبختی ما همین است، آنقدر دولت سر مردم بلا آورده که از چاه می خواهیم در بیاییم و به چاهی عمیق تر بیفتیم. از دست گرگ به دست لاشخور بیفتیم.
دوم: آنالوژی بنز و پیکانت ایراد دارد. نه همه در ایران پیکان سوارند، نه همه در امریکا بنز سوارند (و منظورم هم معنای لفظی و هم معنای استعاره ای بنز و پیکان است). می بینی چه می خواهم بگویم؟ یک سر برو شرق لوس آنجلس. نه. اصلاً دور نرو. اتوبوس بگیر و برو بی ویو. یا تندرلوین. برو سری به کلیسای گلاید در تندرلوین بزن و یک ساعت به حرف مردمی که برای گرفتن غذای مجانی به کلیسا می آیند گوش کن. ببین چگونه زندگی مردی در تندرلوین به جنگ در عراق مرتبط است. حتماً بازنشسته های جنگ ویتنام که اکنون بی خانمان هستند را پیدا خواهی کرد. ببین پولی را که دولت امریکا باید برای کسی که زمانی در جنگ تا لب مرگ رفته و دیوانه برگشته خرج کند، کجا می رود. به جنگی دیگر. برو بی ویو ببین چند درصد از بچه ها آسم دارند، چون اضافه های شیمیایی در آن محله سیاهپوست نشین تخلیه می شود. چرا پول دارند خرج بمب و پروپاگاندا بکنند، اما خرج مردم خودشان نمی توانند بکنند؟ مگر دلشان به حال مردم ایران سوخته که بیایند نجاتشان دهند؟ آیا این بنزی است که می گویی؟ پس چرا چرخش برای خیلی ها پنچر است؟ سوم: حالا ایراد مقایسه را می گویم. مقایسه یک کشور "جهان اول" و یک کشور که به دلایل تاریخی "جهان سوم" نامیده شده معقول نیست. به جای مقایسه بنز و پیکان، باید رابطه فراملی بنز و پیکان را ببینی. چه بسا که قطعات بنز با نیروی کار همان پیکان سوار و با پول نفت او ساخته شده. اما نیروی کارش پشت آن کالای گرانبها پنهان شده. هان؟ یعنی به جای مقایسه این دو، گویی که هر کدام در خلا و جدا از هم وجود دارند، باید ببینی آنکه بنز سوار می شود چگونه برای نگه داشتن بنز خودش پیکان سوار را پیکان سوار نگه می دارد. حالا چه از این راه باشد که پیکان و جئو مترو را به جان هم بیندازد و بعد بگوید اگر شما ها مثل من متمدن بودید می توانستید سوار بنز شوید، یا اینکه بهترین بنزین پیکان سوار را بگیرد و به جایش به او قطعات پیکان بدهد و او را به خود وابسته نگه دارد . بعد هم همانطور که گفتم چون در سرزمین بنزها، همه بنزسوار نیستند، به پیاده هایش بگوید شما هم اگر سخت کار کنید به رویای بنز خواهید رسید، اما هر روزه با قوانین ضد عابر پیاده اش امکان رد شدن از خیابان را هم از آنها بگیرد، چه برسد به اینکه به بنگاه بنز برسند! بعد هم برای کاری مثل شستن بنزهای کسانی که می توانند بنز داشته باشند، پیاده های بنزستان و پیکان سوارهای فراری از مشکلات پیکان را که به امید بنز آمده اند به بنزستان را به جان هم بیندازد و به پیاده ها بگوید تقصیر این پیکان سوارهاست که شما نمی توانید بنز بخرید! کارهای شما را می گیرند! یا بگوید این ها و هموطنانشان می خواهند نسل بنز را منقرض کنند و به جایش پیکان را در دنیا بفروشند، پس متحد شویم و برای حفظ بنز به جنگشان برویم! بعد هم رقابت "آزاد" را با مزایای بنز ترویج دهند و به پیکان سوارها بگویند که در بازار آزاد سرمایه، شما هم می توانید به مزایای بنز دست یابید! اما در حقیقت با وابسته کردن اقتصاد پیکان سواران، به عده معدودی از پیکان شهر بنز خواهد رسید و خیلی از پیکان سوارهای پیکان شهر همان پیکان قراضه ای را هم که داشتند از دست می دهند. چهارم: اگر من را بنز سوار می دانی (که به دلایل متعدد ، نیستم) فرض تو در مورد اینکه به راحتی می توانم پیکان و بنز را عوض کنم اشتباه است. حقیقتش این است که زندگی من در پیکان شهر هم راحت نمی بود. مثل تو، مثل خیلی های دیگر. حقیقتش این است که زیر چرخ های پیکان له می شدم. اما دلیل نمی شود که اگر رابطه بنز و پیکان را می بینم در موردش ساکت بمانم و از اینکه بنز برای عده ای زندگی مرفهی را ممکن کرده تمجید کنم. من پیاده روی زیاد کرده ام و هم دهنم و هم کف پایم در بنزستان صاف شده مهدی جان. امیدوارم هیچوقت برایت پیش نیاید، اما فکر همین را بکن که در دانشگاه نباشی و بیمه درمانی دانشگاه نداشته باشی. اگر مرضی گرفتی، بدون بیمه و با کاری معمولی، سنگین تری که رو به قبله بخوابی که کسی به دادت نخواهد رسید. خدمات اجتماعی هم که هر روزه کمتر می شوند. پس فاتحه مدیکر را هم بخوان. بنزهای خیابان های تمیز هم نه دوا می شوند و نه درمان. دوست عزیز، گفتن این ها دورویی نیست. تجربه کار در خانه های امن، آوت ریچ در خیابانهای سانفرانسیسکو، و دیدن نابرابری های اجتماعی است که این تصویر زرق و برقی را کنار می زند و این تصویر سیاه و تاریک را نمایان می کند. حرف مقایسه نیست. حرف این است که وقتی این رویای امریکایی فرومی ریزد، واقعیت ها پدیدار می شوند. آنوقت است که زرق و برق بنز حالت را بد می کند. Tuesday, April 18, 2006
----------------- این جمعه در سن حوزه تظاهرات بزرگی علیه جرایم جنگی بوش برگزار می شود. هم ولایتی های خلیج سانفرانسیسکو: اهل و عیال را بردارید و بروید همراهی کنید. تطاهرات برای اعتراض به جنگ عراق و جنگ علیه ایران است. جای من را هم خالی کنید و به جای من مرگ بر شاه بگید! -------------------------- سولوژن عزیز این لینک را از "فیزیک امروز" فرستاده. نویسنده مقاله می گوید که ساختن بمب اتمی که فقط عمودی رخنه کند، بدون نابودی گسترده و کشتن هزاران انسان ممکن نیست. ادعاهای کابینه بوش در مورد عملی بودن استفاده از چنین بمب هایی بدون آسیب جانبی پوچ است. -------------------------- این هم یک انیمشن توسط اتحادیه دانشمندانی که نگران حمله اتمی هستند. انیمیشن خیلی خوب نشان می دهد که بمب اتمی "بانکر باستر" که دولت امریکا در صدد ساختن آن است (خدا می داند ساخته اند یا نه!) میلیون ها آدم را خواهد کشت بدون اینکه بمب به مراکز تولید انرژی هسته ای در زیر زمین برسد. جالب این است که برای آوردن مثال، هدف حمله را اصفهان نشان می دهند. حتی دیدنش در این انیمیشن بدون آدم های واقعی که کشته خواهند شد، تن آدم را می لرزاند. بگذریم که در آخر انیمیشن این دانشمندان نگران می گویند که راه معقول تر، بمب باران کردن راه های ورودی و خروجی مراکز هسته ای است که دشمن داخل و خارج نشود! راه بهتر دیگری به غیر از بمب باران نبود، دانشمندان عزیز نگران؟ -------------------------- صدای قاصدک * چقدر گرم است. اما نمی دانم چه بلایی سر رادیو قاصدک آورده که میزبان برنامه آهنگ تقدیمی اش به فتانه این است: "برو دیگه نمی خوام دوباره مهمونم باشی!" فتانه جان زوریخ را ول کن بیا مهمون خودمون باش رفیق جان. به بی لهجه بودنت هم گیر نمی دهیم. ------------------------
نوشته های یک سانسورچی سانسور شدهعجب گرفتاری شده ایم. از یکطرف صدای زنان وبلاگنویس و منتقدان سیاست های محافظه کاران در ایران است که یکی پس از دیگری با فیلتر کردن وبلاگ هایشان سعی در خاموش کردن آن دارند. از اینطرف هم آنهایی که فمینیسم را فحش می دانند، یا انتقاد به جنگ و کابینه بوش را گناهی کبیره می دانند با توهین ها و تهمت ها و مزخرف نوشتنشان می خواهند یا خواننده های دیگر را برانند که بحثی در کامنتدانی اتفاق نیفتد، یا نویسنده را مجبور کنند که خودش از رو برود و کامنتدانی اش را ببندد. علیرضای پریشان بلاگ سال پیش در مورد این "ترول" ها یا "غول های زیر پل" نوشته بود که یکباره ظاهر می شوند و کامنتدانی ات را با کامنت های بی ربط به پست پر می کنند. یا با هم بحثی در کامنتدانی ات شروع می کنند که اصلاً ربطی به پست ندارد و از کامنتدانی میزبان مثل ای میل استفاده می کنند و به هم پیغام و پسغام های طولانی می دهند. مثل انگلی که از بدن میزبان تغذیه می کند. بعد هم دادشان در می آید که "آی تو آزادی بیان بلد نیستی!" مثل فاشیستی که هرنوع کلام پر از خشونتی را به آنهایی که می خواهد نسلشان را منقرض کند می زند و وقتی می خواهی خاموشش کنی، می گوید پس آزادی بیان چه شد؟ قبلاً هم گفته ام: آزادی بیان مطلق نیست، حتی در کشورهای به اصطلاح دموکراتیک. نمونه بارزش را در لایحه وطن دوستی امریکا و خاموش کردن صدای اعتراض می بینیم. علاوه بر این، آزادی یکی در بیان هرچه می خواهد بگوید می تواند به خشونت علیه دیگری بینجامد. همانطور که جان آستین در "چگونه با کلمات کار انجام دهیم؟" می گوید: کلمات کار می کنند. یعنی اجراگری کلمات را نمی شود فراموش کرد. "هیت سپیچ" یا سخن با تنفر هم همیشه فقط گفتنش نیست. بعضی وقت ها خشونتی را بر بدن آن که مورد تنفر قرار گرفته اعمال می کند یا به خشونت علیه شخص مخاطب مشروعیت می هد. نه سانسور کردن و نه آزادی بیان هیچکدام مطلق نیستند. چرا که اگر به قول باتلر سانسور، خود تولید کننده گفتمان است و حد و حدود گفتمان را تعیین می کند، پس حرفی که من می زنم، حرفی که قابل گفتن باشد، با توجه به آنچه می شود گفت و آنچه نمی شود گفت بیان می شود. حتی در این فضای "آزاد" اینترنت. حرفهای ما سانسور شده است، هرقدر هم که از آزادی بیان دم بزنیم. اما سانسور کردن دولت با سانسور کردن من وبلاگ نویس فرق می کند. بلاک کردن یک کامنتگذار بی جنبه هم سانسور کردن است. حرفی در آن نیست. اما سانسور هم در هرجایی معنایی متفاوت دارد. بعضی وقتها لازم است. مثل همین دیروز که من ویدئوی فاشیستی ای را که در موردش نوشته بودم از روی وبلاگم برداشتم تا به تبلیغ خشونتش کمک نکنم. مسلماً من نه جلوی صدای آن فاشیست را گرفته ام و نه جلوی کامنتگذاری را که به هر دلیلی با گذاشتن کامنت های بی ربط و تهدید آمیز سعی در ساکت کردن من دارد. آن ویدئو روی گوگل پخش است و این کامنتگذارهای ترول هم در وبلاگستان. یک آی پی را ببندی، از ای پی دیگر در می آید. آب از آب تکان نخورده. جالب هم این است که عواملی که سعی در خاموش کردن صدای وبلاگنویسان دارند لزوماً دولتی نیستند. شرکت ها و افرد "غیر دولتی" هم هستند که با دولت قرارداد دارند تا این سانسور کردن را انجام دهند. حالا عامل این قرارداد یا استخدام است و پول گرفتن، یا ضوابطی که از جانب دولت بر آنها اعمال می شود و باید رعایت کنند تا بتوانند سرویس اینترنتی شان را باز نگه دارند. البته همه ترول ها هم پول نمی گیرند تا کامنت بگذارند. در یکی از پست ها که لینک خبرش را رائد برایم فرستاده بود، نوشته بودم که دولت امریکا افراد و شرکت هایی را استخدام می کند که وبلاگ های زبان های خارجی را بخوانند و کامنت های طرفدار بوش بگذارند. اما راستش فکر نمی کنم همه ترول ها جیره خوار دولت امریکا باشند. بعضی ها این کار را داوطلبی می کنند تا وظیفه اخلاقی خودشان را به "دموکراسی لیبرال" ادا کرده باشند! (معنای دموکراتیک بودن را چقدر بد فهمیده اند!) راستی توجه کنید به تفاوت شیوه های سانسور دولتی: یکی فیلترت می کند و رک می گوید "خفه شو!" دیگری با دادن وهم آزادی بیان، با بکار گرفتن عوامل "غیر دولتی" کاری می کند که خودت یا از نوشتن نا امید شوی یا کامنتدانی ات را ببندی. یکی زورش علنی است، دیگری در لفاف "انتخاب". فکر می کنید کدام شیوه سانسور گفتمان مخالفت را بیشتر برمی انگیزد؟
راکویل خوب است اما نورث یورک راکز!Monday, April 17, 2006
امروز بالاخره رفتم یک مغازه ایرانی در راکویل پیدا کردم و سراغ نان تازه پز گرفتم، گفتند شایعه است و واشنگتن از این خبرها نیست. نان لواش و بربری ماشینی بسته بندی شده تولید ویرجینیا د اشتند، اما نانهای دیگر را از کالیفرنیا می آورند. خلاصه جایتان خالی یک کباب ساخت مری لند، دوغ تولید کانادا و نان لواش تولید شده در جنوب کالیفرنیا خوردم و به این نتیجه رسیدم که همه راه ها (ی شکم) یا به تورنتو و یا به کالیفرنیا ختم می شوند و بس. و صد البته از بشقاب چلوکباب است که شکم به معراج می رسد. یک نقاشی (میورال) جالب روی دیوار این چلوکبابی بود که ازقسمتی اش با تلفنم عکس گرفتم. از کوروش و هخامنشیان گرفته تا شاه قاجار (فتحعلی شاه است فکر می کنم) در کنار مرد کت و شلواری و زن ایرانی با موی بلوند کرده در این چلوکبابی حضور داشتند. زن بلوند ایرانی با بینی عمل کرده منقوش در این میورال در عکس نیفتاد چون اگر می خواستم بگیرمش صورت یک بنده خدایی که داشت غذا می خورد هم می افتاد داخل کادر. شیر و خورشید پشت سر شاه فاجار هم هیچ چشم و ابرویی نداشت که ما ببینیم این خورشید مؤنث است با مذکر و یک تحلیل نجم آبادی ای هم از این میورال در مورد ناسیونالیسم ایرانی و جنسگونگی و نشان شناسی بکنیم. به جایش به تحلیل چلوکبابی رضایت دادیم. حقاً که این نقاشی شاهکار این رستوران بود . اما راستش هیچ جا همان کبابی کوچک و خودمانی و بی زرق و برق آقای سلطانی در نورث یورک تورنتو نمی شود. دیگر نه شلیته ای، نه لوتی گری ای، نه ته دیگ افتخاری پارتی بازی لیدا خانوم یا آقای سلطانی ... فقط از تورنتو دوغ اروندش بود و بس. ![]() نوشته ای خودمانی و غیر فرمالدر پاسخ به چند دوست کامنت گذار در پست قبلی، کامنتی نوشتم که چون طولانی شد، اینجا در متن می گذارمش. نکته ای که دوستان به آن اشاره کرده اند این است که من این روزها انگار فقط یک سوی سکه را می بینم و فقط بر نئوکان های امریکایی ایراد می گیرم و به ایرادهای دولت ایران اشاره ای نمی کنم. انتقاد دوستان شاید درست باشد و شاید باید نگاهی به نوشته هایم بکنم و ببینم این ترس از جنگ تا چه حد نوشتنم را یک جانبه کرده. جواب نئوکانسروتیوهای ایرانی را نمی دهم چون تهمت های آنها در مورد پول گرفتن من از جمهوری اسلامی آنقدر مسخره است که ارزش جواب دادن ندارد. چوب دوسر گهی که می گویند همین است. مشکل تحلیل این نئوکان ها همان مشکل جورج بوش است: "شما یا با ما هستید یا ضد ما هستید." جایی در بین که نه این باشد و نه آن انگار در چنین ذهنیتی وجود ندارد. اما جواب دوستانی را که برای افکار و نظراتشان احترام قائلم را می دهم. این است جواب غیر فرمال من: محمود، احمد رضا، و هاله عزیز: ممنون از توجهتان. دوستان من هم می دانم که احمدی نژاد مثل بوش جنگ طلب است و آماده شهید کردن جوانهای ایران. من هم می دانم که او در سخنرانی هایش، بدتر از بوش، کم سوتی نداده. اما حرف من دفاع از احمدی نژاد نیست. حرف من این است: احمدی نژاد تبدیل شده به بهانه نئوکان ها برای حمله. قبلاً که خاتمی رئیس جمهور بود، رئیس جمهور در تحلیل های ضد ایران هیچکاره بود و رهبر همه کاره حساب می شد. اما حالا احمدی نژاد تبدیل شده همه کاره و بدتر از هیتلر (می دانم که سخنرانی اش در مورد هولوکاست بی تأثیر نبوده!). چه در صحبت های دولتمردان امریکا باشد و چه در ارائه های رسانه ها، احمدی نژاد شده سمبل فاشیسمی که بوش می شود قهرمان جنگیدن با او. نوعی تجسد دادن است به تئوری تمدنی سموئل هانتینگتون. من به شیوه های ارائه و تولید و سیکل دانش های بخصوص اشاره می کنم. برای من شک برانگیز است که برای مثال، این ویدئوی احمدی نژاد (پست قبلی را ببینید) از او قهرمانی می سازد، با پس زمینه آهنگی به زبان آلمانی. همین. برای من شک برانگیز است که چرا تصاویر و آهنگ هایی که در زمان و مکانی دیگر تولید شده اند و معانی بخصوصی را تولید می کرده اند، در این زمان بخصوص در سایت های اینترنتی توزیع می شوند. معانی تولید شده در این زمان بخصوص برای من مهمند. حرفی در حماقت احمدی نژاد نیست. برای همین هم من و خیلی از وبلاگ نویس ها سعی کردیم در انتخابات شرکت فعال داشته باشیم که او رئیس جمهور نشود. آن توجیه رأای ندادن که "خب بگذار احمدی نژاد بیاید که کار یکسره شود" هم انگار چوبش را در آینده نزدیک باید مردم زیر بمب ها بخورند. من به عنوان کسی که در امریکا زندگی می کنم، مسائل دیاسپورای ایرانی و مسائل زندگی در امریکا و موضع امریکا نسبت به ایران برایم مهم هستند. این چیزی است که ادرین ریچ و کرن کپلان به آن "سیاست مکان" می گویند. یعنی اینکه هر عاملی در کجا قرار دارد در اینکه چگونه در سیاست آن مکان درگیر شود مهم است. اگر ایران بودم، مطمئنم شیوه فعالیتم فرق می کرد و نقدم بیشتر به سیاست های محلی ایران بود. برای همین هم من درگیری با این سیاست ها را به عهده کسانی که در ایران هستند و از نزدیک در ارتباطند می گذارم. می توانم حمایت کنم، اما صاحب نظری نمی کنم چون آنجا نیستم. اما در دید من، سیاست های محلی چه در امریکا و چه در ایران باید در ارتباط با هم شکل بگیرند، بخصوص در این زمان که حرکت بدنها و اطلاعات و سرمایه در سطح فراملی سیاست محلی و جهانی را در هم آمیخته. پس من چیزی را که در نزدیکی با آن هستم نقد می کنم و از نوشته های کسانی که در ایران هستند بهره می برم تا موضعم مثل موضع خیلی از ایرانیان اپوزیسیون خارج از کشور در زمان یخ نزند. فکر می کنم حمایت های برون مرزی از جریان های اعتراض در ایران اگر با دقت و هشیاری انجام نشود، می شود دوستی خاله خرسه و نتیجه عکس می دهد. چرا که با وجود فعال امریکا در پروپاگاندای ضد ایران و اعلام علنی نئوکان ها به حمایت از اپوزیسیون ایرانی، حرکت های مستقل لطمه می خورند و از جانب عناصر محافظه کار دولت ایران به خیانت متهم می شوند. هر کس یک استراتژی دارد. برای من توجه به نابرابری قدرت در سطح جهانی مهم است. خیلی مهم. من به شکست های دولت امریکا در رسیدگی به مردم فقیر، اقلیت های جنسی و اقلیت های نژادی نگاه می کنم و می گویم چطور می شود از چنین دولتی انتظار داشت که دلش به حال مردم ایران سوخته باشد؟ برای منی که اینجا هستم و سالهاست که در امریکا زندگی می کند (تقریباً نیمی از عمرش را) مهم است که آن مدینه فاضله ای را که بعضی از جوانان ایران در ذهن تصور کرده اند و فکر می کنند با آمدن امریکا ایران مملکت گل و بلبل می شود، واقع گرایانه نمایان کنم و بگویم این خبرها هم نیست. که کلینیک های سقط جنین در امریکا زیر حمله اند، که اقلیت های جنسی زیر حمله اند، که اقلیت های نژادی محرومند، که مهاجران زیر حمله اند... این ها واقعیت های زندگی در امریکاست. ایران هم همین. ایران هم مشکلات خودش را دارد. اما می گویم حرکت های درون ایران همانطوری که زنان و دانشجویان و مردم نشان داده اند بدون کمک امریکا موفق تر است. متاسفانه هروقت ایرانی ها به نقطه ای نزدیک شده اند که خودشان به حقوقی دست یابند و آزادی های اجتماعی کسب کنند، دخالت امریکا آن را خراب کرده و حرکت را سالها به عقب کشانده. انرژی مردم جذب حرکت های ناسیونالیتی ضد دخالت نظامی می شود و مثل زمان جنگ هشت ساله با عراق، مردم جرأت و فرصت نخواهند داشت که صدایشان را بلند کنند. نمی دانم، اما فکر می کنم همسویی محافظه کاران ایرانی و امریکایی بعضی وقت ها بیشتر از مغایرت در اهدافشان است. حرف آخر من: مکان زندگی هر شخص در شکل گیری فعالیت او مهم است. توجه نکردن به آن می تواند مخرب باشد. خیلی مخرب. دیاسپورای عراق نمونه اش. باز هم ممنون از توجهتان.
جنگ ویدئویی و نشان های ناسیونالیستیSunday, April 16, 2006
امروز چند ویدئو در گوگل دیدم که برایم جالب بودند. نمی دانم چه کسی این ویدئوها را می سازد، اما به نظرم کمی مشکوک می آیند. از این جهت که با تصاویر و آهنگهای زمینه میلیتنت (جنگی) گویی که جنگی را که نیامده می خواهند دستی دستی جلو بیندازند. استفاده از نشان های ناسیونالیستی در دو ویدئوی اول (+ و +) با عقیده شهادت ادغام شده اند. به قول علیرضای پریشان بلاگ سابق که متوجه این دو ویدئو شده بود وآنها را در ای میل برایم فرستاده، تلاقی ناسیونالیسم و "دفاع مقدس" است که این ویدئوی رپ و ویدئوی "وطن" ارائه می کنند. اما ویدئوی احمدی نژاد که کلمات آهنگش را نمی فهمم از این جهت مشکوک است که گویی احمدی نژاد قهرمان نجات فلسطین شده! فکر نمی کنم هیچکس آنقدر احمق باشد که چنین ویدئویی را برای حمایت از احمدی نژاد درست کرده باشد. برعکس به نظر من می آید که این ویدئو تفکری را که در گفتمان نئوکانسروتیو ها موجود است را تأئید می کند: احمدی نژاد (که برای نئوکان ها یعنی ایران)، تبدیل به قهرمانی شده در برابر اسرائیل و امریکا. نمی دانم چه کسی پشت سر این ویدئوهاست و قضیه چیست، اما در دید من این ویدئو ها که به تفکر جنگ دامن می زنند، شدیداً خطرناکند. جالب اینکه این گروه "دفاع ایران" از آرم جمهوری اسلامی استفاده می کند، اما در بالای صفحه تبلیغ نیروی دریایی امریکا را دارد! کسی بیشتر در مورد این ویدئوها می داند؟ دارم کم کم با وجود انتقادم به بودریا به تئوری اش ایمان می آورم. ------------ دوستی های تازه روی بالکنی های شرق امریکا و انتظارات بی جادیروز به خانه زیبای دوستی رفتم که برای اولین بار می دیدمش. دوستی مهمان نواز که با خواندن اینکه به واشنگتن آمده ام با من تماس گرفت و با اینکه قرار بود به کافی شاپ برویم، با مهربانی من را به بالکنی پرگل و زیبایش دعوت کرد و با هم چای و باسلوق/راحت الحلقوم خوردیم و گپ زدیم. استکان های کمر باریک و نعلبکی پرنده دارش من را یاد ایران می انداخت. چون ترکم برایم یک چایی در لیوان بزرگ آورده بود و برای حس نوستالژی، یکی هم در استکان کمر باریک. با کمال ترکی هر دو را خوردم. سه چهارسالی از من بزرگتر است، اما تجربه ای چند برابر من در زندگی دارد. سخت کوش است و برای یاد گرفتن، همسر و بچه و گرفتاری های مهاجرت جلودارش نیست. در ایران چند سال استاد دانشگاه بوده و اینجا دانشجوست. به دانش و چگونگی دانش شدن آن توجهی خاص دارد و شاید برای همین علاقه دارد ز گهواره تا گور دانش بجوید. راستش قبل از ملاقات این دوست، مثل ملاقات هر غریبه ای کمی دلهره داشتم. با اینکه قبل از دیدنش با تلفن صحبت کرده بودیم و در مورد رشته های تحصیلی مان و مسائل مورد علاقه مشترک مان صحبت کرده بودیم و احساس خوبی در موردش داشتم، انتظار نداشتم با کسی مواجه شوم که در دیدار اول آنقدر با او راحت باشم که خودم را به آشپزخانه اش دعوت کنم و نان و بوقلمون و ترخون برای خودم در بشقاب بگذارم و بخورم. شاید چون حس کردم که "خاکی" است و بی غل و غش. از همان لحظه که از ماشین پیاده شدم، لبخندی که همه صورتش را گرفته بود و پایین آمدن با احتیاطش از پله های جلو خانه اش به من احساس آرامش داد. به خودش هم گفتم، رفتارهایش، خنده های پر از زندگی و بی تکلفش من را یاد دوستی می اندازد که در موردش نوشته بودم. وقتی می خندد، واقعاً می خندد. همسر و فرزندانش هم مهربانند، مثل خودش. اما شور و راحت بودن او با خودش و اطرافیانش مختص خودش است. هم سن و سال خواهرم است و با او به یک دبیرستان رفته (من به مدرسه راهنمایی آن دبیرستان می رفتم تا اینکه یکی دو سال پس از انقلاب بسته شد). همان زمانی که من در دانشگاه سانفرانسیسکو بوده ام، او هم بوده. شاید برای همین است که بدون اینکه بشناسمش، حس می کنم که سالهاست که می شناسمش. اگر این وبلاگ نبود و او از روی بعضی از نوشته های من مواضع سیاسی مان را تا حدی همسو نمی دید، هرگز ملاقاتش نمی کردم. ازش می پرسم چرا وبلاگ نمی نویسد. می گوید هرگز. استاد ادبیات است و در نوشتن وسواس دارد. مثل من پررو نیست که با فارسی شکسته بسته اش بنویسد. متواضع است. -------------------- جای دوستان دوستدار موسیقی خالی. سیما بینا خوب بود. خیلی خوب. مثل همیشه خوش صدا و زیبا. می گفت سرماخوردگی دارد، اما صدایش همچنان رسا بود و ناز و اداهایش موقع خواندن سرگرم کننده و دلربا. قبل از کنسرت هم یک نفر از "حافظ عزیز" شعری خواند و خوش آمد گفت. از بدجنسی ام فکر کردم که استند آپ کمدین است. جدی بود بیچاره. بلد نبود عشوه ترکی بریزد. سعی اش را کرد. میمیک کردن جدی بودن چقدر کمیک می شود. ---------------------- این را نمی نویسم که در دعوایی دخالت کنم و یا یارکشی کنم و این حرف ها. اما نوشتنش برایم مهم است. روی صحبتم به یکی از نوشته های نیک آهنگ است. بدون خصومت و به دور از همه دعواهای خصوصی و عمومی می نویسم (این دوگانگی عمومی و خصوصی در وبلاگ ها معنای زیادی ندارد). نیک آهنگ در مورد فرد همجنسگرایی در تورنتو می نویسد: " یکی از مسائلی که در اینجا شاهدش بودهام، شجاعت بعضیها در عنوان کردن گرایش جنسیشان است. یعنی علنا می گویند که همجنس گرا هستند، پلیگامیست هستند، یا حتی دوجنسگرا...این شجاعت البته به واسطه قوانینی است که از حقوق حقه آنها دفاع می کند. ولی وقتی با تابعیت دوگانه ای که دارند وارد ایران میشوند، بنا به هزار و یک دلیل منکر گرایشات علنی خود میشوند.یکی از همجنسگراهای معروف ایرانی مقیم تورنتو میگفت که به خاطر مادربزرگش و خانوادهاش نمیخواهد کسی چیزی بفهمد. کاملا میتوانم درکش کنم، ولی برایم همیشه این سوال وجود داشته است که کدام موقعیت را انتخاب کرده؟ همجنسگرا بودن علنی در کانادا، یا بچه پیغمبر بودن نزد خانواده و موقع سفر به ایران؟ در فضای اینترنتی کنونی که ماه پشت ابر نمیماند، وقتی نکتهای چنان علنی است که همه شاهدش هستند، چرا کتمانش می کنند؟" نمی خواهم در مورد همجنسگرایی و هوموفوبیای رایج در بین بسیاری از ایرانیان و هژمونیک بودن دگرجنسگرایی بنویسم. قبلاً نوشته ام. زیاد هم نوشته ام و دیگر حوصله اش نیست. در مورد اینکه چه چیزی اخلاقی است و چه چیزی "غیر اخلاقی" هم نمی نویسم، چون اخلاقیات شدیداً نسبی است و حالا اینکه چه کسانی قدرت این را دارند که تصمیم بگیرند چه چیزی اخلاقی است و تبدیلش می کنند به "عرف" جامعه، بماند. اما می خواهم بگویم چرا سوال نیک آهنگ برایم اصلاً قابل فهم نیست. چرا این اینقدر سخت است بفهمیم که یک نفر می خواهد طوری که دوست دارد و به کسی آزاری نمی رساند در تورنتو زندگی کند، ولی چون طرز زندگی او خانواده اش را ناراحت می کند، نمی خواهد در برابر آنها "علنی" باشد؟ خواننده های نیک آهنگ که در تورنتو هستند می دانند که او از چه کسی سخن می گوید، چرا که آن شخص در تورنتو علنی است. آنها که در ایران هستند شاید ندانند و فکر می کنم به خود آن شخص ربط دارد که چه کسی و در کجا بداند. به این هم معتقد نیستم که در فضای اینترنتی ماه پشت ابر نمی ماند! چرا می ماند. خیلی ها خیلی از اسرار را می دانند و روی اینترنت نمی نویسند. چه به دلیل امنیت، چه به دلیل "جوانمردی" (جوانزنی؟). خیلی ها هم مثل مادر و مادر بزرگ این شخص دسترسی به اینترنت ندارند، مگر اینکه آدم فوضولی پیدا شود و برود بهشان بگوید. نمی دانم از گفتنش چه چیزی به طرف می رسد؟ خبرچینی و راست گویی دو چیز جدا هستند. فکر هم نمی کنم که همجنسگرا بودن این کسی که نیک آهنگ در موردش نوشته به کسی لطمه ای زده باشد. نه به صرف همجنسگرا بودنش کسی را اذیت کرده و نه گرایش جنسی او به کسی ربط دارد. اما شاید نمی خواهد همسرش را، دوست پسرش را، دوستان همجنسگرایش را از دوست و آشنای ایرانی اش در تورنتو پنهان کند. چیزی که نیک آهنگ می گوید به این ختم می شود: یا همیشه پنهان باش، یا اگر در یکجا "علنی" هستی، همه جا علنی باش! حالت اول یعنی اینکه با دوستان و آشنایان ایرانی ات نشست و برخاست نکن. حالت دوم یعنی اگر می خواهی نشست و برخاست کنی، یا تظاهر کن که دگرجنسگرایی، یا اینکه گور بابای مادر و مادر بزرگ و خانواده ات که دانستن جنسیت تو به آنها لطمه می زند. "اگر مردی" به همه بگو! چرا باید چنین انتظاری از این فرد داشته باشیم؟ اگر نمی خواهد در جمع دوستانش تظاهر به دگر جنسگرایی کند (که اگر هم بکند، به دلایل هوموفوبیک بودن آدمها، گناهی مرتکب نشده! خودش را از نگاه ها و تهمت ها و بی حرمتی ها حفظ کرده!)، چرا انتظار داریم که همه جا و همیشه علنی باشد؟ مگر هیچ کسی هست، حتی خود نیک آهنگ که همه چیز را به همه کس بگوید؟ بالاغیرتاً؟ چرا باید در مورد مسائلی که به کسی آزاری نمی رساند انتظار چنین شفافیتی داشته باشیم؟ چرا حق انتخاب را به خود طرف نمی دهیم؟ آدمش هم مهم نیست. از مرام دوستی و رازداری هم که بگذریم، اصلاً چنین کاری با هر همجنسگرایی که تصمیم گرفته در ایران علنی نباشد ( به دلایل خیلی خوب!) کاری است بی ملاحظه و از همجنسگراستیزی ریشه می گیرد. این همه راز در مورد مسائل جنسی و غیرجنسی هست که کسی انتظار ندارد افشا شود، چرا که مسئله شخصی است. حالا چرا چنین انتظاری از یک همجنسگرا می رود؟ همجنسگرایی دوز و کلک زدن به کسی نیست و این همجنسگرا هم گناهی مرتکب نشده که به خاطر پنهان کردنش توبیخ شود. شاید برای نیک آهنگ تنها همجنسگرایی که برایش احترام قائل است، همکارش باشد که علنی است. اما نیک آهنگ جان، ریسک علنی بودن برای همه یکی نیست. برای زنها با مردها ممکن است فرق بکند، برای ایرانی و کانادایی ممکن است فرق بکند، در خانه و محل کار شاید فرق بکند... علنی شدن چیزی نیست که طرف یکبار "از گنجه بیرون بیاید" و کار تمام شود. برای بسیاری از همجنسگرایان این انتخابی است که بستگی به شرایط و موقعیت دارد. عامل های زیادی هم در چنین انتخابی نقش دارند. مثل هر مسئله ای، اینکه به چه کسی بگویی و به چه کسی نگویی به طرفش بستگی دارد. به فرزندت طوری می گویی که او بفهمد، به مادرت طوری دیگر، به همسرت طوری دیگر. شاید همین همکار نیک آهنگ هم که سر کار علنی است، جلوی مادر و مادربزرگش نباشد. از خودش که بپرسی، شاید بگوید که کجا علنی نیست و چرا. هیچ چیز مطلق نیست. حتی افشاسازی. حتی راستگویی. حتی شجاعت. حتی "حقیقت". همیشه اضافه ای هست که می ماند. هم برای توی دگرجنسگرا، هم برای او که همجنسگراست. دوستی داشتم که می گفت حقیقت "اور ریتد" است. راست می گفت. آخر هر حقیقتی نصفه و نیمه است و ناقص. کسی که راستش را می گوید، همیشه راستش را می گوید، همیشه چیزی هست که نمی گوید. دروغ هم نمی گوید. راستش را می گوید. مگر نه این است؟ ------------------------ مری لندSaturday, April 15, 2006
از فواید بودن بغل مری لند: کنسرت سیما بینا، امشب. از طریق یکی از دوستان خبر دار شدم و اطلاعاتش را پیدا کردم و بلیط رزرو کردم. از ایرادهای بودن بغل مری لند: در یک آبادی بودن با میشل ملکن، نئوکانسروتیو ساکن مری لند. این مقاله آخرش و پیشنهادش در مورد حمله به ایران را که خواندم می خواستم خودم را از پنجره بیندازم زیر مترو (فیگور آو سپیچ. نئوکان های وطنی بشکن نزنند). -------------------------------------- به این می گویند راسیسم با دیپلماسی و مهربانی از نوع لیبرال امریکایی: مادر یک بنده خدا: بنده خدا می گوید در استنفورد دکتری می گیری؟ من: بله. مادر بنده خدا: چقدر خوب. جنیفر ما هم می خواست بره استنفورد، اما گذاشتنش روی لیست انتظار و بعد هم قبولش نکردند. به جاش رفت یو سی ال ای. من: یو سی ال ای هم دانشگاه خوبیه. مادر بنده خدا: جنیفر ما نمره هاش خیلی خوب بود و خیلی درس خون بود. بهش گفتند ما خیلی دوست داریم تو را قبول کنیم و نمره هات از خیلی از متقاضیان بهتره، اما چون باید دانشجوها از فرهنگ های مختلف را قبول کنیم تا اونها هم فرصتی داشته باشند، تو را قبول نمی کنیم! من: متأسفم! ........... بنده خدا: در محل کار من حتماً باید سیتیزن باشی که بتونی کار کنی. خیلی قانون بدیه، چون خیلی هایی که سیتیزن نیستند صلاحیت این کار را دارن. مادر بنده خدا: آخه فکر می کنم دلیلش این باشه که آنهایی که سیتیزن نیستند اکثراً تحصیل کرده نیستند و برای محل کار شما حتماً باید مدرک دانشگاهی داشته باشی! من: هوممممم.....
از هر دریThursday, April 13, 2006
طارق رمضان که قرار بود استاد دائمی دانشگاه نوتردام شود دو سال است به دلیل قانون جدید "وطن دوستی" (که شدیداً قانون اساسی را زیر پا می گذارد) نمی تواند وارد امریکا شود. با اینکه هیچ مدرکی مبنی بر رابطه این استاد الاهیات با "تروریسم" موجود نیست، مخالفت صریح او با جنگ در عراق و کشت و کشتار مردم فلسطین توسط ارتش اسرائیل او را ممنوع الورود کرده است. شاید هم نوه حسن بنا بودنش است که سبب بدشانسی اش شده. گروه های زیادی پرونده او که از خیر درس دادن در نوتردام ایندیانا گذشته و در آکسفورد درس می دهد را به دادگاه برده اند، اما هنوز که هنوز است تصمیمی صادر نشده و به نظر می آید این بنده خدا نتواند در سخنرانی که گروه پن برایش در نیویورک تدارک دیده شرکت کند. به این می گن فیریدام آف اسپیچ نسخه بوش پیچ. --------------------------- بابا چرا هروقت آدم بخواد از مواضع دولت امریکا انتقاد کنه بهش می گن ضد امریکا؟ مگه کسی که از دولت ایران انتقاد می کنه می شه ضد ایران؟ بابا ما هم ضد ایران هم ضد امریکا... ما رو کجا می خواین بفرستین؟ کره مریخ؟ نه بسم الله، نه لتس گو! انداله پوئس ...وامانوس. ----------------------------- این همخانه من موجود عجیبی است. شدیداً وسواسی است و اگر کتری و قوری همزمان روی گاز باشند رنگش می پرد. انگار برای زیبایی خانه خوب نیست و فقط باید یکی باشد تا شلوغ نشود. جا ظرفی نداریم که آشپزخانه را زشت می کند و از ماشین ظرفشویی به عنوان جاظرفی استفاده می کنیم که ظرفها یواشکی و بدور از چشم در و دیوار خشک بشوند!! خلاصه دست من وسواسی را در وسواسی بودن از پشت بسته. حداقل گی هم نیست که استریوتایپ اش کنم! حالا می فهمم با وسواسم چه بلایی سر آنهایی که باهاشون زندگی کرده ام آورده ام. خدایا مرا ببخش! از این ها گذشته مرد خوبیه بنده خدا. Wednesday, April 12, 2006
تا وقتی که این همخانه/صاحبخانه ما کمی بجنبد و تلفن و اینترنت مان راه بیفتد نمی توانم زیاد بنویسم. از صبح تا حالا نتوانسته ام آن لاین شوم. پس کوتاه می نویسم. دوستی ای میل زده و پرسیده چرا از مهاجران "غیرقانونی" دفاع می کنم. وقتی اینترنت هر دو دقیقه قطع نشد مفصل می نویسم. اما عجالتاً: تاریخ قوانین مهاجرت در امریکا جواب کوتاهش است. نامگذاری کاتگوری "قانونی" و "غیر قانونی" به نیازهای اقتصادی و سیاسی امریکا ربط دارد. همین که کسی شانسی می شود "مهاجر قانونی" و دیگری پس از سالها ماندن در امریکا و داشتن فرزند سیتیزن هنوز "غیر قانونی" است خود مثالی است از ناعادلانه بودن قوانین مهاجرت. مرز بین قانونی و غیر قانونی شدن هم خیلی باریک است. این را داشته باشید تا اینترنت قطع نشده یک پتیشن مهم را اینجا بگذارم: این پتیشن به کنگره امریکا می رود. لب کلام: به ایران حمله هسته ای نکنید! نمی دانم حرف الکی است یا اینها واقعاً دارند به چنین چیزی فکر می کنند. نمی دانم هم که چنین چیزی فقط جنگ رسانه ایست که به جنگ واقعی تحقق خواهد داد و یا نه. اما در حال حاضر فکر کردن به چنین ایده ای دیوانه ام می کند. اگر فکر می کنید راه درستی است که به بمب باران هسته ای ایران (حتی اگر شایعه باشد) اعتراض کنید، این لینک پتیشن است. کاش پتیشن با هرجور بمب بارانی (هسته ای و غیر هسته ای) مخالفت می کرد.
نونTuesday, April 11, 2006
دلم برای نون تافتون سوپر خوراک لک زده. بابا مردم واشنگتن، این مغازه ایرانی هاتون کجا هستند؟
مهاجران پرچم پوش در جلوی خانه بوشدیروز رفتم تظاهرات حقوق مهاجران و چون زود رفته بودم، کمی به همراه معترضان که غالباً لاتین بودند و همه شعارهایشان به زبان اسپانیایی بود ، راه رفتم و چند باری دور آن مظهر بسیار "فلیک" (ترجمه فلیک چه می شود؟ وابسته به آلت رجولیت؟) امریکا طواف کردیم و "سی سه پوئده" گفتیم (یعنی بله ما می توانیم!). این پای صاحاب مرده من که مثل کتلت صاف است یک هفته است درد می کند و آن راهپیمایی سیزده بدر در تورنتو و در کفش بودن مدام و گاز دادن بی وقفه در طی رانندگی به واشنگتن و این راهپیمایی دیروز، پای راستم را به کل چلاق کرده. نفرین یکی از خواننده ها که خواب دیده بود من پایش را می کشیدم تا بلند شود و درس بخواند و در نتیجه دو پایش شدیداً گرفته بودند، در بیداری من را گرفت! بروم سر تظاهرات و نکاتی که در نظرم جالب بود. یکی از استراتژی های این تظاهرات این بود که همه پرچم امریکا در دست بگیرند، چرا که عده ای اعتراض کرده بودند که اگر این مهاجران برای احیای حقوق خود در امریکا تظاهرات می کنند، چرا پرچم های کشور "مبدأ" را حمل می کنند. برگزارکنندگان این تظاهرات شدیداً اصرار داشتند که تظاهرکنندگان پرچم امریکا در دست بگیرند و پرچم امریکا بود که دم در مترو و در تظاهرات مثل نقل و نبات پخش می شد. وقتی که در خیابان پشت خانه ام کلی آدم پرچم امریکا پوشیده دیدم، به جای ترس، فهمیدم که گروهی است که باید در مترو دنبالشان راه بیفتم. چرا ترس؟ چون معمولاً کسانی که سر تا پا پرچم می پوشند، افرادی نژادپرست و معمولاً سفیدپوست هستند که با فریادهای خشمگین "یو اس ای" طرفدار جنگ هستند و ناسیونالیسم امریکایی شان معمولاً با خارج سازی مهاجران و بسیاری از اقلیت های نژادی و جنسیتی همراه می شود. اما این پرچم روی بدن مرد و زنی با پوست قهوه ای که انگلیسی صحبت نمی کند معنایی دیگر داشت: میل به تعلق. یعنی اگر اولی می گوید: "من هستم و تو نیستی" دومی می گوید: "من هم هستم!" نگاه های گیج و تعجب زده بعضی از مردم در مترو برایم جالب بود. زنی که در خیابان با دخترش در پیاده رو راه می رفت با دیدن گروهی لاتینو که پرچم امریکا در دست داشتند، با چهره ای وحشت زده دست دخترش را کشید و به او گفت که بیا کنار بگذار "اینها" بروند! شاید به قول هومی بابا، ترس ارباب بود و گیج شدنش از اینکه او (برده) هم شده من... پرچم که "مال من" است را از آن خود کرده. شاید هم ترس از یک گروه مرد لاتینو بود و استریوتایپ هایی که مردان قهوه ای و سیاه را تبدیل به مجرم می کند. نمی دانم، اما وحشت صورت زن آنقدر مشخص بود که زنی که به همراه دو بچه اش کنارم راه می آمد آرام به زبان انگلیسی گفت: "گازت که نمی گیریم!" گروهی که در پیاده رو از ایستگاه مترو سنتر تا دم بنای یادبود واشنگتن با آنها همراهی کردم، شدیداً سعی در اطاعت از قانون داشت. سر چهارراه ها که چراغ قرمز بود، حتی وقتی ماشین نمی آمد و مردم دیگر از خیابان رد می شدند، این گروه با صبر می ایستاد و بسیار مرتب پیش می رفت. مأموران انتظامی خود گروه که کلاه های نارنجی بر سر داشتند به زبان اسپانیایی در مترو و در خیابان به تظاهرکنندگان می گفتند که کجا بروند که گروه منظم بماند. پلاکاردهایی که مردم درست کرده بودند هم جالب بود. دختر کوچکی روی یک پلاکارد نوشته بود: "من دانش آموز خوبی هستم. من مجرم نیستم!" یکی دیگر نوشته بود: : "توی "پلگریم" به من می گی مهاجر؟" اما بیشتر پلاکاردها از قبل توسط گروه برگزار کننده چاپ شده بود و پیام هایش این بود: "ما امریکا هستیم". پیامی که از نظر من تصور هژمونیک امریکایی بودن را در هم می ریخت: "ما، مهاجرانی که انگلیسی صحبت نمی کنیم، با رنگ پوست تیره مان امریکایی هستیم". این اصرار به ورود به تصور ملی امریکایی تا حدی بود که در طی برنامه، چندین بار جمله تعهد به امریکا را در پشت بلندگو خواندند و مردم تکرار کردند. بیشتر تظاهرکنندگان به زبان انگلیسی مسلط نبودند و بنابر این جمله برایشان به صورت فونتیکی نوشته شده بود تا از رویش بخوانند: I pledge allegiance to the AI PLEDCH ALIYENS TO DI Flag FLEG of the United States of OF D YUNAITED ESTEITS OF America AMERICA And to the republic for AN TU REPUBLIC FOR Which it stands WICH IT ESTANDS One nation, under GOD UAN NAISHION, ANDER GAD Indivisible INDIVISIBOL With liberty and justic WIT LIBERTI AN YOSTIS For all FOR OLL ترجمه این تعهدنامه روی کاغذ زردی که پخش شده بود نبود، اما تکرار گروهی این کلمات به زبان انگلیسی، به قول بندیکت اندرسون، آن "رفاقت عمیق افقی" را تداعی می کرد و به حس ناسیونالیستی این برنامه اضافه می کرد. بچه های مهاجرینی که انگلیسی بلد نبودند، این جمله را حفظ بودند و از حافظه و نه از روی کاغذ می خواندند، چرا که آنها با این ناسیونالیسم هرروزه در مدارس مواجه می شوند. اما این حس ملی امریکایی با حس ملی مکزیکی و السالوادری و ... مغایرت نداشت. مجری این برنامه که خود قصه مهاجرتش از السالوادر را گفت و گفت که در نیروی دریایی امریکا هم خدمت کرده، اصرار داشت که مردم تعهد به امریکا را دوباره و دوباره تمرین کنند. در عین حال برای برانگیختن شور تظاهرکنندگان، در بین برنامه، نام کشورهای لاتین مختلف را می آورد و بعد از اعلام نام کشور، فریاد شوق تطاهرکنندگان تبعه آن کشور بود که هوا می رفت. یکجور همزیستی ناسیونالیسم راه دور و ناسیونالیسم امریکایی. فریادهای مکزیک و السالوادر از همه بلندتر بود. برایم جالب بود که مجری یکی دوبار گفت که این تظاهرات فقط برای لاتینو ها نیست و از "برادران" افریقایی و "برادران" افریقایی-امریکایی هم یاد کرد. یک بار هم از مهاجران کره ای یادی کرد، اما خیلی از مهاجران دیگر در این برنامه صدایی نداشتند. خب شاید این به دلیل دموگرافی واشنگتن باشد و شاید هم چون این قانون بیشتر لاتینوها را مجرم می کند. سناتور کندی و مک کین و نماینده کنگره مری لند هم در این تظاهرات سخنرانی کردند و از مواضع ضد مهاجرت سایر نمایندگان سنا و کنگره انتقاد کردند. چیزی که من را اذیت می کرد، این ناسیونالیسم کورکورانه بود و تعهدی که بدون قید وشرط باید برای تعلق به "ملت" داد. اینکه بسیاری از سربازان امریکایی که در عراق و افغانستان کشته می شوند جوانان فقیری هستند که در بین شان جوانان سیاه پوست و مهاجر بسیار است، برایم این سوال را پیش آورد که بهای سیتیزن شدن برای یک مهاجری که به دلایل اقتصادی و سیاسی کشور مبدأ (که امریکا در ایجاد آن بی نقش نیست!) انتخاب بهتری ندارد چیست؟ چرا ارتش اینقدر در محله های لاتین نشین عضوگیری می کند؟ چگونه است که لازمه پوشیدن این پرچم راه راه و پر ستاره، نشان دادن تعهد است تا سرحد مرگ؟ چطور است که سربازان غیر سیتیزنی که در جنگ عراق کشته می شوند، پس از مرگ بطور افتخاری سیتیزن شیپ می گیرند؟ یاد روزهای بعد از 11 سپتامبر افتادم. بیشتر تاکسی ران ها که مهاجران با رنگ پوست تیره هستند (در ناحیه ما، عرب و آسیای جنوبی) روی تاکسی هایشان پرچم امریکا زده بودند. چرا که به دلیل رنگ پوست و لهجه شان تنها راه نشان دادن امریکایی بودن و تعلق و تعهدشان به امریکا، پرچم بود. اگر نمی زدند شاید تندروهای ناسیونالیست امریکایی به تاکسی شان لطمه می زدند و یا به خودشان حمله می کردند، کما اینکه بسیاری از کسانی که خاورمیانه ای به نظر می آمدند مورد حمله قرار گرفتند. اگر رنگ پوست و لهجه تو را از "ملت" خارج می کند، پوشیدن پرچم تعلق ات را به "ملت" نسان می دهد. یاد شعار معروف آن روزها، "یک ملت، متحد" افتادم و اینکه در چه مواقعی است که تعریف "ملت" در زمان بحران و به دلایل استراتژیک باز می شود و چگونه کسانی که در طول تاریخ امریکا از حیطه "ملت" خارج نگاه داشته شده اند، در زمان بحران، فرصت راه یابی به تصور ملی پیدا می کنند. در هر حال، این تلاش برای گرفتن حقوق مهاجران لاتین که دارای مدارک نیستند، بدون همسو شدن با سیاست های ناسیونالیستی امریکایی اگر غیر ممکن نباشد، آسان نیست. کاش می شد این حرکت را با حرکت ضد جنگ بیشتر مرتبط کرد و دید ربط جنگ در عراق به قطع خدمات اجتماعی در امریکا و محرومیت روز افزون مهاجران چیست. کاش می شد به جای اعلام تعهد به "یک ملت زیر خدا" می پرسیدیم مردان خدای این ملت کدام سربازانش را به خط اول جنگ در عراق و افغانستان می فرستند و چرا جوانانی که آینده ای در این مملکت ندارند، جذب ارتش امریکا می شوند و برای یک لقمه نان، جان خود را در عراق و افغانستان ار دست می دهند.
سلام واشنگتن!Monday, April 10, 2006
گزارش تصویری و غیر تصویری من از سفرم به واشنگتن:
![]()
![]()
هم خانه ام آدم خوبی است. به نظر ساکت می آید و از قضا دوره لیسانسش را هم انتروپولوژی خوانده و بعد "توسعه بین المللی" خوانده و کلی حرف برای گفتن داریم. او کارهای یکی از استادان کمیته من را خوانده و من کارهای استاد مشاور او را خوانده ام و خلاصه با وجود اینکه خانه را از روز "کریگز لیست" که یک لیست اینترنتی است پیدا کردم، حد اقل صاحب خانه آدم خوبی از آب درآمد. خانه هم خوب است و تر و تمیز و بزرگ، اما مشکل بزرگتر از خودش این است که مترو از روبروی پنجره اطاق خوابم می گذرد و انگار که در قطار خوابیده ام! دیشب تا صبح حداقل 5 بار با صدای قطار بیدار شدم. اینترنت هم هنوز نگرفته ام و دارم از سیگنال در و همسایه استفاده می کنم که اعتبار ندارد و هر لحظه قطع می شود. خب این هم از مزایای خانه کرایه کردن از راه دور. حالا که غُر ورود به واشنگتن را زدم، بروم سر اصل مطلب: روز اول ورود من به واشنگتن همزمان است با یکی از بزرگترین راهپیمایی هایی که مردم از سراسر امریکا برایش می آیند به پایتخت: روز ملی عدالت برای مهاجران. امروز ساعت 4 عصر، در برابر "واشنگتن مانیومنت" تظاهرات سراسری برگزار است که حالا که خانه ام عملاً در مترو است، از پنجره می پرم توی قطار و مثل لیزا سیمپسون در برابر مانیومنت ظاهر خواهم شد! می گویند انتظار شرکت صد و هشتاد هزار نفر را دارند. اگر واشنگتن نیستید، اما در امریکا زندگی می کنید، به صفحه دهم آوریل بروید و نامه ای را که به کنگره در دفاع ار حقوق مهاجرین نوشته شده را امضا کنید. اگر می خواهید بدانید در شهر شما تظاهرات کجاست، به این صفحه مراجعه کنید. جنگ علیه ایران؟Saturday, April 08, 2006
دم ران پال، نماینده تگزاسی گرم که چنین سخنرانی محشری را در برابر کنگره امریکا کرده. حتماً گوش کنید. راست می گوید... چرا همان دلایلی را که برای حمله به عراق آوردند حالا برای ایران می آورند و با وجود اینکه دروغ هایشان در عراق علنی شده، چرا مردم به راحتی چنین دلایلی را در مورد ایران قبول می کنند؟ والله من هم در این مانده ام. من از طریق وب سایتش برایش ای میلی فرستادم و از سخنرانی اش تشکر کردم. |
|