وبلاگها

رابطه بنز و پیکان به جای مقایسه شان

Wednesday, April 19, 2006
مهدی وبلاگ ژرف در پست اخیرش از نوشته من نقد کرده و گلایه کرده که مشکل او با دیدگاه من این است که "وبلاگ فرنگوپولیس، بعنوان یکی دیگر از وبلاگهایی که از مسایل داخل آمریکا می‌نویسد، جلوه تاریکی است که از وضعیت سیاست و جامعه داخلی آمریکا به خوانندگان خود ارایه می‌دهد. فرنگوپولیس به مخاطبی که در ایران زندگی می‌کند یا از ایران بمدت زیادی دور بوده و احساسات نوستالژیک به ایران دارد، اینطور القا می‌کند که در مقایسه جامعه و سیاست ایران و آمریکا هر دو اینها به یک اندازه بد هستند." مهدی با گفتن اینکه مثالهای من در مورد امریکا با شدتی 10 برابر بدتر در ایران وجود دارند از یک آنالوژی استفاده کرده و من را به کسی که سوار بنز است تشبیه کرده که به دوست پیکان سوار خود از بدی های بنز شکایت می کند. مهدی می نویسد، "زمانی که خودت سوار بنزی و رفیقت سوار پیکان این نوع وانمود کردنها به اینکه دو ماشین کم و بیش باهم برابرند، چیزی چون وارونه جلوه دادن واقعیتها نیست. مخصوصا اگر براحتی بتوانی بنزت را با پیکان عوض کنی، مساله دورویی هم وارد کار می‌شود"

مشکل من با نوشته مهدی بیش از یکی است.

اول: مشکل مخاطب. مهدی می گوید که اگر مخاطبان من غیر ایرانیان انگلیسی زبان بودند، استدلال من قابل فهم تر بود، اما برای ایرانیانی که گفتار ضد امریکا را از رسانه های رسمی ایران می شنوند، این استدلال کار نمی کند. مهدی تا حدی درست می گوید. اما من لزومی ندارد به امریکایی ای که با نابرابری های اجتماعی در امریکا آشنا است، چیزی را که می داند بگویم. همخانه من، می داند که امریکا با فقرا و بسیاری از افراد رنگین پوست امریکایی چه برخوردی دارد، احتیاجی به گفتن من ندارد. اما خب همخانه من هم مثل من در سازمان های غیر دولتی امریکایی در بخش خدمات اجتماعی کار کرده. شاید یک امریکایی ناسیونالیست و طبقه مرفه نداند یا نخواهد که بداند. اما کسی که از رویای امریکایی (بنز در مثال مهدی) بهره نبرده، یا شکست هایش را دیده، احتیاجی به شنیدنش ندارد. جوان ایرانی ای که در آرزوی رویای امریکایی است، یا ایرانی ای که در ساب ارب های امریکاست و فقط چهره اتو کشیده امریکا را دیده، بد نیست که این ها را بشنود تا ببیند ناجی افسانه ای آنقدرها هم افسانه ای نیست.
چیزی که مهدی شاید در مورد من نداند، سابقه کار من در امریکاست. شاید مهدی نداند که من این چیزها را از سر شکم سیری نمی زنم. شاید مهدی نداند که گفته های من ژست روشنفکری نیست. مهدی عزیز. نمی دانم چند سال است به امریکا آمده ای. نمی دانم خارج از فضای دانشگاه و در "گتو" های امریکا کار کرده ای و یا حتی قدم گذاشته ای؟ دوست من، گفته های من تئوری گنگ و غیر عملی "نسبیت" که به آن اشاره کرده ای نیستند. تئوری من ، تئوری متجسد است که از تجربه بر می خیزد. من سالها، قبل از بازگشتن به آکادمی در سازمانهای غیر دولتی کار کرده ام. در تندرلوین و میشن و بی ویو "آوت ریچ" کرده ام. دیده ام که زنی بی خانمان که به محل تعویض سرنج می آمده و هر هفته با من گپ می زده و دفاع شخصی یاد می گرفته، یک شب که جلوی ساختمان زنان سانفرانسیسکو در خیابان هجدهم روی پیاده روخواب بوده، در خواب کشته شده. دیده ام که وقتی زنی که به او تجاوز شده به پلیس زنگ زده، پلیس با نهایت بی اعتنایی مثل محکوم با او رفتار کرده، چرا که او مهاجر لاتینا بوده. دیده ام که زنی سیاهپوست که به دلیل تصویب قانون "از کمک اجتماعی به کار" که حقوق "ولفیر" اش قطع شده، مجبور شده با هزار بدبختی کار پیدا کند. چون با حقوق چندرغاز "فست فود" پول پرستار بچه نداشته و بچه را پیش مادر معتادش گذاشته تا سر کار برود، دولت بچه هایش را از او گرفته و در یتیم خانه گذاشته. دیده ا م که پلیس در محله ای که بیش از هر جا خشونت گَنگ هست پیدایش نمی شود و تلفن به پلیس و آمبولانس که بزنی نیم ساعت طول می دهند تا بیایند.... خیلی دیر برای جوانی که تیر خورده. اما اگر از محله متمول زنگ بزنی، هنوز تلفن در دستت است که پلیس می رسد. دیده ام که زنی ایرانی که از شوهرش کتک می خورد از ترس دپورت شدن شوهرش و بی آبرویی اش جلوی فک و فامیل به پلیس خبر نمی دهد و از ترس قوانین مهاجرت کتک خوردن را تحمل می کند. . باز هم بگویم؟ دیده ام که پلیس با نهایت بی رحمی تظاهر کنندگان سانفرانسیسکو را زده و بچه دوساله ای را از روی گردن پدرش کشیده پایین و پدر را به باد لگد کشیده. این ها را نه در ام تی وی که در ایران پخش می شود می بینی، نه در دانشگاه یاد می گیری. این ها را حتی وقتی زندگی متوسط و متوسط به بالا در "ساب ارب" های امریکا داری نمی بینی. اگر من و تو و دیگر ایرانیانی در ینگه دنیا هستیم چشم هایمان را بخواهیم ببندیم، زندگی آسان می شود. خیلی آسان. دولت ایران شاید سعی در "فاسد" نشان دادن "غرب" داشته باشد. اما من دولت ایران نیستم. جوانها دلایل خوبی دارند که دولت را باور نکنند. اما من دولت نیستم. من چیزی را که اینجا دیده ام می گویم. بدبختی ما همین است، آنقدر دولت سر مردم بلا آورده که از چاه می خواهیم در بیاییم و به چاهی عمیق تر بیفتیم. از دست گرگ به دست لاشخور بیفتیم.

دوم: آنالوژی بنز و پیکانت ایراد دارد. نه همه در ایران پیکان سوارند، نه همه در امریکا بنز سوارند (و منظورم هم معنای لفظی و هم معنای استعاره ای بنز و پیکان است). می بینی چه می خواهم بگویم؟ یک سر برو شرق لوس آنجلس. نه. اصلاً دور نرو. اتوبوس بگیر و برو بی ویو. یا تندرلوین. برو سری به کلیسای گلاید در تندرلوین بزن و یک ساعت به حرف مردمی که برای گرفتن غذای مجانی به کلیسا می آیند گوش کن. ببین چگونه زندگی مردی در تندرلوین به جنگ در عراق مرتبط است. حتماً بازنشسته های جنگ ویتنام که اکنون بی خانمان هستند را پیدا خواهی کرد. ببین پولی را که دولت امریکا باید برای کسی که زمانی در جنگ تا لب مرگ رفته و دیوانه برگشته خرج کند، کجا می رود. به جنگی دیگر. برو بی ویو ببین چند درصد از بچه ها آسم دارند، چون اضافه های شیمیایی در آن محله سیاهپوست نشین تخلیه می شود. چرا پول دارند خرج بمب و پروپاگاندا بکنند، اما خرج مردم خودشان نمی توانند بکنند؟ مگر دلشان به حال مردم ایران سوخته که بیایند نجاتشان دهند؟ آیا این بنزی است که می گویی؟ پس چرا چرخش برای خیلی ها پنچر است؟

سوم: حالا ایراد مقایسه را می گویم. مقایسه یک کشور "جهان اول" و یک کشور که به دلایل تاریخی "جهان سوم" نامیده شده معقول نیست. به جای مقایسه بنز و پیکان، باید رابطه فراملی بنز و پیکان را ببینی. چه بسا که قطعات بنز با نیروی کار همان پیکان سوار و با پول نفت او ساخته شده. اما نیروی کارش پشت آن کالای گرانبها پنهان شده. هان؟ یعنی به جای مقایسه این دو، گویی که هر کدام در خلا و جدا از هم وجود دارند، باید ببینی آنکه بنز سوار می شود چگونه برای نگه داشتن بنز خودش پیکان سوار را پیکان سوار نگه می دارد. حالا چه از این راه باشد که پیکان و جئو مترو را به جان هم بیندازد و بعد بگوید اگر شما ها مثل من متمدن بودید می توانستید سوار بنز شوید، یا اینکه بهترین بنزین پیکان سوار را بگیرد و به جایش به او قطعات پیکان بدهد و او را به خود وابسته نگه دارد . بعد هم همانطور که گفتم چون در سرزمین بنزها، همه بنزسوار نیستند، به پیاده هایش بگوید شما هم اگر سخت کار کنید به رویای بنز خواهید رسید، اما هر روزه با قوانین ضد عابر پیاده اش امکان رد شدن از خیابان را هم از آنها بگیرد، چه برسد به اینکه به بنگاه بنز برسند! بعد هم برای کاری مثل شستن بنزهای کسانی که می توانند بنز داشته باشند، پیاده های بنزستان و پیکان سوارهای فراری از مشکلات پیکان را که به امید بنز آمده اند به بنزستان را به جان هم بیندازد و به پیاده ها بگوید تقصیر این پیکان سوارهاست که شما نمی توانید بنز بخرید! کارهای شما را می گیرند! یا بگوید این ها و هموطنانشان می خواهند نسل بنز را منقرض کنند و به جایش پیکان را در دنیا بفروشند، پس متحد شویم و برای حفظ بنز به جنگشان برویم! بعد هم رقابت "آزاد" را با مزایای بنز ترویج دهند و به پیکان سوارها بگویند که در بازار آزاد سرمایه، شما هم می توانید به مزایای بنز دست یابید! اما در حقیقت با وابسته کردن اقتصاد پیکان سواران، به عده معدودی از پیکان شهر بنز خواهد رسید و خیلی از پیکان سوارهای پیکان شهر همان پیکان قراضه ای را هم که داشتند از دست می دهند.

چهارم: اگر من را بنز سوار می دانی (که به دلایل متعدد ، نیستم) فرض تو در مورد اینکه به راحتی می توانم پیکان و بنز را عوض کنم اشتباه است. حقیقتش این است که زندگی من در پیکان شهر هم راحت نمی بود. مثل تو، مثل خیلی های دیگر. حقیقتش این است که زیر چرخ های پیکان له می شدم. اما دلیل نمی شود که اگر رابطه بنز و پیکان را می بینم در موردش ساکت بمانم و از اینکه بنز برای عده ای زندگی مرفهی را ممکن کرده تمجید کنم. من پیاده روی زیاد کرده ام و هم دهنم و هم کف پایم در بنزستان صاف شده مهدی جان. امیدوارم هیچوقت برایت پیش نیاید، اما فکر همین را بکن که در دانشگاه نباشی و بیمه درمانی دانشگاه نداشته باشی. اگر مرضی گرفتی، بدون بیمه و با کاری معمولی، سنگین تری که رو به قبله بخوابی که کسی به دادت نخواهد رسید. خدمات اجتماعی هم که هر روزه کمتر می شوند. پس فاتحه مدیکر را هم بخوان. بنزهای خیابان های تمیز هم نه دوا می شوند و نه درمان.

دوست عزیز، گفتن این ها دورویی نیست. تجربه کار در خانه های امن، آوت ریچ در خیابانهای سانفرانسیسکو، و دیدن نابرابری های اجتماعی است که این تصویر زرق و برقی را کنار می زند و این تصویر سیاه و تاریک را نمایان می کند. حرف مقایسه نیست. حرف این است که وقتی این رویای امریکایی فرومی ریزد، واقعیت ها پدیدار می شوند. آنوقت است که زرق و برق بنز حالت را بد می کند.