هفته پیش، دوستی که خیلی براش احترام قائلم، همینطوری بی خبر، مدل آنموقع هایی که ایران بودم و مهمان سر زده می رسید، آمد خانه ام و در زد. اینجا مردم معمولاً بی خبر دم خانه بقیه سبز نمی شوند و از قبل قرار و مدار می گذارند. در را که باز کردم از دیدنش خیلی خوشحال شدم. با هم نشستیم توی بالکن. هوا گرم بود. خربزه (یا چیزی که شبیه خربزه است!) قاچ کردم. خربزه امریکایی خوردیم و 3 ساعت از هر دری صحبت کردیم. برای چندمین بار متوجه شدم که چقدر زندگی در امریکا آدم را تربیت و تسلیم می کند که کارهایش را مثل روبات با برنامه قبلی انجام دهد. چقدر آزاد کننده است وقتی که به خودت اجازه دهی که این روند روبات وار را بشکنی و بدون نگرانی در مورد اینکه باید در فلان ساعت فلان کار را بکنی، یک رابطه انسانی داشته باشی که از قبل وقت و مکانش تعیین نشده باشد. چقدر آزاد کننده است که اجازه ندهی بدنت و رفتارت با ضوابط از قبل تعیین شده تربیت شوند.
این دوست من زنی است، به قول خودش "در آستانه پنجاه سالگی". اما وقتی نگاهش می کنی اصلاً فکر نمی کنی که به زودی پنجاه سالش خواهد شد. نه پوستش را کشیده و نه به زور ِ آرایش جوان نشان می دهد. زنی است آبدیده با روحی جوان. چشمهایش برق زندگی و عشق به زندگی دارند. یوگا درس می دهد و در رادیویی پیشرو، بطور داوطلبی کار می کند. پشت میکروفون شعار نمی دهد، پشت صحنه کار می کند. کار می کند تا پول به اندازه کافی برای امرار معاش داشته باشد. سخت کار می کند. حتی بعضی وقتها کار ساختمانی و یا "عملگی"هم می کند. اما از زندگی لذت می برد. کار 9 صبح تا پنج عصر ندارد. برای همین هم می تواند بین دو کلاسی که درس می دهد به دوستانش سر بزند و به یادشان بیندازد که روبات نیستند. به چیزهای ساده راضی است. می گفت دیگر از رختخواب بستن و باز کردن خسته شده. وقتش است که همراه شریک زندگی اش یک تختخواب بخرند. داشتن تشک برایش نعمتی است که آن را حق مسلم و خدادادی نمی بیند. پدرش هنرمند معروفی بوده، اما برخلاف خیلی ها، پز پدرش را نمی دهد. کمتر کسی می داند که او دختر فلانی است. در خانه کوچکش یوگا تدریس می کند. خانه او و شریک زندگی اش زیباست و ساده. شریک زندگی اش هم مردی است به لطافت گل. آرام و ساده. بدون اینکه بخواهد که ثابت کند "مرد" است.
عاشق خانه من است چون می گوید شبیه خانه های دهات ایران است. روی بالکن که نشسته بودیم، به پرتقالی که از سال پیش روی درخت پرتقال کوچکی که قدش تا کمرم بیشتر نیست نگاه کرد و قربان صدقه پرتقال رفت. انگار که با بچه ای که دارد بزرگ می شود حرف می زند. دیوانه هم نیست. عاشق زندگی است. مثل من عاشق غذاست. مثل من عاشق این بالکن پر از گل است. یکی دوهفته پیش که با دو دوست وبلاگنویس ملاقاتی از قبل تعیین شده داشتیم، دوست وبلاگنویسی که خانه ام را دیده به دیگری که ندیده گفت: "این بالکن که همش می گه، یه چیز کوچولوست که همه کباب و این برنامه ها همونجا اتفاق می افته!" تازه متوجه شدم که این بالکن که برای من اینقدر زیباست و در موردش چندین بار اینجا نوشته ام شاید از تعاریف من خیلی شاهانه به نظر بیاد. دوست وبلاگنویس راست می گفت. بالکن من اصلاً بزرگ و شاهانه نیست. اما زیبایی ساده اش و زحمتی که برای زنده بودن گلهایش کشیده ام باعث شده دوستش داشته باشم. بی زرق و برق. مثل زیبایی ساده دوستی که سرزده از راه می رسد و بدون اینکه متوجه گذشت زمان شوی سه ساعت به حرفهایش گوش می کنی و سیر نمی شوی. این هم عکسهای بالکن خانه درویشی من. برای من زیباست. اما وقتی که دوستان ساده سر زده می آیند و کنار گلها می نشینند، زیباتر است.

<< Home