وبلاگها

مهاجران پرچم پوش در جلوی خانه بوش

Tuesday, April 11, 2006
دیروز رفتم تظاهرات حقوق مهاجران و چون زود رفته بودم، کمی به همراه معترضان که غالباً لاتین بودند و همه شعارهایشان به زبان اسپانیایی بود ، راه رفتم و چند باری دور آن مظهر بسیار "فلیک" (ترجمه فلیک چه می شود؟ وابسته به آلت رجولیت؟) امریکا طواف کردیم و "سی سه پوئده" گفتیم (یعنی بله ما می توانیم!). این پای صاحاب مرده من که مثل کتلت صاف است یک هفته است درد می کند و آن راهپیمایی سیزده بدر در تورنتو و در کفش بودن مدام و گاز دادن بی وقفه در طی رانندگی به واشنگتن و این راهپیمایی دیروز، پای راستم را به کل چلاق کرده. نفرین یکی از خواننده ها که خواب دیده بود من پایش را می کشیدم تا بلند شود و درس بخواند و در نتیجه دو پایش شدیداً گرفته بودند، در بیداری من را گرفت!

بروم سر تظاهرات و نکاتی که در نظرم جالب بود. یکی از استراتژی های این تظاهرات این بود که همه پرچم امریکا در دست بگیرند، چرا که عده ای اعتراض کرده بودند که اگر این مهاجران برای احیای حقوق خود در امریکا تظاهرات می کنند، چرا پرچم های کشور "مبدأ" را حمل می کنند. برگزارکنندگان این تظاهرات شدیداً اصرار داشتند که تظاهرکنندگان پرچم امریکا در دست بگیرند و پرچم امریکا بود که دم در مترو و در تظاهرات مثل نقل و نبات پخش می شد. وقتی که در خیابان پشت خانه ام کلی آدم پرچم امریکا پوشیده دیدم، به جای ترس، فهمیدم که گروهی است که باید در مترو دنبالشان راه بیفتم. چرا ترس؟ چون معمولاً کسانی که سر تا پا پرچم می پوشند، افرادی نژادپرست و معمولاً سفیدپوست هستند که با فریادهای خشمگین "یو اس ای" طرفدار جنگ هستند و ناسیونالیسم امریکایی شان معمولاً با خارج سازی مهاجران و بسیاری از اقلیت های نژادی و جنسیتی همراه می شود. اما این پرچم روی بدن مرد و زنی با پوست قهوه ای که انگلیسی صحبت نمی کند معنایی دیگر داشت: میل به تعلق. یعنی اگر اولی می گوید: "من هستم و تو نیستی" دومی می گوید: "من هم هستم!"

نگاه های گیج و تعجب زده بعضی از مردم در مترو برایم جالب بود. زنی که در خیابان با دخترش در پیاده رو راه می رفت با دیدن گروهی لاتینو که پرچم امریکا در دست داشتند، با چهره ای وحشت زده دست دخترش را کشید و به او گفت که بیا کنار بگذار "اینها" بروند! شاید به قول هومی بابا، ترس ارباب بود و گیج شدنش از اینکه او (برده) هم شده من... پرچم که "مال من" است را از آن خود کرده. شاید هم ترس از یک گروه مرد لاتینو بود و استریوتایپ هایی که مردان قهوه ای و سیاه را تبدیل به مجرم می کند. نمی دانم، اما وحشت صورت زن آنقدر مشخص بود که زنی که به همراه دو بچه اش کنارم راه می آمد آرام به زبان انگلیسی گفت: "گازت که نمی گیریم!"

گروهی که در پیاده رو از ایستگاه مترو سنتر تا دم بنای یادبود واشنگتن با آنها همراهی کردم، شدیداً سعی در اطاعت از قانون داشت. سر چهارراه ها که چراغ قرمز بود، حتی وقتی ماشین نمی آمد و مردم دیگر از خیابان رد می شدند، این گروه با صبر می ایستاد و بسیار مرتب پیش می رفت. مأموران انتظامی خود گروه که کلاه های نارنجی بر سر داشتند به زبان اسپانیایی در مترو و در خیابان به تظاهرکنندگان می گفتند که کجا بروند که گروه منظم بماند.

پلاکاردهایی که مردم درست کرده بودند هم جالب بود. دختر کوچکی روی یک پلاکارد نوشته بود: "من دانش آموز خوبی هستم. من مجرم نیستم!" یکی دیگر نوشته بود: : "توی "پلگریم" به من می گی مهاجر؟" اما بیشتر پلاکاردها از قبل توسط گروه برگزار کننده چاپ شده بود و پیام هایش این بود: "ما امریکا هستیم". پیامی که از نظر من تصور هژمونیک امریکایی بودن را در هم می ریخت: "ما، مهاجرانی که انگلیسی صحبت نمی کنیم، با رنگ پوست تیره مان امریکایی هستیم". این اصرار به ورود به تصور ملی امریکایی تا حدی بود که در طی برنامه، چندین بار جمله تعهد به امریکا را در پشت بلندگو خواندند و مردم تکرار کردند. بیشتر تظاهرکنندگان به زبان انگلیسی مسلط نبودند و بنابر این جمله برایشان به صورت فونتیکی نوشته شده بود تا از رویش بخوانند:

I pledge allegiance to the
AI PLEDCH ALIYENS TO DI

Flag
FLEG

of the United States of
OF D YUNAITED ESTEITS OF

America
AMERICA

And to the republic for
AN TU REPUBLIC FOR

Which it stands
WICH IT ESTANDS

One nation, under GOD
UAN NAISHION, ANDER GAD

Indivisible
INDIVISIBOL

With liberty and justic
WIT LIBERTI AN YOSTIS

For all
FOR OLL

ترجمه این تعهدنامه روی کاغذ زردی که پخش شده بود نبود، اما تکرار گروهی این کلمات به زبان انگلیسی، به قول بندیکت اندرسون، آن "رفاقت عمیق افقی" را تداعی می کرد و به حس ناسیونالیستی این برنامه اضافه می کرد. بچه های مهاجرینی که انگلیسی بلد نبودند، این جمله را حفظ بودند و از حافظه و نه از روی کاغذ می خواندند، چرا که آنها با این ناسیونالیسم هرروزه در مدارس مواجه می شوند. اما این حس ملی امریکایی با حس ملی مکزیکی و السالوادری و ... مغایرت نداشت. مجری این برنامه که خود قصه مهاجرتش از السالوادر را گفت و گفت که در نیروی دریایی امریکا هم خدمت کرده، اصرار داشت که مردم تعهد به امریکا را دوباره و دوباره تمرین کنند. در عین حال برای برانگیختن شور تظاهرکنندگان، در بین برنامه، نام کشورهای لاتین مختلف را می آورد و بعد از اعلام نام کشور، فریاد شوق تطاهرکنندگان تبعه آن کشور بود که هوا می رفت. یکجور همزیستی ناسیونالیسم راه دور و ناسیونالیسم امریکایی. فریادهای مکزیک و السالوادر از همه بلندتر بود. برایم جالب بود که مجری یکی دوبار گفت که این تظاهرات فقط برای لاتینو ها نیست و از "برادران" افریقایی و "برادران" افریقایی-امریکایی هم یاد کرد. یک بار هم از مهاجران کره ای یادی کرد، اما خیلی از مهاجران دیگر در این برنامه صدایی نداشتند. خب شاید این به دلیل دموگرافی واشنگتن باشد و شاید هم چون این قانون بیشتر لاتینوها را مجرم می کند.

سناتور کندی و مک کین و نماینده کنگره مری لند هم در این تظاهرات سخنرانی کردند و از مواضع ضد مهاجرت سایر نمایندگان سنا و کنگره انتقاد کردند.

چیزی که من را اذیت می کرد، این ناسیونالیسم کورکورانه بود و تعهدی که بدون قید وشرط باید برای تعلق به "ملت" داد. اینکه بسیاری از سربازان امریکایی که در عراق و افغانستان کشته می شوند جوانان فقیری هستند که در بین شان جوانان سیاه پوست و مهاجر بسیار است، برایم این سوال را پیش آورد که بهای سیتیزن شدن برای یک مهاجری که به دلایل اقتصادی و سیاسی کشور مبدأ (که امریکا در ایجاد آن بی نقش نیست!) انتخاب بهتری ندارد چیست؟ چرا ارتش اینقدر در محله های لاتین نشین عضوگیری می کند؟ چگونه است که لازمه پوشیدن این پرچم راه راه و پر ستاره، نشان دادن تعهد است تا سرحد مرگ؟ چطور است که سربازان غیر سیتیزنی که در جنگ عراق کشته می شوند، پس از مرگ بطور افتخاری سیتیزن شیپ می گیرند؟

یاد روزهای بعد از 11 سپتامبر افتادم. بیشتر تاکسی ران ها که مهاجران با رنگ پوست تیره هستند (در ناحیه ما، عرب و آسیای جنوبی) روی تاکسی هایشان پرچم امریکا زده بودند. چرا که به دلیل رنگ پوست و لهجه شان تنها راه نشان دادن امریکایی بودن و تعلق و تعهدشان به امریکا، پرچم بود. اگر نمی زدند شاید تندروهای ناسیونالیست امریکایی به تاکسی شان لطمه می زدند و یا به خودشان حمله می کردند، کما اینکه بسیاری از کسانی که خاورمیانه ای به نظر می آمدند مورد حمله قرار گرفتند. اگر رنگ پوست و لهجه تو را از "ملت" خارج می کند، پوشیدن پرچم تعلق ات را به "ملت" نسان می دهد. یاد شعار معروف آن روزها، "یک ملت، متحد" افتادم و اینکه در چه مواقعی است که تعریف "ملت" در زمان بحران و به دلایل استراتژیک باز می شود و چگونه کسانی که در طول تاریخ امریکا از حیطه "ملت" خارج نگاه داشته شده اند، در زمان بحران، فرصت راه یابی به تصور ملی پیدا می کنند.

در هر حال، این تلاش برای گرفتن حقوق مهاجران لاتین که دارای مدارک نیستند، بدون همسو شدن با سیاست های ناسیونالیستی امریکایی اگر غیر ممکن نباشد، آسان نیست. کاش می شد این حرکت را با حرکت ضد جنگ بیشتر مرتبط کرد و دید ربط جنگ در عراق به قطع خدمات اجتماعی در امریکا و محرومیت روز افزون مهاجران چیست. کاش می شد به جای اعلام تعهد به "یک ملت زیر خدا" می پرسیدیم مردان خدای این ملت کدام سربازانش را به خط اول جنگ در عراق و افغانستان می فرستند و چرا جوانانی که آینده ای در این مملکت ندارند، جذب ارتش امریکا می شوند و برای یک لقمه نان، جان خود را در عراق و افغانستان ار دست می دهند.