وبلاگها

جرم سازی

Tuesday, May 31, 2005
امروز در اوکلند سر یک چهارراه، یک مرد مسن بی خانمان را دیدم که داشت 10 قدم آنورتر از خط عابر پیاده از خیابان رد می شد. چراغ برایش سبز بود و ماشین ها پشت چراغ قرمز ایستاده بودند. ناگهان ماشین پلیسی مثل تیر پیچید و این مرد را وسط خیابان نگه داشت و بهش گفت بیاد کنار پیاده رو. مرد بیچاره آمد و ایستاد. زن پلیسی که صورتش مثل یخ سرد و شدیداً عصبانی بود از ماشین پلیس با یکدسته جریمه پیاده شد. در حالی که داشت برای این مرد که از خط عابر پیاده عبور نکرده جریمه می نوشت، بدون نگاه کردن به او بلند بلند می گفت که پس فکر کی کنی خط عابر پیاده برای چیست؟ مرد بیچاره هم آرام داشت توضیح می داد.
فکر کردم عجب مملکتی است که در شرکت های بزرگ دزدی ها و افتضاح های بزرگ می شود و کسی جرأت ندارد جریمه ای بدهد. آنوقت به مرد بی خانمانی که از خیابان رد می شود جریمه می دهند! نزدیک بود بروم و به این خانم پلیس بگویم آخر آدم حسابی فکر می کنی این پول دارد که جریمه بدهد؟! نزدیک بود بهش بگویم که به جای بند کردن به این بدبخت، برو این دلالان کله گنده مواد مخدر رو بچسب که به بچه های دبیرستانی مواد می فروشند! برو اون مردانی را بگیر که زنان فاحشه را به قصد مرگ کتک می زنند تا مزد این زنان را ندهند. برو آن مردی را بگیر که زنش را کبود می کند و ... دیدم خود مهاجرم در دید این پلیس، موقعیتی بهتر از آن مرد سیاهپوست بی خانمان ندارم و این پلیس که دوست دارد قدرتش را نشان دهد، ممکن است به من هم بند کند. یاد حرف دوستی افتادم که همیشه به من می گوید "هر چقدر هم که به دلیل خاورمیانه ای بودنت مورد تبعیض باشی، از من که رنگ پوست سیاهم، به بدنم مارک مجرم بودن می زند وضعت بهتر است." بنده خدا تا به حال سه بار در اوکلند به دلیل رد شدن از خیابان جریمه گرفته. خیر! تنها سیاه پوستها از خیابان رد نمی شوند، اما آنها به دلیلی نامعلوم (!!) بیشتر جریمه می گیرند.
پ.ن.----
این نوشته درخشان یک پنجره را حتماً بخوانید.
این هم یکی دیگر از حروف الفبای قاصدک. الفبا یاد گرفتن اینجوری چقدر دلنشین است!


دغدغه های حقوق بشری

Monday, May 30, 2005
اکبر گنجی آزاد شد (موقتاً). این خبر بسیار بسیار خوبی است. نه تنها او، که سایر زندانیان سیاسی هم باید آزاد شوند. اما یک چیز نگرانم می کند. می ترسم که گفته ام بد برداشت شود، اما می گویم چرا که نگرانم. حرکت وبلاگی "بمب گوگلی" برای حقوق بشر حرکتی است با نیتی انسانی و از روی نگرانی برای جان گنجی که زندان سخت مریضش کرده. اما وقتی این حرکت گوگلی را در کنار حرکت های قانون ریزان و "متخصصین" ایران در مراکز "مشاوره" دولت امریکا می گذارم سخت نگران می شوم. امریکا دارد مدام مقدار بودجه "دموکراسی" در ایران را افزایش می دهد. جمهوری خواه های محافظه کار که از طرف بوش به نمایندگی حقوق بشر در سازمان ملل انتخاب شده اند (خانم گلی عامری که معرف حضورتان هست؟) و دموکرات هایی که در مغزهای جنگ آفرین مشغول تصمیم گیری در مورد آینده ایرانند، قرار است به زودی در واشنگتن از طرف مردم ایران صحبت کنند (اخبارش را به زودی خواهید شنید). می گویند اگر ما پول را نگیریم، اگر ما از طرف مردم ایران صحبت نکنیم، مجاهدین خلق می کنند. پس از چاله بیفتیم تو چاه. (یا شاید باید گفت از چاه در بیاییم و بیفتیم در چاه بغلی که تازگی ها اون زیر زیر ها هم انگار به هم راه پیدا کرده اند!) حالا اگر این ها حرکت بلاگر ها بر علیه زندانی کردن ژورنالیست ها را برای منافع شخصی و نظامی خود استفاده کنند چه کار باید کرد؟ به قول گرامشی، این جنگ موقعیت است و طریقه گرفتن هژمونی.
جان انسان بی گناهی از یکسو در خطر است و سؤ استفاده از حمایت از او برای منافع سرمایه داران امریکایی (و یا ایرانی-امریکایی) مسئله ایست که نمی شود نادیده گرفت. راستش را بخواهید با اینکه به وبلاگ آزادی گنجی لینک داده ام، چون آزادی او را ضرورری می دانم، با حرکت بمب گوگلی اصلاً راحت نیستم. چرا؟ چون فکر می کنم که به دلایل سیاسی-جغرافیایی، ایران و کشورهایی که امریکا رابطه خوبی با آنها ندارد، بدون بمب گوگلی هم به چشم می آیند. اما کسی از نقض حقوق بشر در عربستان و خود آمریکا نمی گوید. امریکا هم زندانی سیاسی زیاد دارد. اینجا می گویند طرف "پلیس کشته" و می اندازندش زندان. مومیا ابو جمال، زندانی سیاهپوست امریکایی، هیچکس را نکشته اما در در زندان جانش در خطر است. کسی از نقض حقوق بشر در زندان چاوچیلا که یکساعت بیشتر از محل سکونت من فاصله ندارد نمی گوید (ابوغریب از دستشان در رفت!)
حالا با این نگرانی چه باید کرد؟ نمی دانم.


حضرت خضر

Saturday, May 28, 2005
این کار علا ابتکار را در ایرانین که دیدم یاد بچگی هام افتادم. رنگ سبز و قد بلند این موجودی که نمی شه گفت کیست، اما آشناست. چهار سالم بود و با مادر و خواهرم که از من پنج سال بزرگتر است رفته بودیم خانه دوست مادرم، افتخار خانم. آنجا بود که این خاطره سبز شکل گرفت.

مادرم در خانواده ای غیر مذهبی بزرگ شده بود ولی پس از ازدواج، با افتخار خانم که زن پسر عمه پسر همه پسر عمه پدرم بود آشنا شد و این دو "جاری" درجه چندم، با هم حسابی دوست شدند. افتخار خانم که سیده و زنی مؤمن بود، مادرم را تشویق کرد که محجبه شود و وادارش کرد که عکسهای "سکسی" دوره جوانی اش را بسوزاند (هنوز هم که هنوز است وقتی مادرم یادش می افتد آهی می کشد و می گوید "الهی ذلیل شی افتخار. من خر را بگو که گوش کردم و عکسهامو سوزوندم که جهنم نرم!"). مادرم وقتی متوجه شد که برای چهارمین بار حامله است، می خواست برود کورتاژ کند و از شر بچه نا خواسته (که من باشم) راحت شود. اما افتخار خانم هر دو پایش را در یک کفش کرد و نگذاشت. به مادرم گفت " تو بزا، من بزرگش می کنم." مادرم هم که از پس افتخار خانم بر نمی آمد و تازه داشت اسلام را کشف می کرد، من را نینداخت. وقتی به دنیا آمدم دلش نیامد مرا بدهد به دوست مؤمنش و نتیجه اش این شد که من تا چند سال اول زندگی ام مورد خشم خواهرم که با گریه از مادرم می خواست که من را به آشغالی بدهند واقع شوم! اما افتخار خانم همچنان من را مثل بچه خودش دوست داشت و قربان صدقه ام می رفت و می گفت "این بچه خودمه. اگه من نبودم این ننه ....ات انداخته بودتت!"

زمستان بود و کاشی های دورنیمچه استخر حیاط افتخار خانم یخ زده بود. مثل همیشه به دنب خواهرم که هر چند یکبار بهم یادآوری می کرد که می خواسته من را به آشغالی بدهد چسبیده بودم. وقتی او و دختر افتخار خانم رفتند که در حیاط بازی کنند، من هم دوان دوان دنبالشان رفتم. از تماشای بازی والیبالی که من را در آن راه ندادند خسته شدم و رفتم توی باغچه بزرگ خانه افتخارخانم و شروع کردم روی کاشی های یخزده سر خوردن. یادم نمی آید چطور شد، ولی بازی روی یخ همان و از وسط استخری که برای من 4 ساله خیلی عمیق بود سر در آوردن همان. از صدای در آب افتادنم خواهرم و دختر افتخار خانم سراسیمه آمدند، اما دستشان نمی رسید که از زیر آب بیرونم بکشند. در حال تقلا بودم که نوک درخت کاج بلند کنار استخر، مردی بلند قد با عمامه و ابای سبز و صدایی مهربان را دیدم. مرد سبزپوش گفت : "دخترم نترس! دست من را بگیر و بیا بیرون." من هم دست این مرد ناشناس مهربان را گرفتم و همانموقع بود که مادرم و افتخار خانم مثل موش آبکشیده از آب بیرونم کشیدند.

در حمام، زیر آب گرم داشتند بدن یخ زده ام را می شستند و من که از شدت ترس شدیداً عر می زدم، در بین هق هق گریه هایم قصه مرد سبز پوش را گفتم. افتخار خانم جیغ بلندی کشید و گفت "جدّم بچه مو نجات داد! آی قربونت برم آقا." خلاصه از آن به بعد افتخار خانم، "سید و اولاد پیغمبر"، عشقش به من چند برابر شد و به همه می گفت که "بچّم نظر کرده اماماست!" سفره مفصّلی هم درخانه افتخار خانم انداختند و پس ازاینکه بخش قرآن خواندن سفره تمام شد، افتخار خانم که "خانم" جلسه بود، شروع کرد به دنبک زدن و "کج کلا خان" گوگوش را خواندن و دختر های جوان هم پریدند وسط و حالا نرقص کی برقص.

من که امر بهم مشتبه شده بود که "نظر کرده امامها" هستم، وقتی مادرم از آقای آتشکار درس خصوصی قرآن می گرفت، کنارش می نشستم و در جواب سؤال همیشگی این طلبه جوان که "وقتی بزرگ شوی می خواهی چه کاره شوی؟" می گفتم "دکتر و مهندس و وکیل" و آخرش هم اضافه می کردم "دانشگاه الاهیات هم می روم!" او هم در برابر هر آیه قرآن که یاد می گرفتم بهم یک کتاب مذهبی کودکان و یا یک عطر شاه عبدالعظیمی می داد . انقلاب که شد "مارکس به زبان ساده" و "کوبا به زبان ساده برای نوجوانان" جایگزین کتابهای مصور"حضرت ابراهیم" و "حضرت نوح" که آقای آتشکار بهم داده بود شدند. مرد سبزپوش را هم در پستوی خاطره ها دفن کردم. مثل کتابهای صمد و لنین و روزنامه های چلنگر که یکی دو سال بعد از انقلاب، پدرم از ترس کمیته زیر کاشی های زیر زمین دفن کرد و من و خواهرم روزها براشون گریه کردیم... علاقه افتخار خانم نسبت به من با بزرگ شدن و از" راه راست" دور شدنم به مرور زمان کم شد و وقتی نصیحت هاش به مادرم در مورد من به جایی نرسید، دیگر "نظر کرده امام ها" بودنم را به زبان نیاورد. مگر می شود نظر کرده امامها منحرف شود؟ شد. دکتر نشد. مهندس و وکیل هم نشد. دانشگاه الاهیات هم نرفت. منحرف شد!

قصه مرد سبز را چند سال پیش برای دوستی بازگو کردم. خندید و گفت " سیما، حضرت خضر بوده!" تازه پس از آن بود که فهمیدم حضرت خضر کیست. با آب و درخت سر و کار دارد و ناجی بچه هاست. نمی دانم چرا آقای آتشکار کتابی در مورد او نداده بود که بخوانم... آخر شاید آنرا خرافات می دانست. بعد ها فکر می کنم در کتاب "ردای پیامبر" نوشته رُی متحده بود که در مورد حضرت خضر پاراگراف کوتاهی دیدم. حالا هم وقتی احساس غرق شدن می کنم، آرزو می کنم بچه بودم که حضرت خضر به دادم می رسید.


گوش شنوا

اولین کاری که امروز صبح کردم این بود که رفتم یک باغ گل ارگانیک نزدیک خونم و کلی گلدون گل گرفتم و به ایوان خانه ام سر و سامان دادم. هدیه ام بود به خودم واسه قبولی . البته باید تا سه هفته دیگه تغییرات لازم را در طرح پیشنهادی ام بدم، اما دیگه این آخرین "دفاع" بود. چه چیزی بهتر از گل و کامنت ها و پیامهای دلگرم کننده دوستان مهربان وبلاگی و غیر وبلاگی. ممنون همه.
قبل از امتحان چند مطلب خیلی خوب خواندم که نشد در موردشان بنویسم. اصلاً لازم نیست بنویسم. خودشان حرفشان (و شاید حرف من را هم) چقدر زیبا می زنند.
دغدغه های فرناز را خوانده اید؟ دغدغه هایی که در بحث های انتخابات جایی پیدا نمی کنند. گوش شنوایی هم هست؟
حرف دل قاصدک را هم کسی می شنود؟


امتحان

Friday, May 27, 2005
احساس بچه ای رو دارم که سه ساعت دعواش کرده باشند و بعد بهش کیک داده باشند. این نیز بگذشت....


انتخابات ایران در نیویورک تایمز

Wednesday, May 25, 2005
انگار نیویورک تایمز رفسنجانی را خیلی دوست دارد... دو مقاله امروز در بخش بین المللی این روزنامه در مورد رفسنجانی است. این و این را ببینید.
امتحانم دو روز دیگر است. امیدوارم که کمیته امتحان شفاهی ام زیاد گیر ندهند. دیروز تجربه جالبی داشتم در مورد خداهای سانتریا (مذهب افریقایی نسب متعلق به جزایر دریای کاریب). بعداً در موردش خواهم نوشت. فعلاً باید درس خواند!
پ.ن.
این هم حرف حساب ابطحی در مورد رد صلاحیت خیلی ها (نه تنها معین، بلکه زنان که بر خلاف او در مورد صلاحیتشان تجدید نظر نشد!) . خدا پدرش را بیامرزد که از رد صلاحیت زنان هم گفت.


کاندیداهای دارای صلاحیت

Sunday, May 22, 2005
صلاحیت ؟؟؟؟؟؟؟


درس عبرت

Saturday, May 21, 2005
گربه ام رفته بود ولگردی. آمد دم در دیدم تنش پر از سوزنه. فکر می کنم یک جوجه تیغی بهش حمله کرده. این گربه ما از آدمهای غریبه خیلی می ترسه و فرار می کنه، اما به موجودات دیگه که می رسه فوضولی اش گل می کنه و حتماً باید ببینه اسباب بازی هستند یا نه. اینبار به طرز دردناکی درسش را گرفت . فهمید که هر جوجه ای قابل شکار نیست!


انقلابیدن

این سرما خوردگی وسط چله تابستان درمار از روزگارم در آورده. چون نمی توانم زیاد تمرکز کنم، درس خواندن هم فعلاً تعطیل شده. اما وبلاگخوانی نه. این مصاحبه صنم دولتشاهی در وبلاگ بیلی و من را که خواندم یاد روزی افتادم که او به دعوت گروهی در سن حوزه آمده بود که در مورد وبلاگ زنان صحبت کند. با فروتنی صحبت می کرد و صدایش پر بود از اشتیاق در مورد وبلاگها. بعد از صحبتش مردی که جلوی من نشسته بود به بغل دستی اش گفت: "این خانوم وقتی هنوز در قنداق بوده ما داشتیم انقلاب می کردیم. ما چطور انقلاب کردیم اینها چطور می خواهند انقلاب کنند!"
برایم جالب بود که طریقه مخالفت و اعتراض جوانان امروز در ایران برای این مرد میانسال که- نمی دانم چند سال پیش از ایران خارج شده چون اصلاً نمی شناختمش- تا حدی غیر جدی می آمد. با صنم کاملاً موافقم که با توجه به تعداد محدود کسانی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، نمی شود گفت که وبلاگها نقشی وسیع در سطح جامعه دارند. با این وجود فکر نمی کنم که تغییر لزوماً باید با خون وخونریزی و "انقلاب" همراه باشد و باور ندارم که نسل جوانان امروز هم باید حتماً مثل نسل والدینشان با "انقلاب" در جامعه دگرگونی ایجاد کنند. این چیزی که که می گویم اصلاً خطاب به شخص بخصوصی نیست و نظر کلی من است: اینکه در خارج باشیم و بگوییم شرایط باید در ایران آنقدر بد شود که مردم طاقتشان تمام شود، استراتژی است بسیار خودخواهانه. اینکه موقعیت افرادی که در ایران هستند را با عمده کردن اسمشان و پخش کردن عکسشان برای اهداف سیاسی خودمان به خطر بیندازیم عملی است غیرعادلانه و بی مسئولیت. فقط خواستم مصاحبه صنم لینک بدهم ولی انگار نتوانستم بالای منبر نروم!


کتاب خوب و اراجیف فرنگوپولیسی

Thursday, May 19, 2005
درست موقعی که باید بیست وچهار ساعته درس بخونم مثل سگ مریض شدم (یاد اون آشنا بخیر که هر چیزی را به سگ ربط می داد. بهش می گفتی خسته نباشی، جواب می داد: "سگ خسته اس، خسته چی چیه!!) گلو درد و سردرد شدید دارم و و کم کم سرفه هم داره اضافه می شه. خلاصه به جای نوشتن باید برم بخوابم اما چون آدرنالین کتاب جدید مینو معلم
(Between Warrior Brother and Veiled Sister)
بهم انرژی می ده گفتم در موردش دو خطی بنویسم. مینو معلم استاد دوره فوق لیسانسم در پژوهشهای زنان بود و حالا هم عضو کمیته تزمه. امروز جشن به بازار امدن کتابش در دانشگاه سانفرانسیسکو بود. کتاب رو گرفتم ولی هنوز چند صفحه ای بیشتر نخوانده ام. چند بخش کتاب را چون در فرم مقاله قبلاً خوانده بودم می دانم که راجع به چه هستند (مثل بخش "بدن مدنی" و بخش رابطه بنیادگرایی و فمینیسم برابری)، اما باقی کتاب برام هنوز تازگی داره و بین خواندن این کتاب و خواندن برای امتحانم با خودم کلنجار می رم. یک بخش کتاب که "پارادوکس تراژیک انقلاب" نام داره در مورد ارائه تصویری سوژه انقلابی جنسگونه قبل و در طی انقلابه که فقط با خواندن دو صفحه اش فکر می کنم معرکه است.

خلاصه بعد از این امتحان شفاهی کذایی این کتاب رو کامل می خوانم و همانطور که قبلاً قول دادم، با زبان شکسته بسته آکادمیکم در فارسی یک خلاصه ازش اینجا می نویسم. اما اگر خود کتاب را به انگلیسی بخوانید مسلماً جامعتر است. این کتاب را مدتهاست که در ستون سمت راست وبلاگم گذاشته ام و حالا که بالاخره به بازار آمده، اگر در دسترستان است حتماً بخوانیدش. می دانم که مینو با کامپیوترش نمی تواند این وبلاگ را بخواند (خدا را شکر، وگرنه از این خلاصه کشکی من در مورد کتابی که سالهاست روش کار کرده حتماً ناراحت می شد!) اما ایکاش این کتاب را به فارسی هم ترجمه می کرد. قابل توجه مترجمان!!
بدن من معمولاً در مواقع استرس همه جور اذیت را تحمل می کنه و بعد از اینکه منبع استرس (مثل امتحان) رفع شد می اندازتم. اما اینبار قبل از امتحان مریض شدم که فکر کنم نشانه اینه که بدنه دیگه داره پیر می شه و نمی کشه! حرف از پیر شدن آمد، در این جشن کتاب یکنفر آمد و اسمم را صدا کرد و گفت "کرن هستم"! استاد 12 سال پیشم بود که دردوره لیسانس در یک کلاس جامعه شناسی جنسیت براش "تی ای" بودم (دانشجوی کمک استاد). تعجب کردم که پس از اینهمه مدت من را یادش بود، بخصوص که من دانشجوی جامعه شناسی هم نبودم و این کلاس را از روی علاقه در کنار کلاس های "اصلی" بیولوژی ام برداشته بودم و ترم بعدی اش ازم خواسته بود که به همراه چند دانشجوی دیگر براش "تی ای" کنم. ولی در آن کلاس ِصد نفری با 8 تا تی ای و پس از این 12 سال که حتماً چند صد تا دانشجوی دیگر داشته، نمی دانم چطورمن را یادش بود! حتی پرسید که آیا هنوز در فلان سازمان زنان کار می کنم یا نه. به غیر از کمی اضافه وزن قیافه اش زیاد تغییر نکرده بود، همانطور بلوند بود و بلند صدا. اول پیش خودم خوشحال شدم که شاید زیاد هم از 12 سال پیش تغییر نکرده ام و جوان مانده ام، اما از شما چه پنهان، این خود را گول زدن بود! بعد که واقع بینانه تر به موضوع فکر کردم بیشتر ناراحت شدم چون دیدم این نشانه جوان ماندن نیست که هیچ، تازه نشان می دهد چقدر حافظه ام را با گذشت سن از دست داده ام که اولش او را نشناختم!
بگذریم. ببخشید که این یکی دو پست گذشته اینقدر در مورد خودم نوشته ام. مرض خود مرکزی وبلاگی انگار سرایت کرده...


تحقیق در مورد عشق وبلاگنویسی

Wednesday, May 18, 2005
این دوشنبه باید در مورد موضوع پیشنهادی تحقیقم در دپارتمان انتروپولوژی فرهنگی و اجتماعی در استنفورد صحبت کنم. عنوان صحبتم هست "وبلاگستان و حکمرانی فراملی: وبلاگنویسی/خوانی و دیاسپورای ایرانی در امریکا و کانادا." منظورم از "حکمرانی" همان "گاورنمنتالیتی" فوکویی است ولی در سطح فراملی اش. این مقوله (حکمرانی فراملی) را دو تن از استادان دپارتمانم، آکیل گوپتا و جیم فرگسون معرفی کرده اند و من می خواهم معنای آنرا بسط دهم ودرحیطه اینترنت، بخصوص وبلاگها از این مقوله استفاده کنم. برای من جالب است که دلیل محبوبیت وبلاگها در بین ایرانیان خارج از ایران را بدانم. معمولاً مقاله هایی که در مورد وبلاگستان در روزنامه ها چاپ می شوند به دلایل وبلاگنویسی در بین جوانان داخل ایران می پردازند و بحثشان را درقالب "آزادی بیان" و"انقلاب" وبلاگی ارائه می دهند. اما اگر نبودن آزادی بیان توضیح دهنده کثرت وبلاگهای ایرانی (بخصوص به زبان فارسی) است (که مطمئن نیستم که این همهَ داستان است)، ایرانیان خارج از ایران چرا وبلاگ می نویسند؟

مهدی جامی، صاحب سیبستان، مقاله خوبی در مورد گردهمایی وبلاگنویسان تورنتو در بی بی سی نوشته که برای من که از خارج از ایران وبلاگ می نویسم و قرار است به زودی تحقیقم را روی وبلاگنویسان امریکا و کانادا شروع کنم، خواندن این مقاله جالب بود. تورنتو وبلاگنویس های خوبی دارد که انگار چند نفرشان هم در این گردهمایی بوده اند. با توضیح مختصرمهدی در مورد محبوبیت وبلاگها در تورنتو موافقم ونظرات وبلاگنویسان هم در این مقاله کوتاه و مفید، چندگانگی دلایل وبلاگنویسی را نشان می دهد. اما یک تحقیق عمیق در این مورد می تواند به آگاهی در زمینه مهاجران ایرانی ساکن امریکای شمالی اضافه کند و وبلاگستان را با دیدی پیچیده تر از آنچه که در روزنامه ها می بینیم مطالعه کند.

اگر این امتحان شفاهی 9 روز دیگر را قبول شوم، می روم به "میدان عملی"، یعنی وبلاگستان!... تا حالا انگار دور از میدان بوده ام! این میدان ومراسم وارد شدن به آن هم در انتروپولوژی قصه ایست... "میدان" کار من چون یک دهکده دور دست نیست که سوار خری به آن برسم و در مورد لحظه پیاده شدنم وعجایب قبایل بنویسم، شاید برای بعضی از انتروپولوژیست ها مقبول نیفتد (یکی از همسایه هایم که مردی است تحصیل کرده، مرتب نگران است که من از راه پدران انتروپولوژی دور شوم و مرتب در مورد "ذهن ایرانی" و "شخصیت ایرانی" ازم می پرسد. حالا هی بگو چنین چیزی وجود نداره. مگه جا می افته؟). مثل خیلی از انتروپولوژیست ها که از آن دید کهنه انتروپولوژی دوری گزیده اند، "میدان" برای من جدا از زندگی روزمره ام نیست. بودن درمیدان هم به بودن فیزیکی همراه با دیدن و لمس محدود نمی شود. دنیای "مجازی" خارج از دنیای "واقعی" و روابط اجتماعی (جنسیتی، طبقاتی، نژادی، ملی و فراملی و ...) نیست. وبلاگنویسی هم تجربه ایست متجسد (این کلمه فارسی که مترادف "امبادید" انگلیسی است را اگر به خاطر وبلاگ خواندن نبود هرگز نمی دانستم به فارسی چگونه بگویم! فرهنگ علوم انسانی داریوش آشوری هم نداردش...). البته به غیر از تحقیق "آن لاین"، هم در امریکا و هم در کانادا تحقیق "آف لاین" هم خواهم کرد (نه تنها برای رضای دوستان انتروپولوژیست، بلکه چون خودم فکر می کنم برخوردهای رو در رو مهمند)... یعنی مزاحم دوستان وبلاگنویس هم در امریکا و هم در تورنتو خواهم شد. به هر جهت، علاوه بر وبلاگ خواندن و نوشتن روزمره ام، به زودی (یعنی در یکماه آینده و پس از اینکه وبلاگم را سر وسامانی دادم) پرسشنامه ای پخش خواهم کرد و به مصاحبه های آن لاین و آف لاین خواهم پرداخت.

خلاصه اگر این نه روز بخیر بگذرد و من جان سالم بدر ببرم، دیگر بدون احساس گناه و ترس از هدر دادن وقت عزیز(که به دلیل گرفتن حقوق فلوشیپ یکجورهایی چند سالی است که متعلق به دانشگاه شده) می توانم روز و شب وبلاگ بخوانم و اگر کسی هم غر زد، می گویم که دارم تحقیق می کنم!


عبادی در استنفورد

Tuesday, May 17, 2005

پ.ن.----
در نوشته پایین، منظورم از کیف کردن با پیشنهاد عبادی این نبود که با پیشنهادش موافقم و یا فکر می کنم که دولت امریکا اینقدر دست و دلباز و خیرخواهه که چنین کاری بکنه! اگر امریکا مدرسه ای جایی باز کنه بدون اهداف سیاسی و در نظر گرفتن منافع اقتصادی شرکت های امریکایی نیست. بانک جهانی و آی ام اف اگر برای "توسعه" وامی بدهند ، در برابرش با خط مشی های اقتصادیی که در جهت خصوصی کردن، خدمات اجتماعی را قطع می کنه، مردم فقیر اون کشور را فقیرتر می کنند و فاصله بین دارا و ندار را وسیعتر و وسیعتر. تنها دلیل کیفور شدنم این بود که طوری که من مقاله را خواندم، به نظرم آمد که عبادی با طعنه، ادعاهای امریکا در مورد جنگ با تروریسم را بر ملا کرده. صد البته مدارسی که با کمک مالی و کمک نظامی امریکا در جهت تعلیم مجاهدین افعانستان و موحدین سعودی تاسیس شد را از یاد نبرده ام! فکر نمی کنم امریکا مدرسه ای برای سواد آموزی جایی باز کنه. در همین امریکا مدارس هر روز چپ و راست بسته می شن و خدمات اجتماعی بریده می شه. اما پول برای جنگ هست!!! انتظار مدرسه و دانشگاه باز کردن امریکا در کشور های "در حال توسعه" به جای جنگ، مثل قضیه همین خر و لیوان و خوش بینیشه. اگر مدرسه ای و مرکز آموزشی باز شود برای تعلیم امثال طالبان افغانستان است. مدارس مجاهدین ایرانی را باز نکنند خیلی بهتر است. اما شاید چون مجاهدین ایران (بر خلاف مجاهدین افغانستان در زمان جنگ سرد) پشتوانه مردمی ندارند، مدارسی برای گروه ها و افراد دیگر که آن سه میلیون دلار را پذیرفته اند باز شود و شاید هم آموزش در "مدارس" نیست که اتفاق می افتد. زمان این را نشان خواهد داد...
-----------------------------------------------------------


در داروخانه استنفورد منتظر قرصم بودم که دیدم عکس شیرین عبادی روی صفحه اول روزنامه استنفورده. فهمیدم که عبادی دیروز به عنوان سخنران مراسم فارغ التحصیلی دانشکده حقوق استنفورد در مورد تروریسم صحبت کرده است. ازیک قسمت گزارش سخنرانی اش کلی لذت بردم. عبادی پیشنهاد کرده که امریکا برای هر کسی که در 11 سپتامبر کشته شده باید یک موسسه آموزشی در یک کشور در حال توسعه بسازه (از باقی مقاله اینطور به نظر می آید که عبادی این راه را به جای خشونت امریکا در دنیا پیشنهاد کرده). اینکه عبادی در یک موسسه محافظه کار مثل دانشکده حقوق استنفورد این حرف را زده برام دلگرم کننده بود و بدآوری های دیروز را تا مدتی از یادم برد (خدا نصیبتان نکند، ولی روز خسته کننده و خیلی بدی داشتم که سرتان را با جزئیاتش درد نمی آورم).

این مقاله مهرداد در مورد مغلطه را حتماً بخوانید.

علیرضا دوستدار هم مطلب جالبی در مورد دوگانگی فرهنگ شفاهی/کتبی و فرض های دال بر سیر تکاملی شفاهی به کتبی نوشته که خواندنی است.


این کاریکاتور هومن مرتضوی هم بدجور گویای حال من است (لینک از ایرانین است).





فلسطین

Monday, May 16, 2005
پنجاه و هفت سال پیش در همین روزها... و هنوز هم قتل عام برای تسخیر...
War

A cup of empty messages in a room of light,

light that blinds & blinded men lined up
the young are unable to die peacefully, I hear a man say.

All is gone: the messy hair of boys, their smile,
the pictures of ancestors, the stories of spirits,
the misty hour before sunrise
when the fig trees await the small hands of a child.

Now the candles have melted
and the bells of the church
no longer ring in Bethlehem.

A continued past of blood,
of jailed cities
confiscated lives
and goodbyes.

How can we bear the images that flood our eyes
and bleed our veins: a dead man, perhaps thirty,
with a tight fist, holding some sugar for morning coffee.

Coffee cups full
left on the table
in a radio station
beside three corpses.

Corpses follow gunmen in their sleep, remind them
that today they have killed a tiny child,
a woman trying to say, “Stop, please.”

Please stop the tears, the suitcases, the silence,
the single man holding on to his prayer rug,
holding on to whatever is left of memory
as he grows insane with every passing day…

listen, how many should die before we start counting,
listen, who is listening, there is no one here, there is nothing left,
there is nothing left after war, only other wars.

Nathalie Handal


قدرت ورزی و نقش مهاجران

Saturday, May 14, 2005
نوشین احمدی خراسانی مقاله ای نوشته به نام "تحول در استراتژی/انعطاف در نظریه" که می خواهم این مقاله و مقاله دیگر او تحت عنوان "جنبش مهاجران و رفراندوم در ایران" را در این وبلاگ مطرح کنم. نوشتن این نقد کوتاه مسلماً دلیل نفی تمامی مواضع این نویسنده نیست و شاید بین دید من و تحلیل خراسانی نقاط مشترکی هم موجود باشد. اما نتیجه گیری او برای من بدون مشکل نیست. این را هم گفته باشم که با دیدن کامنت های پر خصومت و حمله هایی نا آگاهانه ای که به خراسانی شده، از نوشتن این نقد چندین بار صرف نظر کردم. اما چون معتقدم تنها در این بحث هاست که امکان رشد نظری و کاربردی ممکن می شود، سکوت را بجا نمی بینم.

خراسانی در مقاله "تحول" با اشاره به اینکه عده ای از مخالفان طرح رفراندوم " بدون ارائه تحليل مشخص از شرايط كنوني جامعه و با توسل و تكرار تئوری" به نقد از رفراندوم پرداخته اند، می نویسد که "انبوه سازی" تئوری در حوزه های اکادمیک درغرب به دلیل عدم در نظر داشتن شرایط اجتماعی، نمی تواند به سمت دهی به جنبش های اجتماعی بپردازد. گفته خراسانی بجاست. تئوریی که کاربری اجتماعی نداشته باشد بی فایده است. اما مشکل اینجاست که خراسانی فرض را بر این می گذارد که 1) حوزه های تئوری و عملی از هم جدا هستند. ایجاد این گسستگی بین این دو حوزه در نوشته خراسانی به یکی از این دو حوزه (عملی) اصالت بیشتری می دهد. 2) طرح رفراندوم هیچ تئوری سیاسیی ندارد و از "بطن" جامعه برخاسته اما نقدهای وارد بر آن دارای تئوری هایی هستند که در شرایط ایران کارا نیست. 3) طرح رفراندوم از مراکز تئوریک در "غرب" آگاهی نگرفته. هر سه این پیش فرض ها از نظر من قابل نقد هستند.

با وجود آنکه خراسانی به درستی از جداسازی تئوری و عمل و کنش اجتماعی نقد کرده ، او خود در دام این تفکیک افتاده و به یکنوع برتریت "اصالت" دامن زده. چرا فرض را بر این بگذاریم که هواداران رفراندوم آگاهتر از وضعیت اجتماعی ایرانند تا اصلاح طلبان و یا حتی محافظه کاران؟ کدام قشر جامعه توسط هواداران رفراندوم ویا اصلاح طلبان و یا اصولگرایان ارائه می شوند و مسائل مورد نظرآنان چیست؟ چه منطق سیاسی پشت طرح رفراندوم است که آنرا در شرایط کنونی (از نظر خراسانی) عملی می کند؟ اما سوال مهمتر این است که "عمل" در چه جهتی؟ آیا هیچ عملی هست که بدون تئوری و منطق سیاسی باشد؟

نقد خراسانی به تئوری های حوزه های "غربی" با توجه به نوشته قبلی او قابل تأمل است. در مقاله "جنبش مهاجران" خراسانی حضور مهاجران در عرصه جهانی را عامل "جهانی شدن از پایین" می بیند. با وجود آنکه در این با خراسانی موافقم که مهاجران با به تشویش انداختن ارزش های "خودی"به "دگرِ" مرزبندی های ملیتی، مذهبی و قومی تبدیل می شوند، معتقدم که دید خراسانی در مورد این "جهانی شدن از پایین" بیش از حد خوش بینانه است. خراسانی روابط قدرت را به رابطه ای از بالا به پایین و هیربدانه تقلیل می دهد و آنرا فقط در دست ملت-دولت ها می بیند. با نادیده گرفتن روابط قدرت در بین عوامل فراملی (که مهاجران دارای سرمایه مالی و سمبولیک جزو آنند) تحلیل خراسانی نسبت به همسویی مهاجران با مراکز قدرت ورزی کور می ماند. حقیقت امر این است که مهاجران خارج و ماورای گفتمان های هژمونیک ملی و فراملی نیستند. بلکه به عنوان سوژه هایی ملی و فراملی، آنان هم با مرزبندی های ملی، قومی، نژادی، مذهبی، و با سیاست های فراملی که به این مرزبندی ها دامن می زنند، همسو می شوند. در واقع مهاجران را نمی شود فقط به دلیل داشتن "آگاهی دوگانه" شان (آنچه که خراسانی با آگاهی گرفتن از تئوری های دیاسپورا مثل نوشته های
DuBoisو Gilroy
به آن اشاره کرده) تجلیل کرد.
باید دید که نابرابری در روابط قدرت ( چه از نوع طبقاتی، چه از نوع جنسیتی، و چه از نوع نژادی و قومی و غیره...) چگونه در بین مهاجران تکرار می شوند. شاید در بین مهاجران هم روابط قدرت پراکنده تر از آن است که فرض می کنیم. باید به نقش مهاجران در اقتصاد و گفنمان های سیاسی نئولیبرال توجه داشت. باید دید که مهاجران چگونه نه تنها در بسیاری از موارد با ملی گرایی و یا بنیادگرایی در تضاد نیستند، بلکه به آنها تداوم هم می دهند (نمونه اش هم از دیاسپورای اسرائیل تا دیاسپورای عراق و افغانستان و... بله ایران هم قابل مشاهده است). "جنبش جهانی از پایین" شاید آنچنانکه خراسانی باور دارد، آنقدر ها هم "از پایین" نیست. . شاید اصلاً پایین نیست! شاید "پایین" دیگر فقط یک "پایین" نیست و نمی شود به "جنبشی از پایین" دل بست. شاید قدرت فقط از بالا به پایین تحمیل نمی شود، بلکه از همه سو عمل می کند. شاید مراکز قدرت از هم پاشیده تر از آنند که بشود تحلیلی عمودی از رابطه قدرت در سطحی "بین المللی" ارائه داد و جویای همبستگی شد. شاید مهاجران هم دیگر آن "پایین" جامعه "بین المللی" نیستند بلکه در روابط پیچیده فراملی (و نه فقط "بین المللی") بخشی از شبکه قدرت ورزی اند. اینکه آنطور که خراسانی پیشنهاد می کند، مهاجران "خواسته های محلی" را در سطح جهانی مطرح کنند این سوال را به دنبال دارد که این "خواسته ها" را چه کسانی به عنوان خواسته های یک "ملت" تعیین و ارائه می کنند؟ اصلاً مگر چنین امکانی وجود دارد؟!

خراسانی مثال عراق را در جهت نشان دادن عدم وجود "خواسته ای مشخص از سوی مردم" آورده. همین مثال را می توان جور دیگری هم دید: نقش مهاجران عراقی در جنگ که در صحنه قدرت ورزی ادعای ارائه "خواست مردم" عراق را داشتند! آیا می شود این را "جنبش از پایین" مهاجران نامید؟ با سوال مشهور سپیواک این پست طولانی را ختم می کنم:

Can the subaltern speak?


م مثل مهاجر

Thursday, May 12, 2005
قاصدک مطلبی نوشته که بسیار خواندنی است. در ضمن به خاطر خواندن این نوشته خوبش یک سایت خوب را هم شناختم که از این به بعد اگر موسیقی مورد علاقه ام را روی این سایت پیدا کردم لینکی بهش خواهم داد. از "شب مامی" شروع می کنم که هم صداش و هم موسیقی اش را دوست دارم.


Ghaysar for President!

عکسهای کاندیداهای انتخابات را حتماً در وبلاگها و وب سایت های مختلف دیده اید. ایرانین دات کام هم یکسری عکس گذاشته که این یکی به نظرم جالب آمد. اسم کاندیدا آقای جواد سلوکی است. اگر آقای امیر احمدی می تواند کاندیدا شود چرا آقای سلوکی نشود؟



گناه قورمه سبزی خوردن

Wednesday, May 11, 2005
در پست قبلی به بنیادگرایی علمی (ویا به قول مریم اینا "کمیت گرایی") گیر داده بودم. گفتم اینبار به خودی ها، یعنی بعضی از فمینیست ها گیر بدم که به نوع فمینیسمشان می شود گفت فمینیسم بنیادگرا (با بنیادگراهای فمینیست اشتباه نشود). بیشتر از یکسال پیش دوست سخاوتمندی برای جشن بوقلمون خوری امریکایی دعوتم کرده بود. روز "شکرگزاری" که همه در آن بوقلمون می خورند، یاد آور روزی است که اولین مهاجران سفید پوست امریکایی به خاطر برکتی که آنرا مدیون سرخپوست های مهمان نواز ناحیه ای در ساحل شرقی امریکا (که بعداً آنرا "انگلیس نو" خواندند) بودند، از مرگ جان سالم به در بردند. البته ناگفته نماند که این مهمانان ناخوانده پس از اینکه آبی زیر پوستشان رفت و دیدند برکت آن ناحیه زیادی خوب است و نمی شود با بقیه تقسیمش کرد، به قتل عام آن قبیله (ومپنواگ) پرداختند. اما هنوز هم که هنوزه انگار که همه چیز صلح آمیز ختم شده باشد، بوقلمون ها 380 سال است که در این روز میمون جان به جان آفرین تسلیم می کنند و مردم شکرگزار امریکا از زیاد خوردن بلافاصله رژیم می گیرند و یا روانه بیمارستان می شوند. البته کسی زیاد به دلیل روز جشن فکر نمی کند وهمه به این بهانه که با دوستان و یا خانواده باشند زیاد سخت نمی گیرند و قسمت کشت و کشتار تاریخ را حذف می کنند که بوقلمون در گلو گیر نکند (البته بنده تا همین پارسال چون گوشت نمی خوردم جایتان خالی، با توفوقلمون جشن می گرفتم.)

این دوست ما یکی از دانشجویانش که مدت زیادی نبود که از ایران آمده بود را هم دعوت کرده بود تا در تعطیلات که بقیه می رفتند پیش خانواده شان او احساس غریبی نکند (من را هم به همین دلیل دعوت کرده بود). داشتم به دوستم در آشپزخانه کمک می کردم که در زدند. رفتم در را باز کنم دیدم زن جوانی با لهجه ای امریکایی به فارسی سلام و احوالپرسی کرد و آمد تو. فکر کردم مثل خیلی از بچه های نسل دوم اینجا که فارسی را با لهجه صحبت می کنند، این زن جوان هم در امریکا بزرگ شده. بعد دیدم با همین لهجه چقدر هم کلمه های قلمبه سلمبه فارسی که من بلد نیستم می اندازد. بهش گفتم چقدر فارسی ات خوبه! گفت خوب تازه از ایران آمده ام! فکر کردم در امریکا بزرگ شده و بعد بر گشته ایران. دیدم خیر. در ایران بزرگ شده. خیلی تعجب کرده بودم. مدتها بعد پسری را هم دیدم که تازه از ایران آمده بود و با این لهجه صحبت می کرد. راستش هنوز هم نمی دانم چرا... شاید لهجه فارسی در این پانزده سال و اندی که ما اینجا بوده ایم عوض شده، شاید هم نسل " ام تی وی" ایران فارسی را در قلب تهران با لهجه امریکایی یاد می گیرد.

برویم سر آنچه که من بنیادگرایی دربعضی از تحلیل های فمینیستی می بینم. منظورم نوعی فمینیسم است که همه تعاریف فمینیست بودن را بر طبق فرمول های ساده و دوگانگی طبیعی ساخته شده زن و مرد می بیند. این نوع فمینیسم یک پدرسالاری جهانشمول را مایه استضعاف همه زنان جهان فرض می کند و سایر روابط اجتماعی را نادیده می گیرد. خیلی مواقع هم هیچ راهی برای تئوریزه کردن لذت ندارد. در آشپزخانه که بودیم حرف از غذاهای ایرانی آمد و اینکه وقت تهیه زیادی می گیرند. این زن جوان گفت: " من غذای ایرانی درست نمی کنم چون فکر می کنم این تقصیر پدرسالاری است که غذاهای ایرانی اینقدر طول می کشند! مخصوصاً غذاهای ایرانی را طوری کرده اند که زن همیشه در آشپزخانه بماند و به حیطه عمومی نیاید!" من که مشغول دم کردن برنج بودم نگاهی به دوستم کردم و دیدم که او هم دارد جلوی خنده اش را می گیرد. نمی توانستم جلوی زبانم را بگیرم. گفتم: "عجب پدرسالاری خوبی. خدا پدرش را بیامرزد که اگر نبود قورمه سبزی بسیار خوشمزه هم نبود! اگرنبود کله ما چگونه بوی قورمه سبزی می گرفت؟"
گنه کردم گناهی پر ز لذت...


بنیادگرایی علمی

Monday, May 09, 2005
من به این نتیجه رسیده ام که بعضی ها حرفهای " تخمی" را به نام علم (که همه می دانیم بی طرف است!) به خورد یک ملت می دهند و خیلی ها چون علم را بی طرف و برتر از هر گونه راه شناختی می دانند، این حرفها را با به به و چه چه قبول می کنند و چون اتوریته علمی شدیداً حکمفرماست، هر چالشی بر آن گفته را رد می کنند. اینجاست که علم مقامی مذهب وار می گیرد. برای اثبات علمی حرفم، این هم یک مثال تخمی:

مرغوبیت تخم (مرغ) را با این فرمول** می شود سنجید:

HU= 100 log (h + 7.57 -1.7 g 0.37)

این واحد "هاوُ" از 78 به بالا که باشد تخم مرغ مورد نظرعالی است. حرف "اچ" هم ارتفاع سفیده تخم است و "جی" وزن تخم مرغ.

البته همیشه نباید فرمول داشت که شنوندگان حرف را با اتوریته تمام قبول کنند. می شود جدول و نمودارهم نشان داد. تحقیقات کیفیتی هم بروند دنبال کارشان.
**
این فرمول را فقط برای این آورده ام که کسی منظورم را از کلمه"تخمی" اشتباه متوجه نشود. من اصلاً با این فرمول مشکلی ندارم و می دانم که در صنعت مرغداری به کار می آید. البته من شخصاً تخم مرغ را در آب می اندازم و اگر پایین نرفت بهش صفر می دهم و می اندازمش دور. در ضمن "جی" به توان سی و هفت صدم است که هر کاری کردم این سی و هفت صدم برود بالا نشد.


فوکو و قرص بارداری

Saturday, May 07, 2005
لادن افراسیابی در مورد گروه سیاسی ایرانی-امریکایی "آی پک" مطلبی به انگلیسی نوشته که آنرا در وبلاگ انگلیسی ام پست کرده ام. حالا که امریکا دست و دلبازی اش گل کرده و می خواهد به گروه های ایرانی پول بدهد، گروههای ایرانی خارج از ایران هم شاید به امید گرفتن تکه ای از این کیک با مقامات واشنگتن سازگاری کنند و ... خواندن مطلب لادن را توصیه می کنم.
--------------------------------

پی نوشت (2006/26/04) ---- خانم ژانت آفاری در تماسی خواسته اند که این پست را بردارم یا دوباره نگری کنم، چرا که گزارشی که من بر اساس آن این نقد را سال گذشته نوشته بودم از سوی ایشان تأیید نشده و گزارش مربوطه برداشتی نادرست از گفته های ایشان است. چون پست های نوشته شده ام را پاک نمی کنم، این نوشته را می گذارم بماند، اما خواننده با این آگاهی بخواند که این نقد همانطور که در آغازش هم گفته ام بر اساس نقل قولی است که در گزارش بوده. متن نامه خانم افاری در پایین این پست آورده شده.
-سیما

------------------------------
گویا اخیراً ژانت آفاری در دانشگاه الزهرا در مورد فوکو وتاریخنویسی سخن گفته. زنان ایران گزارشی در مورد سخنرانی آفاری نوشته که این نقل قول در آن توجهم را جلب کرد:

((«فوكو با مدرنيته مخالف است در حالي كه محصولات دنياي مدرن توانسته به زن امكانات بهتري ارايه دهد. زن امروز، با استفاده از قرص‌هاي جلوگيري از بارداري مي‌تواند جلوي زاد و ولد را بگيرد در حالي كه فوكو با اين مساله كاملا مخالف است. پس نمي‌توانيم از افكار فوكو كپي‌برداري كنيم. »)).

چون شخصاً در سخنرانی نبوده ام، نوشتن نقدی بر اساس نقل قول شاید عادلانه نباشد، اما چون قبلاً هم از آفاری نوشته ای به انگلیسی در مورد فوکو و تاریخ خوانده ام فکر می کنم نقل قول فوق بیانگر درک او را از فوکو و تاریخ باشد. از نظر من این جمله آفاری نشانگر محدودیت متد آنالیزه کردن اوست که خود متأثر از محدودیت آنالیتیک مدرن است: همه چیز را در رابطه ای دوگانه و متضاد دیدن. لازمه گفتن اینکه "فوکو با مدرنیته مخالف است" این است که هر گونه نقدی از مدرنیته به نفی آن تعبیر شود. یعنی هیچ جایی در بین نمی ماند. یا باید با مدرنیته موافق بود یا مخالف! آنهم بدون آنکه توضیح دهی مدرنیته در کجا؟ چه جنبه ای از مدرنیته مورد نقد فوکو بوده؟ آفاری با ارائه یک ادعای کلی ("فوکو با مدرنیته مخالف است") به یک نتیجه گیری کلی رسیده (فوکو با استفاده از قرص بارداری مخالف بوده!) اینگونه نقد با کلیشه ای کردن یک دید به کل آنرا نفی می کند و بدون توجه به مختصات یک نظریه (مثل دید فوکو بر تاریخ) به کلی بافی هایی سهل انگارانه می پردازد. از فوکو نقد بسیار می شود کرد و "کپی کردن" از فوکو هم خود کاری بس " نافوکویی" است! چرا که همانطور که فوکو در کتاب آرکئیولوژی دانش بحث می کند، هر پدیده تاریخی را باید در موقعیت ویژه زمانی و مکانی اش سنجید و نمی شود مثلاً تاریخ جنسیت فوکو که در مورد اروپای قرن نوزدهم است را به زمان و مکانی دیگر عمومیت داد. اما من نمی دانم کجا فوکو گفته که با مدرنیته "مخالف" است! فوکو درکار تاریخی اش به گفتمان ها و عملکردها در زمینه جنسیت، بیماری و مجازات در مقاطع زمانی مختلف در اروپا توجهی دقیق کرده و این توجه دقیق اوست که کارش را از کلی گویی های رایج جدا می کند.

همین مثال قرص جلوگیری از بارداری که آفاری مطرح کرده خود گویای کلی گرایی اوست. متد فوکویی این خواهد بود که به گفتمان های موجود در مورد بدن زن و جنسیت و به عملکردهای سیاسی و اقتصادی در مقاطع مختلف زمانی و مکانی توجه کرد. قرص جلوگیری از زایمان برای گروهی از زنان دستاوردهای مثبتی داشته و برای گروهی نداشته و بطور اجباری و برای "کنترل جمعیت" و زیر نام "توسعه" به برخی از زنان تحمیل شده (در نقاط مختلف "جهان سوم" و یا در امریکا مابین زنان مهاجر آمریکای لاتین). پس یک ادعای کلی در مورد دستاوردهای مدرنیته برای زنان شاید سهل انگاری تاریخی باشد. تجلیل کور و یا نفی دستاوردهای مدرنیته هم از نظر من، هر دو نشانه یکنوع دید دگماتیک هستند. این نقل از فوکو در مقاله "حقیقت و متد"، شاید برای آنهایی که هر گونه نقد را به نفی تقلیل می دهند و دوست دارند افراد و نظریاتشان را در کمپ های کلیشه ای بگنجانند تا حدی آموزنده باشد :

“…We must free ourselves from the intellectual blackmail of ‘being for or against the Enlightenment’.”
-----------
Dear Sima:

I just noticed the commentary you wrote on the talk I gave atal-Zahra University (it showed up on Wikipedi). I did not have aprepared text in Tehran when I gave that talk in May 2005, someone Idon't know simply took down the talk (with a number of revisions andinaccuracies) and posted it on the web. I never said anything like"Foucault is opposed to birth control or pills." This would be aridiculous statement. There is absolutely nothing in his writings toindicate such. Foucault was opposed to all forms of authoritarianism and he would have been opposed to anyone making such a statement.

I have reservations about Foucault's political criticisms ofmodernity, and these are discussed in our Foucault and the IranianRevolution book. The gist of it is that he was excessively criticalof modern democratic institutions and insufficiently critical ofIslamism as it emerged in 1978.

Could you please revise your statement, or remove it. It is simply unfair of you to judge my work by a summary someone I don't know made of a talk I gave in Persian in Tehran! On the other hand, I will behappy to see any commentaries you might write on any thing I have published in Persian or English.

Respectfully yours,

Janet Afary


سبیلوپولیس بر وزن فرنگوپولیس

Friday, May 06, 2005
نازلی، معروف به سبیل طلا، نویسنده بسیار با استعدادی است که مقاله خواندنیی در مورد نازلی بودن و سبیل دار بودنش نوشته. نوشته اش باعث شد این عکس را تقدیم او و دیگر زنان سبیلوی (چه سیاه و چه طلایی) ایرانی کنم. عکس از سایت کارگاه است و گویا بهمن جلالی این عکس را در اختیار بخش تاریخ عکاسی ایران در کارگاه گذاشته. چه شد که موی صورت زن ایرانی که نشانه زیبایی او بود شد مایه درد سرش و هدف حمله اشعه لیزر را باید در کتاب نجم آبادی بخوانید (در ساید بار وبلاگم هست).







Make tah deeg-e peeyaz not war!

Wednesday, May 04, 2005
علی اصغر سید ابادی در مورد " ذات باوری و جنگ ستیزی زنان" مطلب جالبی نوشته که دنباله مقاله قبلی اش در مورد عدم خشونت جنبش زنان در ایران و کشورهای دیگر است. نوشته های سید آبادی را در کل دوست دارم و به قول سبیل فکر می کنم که "کارش درست است." اما با وجود آنکه در نوشته آخرش از ذات باوری دوری جسته، این جمله اش را شخصاً نمی فهمم:
((نکته دیگری که علیرغم مخالفت با ذات باوری در این زمینه ، به آن فکر می کنم این است که این ویژگی می تواند به ویژگی دیگر زنان یعنی " حس مادری " بر گردد . حس مادری به زنان توانایی پذیرش " دیگری " و تلاش برای بهبود وضعیت او را می بخشد . حضور دیگری در زندگی آنان به آنان توانایی از خود گذشتن می دهد و توانایی این که به زندگی دیگران بیاندیشند و دیگران راقربانی خواسته های خویش نکنند.)).
نکته ای که برای من قابل فهم نیست این است که مگر همه زنان حس مادری دارند؟ پس تکلیف آن عده از زنان که این "حس مادری" را ندارند چه می شود؟ با این حساب چون من حس مادری ندارم، یا زن نیستم (که بار آخر که چک کردم فکر می کنم بودم) و یا جنگ ستیزم (که دوست دارم که فکر کنم که نیستم!).

از این "حس مادری" که بگذریم بگذارید از حس آشپزی بگویم. من با اینکه زیاد آشپزی نمی کنم اما آشپزی را دوست دارم و فکر می کنم که آشپز بدی هم نباشم. همسر یکی از دوستانم که مردی است با اشپزی بدون حرف، یکبار ته دیگ کاهو درست کرد که محشر بود. من هم گفتم اگر با کاهو بشود ته دیگ درست کرد چرا با پیاز نشود؟ امروز که پس از مدتها وقت اشپزی داشتم، محض امتحان هم که شده به جای سیب زمینی و یا نان، ته قابلمه پیاز گذاشتم. به قدری لذیذ شده که فکر می کنم از این به بعد ته دیگ را فقط با پیاز درست کنم. امتحان کنید.
پ.ن.----- در متن بالا به جای "و یا جنگ طلبم" اشتباهاً نوشته ام "و یا جنگ ستیزم." درستش باید اینطور خوانده شود: "یا زن
نیستم و یا جنگ طلبم."
--پ.پ.ن.----- از همه دوستان که چه از طریق پست الکترونیکی و چه از طریق کامنت ها در مورد دمین و وب هوستینگ
راهنمایی کرده اند ممنون. دارم می بینم کدوم سرویس به دردم می خوره و انشالله به زودی وبلاگم سر و سامان خواهد گرفت.
پ.پ.پ.ن.---- از دوستانی هم که دستور پخت ته دیگ داده اند ممنون! کارم پس از دفاع از تز پیشنهادی ام (کمتر از یکماه دیگر) در آمد!


بومی های بنز سوار

Tuesday, May 03, 2005
علیرضا دوستدار مقاله بامزه ای در مورد ماجرای کت و شلوارش نوشته که من را به یاد کار "میدانی" ام در مورد تلویزیون های ماهواره ای لوس آنجلس انداخت. در پست قبلی که پاک شد، مفصلاً در مورد فرهنگ ماشین (خودرو) در کالیفرنیا، بخصوص جنوب کالیفرنیا نوشته بودم. اینکه طرح خیابانها و پیاده روها (یا عدم وجود پیاده رو) و وسایل نقلیه عمومی در لوس آنجلس تا چه حد به صنعت اتومبیل سازی ربط دارند. به هر جهت، در مدتی که در لوس انجلس بودم، به نظرم داشتن ماشین و مدل و سال آن در دید خیلی ها در آن ناحیه مسئله مهمی آمد (به دوستان لوس انجلسی برنخورد. استریوتایپ نمی کنم. همه در لوس انجلس اینطور نیستند.)

تابستان دو سال پیش که برای تحقیق اولیه به سوی ایرانجلس راهی شدم، با ماشین هوندا سویک هشتاد و هشتم که اسمش مروارید آبی بود و خیلی هم دوستش داشتم رفتم. با وجود پیری اش مثل رخش اتوبان 101 و 405 بین سانفرانسیسکو و لوس انجلس را در عرض 6 ساعت تاخته بود و در بین راه لوس انجلس و ارواین به خاطر برچسب
"No War on Iraq”
روی سپر پشتش دو بار با هم انگشت وسط امریکایی نوش جان کرده بودیم و یکبار هم با صدای بوق بوق ماشین بغلی از ترس سکته کرده بودیم. اما اینبار مرد راننده و مسافر زن ماشین خط سمت چپمان که از قیافه شان می شد گفت که خاورمیانه ای هستند، با لبخندی تا بناگوش باز، داشتند با دست علامت صلح می دادند. بعد از آنکه در دانشگاه ارواین (که یکی از دوستانم و همسرش در آن زندگی می کنند) دو هفته ای ماندم و یک بنده خدا آمد دم در خانه و با هیجان گفت که برچسب ماشینم را دیده و او هم ضد جنگ است و دوست دارد با من حرف بزند، فهمیدم که این برچسب ماشین که در سانفرانسیسکو خیلی عادی است، در ارواین آدم را گاو پیشانی سفید می کند. اما تنها برچسب نبود که من و مروارید را از بقیه جدا می کرد، خود مروارید هم بود (شاید من هم بودم!). خیلی کم می شد که ماشین 15 ساله در ارواین و لوس انجلس ببینی.

پس از گذشتن دو هفته و عدم موفقیت در گرفتن مصاحبه با هموطنان محترم تلویزیونی، داشتم نا امید می شدم که یکی از خانم های خیلی مهربان که در یک مرکز ایرانی دیدمش ندا را داد. پس از پنج دقیقه صحبت گفت: "مال اینجا نیستی، نه؟" گفتم: "نه. چطور مگه؟" گفت: "از تیپت و لباس پوشیدنت معلومه." گفتم: "مگه تیپم چشه؟" گفت: "نه، من که خوشم می یاد ساده ای. اما خب معلومه که ... می دونی... لباسهای آنچنانی نمی پوشی!" فهمیدم که باید مثل انتروپولوژیست های قدیمیی مثل بوآس که لباسهای سرخپوست ها را می پوشید که با "سوژه های بومی" اش "یکی" شود، من هم باید با "سوژه هایم" یکی شوم! بر گشتم به طرف سانفرانسیسکو و مروارید را با برچسبش گذاشتم دم در خانه و با یک مرسدس بنز مشکی آمدم لوس انجلس تا با "بومی ها" یکی شوم! لباس پوشیدن را دیگر نمی توانستم زیاد عوض کنم! اما با این حال، استنفورد و بنز را که با هم جمع کنی، آستین نو کلی پلو می خورد. ( هاروارد و کت و شلوار علیرضا که جای خود دارد!) مصاحبه که گرفتم هیچ، یکی از آقایان بسیار متمول که گویی هنوز در زمان شاهنشاهی یخ زده بودند و عکس خاندان پهلوی روی همه دیوارهای اداره شان بود، احساس هم کیشی شدیدی نسبت به من کردند و شماره موبایل خصوصی شان را دادند که اگر حوصله ام در شهر غریب لس انجلس سر رفت به ایشان زنگ بزنم تا من را " سرگرم" کنند! جزئیات لحن بماند. خب آخر تحصیل کرده هم که باشی و برای مصاحبه مربوط به کار دانشگاهی رفته باشی به محل کار طرف، هنوز در چشمش ضعیفه ای! هنوز هم مردی با کت و شلوار آرمانی و زنجیر گردن طلایی که مدالی با نقش بناهای پرسپولیس از آن آویزان است می تواند تو را به یک شیء تبدیل کند. نمی دانم اگر بنز و کارت استنفورد نبود هم هنوز اینقدر ابراز لطف می فرمودند؟

به هر حال این همه زور زدن برای گرفتن مصاحبه آخرش هم به این ختم شد که از تحقیق در مورد تلویزیون های ماهواره ای صرف نظر کنم. شاید برای کسی که در ایران زندگی می کند این موضوع تحقیق جالبی باشد، اما بر طبق ارزیابی من از بینندگان، اغلب ایرانیان لوس آنجلس و استانبول زیاد خریدار این برنامه ها نیستند. دختر باهوشی که در استانبول باهاش آشنا شدم با شوخ طبعی گفت: "سیما جان، اینا رو ولش. تلویزیون های لوس آنجلسی تحقیق نمی خوان. تحریم می خوان!" نمیدانم تحریم می خواهند یا نه، اما این حقیر عطایشان را به لقایشان بخشید.

مروارید آبی را تابستان پارسال که برای تحقیق رفتم استانبول فروختم. وقتی برگشتم دوباره یک هوندا سویک خریدم. این یکی 2004 است و اسمش هم سیاه دانه است. اما حقیقتش با وجود نو بودنش، آن قدرت مروارید آبی را ندارد، بنز را هم پس دادم به صاحبش.


نوشته از دست رفته

Monday, May 02, 2005
این سرویس بلاگر هم دیگر دارد مایه دردسر می شود. یک پست بلند و بالا نوشتم و دکمه "چاپ کن" را که زدم هر چه نوشته بودم گم شد و رفت. به این فکر هستم که کمی پول خرج کنم و به وبلاگم سر و سامانی بدهم. می خواهم یک دمین بگیرم ومجبور نباشم با این درد سرهای سرویس بلاگرسر و کله بزنم. اگر می توانید راهنمایی کنید ممنون می شوم. اگر هم طراح خوبی سراغ دارید بهم بگید.
راستی نوشته گم شده ام در مورد فرهنگ ماشین سواری در کالیفرنیا، درخت گوجه سبز نزدیک خانه ام، تبعیض نژادی، و تحسین و نقد از کار هنری گروهی از ایرانیان ساکن خلیج سانفرانسیسکو به نام "از گذشته و حال" بود که دیگر حال نوشتن دوباره اش را ندارم.