وبلاگها
|
بومی های بنز سوارTuesday, May 03, 2005
علیرضا دوستدار مقاله بامزه ای در مورد ماجرای کت و شلوارش نوشته که من را به یاد کار "میدانی" ام در مورد تلویزیون های ماهواره ای لوس آنجلس انداخت. در پست قبلی که پاک شد، مفصلاً در مورد فرهنگ ماشین (خودرو) در کالیفرنیا، بخصوص جنوب کالیفرنیا نوشته بودم. اینکه طرح خیابانها و پیاده روها (یا عدم وجود پیاده رو) و وسایل نقلیه عمومی در لوس آنجلس تا چه حد به صنعت اتومبیل سازی ربط دارند. به هر جهت، در مدتی که در لوس انجلس بودم، به نظرم داشتن ماشین و مدل و سال آن در دید خیلی ها در آن ناحیه مسئله مهمی آمد (به دوستان لوس انجلسی برنخورد. استریوتایپ نمی کنم. همه در لوس انجلس اینطور نیستند.) تابستان دو سال پیش که برای تحقیق اولیه به سوی ایرانجلس راهی شدم، با ماشین هوندا سویک هشتاد و هشتم که اسمش مروارید آبی بود و خیلی هم دوستش داشتم رفتم. با وجود پیری اش مثل رخش اتوبان 101 و 405 بین سانفرانسیسکو و لوس انجلس را در عرض 6 ساعت تاخته بود و در بین راه لوس انجلس و ارواین به خاطر برچسب "No War on Iraq”
روی سپر پشتش دو بار با هم انگشت وسط امریکایی نوش جان کرده بودیم و یکبار هم با صدای بوق بوق ماشین بغلی از ترس سکته کرده بودیم. اما اینبار مرد راننده و مسافر زن ماشین خط سمت چپمان که از قیافه شان می شد گفت که خاورمیانه ای هستند، با لبخندی تا بناگوش باز، داشتند با دست علامت صلح می دادند. بعد از آنکه در دانشگاه ارواین (که یکی از دوستانم و همسرش در آن زندگی می کنند) دو هفته ای ماندم و یک بنده خدا آمد دم در خانه و با هیجان گفت که برچسب ماشینم را دیده و او هم ضد جنگ است و دوست دارد با من حرف بزند، فهمیدم که این برچسب ماشین که در سانفرانسیسکو خیلی عادی است، در ارواین آدم را گاو پیشانی سفید می کند. اما تنها برچسب نبود که من و مروارید را از بقیه جدا می کرد، خود مروارید هم بود (شاید من هم بودم!). خیلی کم می شد که ماشین 15 ساله در ارواین و لوس انجلس ببینی. پس از گذشتن دو هفته و عدم موفقیت در گرفتن مصاحبه با هموطنان محترم تلویزیونی، داشتم نا امید می شدم که یکی از خانم های خیلی مهربان که در یک مرکز ایرانی دیدمش ندا را داد. پس از پنج دقیقه صحبت گفت: "مال اینجا نیستی، نه؟" گفتم: "نه. چطور مگه؟" گفت: "از تیپت و لباس پوشیدنت معلومه." گفتم: "مگه تیپم چشه؟" گفت: "نه، من که خوشم می یاد ساده ای. اما خب معلومه که ... می دونی... لباسهای آنچنانی نمی پوشی!" فهمیدم که باید مثل انتروپولوژیست های قدیمیی مثل بوآس که لباسهای سرخپوست ها را می پوشید که با "سوژه های بومی" اش "یکی" شود، من هم باید با "سوژه هایم" یکی شوم! بر گشتم به طرف سانفرانسیسکو و مروارید را با برچسبش گذاشتم دم در خانه و با یک مرسدس بنز مشکی آمدم لوس انجلس تا با "بومی ها" یکی شوم! لباس پوشیدن را دیگر نمی توانستم زیاد عوض کنم! اما با این حال، استنفورد و بنز را که با هم جمع کنی، آستین نو کلی پلو می خورد. ( هاروارد و کت و شلوار علیرضا که جای خود دارد!) مصاحبه که گرفتم هیچ، یکی از آقایان بسیار متمول که گویی هنوز در زمان شاهنشاهی یخ زده بودند و عکس خاندان پهلوی روی همه دیوارهای اداره شان بود، احساس هم کیشی شدیدی نسبت به من کردند و شماره موبایل خصوصی شان را دادند که اگر حوصله ام در شهر غریب لس انجلس سر رفت به ایشان زنگ بزنم تا من را " سرگرم" کنند! جزئیات لحن بماند. خب آخر تحصیل کرده هم که باشی و برای مصاحبه مربوط به کار دانشگاهی رفته باشی به محل کار طرف، هنوز در چشمش ضعیفه ای! هنوز هم مردی با کت و شلوار آرمانی و زنجیر گردن طلایی که مدالی با نقش بناهای پرسپولیس از آن آویزان است می تواند تو را به یک شیء تبدیل کند. نمی دانم اگر بنز و کارت استنفورد نبود هم هنوز اینقدر ابراز لطف می فرمودند؟ به هر حال این همه زور زدن برای گرفتن مصاحبه آخرش هم به این ختم شد که از تحقیق در مورد تلویزیون های ماهواره ای صرف نظر کنم. شاید برای کسی که در ایران زندگی می کند این موضوع تحقیق جالبی باشد، اما بر طبق ارزیابی من از بینندگان، اغلب ایرانیان لوس آنجلس و استانبول زیاد خریدار این برنامه ها نیستند. دختر باهوشی که در استانبول باهاش آشنا شدم با شوخ طبعی گفت: "سیما جان، اینا رو ولش. تلویزیون های لوس آنجلسی تحقیق نمی خوان. تحریم می خوان!" نمیدانم تحریم می خواهند یا نه، اما این حقیر عطایشان را به لقایشان بخشید. مروارید آبی را تابستان پارسال که برای تحقیق رفتم استانبول فروختم. وقتی برگشتم دوباره یک هوندا سویک خریدم. این یکی 2004 است و اسمش هم سیاه دانه است. اما حقیقتش با وجود نو بودنش، آن قدرت مروارید آبی را ندارد، بنز را هم پس دادم به صاحبش. |
|
<< Home