وبلاگها

قدرت ورزی و نقش مهاجران

Saturday, May 14, 2005
نوشین احمدی خراسانی مقاله ای نوشته به نام "تحول در استراتژی/انعطاف در نظریه" که می خواهم این مقاله و مقاله دیگر او تحت عنوان "جنبش مهاجران و رفراندوم در ایران" را در این وبلاگ مطرح کنم. نوشتن این نقد کوتاه مسلماً دلیل نفی تمامی مواضع این نویسنده نیست و شاید بین دید من و تحلیل خراسانی نقاط مشترکی هم موجود باشد. اما نتیجه گیری او برای من بدون مشکل نیست. این را هم گفته باشم که با دیدن کامنت های پر خصومت و حمله هایی نا آگاهانه ای که به خراسانی شده، از نوشتن این نقد چندین بار صرف نظر کردم. اما چون معتقدم تنها در این بحث هاست که امکان رشد نظری و کاربردی ممکن می شود، سکوت را بجا نمی بینم.

خراسانی در مقاله "تحول" با اشاره به اینکه عده ای از مخالفان طرح رفراندوم " بدون ارائه تحليل مشخص از شرايط كنوني جامعه و با توسل و تكرار تئوری" به نقد از رفراندوم پرداخته اند، می نویسد که "انبوه سازی" تئوری در حوزه های اکادمیک درغرب به دلیل عدم در نظر داشتن شرایط اجتماعی، نمی تواند به سمت دهی به جنبش های اجتماعی بپردازد. گفته خراسانی بجاست. تئوریی که کاربری اجتماعی نداشته باشد بی فایده است. اما مشکل اینجاست که خراسانی فرض را بر این می گذارد که 1) حوزه های تئوری و عملی از هم جدا هستند. ایجاد این گسستگی بین این دو حوزه در نوشته خراسانی به یکی از این دو حوزه (عملی) اصالت بیشتری می دهد. 2) طرح رفراندوم هیچ تئوری سیاسیی ندارد و از "بطن" جامعه برخاسته اما نقدهای وارد بر آن دارای تئوری هایی هستند که در شرایط ایران کارا نیست. 3) طرح رفراندوم از مراکز تئوریک در "غرب" آگاهی نگرفته. هر سه این پیش فرض ها از نظر من قابل نقد هستند.

با وجود آنکه خراسانی به درستی از جداسازی تئوری و عمل و کنش اجتماعی نقد کرده ، او خود در دام این تفکیک افتاده و به یکنوع برتریت "اصالت" دامن زده. چرا فرض را بر این بگذاریم که هواداران رفراندوم آگاهتر از وضعیت اجتماعی ایرانند تا اصلاح طلبان و یا حتی محافظه کاران؟ کدام قشر جامعه توسط هواداران رفراندوم ویا اصلاح طلبان و یا اصولگرایان ارائه می شوند و مسائل مورد نظرآنان چیست؟ چه منطق سیاسی پشت طرح رفراندوم است که آنرا در شرایط کنونی (از نظر خراسانی) عملی می کند؟ اما سوال مهمتر این است که "عمل" در چه جهتی؟ آیا هیچ عملی هست که بدون تئوری و منطق سیاسی باشد؟

نقد خراسانی به تئوری های حوزه های "غربی" با توجه به نوشته قبلی او قابل تأمل است. در مقاله "جنبش مهاجران" خراسانی حضور مهاجران در عرصه جهانی را عامل "جهانی شدن از پایین" می بیند. با وجود آنکه در این با خراسانی موافقم که مهاجران با به تشویش انداختن ارزش های "خودی"به "دگرِ" مرزبندی های ملیتی، مذهبی و قومی تبدیل می شوند، معتقدم که دید خراسانی در مورد این "جهانی شدن از پایین" بیش از حد خوش بینانه است. خراسانی روابط قدرت را به رابطه ای از بالا به پایین و هیربدانه تقلیل می دهد و آنرا فقط در دست ملت-دولت ها می بیند. با نادیده گرفتن روابط قدرت در بین عوامل فراملی (که مهاجران دارای سرمایه مالی و سمبولیک جزو آنند) تحلیل خراسانی نسبت به همسویی مهاجران با مراکز قدرت ورزی کور می ماند. حقیقت امر این است که مهاجران خارج و ماورای گفتمان های هژمونیک ملی و فراملی نیستند. بلکه به عنوان سوژه هایی ملی و فراملی، آنان هم با مرزبندی های ملی، قومی، نژادی، مذهبی، و با سیاست های فراملی که به این مرزبندی ها دامن می زنند، همسو می شوند. در واقع مهاجران را نمی شود فقط به دلیل داشتن "آگاهی دوگانه" شان (آنچه که خراسانی با آگاهی گرفتن از تئوری های دیاسپورا مثل نوشته های
DuBoisو Gilroy
به آن اشاره کرده) تجلیل کرد.
باید دید که نابرابری در روابط قدرت ( چه از نوع طبقاتی، چه از نوع جنسیتی، و چه از نوع نژادی و قومی و غیره...) چگونه در بین مهاجران تکرار می شوند. شاید در بین مهاجران هم روابط قدرت پراکنده تر از آن است که فرض می کنیم. باید به نقش مهاجران در اقتصاد و گفنمان های سیاسی نئولیبرال توجه داشت. باید دید که مهاجران چگونه نه تنها در بسیاری از موارد با ملی گرایی و یا بنیادگرایی در تضاد نیستند، بلکه به آنها تداوم هم می دهند (نمونه اش هم از دیاسپورای اسرائیل تا دیاسپورای عراق و افغانستان و... بله ایران هم قابل مشاهده است). "جنبش جهانی از پایین" شاید آنچنانکه خراسانی باور دارد، آنقدر ها هم "از پایین" نیست. . شاید اصلاً پایین نیست! شاید "پایین" دیگر فقط یک "پایین" نیست و نمی شود به "جنبشی از پایین" دل بست. شاید قدرت فقط از بالا به پایین تحمیل نمی شود، بلکه از همه سو عمل می کند. شاید مراکز قدرت از هم پاشیده تر از آنند که بشود تحلیلی عمودی از رابطه قدرت در سطحی "بین المللی" ارائه داد و جویای همبستگی شد. شاید مهاجران هم دیگر آن "پایین" جامعه "بین المللی" نیستند بلکه در روابط پیچیده فراملی (و نه فقط "بین المللی") بخشی از شبکه قدرت ورزی اند. اینکه آنطور که خراسانی پیشنهاد می کند، مهاجران "خواسته های محلی" را در سطح جهانی مطرح کنند این سوال را به دنبال دارد که این "خواسته ها" را چه کسانی به عنوان خواسته های یک "ملت" تعیین و ارائه می کنند؟ اصلاً مگر چنین امکانی وجود دارد؟!

خراسانی مثال عراق را در جهت نشان دادن عدم وجود "خواسته ای مشخص از سوی مردم" آورده. همین مثال را می توان جور دیگری هم دید: نقش مهاجران عراقی در جنگ که در صحنه قدرت ورزی ادعای ارائه "خواست مردم" عراق را داشتند! آیا می شود این را "جنبش از پایین" مهاجران نامید؟ با سوال مشهور سپیواک این پست طولانی را ختم می کنم:

Can the subaltern speak?