وبلاگها

کتاب خوب و اراجیف فرنگوپولیسی

Thursday, May 19, 2005
درست موقعی که باید بیست وچهار ساعته درس بخونم مثل سگ مریض شدم (یاد اون آشنا بخیر که هر چیزی را به سگ ربط می داد. بهش می گفتی خسته نباشی، جواب می داد: "سگ خسته اس، خسته چی چیه!!) گلو درد و سردرد شدید دارم و و کم کم سرفه هم داره اضافه می شه. خلاصه به جای نوشتن باید برم بخوابم اما چون آدرنالین کتاب جدید مینو معلم
(Between Warrior Brother and Veiled Sister)
بهم انرژی می ده گفتم در موردش دو خطی بنویسم. مینو معلم استاد دوره فوق لیسانسم در پژوهشهای زنان بود و حالا هم عضو کمیته تزمه. امروز جشن به بازار امدن کتابش در دانشگاه سانفرانسیسکو بود. کتاب رو گرفتم ولی هنوز چند صفحه ای بیشتر نخوانده ام. چند بخش کتاب را چون در فرم مقاله قبلاً خوانده بودم می دانم که راجع به چه هستند (مثل بخش "بدن مدنی" و بخش رابطه بنیادگرایی و فمینیسم برابری)، اما باقی کتاب برام هنوز تازگی داره و بین خواندن این کتاب و خواندن برای امتحانم با خودم کلنجار می رم. یک بخش کتاب که "پارادوکس تراژیک انقلاب" نام داره در مورد ارائه تصویری سوژه انقلابی جنسگونه قبل و در طی انقلابه که فقط با خواندن دو صفحه اش فکر می کنم معرکه است.

خلاصه بعد از این امتحان شفاهی کذایی این کتاب رو کامل می خوانم و همانطور که قبلاً قول دادم، با زبان شکسته بسته آکادمیکم در فارسی یک خلاصه ازش اینجا می نویسم. اما اگر خود کتاب را به انگلیسی بخوانید مسلماً جامعتر است. این کتاب را مدتهاست که در ستون سمت راست وبلاگم گذاشته ام و حالا که بالاخره به بازار آمده، اگر در دسترستان است حتماً بخوانیدش. می دانم که مینو با کامپیوترش نمی تواند این وبلاگ را بخواند (خدا را شکر، وگرنه از این خلاصه کشکی من در مورد کتابی که سالهاست روش کار کرده حتماً ناراحت می شد!) اما ایکاش این کتاب را به فارسی هم ترجمه می کرد. قابل توجه مترجمان!!
بدن من معمولاً در مواقع استرس همه جور اذیت را تحمل می کنه و بعد از اینکه منبع استرس (مثل امتحان) رفع شد می اندازتم. اما اینبار قبل از امتحان مریض شدم که فکر کنم نشانه اینه که بدنه دیگه داره پیر می شه و نمی کشه! حرف از پیر شدن آمد، در این جشن کتاب یکنفر آمد و اسمم را صدا کرد و گفت "کرن هستم"! استاد 12 سال پیشم بود که دردوره لیسانس در یک کلاس جامعه شناسی جنسیت براش "تی ای" بودم (دانشجوی کمک استاد). تعجب کردم که پس از اینهمه مدت من را یادش بود، بخصوص که من دانشجوی جامعه شناسی هم نبودم و این کلاس را از روی علاقه در کنار کلاس های "اصلی" بیولوژی ام برداشته بودم و ترم بعدی اش ازم خواسته بود که به همراه چند دانشجوی دیگر براش "تی ای" کنم. ولی در آن کلاس ِصد نفری با 8 تا تی ای و پس از این 12 سال که حتماً چند صد تا دانشجوی دیگر داشته، نمی دانم چطورمن را یادش بود! حتی پرسید که آیا هنوز در فلان سازمان زنان کار می کنم یا نه. به غیر از کمی اضافه وزن قیافه اش زیاد تغییر نکرده بود، همانطور بلوند بود و بلند صدا. اول پیش خودم خوشحال شدم که شاید زیاد هم از 12 سال پیش تغییر نکرده ام و جوان مانده ام، اما از شما چه پنهان، این خود را گول زدن بود! بعد که واقع بینانه تر به موضوع فکر کردم بیشتر ناراحت شدم چون دیدم این نشانه جوان ماندن نیست که هیچ، تازه نشان می دهد چقدر حافظه ام را با گذشت سن از دست داده ام که اولش او را نشناختم!
بگذریم. ببخشید که این یکی دو پست گذشته اینقدر در مورد خودم نوشته ام. مرض خود مرکزی وبلاگی انگار سرایت کرده...