وبلاگها
|
سفر به تورنتو در تابستانTuesday, June 20, 2006
این آخر هفته به همراه نازلی سیبیل طلا که مدتی است در نیویورک به سر می برد رفتیم تورنتو. کلنگ رومانتیک هم قرار بود همراه شود که درس و مشق داشت و نیامد و همه رانندگی سر بنده خراب شد چون نازلی خانم با همه ناخلف بودنش نه رانندگی می کند، نه تخته نرد بازی می کند و نه ورق بازی بلد است. خلاصه که آبروی هرچه فمینیست است را برده، اما به جایش بامرام است و با اینکه برای راننده خیار پوست نمی کند و اشیای تیز را از دست راننده نمی گیرد تا هنگام رانندگی راننده خود را زخمی نکند، اما هم صحبت خوبی است و همه 9 ساعت رانندگی را حرف می زند و هی با دیدن کوهستان نوستالژیک می شود و چینگی جان می خواند و در کل همسفر خوش اخلاقی است (بر خلاف من که بعضی وقت ها بد اخلاق می شوم). خلاصه سفر: دیدن فوتبال در رستورانی که پر از ایرانی است و تماشای تورنتویی هایی که یکی شان داد می زند "ایران چیکارش می کنه؟" و جواب دادن های بقیه که "سوراخ سوراخش می کنه".... و دیدن چهره غمزده بهمن که قبل از بازی از ذوق رسیدن به بازی حتی نمی خواست بنزین لیتری خدا دلار در تورنتو به ماشین کرایه ای شوی ملیبوی جوادمان بزنیم و از صندلی عقب پرچم ایران را نگه داشته بود که آبروی وطنمان را باد نبرد و همه کشتی هایش پس از همان گل اول غرق شدند.... و "اینه" گفتن های تشویقی نازلی که قبل از رسیدن به رستوران، در صندلی جلو با دسته جارویی که فرح خانم در ته پرچم کرده بود، آن را محکم گرفته بود و "دودورودودودو الله" می کرد... و دیدن چهره افسرده یاسر که بعد از بازی پرچم ایران را مثل از جبهه برگشته ها روی سرش کشیده بود و حرفش نمی آمد... و سوت زدن های لاتی اضافه که زن و بچه را در اوکویل گذاشته بود و با مرام تمام کوبیده بود و تا تورنتو آمده بود و تی شرت ساخت پندار را پوشیده بود ولی شیرش را زیر دو لایه تی شرت قرمز و سبز پنهان کرده بود چون شیرش که شبیه موش بود را دوست نداشت... و استرس داشتن خانم مهندس که با کلاس تمام نشسته بود و حرص می خورد و آخرش هم به تیم ایران افتخار می کرد که خیلی خوب بازی کردند... و لبخند زدن من شکم خالی به گارسون که از دست این همه آدم در رستوران عاصی شده بود و بداخلاق بود و جواب مرسی را هم با خشم می داد ... و نگاه های کنجکاو و نگاه های خصمانه و نگاه های دوستانه و... دیدن آروین و افرا و علیرضا و خندیدن به ساعت خواندن آروین که ساعتش را به فارسی می گوید و دقیقه اش را به انگلیسی و... دیدن فرح خانم که اهل حال است و همه بساط کباب خوردن کنار ساحل را فراهم کرده بود و مثل همیشه مهمان نواز بود... و کل کل کردن با مریم خانم که کوتاه نمی آید ولی دامنش به ناخن پایش و دم پایی اش می آید... و دیدن آقای سلطانی که روزی فوتبال البته از نوع امریکایی اش بازی می کرده و حالا از تورنتو سردرآورده و کبابی اش مثل امامزاده ای است در تورنتو که بدون رفتن به آن نمی شود از تورنتو خارج شد... و ناپدید شدن ماشین کرایه ای که بعداً فهمیدیم جرثقیل آن را برده چون جای بدی پارک شده بود و کل کل کردن های بی پایان من و نازلی سر هیچ چیز و همه چیز و برگشتن از جاده کوهستانی و نخود نخود هر که رود خانه خود.... از دنیا بی خبرم. بروم کمی اخبار بخوانم و وبلاگ بخوانم و ببینیم وبلاگستان در چه سودایی است.
|
|
<< Home