وبلاگها
|
Poker talkWednesday, June 28, 2006
To all the bluffers out there... Here is one for you:
I'll see your Senjed phallus and raise you 8 inches. ............................................................ رسیدم. طبق معمول چمدان هایم با چند ساعت تعویق بعد از خودم رسیدند. به دلیل سیل و باران در واشنگتن پروازم به تعویق افتاده بود و مجبور به تعویض پرواز شدم. امروز تولدم است و تصمیم گرفته ام برای اولین بار در مبال را بر ناسزاگویان ببندم. البته این را در مورد کسانی می گویم که کامنتدانی را با محل تخلیه اشتباه گرفته اند و دچار توهمات بسیاری در مورد جا و مکان و اندازه دارند می گویم. قدم بقیه دوستان مثل همیشه روی چشم. ...........................................................
لینک ثابت این مطلب |
|
اختلال در تخلیه خلایقMonday, June 26, 2006
پی نوشت: بیدار شدم دیدم اووووه! 25 تا کامنت. خیلی هایش هم از کسانی که مطلب رو به خودشون گرفتن! عمراً اگر مثلاً یک نقد کتاب می نوشتم اینقدر کامنت جمع نمی شد. ما بساط انتروپولژی و مطالعات زنان مان را جمع کنیم بریم تو کار سکسولوژی! البته یکی دیگر از وبلاگ نویسان محترم معتقد است که علوم انسانی خواندن دکان است و بیزینس!!! آقا اگر ما می دانستیم که می رفتیم دکان مهندسی باز می کردیم و به جای این همه سال زحمت کشیدن، برای مددکاری به امور صکصی ملت،بین ملت پیام رد و بدل می کردیم و پیامی دو زار پول می گرفتیم که دنیا جای بهتری شود! بگذریم...خواستم بگم برخلاف چیزی که تعدادی از کامنت گذاران فکر می کنند، این جواب به نیکان نیست. البته شکی نیست که نیکان هم هوموفوبیک است و این هفته یکی دو پست هوموفوبیک نوشته و من هم در پست های قبلی در موردش چیزی نوشتم. این یکی یک آدم دیگر است... البته او هم در تورنتوست! دلم واقعاً به حال زنان و مردان همجنسگرای تورنتو می سوزد که باید هر روزه با آدم هایی با این طرز تفکرها مواجه شوند. در هر حال، نیکان چنین اظهار فضلی در مورد ربط تمایل جنسی و تخلیه و کار نکرده. یک نفر دیگر نوشته، ولی بنده تا اطلاع ثانوی به هیچ کسی لینک نمی دهم. راستی منظورم این نبود که آلت مردانه بزرگ یعنی لذت بیشتر، خیر. کامنت گذاری که در مورد تحریک کلیتوریس نوشته کاملاً درست می گوید. اتفاقاً برای همین است که گفتم اگر احتیاجی هم به شئ فلیک هم بود، در رنگ ها و سایزهای مختلف موجود است! اما به همان شیوه سایکوآنالیزه تخماتیک همراه پاتولوژیزه کردن، بنده هم می گویم مشکل این آقایان هوموفوبیک، شاید خدای نکرده این است که کمبود چیز دارند که همه چیز را به پایین تنه ربط می دهند. آخر کافر همه را به کیش خود پندارد... در ضمن چون سابقه کار مددکار اجتماعی دارم، گفتم با گذاشتن لینک مغازه فروش اشیاء فلیک، مددی به ایشان برسانم که شاید بروند چند ابزار بخرند که به قول امریکایی ها ریلکس شوند و اینقدر با فکر کردن به زندگی صکصی لزبین ها خودشان را اذیت نکنند! بابا به قول امریکایی ها گیو می ای برک!! بعضی وقت ها نوشتن اینطوری هم ضروری است چون تنها راه بیدار کردن بعضی ها چنین زبانی است. ................................................ زیر 18 ساله ها نخوانند. جدی می گم. با عرض معذرت از فرح خانم و فک وفامیل. نیمه شب است و از خستگی دارم می میرم، اما مرض وبلاگ خوانی نگذاشت که بخوابم و گفتم یک سری به وبلاگ های ریز و درشت بزنم و .... چشمتان روز بد نبیند! مطلبی را دیدم که گفتم حیف است برای خنده با شما هم مطرح نکنمش! تخلیه روحی یکی دیگر از وبلاگ نویسان هوموفوبیک! بله خانم ها و آقایان....از نبوغات شیخ ما این است.... این آقا فکر می کنند زن های همجنسگرا "تخلیه جنسی" نمی شوند!!!! تازه به این نتیجه هم می رسند که به همین دلیل به کارهایی همچون مددکار اجتماعی و حقوق بشر و فمینیسم روی می آورند!!!! آقا می شه ما این حرمت و اینا رو امروز هم که شده بگذاریم کنار و به آقایانی که هوموفوبیک تشریف دارند و کلی بافی های آنچنانی می کنند و سایکوآنالیزه کردنشان رمال سر کوچه را هم به خنده می اندازد بگوییم: عزیزان، اولاً یک زن بدن زن دیگر را خیلی خوب می شناسد و "تخلیه" ای که یک زن با زن دیگر می شود از توان آن شومبول های کوچک شما خارج است! در ضمن اگر هوس شیئی فلیک همچون شومبول هم کنند، در سایزهایی به مراتب هیجان انگیزتر از هسته سنجدهای بسیاری از آقایان در سایزها و رنگ های متعدد در دسترس است! تخلیه که چه عرض کنم... تخخخخخخخخخخلییییییییییییییییههههههههههه! با تشدید خ! ثانیاً بسیاری از زنان همجنسگرا مددکار اجتماعی و فمینیست نیستند. آنهایی که ما می شناسیم لامصب ها یا مهندس اند یا دکتر یا هنرمند یا مدرس دانشگاه یا معلم یا مدل یا کارگر ساختمانی یا دانشجو یا وکیل یا در کار تخلیه هستند و یا... ای بابا ما همه نوعش را می شناسیم! آنهایی هم که مددکار اجتماعی اند نه از روی عدم تخلیه که از روی وجدان به این کار روی آورده اند. اتفاقاً شاید چون خوب "تخلیه" می شوند ونیازهای خودشان خوب برطرف شده، به فکر مردم دیگر هم هستند! برعکس بعضی ها آنقدر مشکل ارضا شدن ندارند که فکر و ذکرشان زندگی صکصی دیگران باشد! نمی دانم پرده حجب و حیای من امروز کجا رفته... این هم تقدیم به همه کسانی که در گرامرش مانده اند... یادتان نرود درستش چیست: I wish I were نه I wish I was گرامرش مهم است! عزت زیاد.
غر پیش از سفردر این نوشته به هیچکس لینک نمی دهم چون دارم می روم مسافرت و حوصله دعوا ندارم... خودتان حدس بزنید از که می گویم. قبل از سفر که نمی گذارند آدم آرام بنشیند و ماستش را بخورد. داشتم کامپیوتر را تعطیل می کردم که بروم کارهای قبل از سفر را انجام دهم که دوستی زنگ زد و در مورد چیزی غر زد که مدت هاست حرص من را هم درآورده: موج ضد زن های آکادمیک و نقدهای تخماتیک. فردا در هواپیما در مورد اینکه چرا بعضی ها فکر می کنند فمینیست های آکادمیک باید فقط در مورد تجاوز و شورت های توری ویکتوریاز سیکرت و خشونت بر علیه زنان کار کنند و دیگر بحث ها را به عهده آقایان متفکر بگذارند خواهم نوشت! نمی دانم شاید سندرم سال اول دکتری باشد و یا اعتماد به نفس بیش از حد بعضی از مردهای ایرانی که به آنها اجازه می دهد با خواندن چند کتاب به نقدهای تخماتیک به کار زنهایی که سالهاست مطالعه آکادمیک دارند و در دانشگاه ها درس داده اند بپردازند، بدون اینکه نقدشان با اطلاع از ادبیات فمینیستی باشد.... به این می گویند سکسیسم! همینکه از زنهای آکادمیک انتظار داشته باشی که بروند فقط در مورد تجاوز جنسی بنویسند و مسائل دیگر را به آقایان بسپارند حرص در آر است! عزیز جان نه همه فمینیست ها فکر می کنند فوکو سکسیست است (چیزی به اسم فمینیسم فوکویی هم هست به جان شما!) و نه فمینسیم به دو کتاب فمینیسم 101 که شما خوانده اید خلاصه می شود! کلمه روز: Bombastic! .......................................................... از آنطرف هم فمینیست هایی که کمی ناحیه های خاکستری را ببیند و از آن منطق دوگانه دوری کنند از جانب دوستان فمینیست چپ قدیمی برچسب هایی می خورند که نگو... از "پست مدرن نسبی گرا" گرفته تا "جیره خوار رژیم!" بابا انصاف هم خوب چیزی است بخدا! ............................................................. آخرین نوشته پیش از سفر بهتر است غر نباشد.... دوستی به نام "شیرین جون" از مراسم تظاهرات زنان همجنسگرای سانفرانسیسکو سه عکس فرستاده که گفتم بد نیست بگذارم اینجا که اگر وجود زنان همجنسگرای ایرانی انکار می شود، بیینید که سانفرانسیسکو کم ندارد و ماشالله امسال یک صف قطور هم داشته اند. بر خلاف تصور برخی از آقایانی که انگار به مردانگی شان بر می خورد که بدانند زن ایرانی می تواند لزبین باشد و چاره ای ندارند جز "قبول کردن" حقیقت و غصه خوردن و مسخره کردن و زشت نامیدن زنهای همجنسگرا (نمی دانم این اعتماد به نفس بیش از حد این آقایان است و ندیدن خودشان در آینه و یا خود را در آینه دیده اند و به دلیل عدم اعتماد به نفس شان است که این چیزها را می گویند!)، همه این زنهای همجنسگرای ایرانی که بنده می شناسم بی نهایت زیبا هستند و به دلیل فقدان مرد نیست که سراغ زنان دیگر می روند! تمایل جنسی شان به زن است ببم جان! آن هم برای دلایلی بسیار خوب!!! قبلاً نوشته ام، اما شاید بد نباشد یادآوری کنم که به جای مرکزی شمردن و طبیعی ساختن دگرجنسگرایی و یافتن دلیل برای "معضل" همجنسگرایی شاید بد نیست که بپرسیم چه شد که ما دگرجنس گرا شدیم! اگر هم دنبال بحث های مربوطه هستید، کلمه همجنسگرایی را در این وبلاگ سرچ کنید و بخوانید. والله دیگر حوصله توضیح دادن ندارم! این شما و این عکس ها... البته به دلیل هوموفوبیای بیش از حد هموطنان گرام، صورت هایشان را نگذاشته اند که شناسایی نشوند. عکس آخر انگشتی نشان می دهد که به خود نگیرید... انگشت به افراد هوموفوبیک است و یا افراد ضد ایرانی! با تشکر از شیرین خانم گل. ![]() ![]() ![]() کنفرانسی که هر ساله برگزار بشه و تو اسمش پژوهش باشه ولی به جای پژوهش تکرار حرف های 27 ساله باشه و هر عقیده تازه ای را به اسم "نسبیت فرهنگی" و با کلیشه های بدون مطالعه سرکوب کنه و کاری کنه که پژوهشگرها کمتر و کمتر در اون شرکت کنند، چرا قسمت پژوهش اسمش را بر نمی داره و نمی کنه کنفرانس نکوهش پژوهش؟ و یا کنفرانس حرف هایی که خودمان دوست داریم بشنویم؟ ............................................... حتماً تا بحال پست انار در مورد مهاجرت را خوانده اید. اما لینک های زیر پستش که جواب به سوالش هستند را از دست ندهید. .............................................. دارم یک هفته می رم سفر.
برای آنهایی که دستشان به گوشت نمی رسد و می گویند پیف پیف بو می ده!Sunday, June 25, 2006
![]() ![]()
" Weapons of Mass Seduction" ** منظورم از گربه و گوشت لباس نیست، بلکه خود زنان همجنسگراست که در دسترس بسیاری از پیف پیف کنندگان نیستند! از آبجیز تا مهاجرانیSaturday, June 24, 2006
پریشب با چند نفر از دوستان واشنگتنی و بالتیموری و نیویورکی و استونی بروکی و پیوند جدید شاخه تورنتو به استونی بروک نیویورک رفتیم به کنسرت خواهران آبجیز که بسی خوش گذشت و کلی با خواندن این دو آبجی باحال کیفور شدیم و با آهنگ های جوات دی جی رقصیدیم. از تماشای رقص مردی مسن که تنها آمده بود و در عالم خودش بود و با آهنگ های آبجیز کیف می کرد و می رقصید کلی لذت بردم. بعد از کنسرت هم زیر باران تابستانی واشنگتن راه رفتیم (نه اینکه اهل حال باشیم، مجبور بودیم زیر آن باران شدید و رعد و برق های مهیب راه برویم/بدویم تا به ماشین برسیم!) و کلی موش آبکشیده شدیم و خلاصه پس از کنسرت به همراه یکی دو نفر از دوستان خانم دکتر مهندس کوزه رفتیم ساعت 2 صبح غذا بخوریم وبه همراه این دوستان مهندس که در علم زبان مهارت خاصی داشتند، به ساختن واژه هایی جدید در باب جنسیت و جنسگونگی برای فرهنگستان فارسی مشغول شدیم که چون واژه ها کپی رایت دارند نمی توانم اینجا بگذارم شان. البته چون بعضی معتقدند که وبلاگ ها تأثیری بس منفی در زبان شیرین فارسی می گذارند، نگذارمشان اینجا بهتر است که فردا کاسه کوزه ها سر وبلاگ ها می شکند خدای نکرده.
........................................................... دیشب هم رفتم سخنرانی دکتر عطالله مهاجرانی که قرار بود در مورد رمان صحبت کند ولی خب کمتر در مورد رمان حرف زد و بیشتر به نقدی از دید فقیهانه پرداخت (البته من کمی دیر رسیدم و شاید قبل از رسیدن من در مورد رمان بیشتر صحبت کرده بود. من بخش داستایوسکی اش و امریکا را شنیدم که خب همانقدر که در سخنرانی اش گفت در سایت او هم هست و قبلاً خوانده بودم). مهاجرانی از این گفت که زبان "دیگری" در قرآن زبان اشتراک است و زبان "دیگری" در فقه زبان اختلاف. مهاجرانی به تفاوت خلاقیت و مصرف کنندگی اشاره کرد و گفت که دین برای خلاقیت تبدیل شده به دین فقیه برای وظیفه. در دید من صحبت های مهاجرانی چیز تازه ای نبود، اما شیوه سخنگویی او برایم جالب بود. چیزی را که شاید بارها شنیده ای (کاری ندارم که مخالف بحث اش باشی و یا موافق آن) را به شیوه ماهرانه ای با مقدمه چینی و شاخ و برگ دادنی می گوید که یک نوع اتوریته ایجاد می کند. سوالی که در ذهن من ایجاد شده بود این بود که مهاجرانی با همان اتوریته نیز در مورد قرآن صحبت می کرد و قرآن را آن مرجع و اصلی می دانست که حقیقت در آن نهفته. اما مگر قرآن خارج از خواندن آن، معنایی هم دارد؟ آیا قرآن به خودی خود دارای معنا و حقیقتی ذاتی است که ما معنای درست آن را استخراج کنیم؟ چه کسی است که بگوید دید مهاجرانی که زبان اشتراک با دیگری را در قرآن می بیند "درست" است و یا دید فقیهانه که زبان اختلاف می بیند؟ این اشتراک با دیگری تا چه حد در دید مهاجرانی پیش می رود؟ یا شاید بهتر است پرسید مرز دگری را چه کسی تعیین می کند؟ چه موقع "دگر" دگر می شود؟ حتی همین زبان اشتراک داشتن با دگری نیز لازمه اش دگرسازی است. یعنی اول باید مرز خودی و دگری (مشرک؟) را تعیین کنی که بعد از زبان اشتراک صحبت کنی و قضاوت را به روز قیامت موکول کنی. اما تا رسیدن روز قیامت، چه کسی تصمیم می گیرد که "دگری" کیست؟ و من از یک رابطه هرمنیوتیک بین بیرون و درون و تولید معنی در آن سطح هم حرف نمی زنم، بلکه از روابط قدرت و تولید گفتمانی سوژه/عامل و "دگر" آن در هر مقطع زمانی می گویم. برای مثال، آیا همجنسگرایی که مومن است و خود را "خودی" می بیند نیز در دید مهاجرانی "خود" است یا "دگر" ؟ آیا اجتهاد شامل او نیز می شود؟ در اواخر سوال و جواب ها مردی که دست های بالا را برای پرسیدن سوال انتخاب می کرد، به سفارش مهاجرانی (که خدا پدر و مادرش را بیامرزد که حواسش بود!) از یک زن هم سوالی گرفت. سوال این زن سوال بسیار خوبی بود. او گفت که من هم مثل شما از خواندن قرآن مثل داستان لذت می برم، اما در مواردی که به زنان می رسد، نمی توانم نوشته های قرآن را قبول کنم. جواب مهاجرانی اجتهاد بود و اینکه فهم قرآن را باید فهمی عصری بدانیم که باید با تغییر شرایط سنجیده شود. راستش به دلیل سوال این زن بود که فهمیدم وبلاگ نویس است، چون به شوخی گفت اگر نمی گذاشتید حرفم را بزنم تو وبلاگم یک چیزی می نوشتم! در کل از مزایای رفتن به این سخنرانی این بود که با چند وبلاگ نویس و وبلاگ خوان توپ آشنا شدم. ....................................................... صنم پست بسیار خوبی نوشته در مورد اینکه آیا می شود طوری نوشت که نه در دام این بیفتی و نه آن؟ که نه از آن سوی بام بیفتی و نه کورکورانه با گفتمان های هژمونیک همسو شوی؟ ... من که فکر می کنم دقیقاً به دلیل غیر ممکن کردن چنین فضای مابینی در تفکر دوگانه مدرن، حواله شدن به یا "این" و یا "آن" غیر قابل اجتناب است. علاوه بر این، چون هیچ چیزی خارج از قدرت وجود ندارد، چیزی به اسم ضد هژمونیک هم ممکن نیست و در هر حال با روابط پراکنده قدرت در آمیخته است. صنم این پست را در پاسخ به کسی که در مقاله ای کتک خوردن زنها را در تجمع 22 خرداد تا حر زیادی انکار کرده است نوشته. با صنم موافقم. نقد از شیوه برگزاری تجمع یک چیز است و انکار مقابله خشونت آمیز دولت با آن چیز دیگر. روز آنها که "مشکل" نامیده شدندWednesday, June 21, 2006
دیروز روز پناهنده بود. جالب نیست که کاتگوری پناهنده را درست کنی و بعد برایش سازمان های حقوق بشر و کمک رسانی بین المللی راه بیندازی و بعد برایش روزی انتخاب کنی؟ برای آن "نوع" که نشانه "آنومالی" است چرا که یا بی دولت است یا بی وطن است یا فرهنگش را گم کرده و یا هویتش را گم کرده؟! آن "نوع" که سمبل پاتولوژی است چرا که در گفتمان های فانکسیونالیست و ذاتگرای خاک و خون نمی گنجد ؟ که از حیطه وطن و ملت-دولت بیرون می افتد؟ جالبتر این نیست که نویسنده مدرنیست روشنفکر در "غربت" بیاید و تفاوت خودش را در نوشته های "زیبا" و روشنفکری اش در برابر پناهنده "محتاج" تثبیت کند؟ آخر می گویند هنرمند مردی است بدون وطن یا مردی که در وطن خودش بیگانه است! او که در غربت و تبعید شاهد دنیا دیده و کاسموپولیتن می شود و هنر خلق می کند و خود را از پناهنده که مثل بقیه "نوع" اش محتاج صدقه دولت است و اسمش را "مشکل" گذاشته اند دور می کند؟ امان از تبریک گفتن های روزهای قراردادی و بوروکراتیک.
سفر به تورنتو در تابستانTuesday, June 20, 2006
این آخر هفته به همراه نازلی سیبیل طلا که مدتی است در نیویورک به سر می برد رفتیم تورنتو. کلنگ رومانتیک هم قرار بود همراه شود که درس و مشق داشت و نیامد و همه رانندگی سر بنده خراب شد چون نازلی خانم با همه ناخلف بودنش نه رانندگی می کند، نه تخته نرد بازی می کند و نه ورق بازی بلد است. خلاصه که آبروی هرچه فمینیست است را برده، اما به جایش بامرام است و با اینکه برای راننده خیار پوست نمی کند و اشیای تیز را از دست راننده نمی گیرد تا هنگام رانندگی راننده خود را زخمی نکند، اما هم صحبت خوبی است و همه 9 ساعت رانندگی را حرف می زند و هی با دیدن کوهستان نوستالژیک می شود و چینگی جان می خواند و در کل همسفر خوش اخلاقی است (بر خلاف من که بعضی وقت ها بد اخلاق می شوم). خلاصه سفر: دیدن فوتبال در رستورانی که پر از ایرانی است و تماشای تورنتویی هایی که یکی شان داد می زند "ایران چیکارش می کنه؟" و جواب دادن های بقیه که "سوراخ سوراخش می کنه".... و دیدن چهره غمزده بهمن که قبل از بازی از ذوق رسیدن به بازی حتی نمی خواست بنزین لیتری خدا دلار در تورنتو به ماشین کرایه ای شوی ملیبوی جوادمان بزنیم و از صندلی عقب پرچم ایران را نگه داشته بود که آبروی وطنمان را باد نبرد و همه کشتی هایش پس از همان گل اول غرق شدند.... و "اینه" گفتن های تشویقی نازلی که قبل از رسیدن به رستوران، در صندلی جلو با دسته جارویی که فرح خانم در ته پرچم کرده بود، آن را محکم گرفته بود و "دودورودودودو الله" می کرد... و دیدن چهره افسرده یاسر که بعد از بازی پرچم ایران را مثل از جبهه برگشته ها روی سرش کشیده بود و حرفش نمی آمد... و سوت زدن های لاتی اضافه که زن و بچه را در اوکویل گذاشته بود و با مرام تمام کوبیده بود و تا تورنتو آمده بود و تی شرت ساخت پندار را پوشیده بود ولی شیرش را زیر دو لایه تی شرت قرمز و سبز پنهان کرده بود چون شیرش که شبیه موش بود را دوست نداشت... و استرس داشتن خانم مهندس که با کلاس تمام نشسته بود و حرص می خورد و آخرش هم به تیم ایران افتخار می کرد که خیلی خوب بازی کردند... و لبخند زدن من شکم خالی به گارسون که از دست این همه آدم در رستوران عاصی شده بود و بداخلاق بود و جواب مرسی را هم با خشم می داد ... و نگاه های کنجکاو و نگاه های خصمانه و نگاه های دوستانه و... دیدن آروین و افرا و علیرضا و خندیدن به ساعت خواندن آروین که ساعتش را به فارسی می گوید و دقیقه اش را به انگلیسی و... دیدن فرح خانم که اهل حال است و همه بساط کباب خوردن کنار ساحل را فراهم کرده بود و مثل همیشه مهمان نواز بود... و کل کل کردن با مریم خانم که کوتاه نمی آید ولی دامنش به ناخن پایش و دم پایی اش می آید... و دیدن آقای سلطانی که روزی فوتبال البته از نوع امریکایی اش بازی می کرده و حالا از تورنتو سردرآورده و کبابی اش مثل امامزاده ای است در تورنتو که بدون رفتن به آن نمی شود از تورنتو خارج شد... و ناپدید شدن ماشین کرایه ای که بعداً فهمیدیم جرثقیل آن را برده چون جای بدی پارک شده بود و کل کل کردن های بی پایان من و نازلی سر هیچ چیز و همه چیز و برگشتن از جاده کوهستانی و نخود نخود هر که رود خانه خود.... از دنیا بی خبرم. بروم کمی اخبار بخوانم و وبلاگ بخوانم و ببینیم وبلاگستان در چه سودایی است.
از ایران خودرو تا خاطره های دورThursday, June 15, 2006
داشتم این سری قصه های نیمه تخیلی مهندس نمایش نامه نویس، پیاده رو را می خواندم که یاد نمایش نامه سعید سلطان پور، "عباس آقا کارگر کارخانه ایران ناسیونال" افتادم. جایی که پیاده رو از نداشتن سطل زباله در توالت و مشکل نوار بهداشتی می گوید من را یاد آن صحنه ای انداخت که کارگر کارخانه ایران ناسیونال به کارفرما که اجازه دستشویی رفتن نمی داد، چیزی گفت در مایه های "پس یک لوله بکشید به همین جا که همینطور که کار می کنیم رفع حاجت کنیم." مسلماً موضوع متفاوت است. آن مسئله نارضایتی کارگری بود از شرایط کار زمان شاه و این نوشته زنی است مهندس و دارای مدرک کارشناسی در شرکتی وابسته به ایران خودرو بعد از انقلاب. اما خب حافظه است و هزار و یک پیچیدگی... از داستان خانم مهندس در ایران خودرو تو را می کشد به عباس آقا و ایران ناسیونال و قصه های شهرزاد و دبستان ایران و تجمع زنان.... ......................................... هیچ یادم نمی رود. کلاس پنجم دبستان بودم که انقلاب شد و تابستان همان سال بود که پس از تعطیلی مدارس، نمایش نامه عباس آقا را دیدم. با خواهرم که پیشگام بود و مرجع تقلید من، رفته بودیم نمایش عباس آقا را ببینیم. البته تنهای تنها که نه. مادر و پدرم هم آمده بودند. یعنی یکجورهایی به زور آمده بودند. طبقه پایین پر بود. وقتی از پله ها بالا رفتیم، دستی آستینم را کشید و با خوشحالی گفت: "هی!" خانم "م" بود، معلم انگلیسی کلاس پنجمم. اسم کوچکش شهرزاد بود و من یک دل نه صد دل عاشقش بودم. جوان بود و پر انرژی. بعد از ظهر هر روز بین ساعت 12 تا 2 انگلیسی داشتیم و شهرزاد می آمد و کمی انگلیسی یادمان می داد و بقیه کلاس را با حرارت و شور برایمان با نقاشی های روی تخته اش نشان می داد که چگونه عمو سام نفت ما را می گیرد و اسلحه و آدامس بهمان می فروشد. اسلحه هایی که سربازان شاه با آنها به مردم زور می گویند. دو سه کلمه هم انگلیسی وسط این سیاسی کردنمان می پراند که درسش را هم داده باشد. بر خلاف معلم انگلیسی کلاس اول و دوممان، "میس مگی" که امریکایی بود و بهمان قصه روباه و کلاغ را به انگلیسی یاد می داد و "آی ام اچ ای پی پی واااااای"* خواندن را می آموخت، شهرزاد تشویق مان می کرد که کتاب های صمد و علی اشرف درویشیان را بخوانیم و با نقاشی، از سوسیالیسم --که در نقاشی های شهرزاد پلی بود بین کمونیسم و کاپیتالیسم-- حرف می زد! تعجب کرده بود که من خیلی از کتابهایی که بهمان معرفی می کرد را خوانده بودم. یکبار ازم پرسید که چه کسی برایم کتابها را خریده؟ من هم با افتخار گفتم "برادرم." او هم گفت بارک الله به برادرت و از آنموقع بود که چون هم از شاگرد زرنگ های کلاس بودم و هم تمایلات چریکی داشتم، شاگرد مورد علاقه اش شدم. این دومین بار بود که خواهر و برادرم به جای من بارک الله می گرفتند. دفعه اول کلاس اول بود و در زنگ نقاشی. معلم نقاشی ام که مردی بود تپل و خوش اخلاق، آمد دفتر فیلی ام را برای مشق نقاشی خط بزند. دید نقاشی خیلی سطح بالاست. گفت: "به به چه نقاشی قشنگی... خودت کشیدی؟" من هم با افتخار گفتم: "نه آقا خواهرمون کشیدن!" خندید و زیر نقاشی ام نوشت: "20. آفرین به خواهرت!" شهرزاد پس از زنگ مدرسه سوار پیکانی که پر بود از دخترها و پسرهای هم سن و سال خودش می شد. بعضی از رفقایش مسلسل به دست داشتند و چریک بودند. شهرزاد اگر من را می دید که منتظر موسیو بودم که با تاکسی اش بیاید دنبالم، بلند از توی ماشین صدایم می کرد و برایم دست تکان می داد و خداحافظی می کرد. شاید می دانست که شهرزاد رویاهای کودکی من بود! ............................... موسیو مردی ارمنی بود که با مادام چند کوچه آن ورتر خانه مان زندگی می کرد. تاکسی ران بود و صبح ها می آمد دنبالم و من و 5 نفر دیگر را که با آنها قرارداد دائم داشت از دم خانه هایمان بر می داشت و اول من را خیابان "آریامهر" پیاده می کرد و بعد آنهای دیگر که همه اداری بودند را سر کارشان می برد. زن جوانی که در دید آن روزهای من شبیه گوگوش بود همیشه قبل از من سوار بود و با من صندلی جلو، کنار موسیو می نشست. موسیو همیشه سیب و پرتقال پوست کنده و قاچ شده جلوی داشبوردش داشت و به زور به من می خوراند! مخصوصاً وقت هایی که من فکر می کردم دیر شده وآرام و بغض آلود می نشستم و سیب و پرتقال نمی خواستم، موسیو سرم داد می زد: "دیرت نمی شه! می گم بخور! دهه!" و زورکی بشقاب را در دلم می چپاند! دو سال اول دبستان را سرویس مدرسه می آمد دنبالم. اما از وقتی که اسدالله، شاگرد راننده سرویس مدرسه موقع برگشتن به خانه با دست محکم زد بین دو کتفم و گفت: "چطوری؟" چیزها عوض شد. آنروز شوم، وقتی که رسیدم خانه، مادرم که داشت روپوش آبی مدرسه و آن یقه جدای مسخره توری سفیدی که به اصرار مادرم می پوشیدم را در می آورد، با دیدن پشتم جیغ کشید که پشتت چی شده؟ نگو جای پنج انگشت اسدالله که حقاً هم هیکل درشت بود، روی پشت سفید بلوری من مانده بود! من هم راستش را گفتم و مادرم دستم را گرفت و همانموقع من را برگرداند مدرسه. دبستان ما متعلق به مدیران مدرسه، آقای شمس و خانم جهانبانی بود که شدیداً دوستدار شاه بودند. هر سال، روز مادر، یک نقاشی فرح دیبا که بچه ای به او دسته گلی می داد را می دادند که رنگ کنیم و ببریم برای مادرهایمان و بخوانیم: "25 آذر، بازم روز مادر، مادر مادر مادر، دوستت دارم مادر!" آقای شمس که پیرمرد کچل و لاغری بود و من را یاد دائی جان ناپلئون می انداخت، در دفتر نشسته بود. مادرم پس از سلام و احوالپرسی، من را جلوی او چرخاند، پشتم را به او کرد، بلوزم را بالا زد و با عصبانیت گفت: "من اینقدر پول سرویس مدرسه می دهم که بچه ام با جای کتک برگردد خانه؟" راستش این بود که اسدالله من را کتک نزده بود، فقط مثل غول گنده بود و قوی. اما مهربان بود و با آن لهجه کردی اش سر به سر همه بچه ها می گذاشت**. از شانس بد، "چطوری؟" گفتن او نقشی جاودان از انگشت های گنده اش بر پشت لاغر مردنی من گذاشته بود. آقای شمس که ماجرا را فهمید، کراواتش را کمی شل کرد، بلند شد، چوب بلندی را برداشت و در حالی که آن را تند و تند به کف دستش می کوبید از دفتر بیرون رفت و بلند داد زد، "اسدالله! کجایی پدرسوخته!" من از پنجره دفتر اسدالله را دیدم که رفت ته حیاط پسرها قایم شد. اسدالله اگر می خواست، با یک هل دادن می توانست آقای شمس را به دار فانی بفرستد، اما مرد گنده خودش را مثل موش پشت دیوار توالت حیاط پسرها قایم کرد. من نگفتم که اسدالله را دیده ام. آقای شمس هم که اسدالله را پیدا نکرد، به مادرم قول داد که او را تنبیه کند. از آن روز به بعد اسدالله اصلاً با من حرف نزد و من تا آخر کلاس دوم، با نگاهی گناهکار می رفتم و ته اتوبوس مدرسه، جایی که چشمان درشت و سیاهش من را نبینند پنهان می شدم. از سال بعدش دیگر موسیو من را می برد و می آورد. هم ارزانتر از سرویس مدرسه حساب می کرد و هم تاکسی اش اسدالله نداشت. من از آن به بعد از ترس اینکه اسدالله انتقام دهن لقی من را بگیرد از او می ترسیدم و با اینکه احساس گناه می کردم که اسدالله شاید از آقای شمس کتک خورده باشد، زیاد هم ناراحت نبودم که سیب و پرتقال زورکی موسیو را تحمل کنم. آخرین باری که اسدالله را دیدم کلاس پنجم بود. اسدالله یکسال بود که از آن مدرسه رفته بود و پیدایش نبود. اما کلاس پنجم که بودم، اسدالله که ریش بلندی گذاشته بود، با چهره ای جدی و بداخلاق، مسلسل به دست از در مدرسه وارد شد و در بین پچ پچ بچه ها از حیاط پسرها که با نیم دیواری کوتاه از حیاط دخترها جدا بود به طرف دفتر مدرسه رفت. بعد از آن هیچوقت اسدالله را ندیدم. --------------------------------------- کلاس پنجم حال و هوای دیگری داشت، مدتی موقع تظاهرات، مدرسه تعطیل بود و وقتی به مدرسه برگشتیم آقای شمس و خانم جهانبانی دیگر نبودند. اما "زهرا خانم"، که ناظم بداخلاق و لاغر و قد بلندی بود که همه از او می ترسیدند هنوز بود. معلم هنر و نقاشی مان، همان مرد تپل که مهربان بود و در کلاس، "ای وای تومیتو وای وای پوتیتو" می خواند و می رقصید و بهمان اجرای نمایش "یه روز یه آقا خرگوشه" را یاد داده بود، حالا ناظم بود. یکبار در صف ایستاده بودیم و سرود صبحگاهی می خواندیم که شایعه در صف ها پخش شد که شهرزاد را می خواهند اخراج کنند. من که نمی دانم چطوری در کلاس پنجم از بچه "مثبت" (آنموقع ها ما بچه مثبت نمی گفتیم!) به بچه چریک تبدیل شده بودم، به صف کلاسمان حکم صادر کردم که سر کلاس نروند. هرچه زهرا خانم پای بلندگو اسم کلاسمان را صدا زد که برود بالا، ما نرفتیم. آخرش یک بچه خودشیرین خبر رسانی کرد و صدای زهرا خانم که با عصبانیت اسم من را پای بلندگو صدا می کرد مو را بر تنم سیخ کرد. همه شجاعتم انگار از نوک انگشت های پایم خارج شده بود. با سستی و ترس و لرز وارد دفتر مدرسه شدم. زهرا خانم تا من را دید، از من پرسید "کی به تو گفته که به بچه ها بگی نرن سر کلاس؟" من ساکت و با ترس نگاهش کردم. زهرا خانم که جوابی نگرفته بود، به طرف من جهید، با دو دستش بازوهای من را که کنار بدنم، سیخ مثل دست های سربازها آویزان بودند گرفت و انگار که بخواهد اطلاعات از جیب هایم بتکاند، محکم من را تکان تکان داد و شمرده شمرده و بلند پرسید: "گفتم کی به تو گفته نزاری بچه ها برن سر کلاس؟" این تکان ها از ضربه "چطوری" اسدالله خیلی بیشتر درد آور بود و من که چریک بازی ام در کلاس پنجم حد و حدودی داشت، با ترس گفتم : خانم "م". زهرا خانم من را ول کرد و با سرعت رفت به اطاق معلم ها و با شهرزاد برگشت و با حق به جانبی گفت: " بیا، ازش بپرس." شهرزاد هم که عصبی بود و معلوم بود قبلش کلی بحث و دعوا کرده، از من پرسید "من به تو گفتم نزاری بچه ها برن سر کلاس؟" من هم که دیگر نمی توانستم اشک هایم را نگه دارم گریه ام گرفت و در بین هق هق گریه گفتم: "نخیر خانوم." گفت: "پس چرا اینو گفتی؟" من هم هق هق کنان گفتم: "آخه خانوم..... ما نمی خوایم.... ما نمی خوایم شما رو اخراج کنن. اگه شما رو اخراج کنن... ما نمی ریم سر کلاس!" بعد چون از خجالت نمی توانستم به چشمهایش نگاه کنم فین فین کنان به کفش هایم زل زدم. شهرزاد دستش را گذاشت روی پیشانی اش و سرش را با کلافگی تکان داد. بعد شانه من را با دستش فشار داد و لبخند زد و گفت: "هیچکس من را اخراج نمی کند. نگران نباش. برو سر کلاس." می ترسیدم که از آن به بعد من را دوست نداشته باشد، اما آنروز بعد از ظهر که آمد سر کلاس، اول لبخندی به من زد و گفت "چطوری؟" بعد مثل همیشه به درس دادنش ادامه داد. اما آنروز کمتر از ماهی سیاه کوچولو می گفت و بیشتر انگلیسی یاد می داد. .................................................. نیمی از نمایش عباس اقا را در حالی که پیش شهرزاد و دوستانش نشسته بودم دیدم و نیمی دیگرش را کنار پدر و مادر و خواهرم. شهرزاد انگار که به دوستانش پز می داد به همه شان من را نشان داد و گفت که شاگردش هستم. من هم با خوشحالی نمایشنامه که آنوقت فکر می کردم همه اش را می فهمم را نگاه کردم و تا یکهفته راه می رفتم و می گفتم : "بخدا عباس آقا عباس آقا. اومدیم از زندگیت عکس عکس عکس بگیریم!" آخرین باری که شهرزاد را دیدم در کوچه رشت بود. من کلاس اول راهنمایی بودم و شهرزاد که دانشجوی هنرهای تزئینی بود درست پشت کوچه رشت که مدرسه راهنمایی خوارزمی دختران آنجا بود دانشگاه می رفت و هر چند وقت یکبار پوسترهایی که او و دوستان دانشجویش می کشیدند را به من می داد که به در و دیوار مدرسه بزنم.... سیزده آبان شنبه سرخ.... صمد... سیاهکل... گمان می کنم آنروزهایی بود که بنی صدر دانشگاه ها را بست ... زنی از بالای دیوار دانشکده پرید توی کوچه رشت. شهرزاد بود. آخرین نگاهی که از او دیدم همان نگاه پر از وحشتی بود که وقتی صدایش کردم به من انداخت. یک لحظه مکث کرد، جواب نداد و دوید. دنبالش دو پاسدار با ریش بلند پریدند پایین و ... نمی دانم شهرزاد آنروز آن گردنبند نازک طلا را که شکل حرف انگلیسی "اس" بود به گردن داشت یا نه. آن گردنبند را خواهربزرگم بچه که بودم برایم قبل از رفتنش به امریکا هدیه داده بود. چون اسم شهرزاد هم با "اس" شروع می شد، آخر کلاس پنجم آن را به او دادم. بغلم کرد و گفت که هیچوقت از آن چیزها به گردن نمی اندازد، اما برای من هم که شده آن را به گردن می اندازد. ..................................................... همه این ها با خواندن ایران خودرو پیاده رو و خاطره ایران ناسیونال سلطانپور زنده شد... چند روز پیش داشتم با پیاده رو در مورد تجمع زنان حرف می زدم و اینکه اگر ایران بودیم می رفتیم یا نه. نمی دانم. راستش نمی دانم اگر آنجا بودم چه تصمیمی می گرفتم. این را می دانم که حرکت هایی که برای اجراگری اکتیویسم باشند شاید راهی به پیش نبرند. این را می گویم با این دانش که شاید به گوش بعضی ها خوش نیاید. اما اکتیویسم فقط برای اکتیویسم بعضی وقت ها ثمری جز در جا زدن و کتک خوردن و کشته شدن ندارد. فکر می کنم در طول 27 سال گذشته، زنهای ایرانی با کمترین امکانات، بیشترین دست آوردها را داشته اند و حضور زنان در ان جی او ها و دانشگاه ها چشمگیر است. این را هم دولت هدیه نکرده. زنان برایش تلاش کرده اند و جنگیده اند. اما جنگیدنشان کمتر جنبه نمایشی داشته و بیشتر جنبه عملی. کاش تجربه زنانی را که در ایران در طول این مدت زحمت های زیادی کشیده اند را بکار بگیریم و بجای اجراگری اکتیویسم، به شیوه عمل نیز فکر کنیم. این را می گویم چون خیلی وقت ها فکر می کنم که آنهایی که در اوایل انقلاب با شور انقلابی جانشان را از دست دادند و یا عمرشان را در زندان به سر بردند چقدر می توانستند کارهای مفید کنند. چرا از دست آنهایی که به تجمع نرفته اند عصبانی هستیم؟ اگر نرفتن شان به معنای در بند نشدن آنهاست، کاری عاقلانه کردند که نرفتند. کاش اگر کسی می دانست که رفتن به معنای کتک خوردن و گم شدن و دستگیر شدن بود، به بقیه هم می گفت. آخر مسئله که نمایش اعتراض نبود. مسئله عوض کردن قوانین ضد زن بود. --------------------------- *آهنگ روباه و کلاغ یک چنین آوازی داشت: I am H-A-P-P-YYYYYYYYYYYY.... I am H-A-P-P-YYYYYYYYYYYYY... I am sure I am, I am sure I am, I am H-A-P-P-YYYYYYYYYYYYYY! ....... ** شعری که ما برای اسدالله می خواندیم این بود: اسدالله آی اسدالله زیر درخت ملا، آش می خوره بسم الله!
Ezafeh MonologuesWednesday, June 14, 2006
چند روز پیش یکی از دوستان که به مرحمت فوکوس گروپ (گروه تمرکزی) در تورنتو باهاش آشنا شدم و وبلاگ خوان قهاریه، برام یک ای میل فرستاد که حیفم آمد نگذارمش اینجا. ازش پرسیدم می تونم چاپ کنم؟ گفت بکن. دیدم چون محمد هم از این قضیه پرچم در تورنتو شاکی بوده، این نوشته دوست خوب، "اضافه"، که آنقدر با نمک است که آدم از مصاحبتش خسته نمی شود را اینجا بگذارم. هر وقت من با "اضافه" بطور جدی در مورد مسائل سیاسی و غیره حرف می زدیم، می گفت: "خب خدا رو شکر مشکلات دنیا رو حل کردیم. حالا چی؟" خلاصه در این ای میلش به قول خودش مشکلات دنیا رو حل کرده که دیدم نوشتنش اینجا راه خوبی است برای مطرح کردن فوتبال و ناسیونالیسم ایرانی در تورنتو. آن وبلاگ نویس ایرانی در انگلیس هم که در پست قبلی به نوشته اش در مورد خواندن سرود ملی توسط اعضای تیم ملی ایران لینک داده ام، فامیل همین دوست ما "اضافه" است. توضیح در مورد نام "اضافه" اینکه گروه تمرکزی زنان، بعد از حل کردن مشکلات دنیا در عالم وبلاگنویسی، بحثی داشت مربوط به اپیلاسیون و زبان مربوط به این حرفه در ایران. دوست ما، "اضافه"، قبل از عروسی اش، با این زبان مخفی آشنایی پیدا کرده و اسمش را از آن پس به "اضافه" تغییر داده. به من هم می گوید "فرنگیس" که هم به اسم وبلاگم می آید و هم به گیس مدل فرنگی ام! این شما و این نامه اضافه. در ضمن چون نامه را در ای میل به پینگلیش نوشته، من زحمت تایپ آن به فارسی را کشیده ام که نامه اضافه در تاریخ ثبت شود و من دین خود را به وبلاگ خوانان بی صدا ادا کرده باشم و به آنها "صدا" داده باشم! نکته آخر: کجای کارید؟ اضافه نیست. اصل ماجراست! ---- سلام فرنگیس عزیز،
ببخشید که پینگلیش می نویسم. تو باید جور ... گشادی (سانسور مترجم پینگلیش) منو بکشی و پینگلیش بخونی. دیروز آخرِ روشنفکر شدیم و با خانم مهندس (سانسور نام از جانب مترجم پینگلیش) رفتیم تئاتر. خوب بود. کلی جات رو خالی کردیم. تو همون محل بی کلاسه بود. چهارشنبه هم می خوایم بریم فیلم باراکا. حتماً دیدیش نه؟ فردا با برو بچ می ریم فوتبال ببینیم. با کلی زحمت یه پرچم ایران واقعی (با یه الله وسطش) پیدا کردم. عصر رفته بودم از تنها چلوکبابی اوکویل کباب بگیرم، دیدم پرچم می فروشه، ولی شیر و خورشید دارش. نخریدم. غذا رو سفارش دادم و اومدم بیرون سراغ یه پسر بچه که داشت سر چهارراه پرچم می فروخت. یه ذره پرچماشو نگاه کردم دیدم ایرانش شیر و خورشید داره. آمدم برگردم گفت: "چی می خوای؟" گفتم "پرچم ایران اصل". گفت "بیا". از اون زیر یه پرچم الله دار درآورد و بهم داد. گفتم "چند؟" گفت "15 دلار" گفتم "10 دلار می دی؟" گفت "چون ایرانی هستی، آره." گفت "خودم افغانی هستم." من هم وجدان درد گرفتم که بین این همه مرفه بی درد، گیر یه بچه افتادم و دارم پولشو می خورم. برگشتم تو مغازه که غذامو بگیرم، ملت (مشتری ها که از این خانوم ها بودن که یه انگشتر برلیان دستشون قد کله من و اس یو وی ب ام و سوار بودن) بند کردن که "این دیگه چه پرچمیه؟ اینکه نشد پرچم. ما از وقتی یادمون می یاد پرچممون شیر و خورشید داشت...." من هم لبخند زدم. مغازه داره گفت: "قبل از اینکه بیاین تو مغازه موضع سیاسی تون رو مشخص کنین." من هم گفتم "برا من این پرچم اون 22 آدمیه که دارن آلمان فوتبال بازی می کنن. با این پرچم رفتن تو زمین، تورنتو استار هم اینو زده به عنوان پرچم، من هم اینو دستم می گیرم. اگه سال دیگه اینا هویج بزارن وسط پرچم من با اون پرچم می رم تو خیابون." بعد هم از مغازه دار پرسیدم:" یعنی حالا من برم؟" هیچی نگفت. گرچه منم الکی ژست گرفتم. من برای اینکه آشپزی نکنم و بتونم برم ازش کباب بخرم حتی اگه بهم می گفت پرچم مریخ رو هم دستت بگیر می گرفتم! جات خالی بود که باهاشون بحث کنی. خلاصه فردا با همین پرچم می رم تورنتو. امیدوارم بهم گوجه فرنگی و تخم مرغ گندیده نزنن. تو وبلاگت خوندم که ممکنه بیای تورنتو برا تماشا فوتبال. تو رو خدا بیا. من خودم برات پول جمع می کنم و پول بلیتت رو میدم که جورج بوش بدبخت اینقد خرجتو نده! مامان بابام دوشنبه می یان و من نصفه نیمه خونه رو تمیز کردم. من واقعاً این کاره نیستم. خوبیش اینه که مامانم اصلاً از اینا نیست که بگه خونت چرا کثیفه؟ همیشه می گه "ما احمق بودیم که خونه تمیز می کردیم." امروز داشتم تو لیوان مرحمتی شیر می خوردم، گفتم این سیما خوب از دل من خبر داشت ( روی لیوان نوشته بود: خواب دیدم خونه ام تمیز بود! --توضیح از مترجم پینگلیش) هفته دیگه اینجا پراید پرید (راهپیمایی همجنسگراها—توضیح از مترجم پینگلیش) هست. به بابام می گم "می خوام ببرمتون رژه گی ها." گفت: "من می رم اون وسط می رقصم که بتونم پناهندگی بگیرم." می بینی خواهر همه از گی ها سو استفاده می کنن. دیگه روم نشد به بابام بگم هیچکی شما رو با این لباس پوشیدن و هیکلی که دارین به گی بودن قبول نداره... راستی تازگی یه فیلم دیدم "دانش سرآغاز است". خیلی خوب بود دیدی؟ تکلیف من رو هم با چند همسری روشن کن. 1000 تا خواستگار دارم، نمی دونم جوابشونو چی بدم... ولی بحث جالبیه. برا من همیشه سوال بوده. یا مثلاً همیشه فکر می کردم تعریف خیانت چیه؟ مردم واقعاً ناراحت می شن پارتنرشون بهشون خیانت کنه یا چون تو کتابا خوندن با تو فیلم ها دیدن فکر می کنن حتماً باید ناراحت شن. منظورم اینه که اگه ما بکر یودیم و قرارداد اجتماعی و دین و ایمان نبود، و مثل انسان های اولیه زندگی می کردیم باز هم از اینکه رفیقمون رو تو تخت خواب با یکی دیگه ببینیم ناراحت می شدیم؟ یه ای میل نوشتم تمام مسائل جهان رو بردیم زیر سوال! فقط اشکال اینه که پینگلیش هست و تو تاریخ نمی مونه.... اضافه ارادتمند. فامیل اضافه ایناشیرین عدل را تازه امروز کشف کردم. این دوست ما، "اضافه"-- که خدا بهش یک وبلاگ بده تا او هم به خیل مهندسانی بپیوندد که در حین کار وبلاگ می نویسند و می خوانند (قسمت دوم را همینطوری اش هم می کند!) تا چاله چوله های خیابان های تورنتو پر نشوند و پل هایش نیمه ساز بمانند و ما از قصه های **فارسی** او فیض عاجل ببریم -- گفت که وسط این داد و قال و ناراحتی در مورد وقایع تجمع زنان، برو وبلاگ فامیل ما رو یک نگاهی بینداز. امروز رفتم دیدم هنر قصه گویی انگار در خون اضافه اینا خانوادگی هست. این داستان شیرین در مورد فوتبال ایران و مکزیک خیلی بامزه است. راست می گوید. من هم موقع نگاه کردن مسابقه داشتم فکر می کردم که بازی کنان چقدر شل و ول سرود ملی را می خوانند. البته نه اینکه چیز بدی باشد.... از دیدن سرود خواندن شق و رق و ارتش وار تیم مکزیک خوشم نیامد، اما حقاً کانترست و تفاوت زیادی بین دو تیم و زبان بدنشان (ادا و اطوار؟) بود. در هر حال نقاشی های دلچسب شیرین را با کلیک کردن روی نقاشی پایین می توانید ببینید و اگر انگلیسی هم می خوانید که قصه هایش برای کسانی که مثل من سیگاری نیستند، وسط کار مثل سیگار می چسبد. ![]() حمایت با مسئولیت و سوال های خوباگر مایل هستید بروید و امضا کنید. ------------------------- این جمع آوری نقد ها را در وبلاگ نازلی ببینید. می پرسد "الان وقت خوبی هست برای نقد؟" چرا که نه نازلی عزیز؟ نقد نفی که نیست. در پست قبلی در مورد صحت خبر عدم حمایت شیرین عبادی پرسیده بودم. انار هم همین سوال را دارد. کامنت صنم هم در وبلاگ انار سوال های خیلی خوبی دارد: "فرح دیبا در وبسایتش حمایتش رو گذاشته. ولی فکر نمی کنم این ربطی به برگزار کننده ها داشته باشه. از این اتفاقا زیاد می افته. مثل جریان 18 تیر که یه سناتور الاغ محافظه کار آمریکایی گروه مجاهدا رو جمع کرده بود و آمریکا تظاهرات راه انداخت در حمایت از دانشجوهای ایرانی، یا حمایت بوش از جامعه مدنی ایران و قضیه کمک مالی آمریکا به جامعه مدنی ایران که هردفعه کلی مشکل برای ان جی او های ایرانی به وجود آورده. به نظر من باید به کسایی مثل فرح پهلوی گیر داد که چرا اینقدر احمقن که با حمایت خودشون نه تنها هیچ کمکی نمی کنن بلکه به تجمعی که برگزار کننده هاش اینقدر اصرار داشتن که غیرسیاسیه رنگ و بوی سیاسی می بخشن و سوءاستفاده سیاسی می کنن به نفع خودشون و بهانه می دن به آشغالایی مثل سایت بازتاب. من حتی یادمه همون آدمی که اسمش رو حذف کردی الان از پستت یک بار در وبلاگش از فرح پهلوی و وب سایتش کلی انتقاد کرده بود. اما سوالی که من دارم اینه که بعضی از برگزار کننده ها یکی دو روز قبل از مراسم به اطلاعات فراخوانده شده بودن اما این مساله رو علنی نکردن. به نظر من باید به مردم اطلاع می دادن این مساله رو که اوضاع برای شرکت کننده ها شفاف باشه و نمی دونم چرا حرفی ازش نزدن. سوال بعدی ام هم اینه که چرا برگزار کننده ها کمیته ای برای پیگیری دستگیرشده ها درست نکرده ان و اسامی دستگیر شده ها رو اعلام نکردن به عموم. الان من اینجا آمریکا نشسته ام و از چند نفر تو ایران ایمیل داشتم که یکی از آشناهاشون ناپدید شده و نمی دونن چیکار کنن و از من خواستن یه کاری بکنم! من هم نمی دونم باید این آدم ها رو به کی حواله بدم و جوابم فقط اینه که متاسفم! یه سری اسم هم به عنوان دستگیر شده ها گوشه و کنار اینترنت هست ولی آدم نمی دونه راست هستن یا دروغ. باید زودتر بفهمین دقیقا کی دستگیر شده که پیگیری آزادی اشون بشیم و با رسانه ها و عفو بین الملل تماس بگیریم." ------------------------------- در کامنت های پست پیش جوابم را در مورد اعتراضم به حمایت فرح داده ام (به دلیل مشکوکی هلوسکن قاطی کرده و کامنت های آخر را وسط مسط ها می گذارد. نمی دانم مشکل چیست). فقط این را بگویم که برای من "آزادی بیان" به عنوان مقوله ای مطلق معنی ندارد. قبلاً هم در مورد مسائل متفاوت این را گفته ام: آزادی بیان یکی خیلی وقت ها می شود خشونت علیه دیگری. آزادی (چه آزادی بیان و چه هر نوع آزادی دیگر) به عنوان مقوله ای ابسترکت زیباست. اما حقیقت زندگی انسان ها چیز دیگری است. فرح حق دارد حرفش را بزند، اما نه فرح در خلأ زندگی می کند و نه زنهایی که باید علاوه بر سرکوب دولت، جوابگوی حمایت های فرصت طلبانی باشند که می دانند این حمایتشان فقط به شلوغ کردن اضافه می کند و پیام اصلی حرکت گم می شود. ------------------------------- من مدتی است می خواهم نامه دوستی معروف به "اضافه" را در مورد تماشای فوتبال در تورنتو چاپ کنم، اما با این مسائلی که پیش آمده دست و دلم به نوشتن در مورد فوتبال و "ناسیونالیسم راه دور" (به قول لوئیزا شاین) نمی روند. اما هم این نامه روی لیست پست های نوشتنی است و هم جمع بندی بحث شیرین چندهمسری.
تجمع زنانTuesday, June 13, 2006
دوست نازنین من، گلبرگ باشی این گزارش به زبان انگلیسی را نوشته که پیوند چاپ کرده. اگر وبلاگ انگلیسی دارید بد نیست به آن لینک بدهید: در ضمن دوستان در ای میلی خواسته اند که اسم نوشین احمدی خراسانی و پروین اردلان را از سایت هایتان به عنوان افراد بازداشت شده بردارید، چون بازداشت نشده اند ولی نوشتن اسمشان برایشان مشکل ایجاد می کند. لیلی فرهادپور هم دستگیر نشده. سیمین بهبهانی هم در کاناداست و دستگیر نشده.
معترض: زن. سرکوبگر: زنMonday, June 12, 2006
پی نوشت: آیا این خبر حقیقت دارد؟ یکی به این گزارشگر بازتاب بگوید که "برخورد زنانه" نبود! برخورد وحشیانه و احمقانه بود. اما قسمت دیگر خبر است که من را زجر می دهد. بل گرفتن از حمایت فرح پهلوی. همین را کم داشتیم. منظور از بیان کردن حمایت فرح پهلوی در این خبر چیست؟! "بیوه شاه سابق" (فکر کردم خودش اسم داشت و هویتش فقط به شوهر مرده اش بستگی ندارد!) و هوادارن شان بد نیست یاد حکومت یک حزبی همسرشان بیفتند و اینکه سازمان های زنان در زمان پهلوی فقط دولتی بودند. نمی گویم فرح از این حق و حقوق زنان دفاع نکند، اما کسی که واقعاً دلش برای حقوق زنان سوخته باشد، می داند که موقعیت او و حمایت او چه تأثیری بر یک حرکت دارد. به غیر از این است که حمایت فرح پهلوی، جان زنهایی را که به این تجمع رفته اند، زن هایی که زیر این قوانین پر از تبعیض زندگی می کنند را به خطر می اندازد؟ غیر از این است که حمایت او بهانه ای می دهد به دست دولت کنونی تا انگ ضد نظام بودن و جاسوسی به اجتماع کنندگان بزند؟ تفاوت زمین تا آسمان است که یک شاه دوست بی نام و نشان که در توهم هایش در خارج از ایران زندگی می کند اسمش را زیر این حرکت بگذارد تا اینکه فرح پهلوی حمایت کند! واقعاً امیدوارم چنین خبری صحت نداشته باشد. فکر می کنم همینطور که در این پست گفته بودم، ائتلاف مهم است، اما ائتلاف داریم تا ائتلاف. زنهایی که در طول این 27 سال هم با درایت فعالیت کرده اند و حرکتی پر ثمر بنیان گذاشته اند (چیزی که به جرأت می گویم در زمان شاه وجود نداشته!) کم نیستند. چیزی که من را برآشفته کرد این بود که اگر این خبر صحت دارد، چرا؟ کاش شیرین عبادی و زنان دیگر حمایت شان را ادامه می دادند و امثال فرح نه. فکر می کنید اگر کسی مثل اعظم طالقانی در این اجتماع بود زنان پلیس را می گماشتند که کتک بزنند؟ مسئله این است که هدف این حرکت اصلاح قوانین تبعیض آمیز در مورد زنان است. ما که دور گود نشسته ایم و از دور دست بر آتش داریم فکر می کنم به جای نشستن و گفتن اینکه "لنگش کن!" باید ببینیم حرکت های ما می تواند تاثیر مستقیم روی نحوه برخورد دولت با تظاهرکنندگان داشته باشد. می تواند ضربه باتومی باشد بر سر زنی که خودش بهتر از من و شما می داند قوانین ایران تا چه حد ضد زن هستند. احتیاجی به آموزش من و شما ندارند خانم و آقای محترم. ما به درد قوانین ضد مهاجرت و راسیست ضد خاورمیانه ای کشورهایی که در آنها زندگی می کنیم برسیم خیلی هنر کرده ایم. یا شاید این حس قدرت ناجی بودن، در کمال بی قدرتی در غربت است که ما را دورگود نشینان هوارکش می کند؟ عجب گیری کرده اند این زنهای بدبخت. از یک طرف چوب باتوم دولت ایران را می خورند و از طرف دیگر چوب "حمایت" هدف دار افراد و گروه های اپوزیسیون را. ----------------------------------------------------------- این بارکه تجمع مسالمت آمیز زنان را سرکوب کردند، یک نکته نسبتاً تازگی داشت و آن هم استفاده از نیروی نظامی زن بود که با باتوم و اسپری رنگ به جان زنانی که به قوانین ضد زن اعتراض داشتند افتادند و عده ای را هم دستگیر کردند. این استراتژی دولت کنونی ایران به نظر می آید در بین چیزهای دیگر دو منظور داشته باشد: اول گفتن اینکه تظاهرکنندگان نماینده خواسته های زنان ایرانی نیستند، کما اینکه اعتراض زنان به نیروهای نظامی در مورد اینکه حق تو و مادر تو هم ضایع می شود با پاسخ هایی مثل "من مادر پتیاره ای مثل تو ندارم" مواجه شد. این شگرد نه تنها مشکل دست زدن و دستگیر کردن به نامحرم را حل کرده، بلکه یکنوع پیام است که این هایی که با زنان معترض مواجه می شوند، زنان نمونه ایران اسلامی هستند. شاید یک راه مقابله با این شیوه موذیانه (کلمه بهتری برایش ندارم) سرکوب، ایجاد ائتلاف با زنانی باشد که حجاب تنها مسئله شان نیست، اما حق حضانت و طلاق و قوانین دیگر خانواده در ایران کنونی دغدغه آنها هم هست. در این صورت است که گروه بزرگتری به صف معترضین خواهند پیوست و سرکوبشان به راحتی امروز که تعداد نیروهای نظامی بیشتر از تجمع کنندگان به نظر می رسید نخواهد بود. منظور دوم این شگرد سرکوب زنان توسط زنان، شاید همان خشونت آمیز کردنش است، بدون حس گناه! چرا که لگد خوردن از یک مرد به گفته تظاهرکننده در مورد سرکوب زنان توسط مردان در قانون تحقق می بخشد، اما کتک زدن توسط یک زن، به این خشونت سیستماتیک ضد زن مشرعیت می دهد. کتک خوردن تظاهرکننده توسط یک زن، مسئله را از زورگویی مرد به زن به "اجرای قانون" (توسط زن) می کشاند و تظاهرکننده از جایگاه زن مورد شرب و شتم واقع شده توسط نظام مردسالار به "شکننده قانون" تبدیل می شود. از آنجایی که تجمع مسالمت آمیز در قانون ایران جرم نیست، به نظر می آید که شیوه مقابله با این شگرد سرکوب، تاکید بر قانون مربوطه باشد. مسلماً زنهایی که در ایران فعالیت می کنند بیش از هر کس دیگری واقفند که چه استراتژی برای حرکت زنان در این مقطع زمانی موثر است و فکر می کنم به جای شلوغ کردن های هیجان زده اینور آب، باید منتظر بود و دید که زنان فعال حقوق زنان که دانش بیشتری در مورد وضعیت دارند چه روشی راپیش می گیرند و چه پیشنهادی می دهند. فکر می کنم مهم است که از کسانی که در چنین مواردی تجربه دارند (مثلاً وکلای حقوق زنان و فعالان حقوق زنان و مطالعات زنان) خط مشی بگیریم و بپرسیم چه حرکتی برای یاری رساندن به دستگیر شدگان موثر است تا دوستی خاله خرسه نکنیم. به قول معصومه ناصری، تجمع زنان قانونی بوده و اگر بخواهند از روی قانون پیش بروند که دلیلی برای نگه داشتن بچه ها ندارند. مگر اینکه بخواهند تهمت جاسوسی بزنند که در آن صورت واقعاً مهم است که گروه های برون مرزی مسئولانه برخورد کنند و قبل از دیدن منافع و هدف های خودشان به فکر جان زنانی باشند که بی دلیل در بندند. راستش خسته شدم از بس هر بار به زنهای پر انرژی و پر قدرت در ایران گفتم "خسته نباشید!" می دانم که خسته اند و کوفته از کتک های ناحق. فقط امیدوارم سالم و امن باشند و حتی اگر حالشان گرفته است، بدانند که تنها نیستند.
باز هم خشونتباز هم تظاهرات صلح آمیز زنان ایرانی با خشونت روبرو شد. نمی دانم چرا مسئولان دولت ایران نمی فهمند که این طرز برخورد به ضررشان است. امیدوارم بر و بچه هایی که رفتند سالم برگردند و به خیر بگذرد. گل گل محمدیSunday, June 11, 2006
بعد از گل اول ایران که یک به یک شدیم گفتم اگر همینطور تموم شه به افتخار گل محمدی، یک جعبه شیرینی گل محمدی پخش می کنم. خدا را شکر که من مکزیک را خیلی دوست دارم وگرنه از شیرینی خوردن محروم می شدم. حالا یک جعبه شیرینی چورروس پخش می کنم... اگر تو این واشنگتن شیرینی فروشی مکزیکی پیدا کنم! خلاصه تا وقتی که یا ایران یا مکزیک تو گروه شان بیایند بالا نتیجه بازی برای من یکی که خوب بوده. کسی هم که باهاش فوتبال تماشا می کردم هم مکزیک و هم ایران را مسخره می کرد و دوست دارد انگلیس ببرد. دروغ چرا... من هیچ تیمی را نمی شناسم و بیش از خود بازی داشتم به این گوینده ای ب سی که همه اش تفسیر سیاسی می کرد گوش می دادم و حرص می خوردم که بابا اگر بازی امریکا بود، آیا گوینده می آمد از اینکه بوش در عراق چه گندی زده و چطور وضع اقتصاد امریکا رو خراب کرده حرف می زد که حالا همه اش در مورد احمدی نژاد حرف می زند؟ چند باری هم رفتم کانال زبان اسپانیایی (کانال 14) و آنجا را نگاه کردم، بخصوص قبل از بازی که ای بی سی به جای صحبت در مورد تیم ایران و مکزیک همه اش در مورد تیم امریکا حرف می زد. برعکس، کانال 14 در مورد تیم هایی که قرار بود بازی کنند (ایران و مکزیک) حرف می زد. راستش چون سنچز در سوگ پدرش است و زیاد گل نخورد ته دلم یه جورایی خوشحال شدم. برم گی پراید شرینی مکزیکی پخش کنم! تبریک و تسلیت به دوستداران تیم های مکزیک و ایران. خلاصه سبز و قرمز و سفید برد، حالا دیگر چه فرقی می کند ترنیب رنگ ها چیست؟!
پ مثل پراید... پرشین پراید نه... اون یکی تو خیابون پیSaturday, June 10, 2006
از همه کسانی که برای پست قبل کامنت گذاشته اند ممنونم. فعلاً دارم نشخوارشان می کنم تا انشالله در پست بعدی یک جمع بندی/دسته بندی از نظرات بکنم و بگذارم اینجا. گفتنش واضح است، اما برای رفع شبهه بگویم که مسلماً نه این نظرات و نه جمع بندی حاصل، ارائه گر دید وبلاگستان هستند و نه ارائه گر دید ایرانی. دید در صدی از افرادی است که این وبلاگ را می خوانند که همه شان هم اهل کامنت گذاشتن نیستند. بگذریم. اما گفتن یک چیز را لازم می دانم و آن این است که به زیر سوال کشیدن نهاد تک گانی/تک همسری، دعوت به رابطه جنسی آزاد نیست! آن که حرفش را می زند، هیچ، حتی اگر کسی در زندگی اش چندهمسری/چندگانی را گزیده باشد هم ممکن است رابطه اش به همان همدم و همسرهایش محدود باشد و رابطه "آزاد" نداشته باشد. یکی از سالم* ترین و عاشقانه ترین روابطی که من در طول زندگی ام دیده ام رابطه ای بود بین سه زن که آنقدر بهم محبت داشتند که آدم حسودی اش می شد! اما خب داشتن چنین رابطه ای ظرفیت می خواهد و جا افتادگی. رابطه 5 سال بین آنها برقرار بود و متاسفانه به علت اختلاف دو نفرشان دست آخر از هم پاشید. اما خب اگر رابطه دوطرفه هم بود ممکن بود همینطور شود. اما تا وقتی که این سه با هم بودند آدم از مصاحبتشان سیر نمی شد. حالا به قول یک پنجره عزیز پارامتر های بحث را جمع و جورتر می کنم و برخوردها و دلایل کامنت گذاران را تا حدی دسته بندی می کنم که در مورد آن دلایل بحث شود. ------------------------- امروز روز "دایک مارچ" و یا راهپیمایی زنان همجنسگرای واشنگتن بود. برای مشاهده رفتم. کوچک بود و بی سر و صدا، برعکس راهپیمایی بزرگ زنان همجنسگرای سانفرانسیسکو. از قرار تم امسال این راهپیمایی هم "بی تفاوت نبودن" بود. اما برخلاف راهپیمایی های سانفرانسیسکو یک پوستر ضد جنگ هم ندیدم. حالم کمی گرفته شد از این بی تفاوتی و برگشتم خانه.. ------------------------- فردا هم روز "گی پراید پرید" یا راهپیمایی غرور همجنسگرایان و بایسکسوال ها و ترانسجندرهای واشنگتن است (زن و مرد). به دوستی که شاید با هم فوتبال ایران و مکزیک را تماشا کنیم می گویم می آیی با هم بعد از فوتبال برویم گی پراید را تماشا کنیم؟ ابروهایش را در هم می کشد و می گوید: ..."مطمئن نیستم... آخر از توجه ناخواسته می ترسم!" می گویم "توجه ناخواسته؟" می گوید :"آره. می ترسم مرد همجنسگرایی بیاید و با من لاس بزند!" می گویم "نترس، آنقدر مرد همجنسگرای خوش تیپ هست که کسی با تو لاس نزند! همجنسگراها استانداردشان بالاست!" انتظار این جواب را ندارد. کمی من و من می کند. بهش می گویم: " وقتی که تو با زن ها اینور و آنور لاس می زنی (که می زند!) چرا فکر می کنی آن توجه خواسته است؟" می گوید: "خب اگر نباشد بهم محل نمی گذارند." می گویم: "خب تو هم اگر مردی باهات لاس زد محلش نگذار!" می گوید: "آخر آنهایی که من باهاشون لاس می زنم دگرجنسگرا هستند و بهشان بر نمی خورد!" می گویم" "از کجا مطمئنی هر زنی که می بینی دگرجنسگراست؟" جوابی ندارد. می پرسم: "از کجا می دانی هر زن دگرجنسگرایی دوست دارد که هر غریبه ای با او لاس بزند؟" می گوید: "راستش امروز به یک دختر زیبا که با دوست دخترش نشسته بود در قطار نگاه می کردم و هر چه من بیشتر نگاهش می کردم او بیشتر به دوست دخترش می چسبید!" گفتم: "مطمئنی توجهی که به او دادی خواسته بود؟" می خندد و چیزی نمی گوید. به شوخی بهش می گویم: "من اصلاً با تو به گی پراید نمی روم، آبروی من را می بری!" راستی چرا خیلی هامون فکر می کنیم که هر کس که همجنسگراست یا می خواهد ما را از راه به در کند یا دوست دختر یا دوست پسرمان را از دستمان قاپ بزند؟! ---------------------------------------- حالا این ایرانی های واشنگتن کجا فوتبال را تماشا می کنند؟ این تورنتویی ها آنقدر به ما پز داده اند که نورث یورک پر از تب فوتبال و تیم ایران است که برای کنجکاوی هم که شده شاید برای بازی هفته دیگر بروم تورنتو. نازلی هم که یک دل نه صد دل عاشق این کلنگ شده و انگار درس و مشق را ول کرده و تورنتو برو نیست. مگر اینکه این تب فوتبال بکشدش تورنتو! ---------------------------------------- الاغ آگاه این لینک در مورد فیلم "سه دل: یک خانواده پسامدرن" را در کامنت ها گذاشته بود (ممنون). مستندی است در مورد خانواده ای تشکیل یافته از دو مرد و یک زن و یک کودک. پس فردا (دوشنبه) ساعت 9 شب به وقت شرق امریکا در براوو نشان می دهد. من هنوز نمی دانم همخانه ام براوو دارد یا نه (اهل تلویزیون نیستم). اگر ما ندیدیم که شمایی که دارید به جای ما هم ببینید. --------------------------------------- ------------------------------------ پی نوشت: * منظورم از رابطه سالم این سه دوست این است که از وجود هم لذت می بردند و رابطه ای با مهر و بی دعوا داشتند و امکان رشد شخصی در رابطه شان داشتند. اصلاً منظورم این نیست که کسانی که رابطه آزاد دارند رابطه شان "ناسالم" است و یا اینکه رابطه آزاد بد است. از دید من اگر طرف های رابطه در این مورد توافق داشته باشند اتفاقاً شاید رابطه شان سالم تر و دوستانه تر هم بشود. این را گفتم که قبل از اینکه آسیه مچ من را بگیرد و بگوید رابطه آزاد را دگرسازی کرده ای، خودم مچ خودم را گرفته باشم!
چند تا همسر کافیه؟*Wednesday, June 07, 2006
قبل از اینکه این را بخوانید خواستم یک نکته را روشن کنم. وقتی می گویم با خانواده تک همسری مخالفم منظورم این نیست که فکر می کنم سایر فرم های ازدواج، رابطه جنسی و تشکیل خانواده بر طریقه معمول که تشکیل خانواده تک همسری است اولویت دارند یا بهترند. نه. منظورم که شاید درست بیان نکرده ام این بوده که با برتر فرض کردن خانواده تک همسری به عنوان فرم "عادی" و همه گیر مخالفم. سوالم هم در همین مورد است. دومین نکته برای کسانی که هنوز نخوانده اند و شاید سوالی دیگر: آیا رابطه عاشقانه باید به ازدواج ختم شود؟ و حالا برعکس آن: آیا ازدواج باید بر اساس رابطه ای عاشقانه باشد؟ ممنون از دوستانی که نظراتشان را گذاشته اند. اگر نظرتان را نگذاشته اید، ممنون می شوم که بگذارید و به گسترده کردن بحث کمک کنید. پ.ن. --اسم کسی که در کامنت ها من را "مادر معنوی" خوانده بود را از متن این پست پاک کردم چون روح بیچاره اصلاً از موضوع خبر ندارد و از قرار، کس دیگری به اسم او کامنت گذاشته. از جانب من هم یک آدم بیکار اینور و آنور کامنت می گذارد که خب کاریش نمی شود کرد. ------------------------------------------------ این نازلی سیبیل طلا مدت هاست که به من می گوید "مادر معنوی". جریان هم این است که من یکبار پابرهنه وسط بحث وبلاگی نازلی و یک بلاگر دیگر پریدم و در مورد زبان جنسگونه چیزهایی نوشتم. یک نفر در کامنتی گفته بود که فکر می کند که من "مادر معنوی" این بحث ها هستم و برای تحقیقم این بحث را زاییده ام. راستش این بود که من وارد بحثی که از قبل شروع شده بود شدم و مسلماً مثل هر بلاگر دیگری نظر خودم را ابراز کردم. اما این کامنت گذارگفته بود که چون تحقیق ام در همین مورد است کارم اخلاقی نیست و به شوخی گفت بود که به من نمره نمی دهد. این را گفتم که یادآوری کنم که من هم در مورد وبلاگ ها تحقیق می کنم و هم در آنها شرکت می کنم. رشته های دیگر میدانی را نمی دانم، اما در انتروپولوژی این مسئله مدت هاست در موردش بحث شده که محقق خارج از فضای تحقیق نیست و نه جامعه و نه فرهنگ سیستم های بسته ای هستند که تعادلشان با وجود محقق به هم بخورد، چرا که هم فرهنگ و هم جامعه دینامیک هستند. من خودم را جدا از سوژه تحقیقم نمی بینم و شرکت من در وبلاگستان چه بخواهم و چه نخواهم (حتی اگر ادعا کنم که فقط مشاهده می کنم) در شرایط محیط تحقیق تأثیر می گذارد. استادم هم که مثل من انتروپولوژی خوانده، می داند و هم نمره هم داده و هم با این دانش ما رادر سال چهارم دکتری به میدان تحقیق فرستاده والله! بگذریم، این را گفتم که اعلام کنم که می خواهم بحثی را مطرح کنم که تا حدودی به تحقیقم هم ربط دارد. کامنت های پست قبلی را که خواندم فکر کردم سوال هایی بپرسم با این امید که خوانندگان این وبلاگ نظراتشان را بگذارند و این بحث در مورد نامشروع بودن روابط چند همسری و طبیعی ساختن روابط تک همسری کمی باز شود. برای من تحقیقی که تکانی هر چند کوچک در ارزش های بی چون و چرا قبول شده را ندهد لطفی ندارد. یکی از این ارزش ها هم مفهوم و مقام خانواده دگرجنس گرای هسته ای است. موضع من در مورد چند همسری بودن برای خیلی از خوانندگان واضح نبود. من با قسمتی از اعلامیه 22 خرداد در مورد منع روابط چند همسری مخالفت کرده بودم. دلیلش را هم مخالفتم با خانواده تک همسری پدرسالار ذکر کرده بودم. سوال من این است که چرا تک همسری بودن را نوع "عادی" و مشروع ازدواج می بینیم؟ (از تک همسری بودن هم منظورم همان است که آقای بوش در اصرارش در منع ازدواج همجنسگرایان گفته: "وصلت بین یک زن و یک مرد" که به تشکیل خانواده ای می انجامد که مرد در آن "سر" خانواده است) البته مسلماً برای خیلی ها ازدواج هم که مطرح نباشد، رابطه مشروع، رابطه بین دو نفر است و نه بیشتر، که آن هم معمولاً می شود رابطه بین یک مرد و یک زن. بگذریم که در نرمال سازی روابط همجنسگرا نیز، رابطه "عادی"، رابطه بین دو نفر (دو مرد یا دو زن) محسوب می شود. اما صحبت من اینجا در مورد ازدواج دگرجنسگرا و کانون گرم خانواده است. منظورمان از خانواده چیست؟ چه چیزی است که باعث می شود خانواده مشروع را تشکیل یافته از یک زن و یک مرد و بچه هایشان ببینیم (خانواده هسته ای)؟ آیا فکر می کنیم که همیشه و همه جا روابط تک همسری باید قانون تشکیل خانواده باشند؟ چرا غالباً سایر فرم های زندگی مشترک را "عقب افتاده"، "نامشروع" و خارج از تصور می پنداریم؟ اصلاً تاریخ روابط تک همسری چیست و چگونه موقعیت برتر را گرفته؟ اگر اهل چنین بحثی هستید که بسم الله. این گوی و این میدان. تبصره 1:* بچه که بودم پوستر "دوتا بچه کافیه" را همه جا می دیدم. آن پوستر ها هنوز یادم نمی رود. در هر حال عنوان این مطلب هم به تقلید از آن پوستر انتخاب شده. تبصره 2: پلی اندری و پلی گامی و پلی اموری را به دلیل ندانستن معادل فارسی "چند همسری" خوانده ام که خب در بحثی تکنیکی تر باید این ها را از هم جدا کرد. تبصره 2: والله قصدم از نوشتن این مطلب رومانتیزه کردن روابط چندهمسری هم نیست چرا که در جامعه ای که روابط مونوگامی فرم "طبیعی" زندگی خوانده شده اند، داشتن رابطه ای چندهمسری نزدیک به غیر ممکن می شود. قصدم همانطور که گفتم به زیر سوال کشیدن چیزی است قراردادی که بدون چون و چرا طبیعی فرض اش کرده ایم. ---------------------------- این هم ویدئوی موسیقی به اسم خواستگاری از گروه آبجیز که در هفده ژوئن در شهر مقدس واشنگتن کنسرت دارند. من که حتماً رفتنی ام.
22 خردادTuesday, June 06, 2006
این را در لینکدونی گذاشته بودم، اما چون فرناز خواسته که در پخش کردنش همراهی کنیم، در متن پست می گذارمش. من هم حمایت می کنم. البته اگر آن قسمت چند همسری اش را بر می داشتند بهتر بود. من با رکن نظام تک همسری پدرسالار موافق نیستم، اما خب چون چند همسری بودن فقط در قانون ایران به مردان تعلق می گیرد، پس یا این حق را به زنان هم بدهند یا تا اطلاع ثانوی من با تقاضای این عده از فعالان جنبش زنان ایرانی همراهی می کنم! ![]() Monday, June 05, 2006
خانم مهندس بالاخره به قولش عمل کرد و این وبلاگ ما را سر و سامانی داد. البته بماند که کله اش را از راه دور خوردم آنقدر که ایراد گرفتم. آخرش هم یک چیزی شد بین آنچه که او فکر می کرد "با کلاس" است و چیزی که من فکر می کردم باحال است. یک مشکل مهم که باز کردن کامنت در فایرفاکس بود حل شد الحمدلله. کامنتدونی ام را هم به پیشنهاد نازلی عوض کردم. امیدوارم که دیگر همه راضی باشند و هم سردی و گرمی اش خوب باشد و هم دیگر خواندنش اثرات جانبی مثل کوری برجا نگذارد. دست شما درد نکند خانم مهندس جان. انشالله عروسی ات با آبکش آب بیاورم. آی تنک یو!
ابراز ماهیتماهیت وقتی که در یکجا ثبت شود می تواند ابراز شود. حتی ماهیت تو که زیر تیغ جراحی ماهیت ات را عوض کرده ای و در یکجا همانطوری که علم و مذهب می گوید فیکسش کردی.... "درست" اش کردی... ثبتش کردی... ثابتش کردی... اما با ماهیتی که یکجا ثبت نمی شود چه باید کرد؟ هیچ ماهیتی، حتی مال تو در یکجا فیکس شدنی نیست. عوض شدنی است... چه مال او باشد که صد در صد می داند کیست و چیست و در کتاب های علمی و مذهبی به عنوان نرمال ثبت کرده اندش و چه مال تو که قبل از اینکه "درست" کنندت، "فیکس" کنندت، "ثبت" ات کنند، بیمار و آنرمال و "ناهماهنگ" محسوب شده ای... و چه مال دیگری که "آنرمال" می ماند و هیچوقت "فیکس"/درست/ثبت نمی شود. اما او که ثبت نمی شود راهی برای ابراز وجود هم پیدا نمی کند چون به محض اینکه ارائه شود.... ابراز شود، ثابت می شود... ساکن می شود.... او هم در جایی دیگر به نحوی دیگر ساکن و ثابت می شود... ابراز ماهیت های فرعی چقدر لازم اند برای ثبت کردن اصل بودن ماهیت "اصلی"! برای او که اصل شدنش همیشه اضافه ای دارد... ----------------------------------------------- و این هم آهنگ امروز. اخلاقیات کشندهSaturday, June 03, 2006
فیلم زندان زنان را بار اول که در سینمای دانشگاه برکلی دیدم خیلی دوستش داشتم. در آخر فیلم، اما، منیژه حکمت در پاسخ به سوال ها، من را به فکر فرو برد. از خودم پرسیدم کسی که چنین فیلمی ساخته چطور می تواند چنین طرز تفکری داشته باشد؟ قضیه مال چند سال پیش است. سال 2003 گمان می کنم. جواب های حکمت در مورد فیلم مأیوس کننده بود. حکایت او با حکایت فیلمش فرق داشت. در گفته های او، زنان قربانی بودند و بی عاملیت... همجنسگرایی "معضل" بود... در پاسخ به سوالی در مورد اعتیاد در زندان زنان، حکمت گفت که مشکل اعتیاد در ایران مشکلی است جدی . تا این حدش را درست گفت. اما بقیه صحبتش بود که بیشتر از جواب های دیگرش مزه خوب فیلم را تلخ کرد. حکمت گفت: "این ها (یعنی دولت) زندانیان معتاد را با دادن سرنگ تمیز تشویق می کنند!" راه دیگرش چیست؟ بگذارند با استفاده از سوزن های آلوده بمیرند؟ ایرما 3 سال پیش از این قضیه مرده بود. ایرما از ایدز مرد. ایرما ویروس اچ آی وی را از سرنگی آلوده گرفته بود و سال ها با آن جنگیده بود. ایرما را در ساختمان زنان سانفرانسیسکو که محل کارم آنجا بود برای بار اول دیدم. اهل پورتوریکو بود. پورتوریکویی که متعلق به امریکاست. همانجا معتاد شده بود. همانجا ویروس گرفته بود. آنجا اما نماند چون می خواست زنده بماند. آمده بود سانفرانسیسکو. با همراه زندگیش. او ایدز نداشت. او هنوز زنده است. دنبال خانه می گشتند. من دنبال همخانه می گشتم. با ایرما و همزی اش که روان شناس است یک سال زندگی کردم. نه از خوردن در بشقاب ایرما ایدز گرفتم و نه از استفاده از توالت مشترک. ایرما قوی بود مثل کوه. نه لاغر بود و نه مردنی. اما مرد. 6 سال پس از آمدنش به سانفرانسیسکو مرد. یکبار سوزن آلوده زد و سالها با آن موجود کوچک جنگید. اما بدون جنگیدن نرفت. زندگی اش را جمع و جور کرد و به بقیه یاد داد که چگونه با ایدز مبارزه کنند. اگر کسی به ایرما سوزن تمیز می داد... ایرما سال ها بعد که از جنگیدن خسته شد، گذاشت که سینه پهلو با خود ببردش. در را به روی همه بست و تسلیم شد. اما کلی خاطره گذاشت برای آنهایی که دوستش داشتند. آن سوزن لعنتی... یعنی دادن کاندوم و سرنگ مردم را تشویق به داشتن سکس و اعتیاد می کند؟!!! کسی که بخواهد سکس داشته باشد، سکس دارد، چه با کاندوم، چه بدون کاندوم. کسی هم که عزم به ترک اعتیاد نداشته باشد، سوزن می زند چه آلوده و چه تمیز. راه جلوگیری از ایدز سر را فرو بردن در برف نیست. دو پا را در یک کفش "اخلاق" کردن هم نیست. ایدز در آسیا رو به افزایش است. حقیقت زندگی مردم جایی برای به نمایش گذاشتن اخلاقیات شما ندارد. خیلی از آنهایی که دارند می میرند اخلاقیات شما زنده شان نمی کند. شاید اصلاً از فشار این اخلاقیات است که دارند می میرند. حق داری عصبانی باشی جان من. حق داری. ![]() Friday, June 02, 2006
توتخدا این صفحه مانیتور را لعنت کند که به غیر از وقت های ملاقات با دوستان خارج و داخل شهر، چشم ما به غیر از صفحه مانیتور آسمون و ریسمون را نمی بیند. امروز برای خریدن یک سری مایحتاج روزانه از خانه بیرون رفتم و موقع برگشتن، در چند قدمی خانه در ترافیک گیر کردم. همین باعث شد که چشمم به جمال درخت زیبای توت سفیدی که روبروی خانه است و من تا به حال ندیده بودمش روشن شود. ماشین را همانجا پارک کردم و کیسه خرت و پرت هایی را که خریده بودم خالی کردم و از ماشین پریدم بیرون و حالا نخور کی بخور! کیسه را هم با دو سه کیلو توت پر کردم و شنگول برگشتم خانه. فرمان ماشین و کیف و میف همه شیره توتی شدند اما ارزشش را داشت. با این معده درب و داغونی که دارم انتظار شورش داخلی هم دارم، اما آن هم ارزشش را دارد چون توت سفید تازه را شاید بیشتر از هفده سال بود که نخورده بودم و توت خشک نزدیکترین چیزی که دستم بهش می رسد بوده. لامصب توت ها آنقدر هم رسیده بودند که دست می زدم یکی بکنم ده تا روی سر و کله ام می ریخت! زمین دور درخت پر بود از توت های له شده. رهگذری هم که کنجکاویش گل کرده بود پرسید که با این ها چکار می کنی؟ من هم که رقیب توت نمی خواستم با کمال بدجنسی گفتم برای پروژه هنری لازمشان دارم! طرف هم قانع شد و رفت. والله دیگر شباهت توت سفید به توت زرد و توت سیاه که در سوپر مارکت ها می فروشند آنقدر واضح است که فکر کردم اگر یکی به فکرش نمی رسد که این توت باشد خب نخورد بهتر است! یاد بچگی ها بخیر که با پدر خدا بیامرزم به ده کن می رفتیم برای توت خوری. یادم می آید که پسر بچه ها می رفتند بالای درخت و برگهای توت را تکان می دادند و توت ها روی پارچه روی زمین می ریختند و ما می خوردیم . دفعه دیگر باید همین کار را بکنم و یک ملحفه بزرگ ببرم و برگهای درخت را تکان دهم که نه وقت هدر شود و نه توت! اگر مثل من متعلق به قوم توت هستید و اهل "آلوکنی" (آل یو کن ایت)، خبرم کنید تا یک ایرانی دیگر این درخت پربار را کشف نکرده و دمار از روزگار توت ها در نیاورده! خلاصه با اینکه درخت گوجه پیدا نکردم، جای شما خالی فعلاً درخت توت سفید و توت سیاه یافته ام که خودش جای شکر دارد.
ائتلاف نا مقدسخدا را شکر که امریکا و ملت-دولت هایی که به "کشورهای مسلمان" معروف هستند با هم به توافقی یک صدا رسیدند: در کنفرانس ایدز هم امریکا و هم گروه ارائه کننده "کشورهای مسلمان" می گویند اسم همجنسگرایان، فاحشه ها و مصرف کنندگان مواد مخدر را در اسناد نیاورید که این ها اسنادمان را کثیف می کنند و دفاع از حقوقشان در هر شکلی غیر قابل قبول است! خب خدا را شکر که وجود این گناه کاران سبب ایجاد نقطه ائتلافی است بین دو قطب "جنگ تمدن ها"!!! البته بماند که این نمایندگان "تمدن اسلامی" و "تمدن مسیحی" آفریده هانتینگتون عزیز، سر خیلی چیزها با هم توافق و همکاری دارند و داشته اند... مثل پرورش بنیادگراهایی همچون القاعده و طالبان (آنچه که تیموثی میچل به آن "مک جهاد" می گوید!).... مثل همخوابی چندی از آنها در کنترل تولید نفت و اشاعه افسانه کمبود نفت و چرخاندن شرکت های بین المللی نفتی.... اصلاً شاید جنگی بین "تمدن" ها نبوده و نیست. شاید هم اصلاً چنین تقسیم بندی "تمدنی" از بیخ ایراد دارد! ----------------------------------------------------- مشکل جمعیت و جمعیت مشکل آفرینThursday, June 01, 2006
از قرار معلوم تنها ایران نیست که امنیت اسرائیل را تهدید می کند. جمعیت فلسطینی اسرائیل که پس از عهدنامه اسلو در دهه 1990 مجبور به اقدام برای مهاجرت جهت پیوستن به همسر و خانواده شان هستند هم خطر امنیتی محسوب می شوند! "روح پلید آمارگیری جمعیت اسرائیل در دادگاه" مقاله ای است درخشان از جاناثان کوک که خواندنش را توصیه می کنم. --------------------------------------- "چه کنیم سگ ها هارمان نکنند" عنوان مقاله طنزی است که امروز در ایرانین دیدم. "المیرا سی" این راهنمای پرهیز از ادغام با سگ پارسی را در جواب به "چه کنیم که سوسکها سوسکمان نکنند" نوشته است. از دید من این مقاله طنز، مقاله ایست که به جدایی طلبی دامن می زند و نه تنها جوابیه ای سازنده نیست بلکه هیزم به آتش می ریزد. جواب من به نویسنده این مقاله، کوتاه است: "سگی بگذار ما هم مردمانیم." --------------------------------------- بزرگ نشو جان من. راهت که نمی دهند هیچ. کتک هم می خوری! ![]() ------------------------------------------- مکانیزم کنترل جمعیت و اطلاعات در مورد جمعیت که بخشی از حکمرانی (گاورنمنتالیته) ایست که امروزه با آن مواجه هستیم دیگر بجایی رسیده که رئیس یک شرکت "چیپ" سازی پیشنهاد کرده که برای اینکه بدانیم مهاجران و "کارگران مهمان" کجا هستند و چه می کنند، به زیر پوستشان چیپ های ردیابی بی سیم بزنیم. والله ما حتی احساس گناه می کنیم که به گربه مان چیپ بزنیم تا گم نشود! مگر ملت مهاجر گاو و گوساله اند؟ این چیپ ها در امریکا سالهاست که قانونی است، اما اینکه دولت امریکا زیر پوست مهاجرانش چیپ بی سیم بگذارد که آنها را تحت کنتزل داشته باشد....؟ در مکزیک هم بعضی از کارمندان دولتی برای موارد امنیتی بدنشان چیپ دارد. نمی دانم والله. این تجلیل از سایبورگ و حل کردن تفاوت بدن و ماشین وقتی به اینجا برسد آدم می ماند چه بگوید. نمی دانم این چیپ ها را چه کسانی می سازند، اما بیشتر چیپ های کامپیوتری شرکت های امریکایی را زنان مکزیکی در ماکیادورا ها می سازند.... زنانی که بدون گرفتن حقوق کارگران و بیمه، ارزانترین نیروی کار را برای شرکت های امریکایی فراهم می کنند. راستش نمی دانم قسمت های مختلف این چیپ های مصرف پزشکی و ردیابی شرکت وری چیپ را چه کسانی می سازند. اما اگر مثل خیلی از شرکت های دیگر امریکایی در خط تولید، مهاجران لاتین و "کارگران مهمان" کار کنند، آیرونی مسئله اینجاست: تولید چیپ ها توسط دست هایی که پیشنهاد چیپ زده شدنشان را رئیس شرکت چیپ سازی می دهد تا مرزها را در قبال ورود این عوامل "خارجی" کنترل کند. چه بگویم. ممنون از پسر فهمیده که توجهم را به این اخبار جلب کرد. مشکل جمعیت... آمارگیری جمعیت... کنترل جمعیت... تأدیب جمعیت... جمعیت....
جنگل دنیای متمدنعجب دنیایی است! دکترها و دانشجویان پزشکی در هند 20 روز بود اعتصاب کرده بودند که چرا دولت قرار است در صدی از سهمیه ورودی دانشکده های پزشکی را به "کست" های پایین که بطور تاریخی دسترسی به آموزش نداشته اند اختصاص دهد. (کست ترجمه فارسی اش چه می شود؟ با طبقه اجتماعی که فقط رده بندی اقتصادی دارد فرق می کند. گروه بندی اجتماعی ای است در هند که بطور تاریخی عده ای را برتر و عده ای دیگر را کثیف و نجس می داند.) در هر حال، این دکترهای با شرافت اعتصابشان را به این دلیل که مریض ها از نبودن کادر پزشکی رنج می بردند نشکستند، بلکه به دلیل احترام به دادگاه عالی هند که حکم صادر کرد شکستند! خدا بدور! یعنی یک "آن تاچبل" غیر براهمن که نباید به او دست زد، دکتر شود؟! بگذار مریض ها بمیرند! خالص نگه داشتن حرفه پزشکی مهمتر است! ------------------------------------- دیکسی چیکز، گروه موسیقی "کانتری" که یک هفته قبل از حمله امریکا به عراق به بوش انتقاد کردند و کنسرت هایشان کنسل شد و رادیوها بایکوت شان کردند و سی دی هایشان سوزانده شد و تهدید به مرگ شدند و محبوبیت آهنگ شان از یک به 63 افتاد و بلافاصله مجبور به عذرخواهی شدند، دوباره برگشته اند و این بار می گویند خودت غلط کردی! ما معذرت نمی خواهیم. حالا که محبوبیت بوش پس از گند زدن های بسیار پایین افتاده، دیکسی چیکز دارد سی دی جدید بیرون می دهد و اعتراضش را ابراز می کند. چون برخی از طرفداران موسیقی کانتری هنوز شاید به بوش ارادت داشته باشند، انگار موسیقی شان را هم از کانتری کمی به سوی راک سوق داده اند. خدا پدر و مادرشان را بیامرزد برای اعتراضشان، اما بیشتر برای ترک موسیقی کانتری! --------------------------------------- بابا کم برای هم عشوه بریزید و حرف بزنید و جان ما را خلاص کنید! راستی در این جهان متمدن انگار "گفتگوی تمدن ها"ی خاتمی خندان کار نمی کند. زور بازوست که کار می کند. مگر اینکه از ترس توسعه سلاح های اتمی و رقابت در بزرگ بودن موشک آن دیگری سر میز گفتگو بیایند! -------------------------------------- این هم دیکسی چیکز که حاضر نیستند دخترهای خوبی شوند: Forgive, sounds good. Forget, I'm not sure I could. They say time heals everything, But I'm still waiting I'm through, with doubt, There's nothing left for me to figure out, I've paid a price, and i'll keep paying I'm not ready to make nice, I'm not ready to back down, I'm still mad as hell And I don't have time To go round and round and round It's too late to make it right I probably wouldn't if I could Cause I'm mad as hell Can't bring myself to do what it is You think I should I know you said Why can't you just get over it, It turned my whole world around and ] kind of like it I made my bed, and I sleep like a baby, With no regrets and I don't mind saying, It's a sad sad story That a mother will teach her daughter that she ought to hate a perfect stranger. And how in the world Can the words that I said Send somebody so over the edge That they'd write me a letter Saying that I better shut up and sing Or my life will be over I'm not ready to make nice, I'm not ready to back down, I'm still mad as hell And I don't have time To go round and round and round It's too late to make it right I probably wouldn't if I could Cause I'm mad as hell Can't bring myself to do what it is You think I should
|
|