وبلاگها
|
خنده های نخودی پسر بچه هاWednesday, May 31, 2006
نمی دانم چرا مشغولیت ذهنی برخی از وبلاگ نویس ها(ی ناسلامتی به سن بلوغ رسیده) با اعضای بدن زن من را یاد این کلیپ "فمیلی گای" می اندازد. عین پسر بچه هایی که به موزه می روند و با دیدن مجسمه ای عریان نخودی می خندند و ذهنشان فقط روی یک چیز فیکسیت می شود! حالا راهش این است که مجسمه های هنری عریان را بپوشانند یا به این بچه های بی نوا بگویند که برو بیرون وقتی بزرگ شدی و این چیزها برایت عادی شد و بی جهت به خنده ات نینداخت برگرد؟
لینک ثابت این مطلب |
|
لباس تابستانیTo select a dress to wear she had used the same touch she would later apply to choosing a sample of skin to write on, for she knew what would render. The skin had to be just right: not too sweaty, to avoid blotching, but permeable enough to absorb the ink, like the texture of her beloved maps..... These maps, like attire were transient: they were made to travel, not to last. Between the Flesh and the Writing Table: The Pillow Book-- Quoted in Atlas of Emotion--Giuliana Bruno. این برنامه رنگ وبلاگ، من را یاد استادی که دو سه سال پیش یک کلاس فیلم با او داشتم انداخت: جیلیانا برونو که همیشه خوب لباس می پوشد و به "مد" و درست کردن فضا اهمیت زیادی می دهد. برونو معتقد است که درست کردن/دکور کردن فضا و معماری، لباس و تصویر متحرک (سینما)، فضاهای همزمان سکونت هستند. برای برونو، لباس در احساس/حرکت است که زنده می شود. البته او با کلمات موشن و اموشن به معنای حرکت و احساس بازی می کند و می گوید که ما هم در لباس و هم درخانه زندگی می کنیم و هم لباس و هم خانه، اثر زندگی ما را می پوشند. (چقدر ترجمه بازی او با کلمات سخت و بی مفهوم می شود!) در هر حال، لباس پوشاندن این وبلاگ من را یاد او انداخت. این خانه متحرک سایبر نیز جایی بین پوست و کامپیوتر، خود-ساختن را به نقش می کشد و لباسش روایت تجربه ایست متجسد که در حرکت زندگی روی صفحه ثابت این کامپیوتر زنده می شود. تبصره: دوستان عزیز چپ تر از جان: می دانم این ها دغدغه های طبقه متوسط هستند. شما حالا کوتاه بپوشید این یکبار را شما را بخدا. فریداماز سوراخی در آسمان سوار بر بمب افکن های تمدن با "این-گاد-وی-تراست" بر لب و مدال افتخار هالیبرتن بر سینه "فریدام" به خاورمیانه رسیده بود پوتین به پا داشت و استوار گام بر می داشت وقتی می خندید وحشیان جهان سوم ریسه می رفتند وقتی می لغزید کودکان در خیابان ها زنده زنده می سوختند --------------------- و گوش کنید به موسیقی فریدام در عراق.... نه همش. همین بسه.
خدمات درمانی و سلامتی امریکایی هادر مدتی که کانادا بودم از یکی دو نفر شنیدم که از وضعیت خدمات درمانی کانادا راضی نیستند. در دلم گفتم بیایید آمریکا تا قدر چیزی را که دارید بدانید. در امریکا اگر کاری که بیمه درمانی می دهد نداشته باشید یا بیمه دانشجویی نگیرید، مریض که شوید باید رو به قبله شوید. درمانگاه های غیر انتفاعی هم دم و دستگاه لازم برای پروسه های پیچیده پزشکی را ندارند و تا حد محدودی می توانند کمک کنند. این هم یک گزارش هاروارد که می گوید کانادایی ها در کل از امریکایی ها سالم ترند. دسترسی به دکتر و خدمات درمانی و پیشگیری هم یکی از دلایلش است. البته نمی دانم با این دولت محافظه کار کانادا روند خصوصی کردن تا چه حد پیش خواهد رفت.
رنگ های سکسی!Tuesday, May 30, 2006
خب انگار رنگ های مورد علاقه من زیاد طرفدار نداشته اند. لوا می گوید جنبه سکسی وبلاگم زیاد شده! فعلاً تحمل بفرمایید تا ببینم جیغ دیگران هم در می آید یا نه. این هم برای لوا و نازلی: کلیک کنید وحال رنگ ها را ببرید رفقا!
پ.ن.-- آخر جمله ام را برای مبارزه با افکار ممکن هوموفوبیک عوض کردم! در ضمن به ما اچ تی ام ال نیامده. بروم که اتنوگرافی ام عقب افتاد! کرمان و عشق ملینوسکی بازیاین را امروز در ایرانین دیدم (شنیدم). گزارشی است از رادیو فردا در مورد اینکه وزارت اطلاعات ایران گفته که گروهی غارنشین که نه از خدا خبر دارند و نه از دین را در کرمان "کشف" کرده. نکته ای که کلی من را در گزارش خنداند این بود که ریش سفید این قبیله که از قرار معلوم آنقدر از "تمدن" ایزوله بوده که نه می داند خدا چیست و نه دین اسلام، می داند که شاه از ایران رفته!!! تصویر کاریکاتوری که در ذهنم بود پرتاب کردن روزنامه توسط پسرک روزنامه فروش دم در غار این قبیله "کشف نشده" بود و اینکه روی صفحه اول نوشته شده "شاه رفت!" خلاصه از قرار معلوم، مردم شناسان راهی این غار شده اند که ملینوسکی بازی درآورند. ما هم که به زندگی جنسیتی مردم علاقه داریم می خواهیم راهی کرمان شویم و کتابی با نام "زندگی جنسی وحشی های کرمان" (به دنباله روی از "زندگی جنسی وحشی ها" در جزایر تروبریند که ملینوسکی جان نوشته) بنویسیم. حالا یکی به این ریش سفید قبیله می گفت آی کلک! تو که شاه رفت را می دانی، پس چرا از شعار "خدا، شاه، میهن" که در مغز هر ایرانی حک شده بود، خدایش را یادت رفته و شاهش را یادت مانده ناقلا؟! بنده که در قبیله ای شاه دوست زندگی می کردم و مدیر دبستان هم آقای شمس و خانم جهانبانی بودند که نهادینه کردن شاه دوستی در دانش آموزان از اهداف زندگی شان بود، یادم است که در عالم کودکی، به همین ترتیب، اول خدا را دوست داشتم، بعد شاه را بعد مادرم را! فکر می کنم این "مام وطن"، وطنش افتاده بود و "مام" اش باقی مانده بود. -------------------------------- این دوست ما، خانوم مهندس نرم افزار وبلاگ خوان، مدت هاست قول داده که به وبلاگ ما سر و سامانی دهد و باگ های موجود را امشی بزند و این مشکل کامنت ها در فایرفاکس و رنگ فونت و این چیزها را درست کند. آنقدر از خوانندگان از طریق ای میل نفرین شنیدم که آخ چشمم کور شد و وای مردم از بس کامنت نگذاشتم و... که خسته شدم. حواله کردن نفرین ها به حضرت هپلی (ددخ) هم که این صفحه را طرح ریزی کرده دردی را دوا نمی کند. خلاصه آنقدر به این خانوم مهندس متلک انداختم که "شما مهندس جماعت فقط بلدید در زمینه علوم انسانی و اجتماعی ابراز نظر کنید و متخصص بازی درآورید ولی وقتی به کار خودتان می رسد از عهده اش بر نمی آیید"، غیرت مهندسی اش به جوش آمده و قول داده که دیگر این آخر هفته درستش کند. فعلاً چون هرکاری می کنم در کد اچ تی ام ال رنگ فونت لینکدونی را پیدا نمی کنم (باور کنید یافت می نشود جسته ایم ما!) مجبور شدم رنگ زمینه لینکدونی را عوض کنم که البته بسیار زشت شده و مورد اعتراض همین خانوم مهندس واقع شده. اما خب فعلاً تحمل بفرمایید تا کاشف به عمل آید که مشکل این کد قاراشمیش چیست. ------------------------------ پی نوشت: من رنگ ها را فعلاً کمی عوض کردم تا خانوم مهندس به کل تمپلت را عوض کند. اما این آرشیو را من والله دست نزدم. نمی دانم چرا به هم ریخت. پ.پ.ن.: آرشیو را هم درست کردم. بابا خودم دارم من درآوردی یه کارایی می کنم والله!
خداMonday, May 29, 2006
امروز در امریکا روز تعطیل عمومی است. روز یادآوری سربازان کشته شده آمریکایی. بوش امروز سر راهش به قبرستان آرلینگتون که 270 نفر از بیش از 2400 سرباز آمریکایی کشته شده در این جنگ "علیه ترور" در آن به خاک سپرده شده اند قانون منع تظاهرات موقع مراسم تدفین ارتش را امضا کرد. اما عده ای از فاصله مجاز تظاهرات کردند. آن هم نه تظاهراتی که بوش را به دلیل دروغ گفتنش مسئول کشته شدن این سربازان بداند. عده ای از تظاهرکنندگان می گفته اند "خدا امریکا را حفظ کند!" و عده ای دیگر می گفته اند: "خدا آمریکا را نفرین کند!" این دوگروه خدادوست که از خدا در شعارهای حفظ و لعن امریکا استفاده می کردند سر یک چیز توافق ندارند: گروه "خدا حفظش کنه" طرفدار جنگ است و گروه لعنت کننده به شیوه خودش ضد جنگ است و می گوید مرگ سربازان امریکایی، نشانه تنبیه خداست به این دلیل که امریکا همجنسگرایان را تحمل می کند!!!! دیواری کوتاهتر نیست دیگر چه می شود کرد؟ ----------------------------------------------------- اعتصاب غذای زندانیان در گوانتانامو. آنهایی که از اوت سال پیش اعتصاب غذا کرده اند به زور و از طریق لوله ای که از بینی به معده می رود تغذیه می شوند. ------------------------------------------------------ یادداشت های لیلا را دوست دارم. ------------------------------------------------------ خدا سر دشمن تان نیاورد، دیشب تا صبح بین راه دستشویی و تخت رژه می رفتم. خدا این امریکا را لعنت کند، چرا که این تنبیه الهی بود و دلیلش هم این بود که امریکا همجنسگرایان را تحمل می کند. باور کنید امروز صبح که شقیقه هایم شدیداً از بی خوابی درد می کردند ربط محصولات جهاز هاضمه و شقیقه را فهمیدم. -------------------------------------------------------
Sunday, May 28, 2006
سوزاندن بانک ها به اردبیل هم رسید. این را از مهدی روبو بخوانید: ------------------------------------ تعداد کشته شدگان زلزله اندونزی به 5000 رسید. اگر می توانید کمک کنید، بیکار ننشینید. یا به صلیب سرخ و حلال احمر و یا به جایی که به آن اطمینان دارید کمک مالی کنید. ------------------------------------- مجسمه های پوپ جای مجسمه های لنین را در لهستان می گیرند. سقط جنین گناه می شود، رئیس جمهور کازینسکی اول به زیارت پوپ می رود و دومین زیارتش طواف دور کاخ سفید است. -------------------------------------- این هم از افاضات آقای بوش در برابر فارغ التحصیلان آکادمی ارتش: "این تازه اول کار است. پیام آزادی از دمشق تا تهران رسیده که آینده متعلق به آزادی است و ما تا وقتی که وعده آزادی به همه مردم در همه ملل نرسد آرام نمی نشینیم!" .... یکی نیست بگه آقا حالا شما بعد از این گندی که در عراق زدی اینقدر دوباره رجزخوانی نکن. این آزادی ای که به عراق آوردی آنچنان گل کرده که نگو ونپرس! جناب بوش در ادامه سخنرانی تاریخی اش خودش را به ترومن تشبیه کرده که او جنگ سرد را شروع کرد و ایشان هم جنگ علیه ترور را. در ضمن این استراتژی دست پیش بگیر پس نیفتی (حمله کن قبل از اینکه دیگری بهت مورد استقبال فارغ التحصیلان واقع شد! فکر کردم دیروز گفته بود در عراق اشتباه کرده! --------------------------------------
زلزلهSaturday, May 27, 2006
امروز صبح که اخبار را خواندم، دو هزار نفر در زلزله جزیره جاوا در اندونزی کشته شده بودند. چند دقیقه پیش که نگاه کردم، شمار کشته شدگان به 3500 رسیده. صفحه کمک مالی حلال احمر و صلیب سرخ این است.
![]()
---------------------------------------------- شاید برای همین است که می گویند در عراق اشتباه کرده ایم!!! درس بوشFriday, May 26, 2006
بوش و هم بازی اش بلر چند روزی است که با هم به سر می برند و در مورد عراق و ایران نقشه می ریزند. در کنفرانس مطبوعاتی مشترک شان، بالاخره اقرار کردند که در عراق مرتکب اشتباه شده اند و بوش گفته که از لات بازی هایش پشیمان شده و نباید رجزخوانی می کرده: “Saying ‘bring it on’, kind of tough talk, you know, that sent the wrong signal to people. I learned some lessons about expressing myself maybe in a little more sophisticated manner, you know. ‘Wanted, dead or alive’, that kind of talk, I think in certain parts of the world it was misinterpreted.” کمی برای درس گرفتن دیر نیست، آقای رئیس جمهور؟!! این را تجزیه کن!Thursday, May 25, 2006
مقاله زیر، درد دل یک ترک تهرانی است. نوشته ایست کهنه ولی در این زمان شاید به کار آید. بحث هایی که در لینک های این یادداشت شده هم نشان می دهد که این قصه سر دراز دارد. فقط اینکه در چه مقطع زمانی، پان ترکیسم و حرکت های تجزیه طلب عمده می شوند جای تأمل دارد. جوک های ترکی و شیوع آنها در ایران مدرن فکر نمی کنم جدا از خصومت ضد قاجاری باشند (اگر خلاف این است بگویید تا بدانم). در ناعادلانه بودن فارسی ساختن فرهنگ در دوره رضا شاه و در طی پروژه ناسیونالیسم ایرانی شکی نیست. نه قصد دفاع از روایت های کلان مدرن ناسیونالیستی که سعی در پاک کردن تفاوت دارند را دارم که بگویم "همه اقلیت ها ایرانی اند و برابر" و نه خیال هواداری از سیاست های هویتی که در این مقطع زمانی در ایران به صورت تجزیه طلبی نمایان شده اند را دارم. نمی دانم وقتی که جمعیت ترک ایران آنقدر عظیم است و ترک های ایران با این وسعت در شهرهای استان های "فارس نشین" ادغام شده اند، حرف از تجزیه طلبی ترک ها چه معنایی دارد؟ حرف از اقلیت بودن چه معنایی دارد؟ ترک های تهرانی و اصفهانی و ... که نسل اندر نسل است که نه این هستند و نه آن چه چیزشان را تجزیه کنند؟ متأسفانه این وسط همیشه کسانی قربانی سیاست های تفرقه اندازان و حکومت می شوند که زورشان به کسی نمی رسد. ------------------------------------ با اینکه با این دوگانگی تهرانی و ترک، یا فارس و ترک شدیداً مشکل دارم، برای سبک شدن فضای وبلاگ و چون حوصله یافتن آهنگ جلف ندارم، جوکی می گویم که خیلی هم لوس است: یک تهرانی رفته بود خانه یک ترک مهمانی. پس از مهمان نوازی بی نظیر که ترک ها به آن مشهورند، مهمان تهرانی احتیاج شدید به رفتن به مستراح داشت. پرسید "عسگر آقا، مستراحتون کجاست قربان؟" میزبان گفت آخر راهرو دست راست. مهمان تهرانی برخاست و رفت که رفع حاجت کند، اما چند ثانیه نگذشته بود که برگشت و گفت: "عسگر آقا، چرا در مستراح قفله؟" میزبان ترک خنده ای زیرکانه کرد و گفت: "واسه اینکه این تهرانی ها پشت سر ما گه زیادی نخورند!" حالا این هم شده قضیه این قشقرق. بابا خب در مستراح را ببند، چرا کافه را به هم می ریزی همشهری؟ تبصره 1: بنده به عنوان یک ترک تهران زاده بی اصالت هم در توالت را می بندم و هم مدام با درهای توالت بسته مواجه می شوم. تبصره 2: به هیچکس برنخورد. جوک هم مطلقاً در مورد خودم است که هر دو طرف ماجرایم. این هم بخشی از مقاله یکی از این چوب های دوسر گهی: اتل متل پناهی خودت سوسک سیاهیWednesday, May 24, 2006
خلاصه این پست برای کسانی که حال خواندن ندارند: خاله سوسکه کجا می ری؟ می روم آذربایجون، شُو موقت بکنم به رمضون، پولامو از بانک سوئیس بیرون بکشم منت امریکا نکشم. بعدش برم ببینم این محشر کبری رو کی می کنه؟ کاری که تجزیه طلبه می کنه آدمو رسوا می کنه... آژان می یاد پلیس می یاد... محشر مولا می کنه! اگر حوصله دارید که ادامه دهید. --------------------------------------- :چرا که نه؟ راست بودن و دروغ بودنش برایم مهم نیست. قصه ها جالبند، چه آفریده ذهن یک نفر باشند و چه خاطره های افراد مختلف. قصه مورد علاقه من این یکی است شده قضیه " شما بگو تومیتو، من می گم توماتو". یکی مدل غیر اسلامی اش دوست پسر یا دوست دختر می گیرد و این صحبت ها، آن دیگری صیغه می خواند که گناه نکرده باشد. باز هم می گویم: اگر هر دو/سه طرف توافق دارند، چرا که نه؟ ----------------------------- : از آیدین فرنگی بقیه هم مثل آیدین فرنگی در مورد ماهی گرفتن از این آب گل آلود گفته اند. من دیگر نمی گویم. مدرسه موش ها انگار کار خودش را شروع کرده... ------------------------------------------- مجید زهری : مجید زهری درست می گوید که باید دیدمان را به "ارزش های غرب" تغییر دهیم. اصرار بر خالص بودن و تغییر ناپذیری فرهنگ امری است غیر ممکن. اما من می خواهم ازاین نکته فراتر می روم و بگویم که این قالب "میزبان/مهمان" هم خود بر این فرض گذاشته شده که مهاجر یا پناهنده در خانه کسی است که به صرف تولد و یا نسبت خون، حق تقدم ماندن و زندگی در "کشور" مورد نظر را دارد. این نسبت طبیعی ساخته شده خاک و بدن و یا آنچه لیزا ملکی به آن "نظم ملی چیزها" می گوید باید زیر سوال کشیده شود. حقیقت ماجرا هم این است که برخلاف استریوتایپ ها و آنچه که از رابطه "مهمان و میزبان" به ذهن می رسد، در موارد مهاجرت و پناهندگی، "میزبان" از "مهمان" پذیرایی نمی کند و "مهمان" منابع اقتصادی و فرهنگی جامعه "میزبان" را خالی نمی کند. بلکه غالباً این نیازهای اقتصادی و سیاسی "کشور میزبان" هستند که کلید گشاینده در بر "مهمان" می شوند. چه در ایران، چه در کانادا و چه در امریکا و ... یادم می آید که حدود 11 سال پیش به همراه یکی از فعالان پناهندگی برای مذاکره با نماینده کمیسیون عالی سازمان ملل برای پناهندگان به ترکیه رفته بودم تا از این کمیسیون بخواهیم که پرونده پناهجویان ایرانی را بازبینی کنند. این کمیسیون پرونده غالب ایرانی های پناهجو که بطور غیر قانونی در ترکیه مانده بودند و منتظر کشور سوم "میزبان" بودند را بسته بود و آنها را "پناهنده اصیل" محسوب نمی کرد و پرونده شان را قانع کننده نمی دانست. حالا بگذریم از اینکه یک مرد کرد هنوز با گلوله در پایش نه در ایران جایی داشت، نه در عراق و نه در ترکیه و کمیسیون سازمان ملل پرونده اش را بسته بود. در آخر رئیس آن کمیسیون گفت که بی جهت زور نزنید که ما پرونده این افراد را باز کنیم. شاید یکی دو تا را باز کنیم اما نمی شود همه را باز کنیم. دلیلی را هم که آورد ساده بود: ایران بیشترین تعداد پناهندگان در دنیا را قبول می کرد و اگر کمیسیون بیشتر از تعداد معینی از ایرانیان که تقاضای پناهندگی در یک کشور دیگر داشتند را به عنوان "پناهنده" به رسمیت می شناخت، دولت ایران از دست کمیسیون دلخور می شد. به هر حال تلاش های این همراه پرکار ما برای باز کردن پرونده ها باعث باز شدن چند پرونده شد، اما گره مشکل خیلی های دیگر باز شدنی نبود. زوج جوان کردی که فرزند اولشان را پشت سر گذاشته بودند تا از مرز فرار کنند و در جایی مثل حلبی آباد بدون سقف درست و حسابی بالای سرشان سالها در ترکیه مانده بودند از جمله این افراد بودند. مرد جوان روزها به عنوان کارگر ساختمانی با حقوقی بخور و نمیر کار می کرد. دخترشان که در ترکیه بزرگ شده بود و به سن مدرسه رسیده بود، نمی توانست به مدرسه برود و صبح ها با حسرت از فاصله زیاد جلوی در خانه گلی به بچه های هم سنش که روپوش مدرسه بر تن داشتند می نگریست. بچه نمی فهمید که چرا او نمی تواند به مدرسه برود. بگذریم. به قول دوستی که خونش از دست مهاجری که خود ضد مهاجر بود به جوش آمده بود "این یک امتیاز نیست. این یک حق است." حق زندگی بهتر. آن روایت "خالص" بودن فرهنگ و خطر آلودگی اش هم افسانه ایست ناسیونالیستی، چرا که آن فرهنگ خالص که به دنبال حفظش هستیم هیچوقت وجود نداشته، چه در اروپا و چه در ایران. ------------------------------------------ خوشم می آید که این دولت امریکا قبل از اینکه سازمان ملل روی ایران تحریم اقتصادی تحمیل کند، با رشوه و قلدر بازی در آوردن می خواهد دیگران را مجبور به تحریم ایران کند: اگر بانک ها با این استدلال بخواهند پیش بروند و روابطشان را با کشوری که سلاح های تخریب جمعی تولید می کند و تروریسم حمایت می کند قطع کنند که امریکا باید در صدر تحریم شوندگان توسط این بانک ها باشد! -------------------------------------------- 56 تا یا 58 تا؟Tuesday, May 23, 2006
![]() Is this the best that you can do? روی کله مبارکش کلیک کنید. (در یک ویندوی دیگر باز کنید که بقیه پست را با آهنگ تقدیمی بخوانید) ----------------------------------------------------------
این لوگو را هم محمد درست کرده. البته ما که خداییش این روزنامه نشنال پست جفنگ را نمی خواندیم که بایکوت کنیم. ![]() یکی از این تورهای دیدن واشنگتن هست به اسم "دی سی داکس" یا همان اردک های دی سی که اتوبوس است و بعد می افتد در رودخانه پاتوماک و می شود قایق. خلاصه سوارش که می شوی راننده (کاپیتان) این هاور کرفت که بازمانده جنگ جهانی است و حالا شده ابزار توریست بازی، اول در این میدان یونیون استیشن یک دوری می زند و اشاره می کند که 56 پرچم امریکا در اهتراز هستند. آقای کاپیتان می پرسد حالا اگر گفتید چرا به جای 50 ایالت امریکا اینجا 56 تا پرچم دور این کریستف کلمب عزیز موجود است؟ برای هر جواب درست هم زنگ جلوی هاور کرفت را می زند. خب واشنگتن دی سی (منطقه کلمبیا) که پایتخت است و برای خودش آدمی است، می شود پنجاه و یکمی. 5 پرچم دیگر هم نماینده اراضی متعلق به امریکا هستند (مستعمره که نمی شود، پس چه می شود به فارسی؟ آخه به ما گفته اند زمان استعمار گذشته!) این پنج ارض غیر آزاد عبارتند از پورتوریکو، گوام، ویرجین آیلندز (یا همان جزایر بکر که امریکا بکارتشان را گرفته!)، جزایر ساموآ، و جزایر ماریانای شمالی. اگر عیش توریست های عزیز خراب نمی شد من می خواستم دستم را بلند کنم و بپرسم :"آقا اجازه؟ عراق و افغانستان چرا دور این میدان پرچم ندارند؟!" راستی همه بیست و یک هزار هاور کرفت جنگ جهانی دومی که امروز شده اند اردک، در زمان جنگ که مردها جان فشانی می کرده اند، به دست زنان امریکایی ساخته شده. این همه تکه توریستی-فمینیستی اش. --------------------------------------------------- لینک های خبری پرستو در مورد ماجرای کارتون سوسک و دستگیری کارتونیست و سردبیر ایران جمعه .
مقاومت مدنی و کمتر بودن زن!Monday, May 22, 2006
بعضی وقت ها آدم وبلاگ که می خواند می خواهد سرش را به دیوار بکوبد. امروز یکی از آن روزها بود. الپر در نصیحت به عده ای از دانشجویان آذری که سر یک کارتون به خشم آمده اند اینطور می نویسد: "به این دوستان هموطن توصیه میکنم لااقل از شاعر بزرگ همزبانشان مرحوم شهریار بیاموزند که مقاومت مدنی در حوزه زبان یعنی چه. شعر زیبا و ماندگار "الا تهرانیا" را وقتی داریم، اینگونه اعتراضها را نباید داشته باشیم. بازی خوردن توسط راستیهایی که همیشه قومیتها را در ایران سرکوب کردهاند، بدترین سرانجامی است که برای این جنجال میتواند وجود داشته باشد، و متأسفانه ظاهرا ماجرا دارد به آنجا ختم میشود. هشدار! هشیار باشید." پس از گفتن "باز صد رحمت به فمینیستها که قبول دارند مشکلشان با گفتمان مردسالاری است و سعی میکنند با نشان دادن ابعاد آن به مبارزه با آن برخیزند"، الپر در آخر نوشته اش شعر "زیبای" "الا تهرانیا" را گذاشته که بگوید "مقاومت مدنی در حوزه زبان یعنی چه"!!! ! "الا ای داور دانا تو میدانی که ایرانی چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی چه طرفی بست از این جمعیت ایران جز پریشانی چه داند رهبری سر گشته صحرای نادانی چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر است از زن الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من" فکر می کنم زن ستیزی شعر شهریار آنقدر واضح است که نیازی به گفتن ندارد، فقط من مانده ام وبلاگ نویسی که دارد از مقاومت مدنی در حوزه زبان می نویسد، چقدر راحت این خشونت لفظی را تکرار می کند! جالب است که در گیر و دار دعواهای قومی ودر فرم های مختلف ناسیونالیسم ایرانی، زن ها به کل از حیطه ایرانی بودن که سهل است، از حیطه آدم بودن هم خارج می شوند! "صد رحمت به فمینیست ها" نوشتن الپر که دیگر بهترش هم می کند! یعنی فمینیست ها بدند ولی این ترک های "ساده اندیش" (!!!) دیگر بدترند. من با خشونت های متعاقب کارتون "نمنه" اصلاً موافق نیستم، اما "ساده اندیش" خطاب کردن دانشجویان ترک زبان نه تنها کار را درست نمی کند، که بر استریوتایپ "ترک ساده" هم دامن می زند. (حالا بگذریم از اینکه این تفکیک "ترک" و "فمینیست" این را نادیده می گیرد که یکی می شود هم ترک باشد و هم فمینیست!) ------------------------------ گفتم بد نیست این ویدئوی آموزشی-علمی درمورد کمتر بودن زنان و عقلانیت مردان را هم بگذارم که دیگر شبهه ای نماند که الپر و شهریار از روی هوا حرف نمی زنند و حرفشان پشتوانه علمی هم دارد! ------------------------------
لباس ملی، ایران نازی، و فرهنگ بومیSaturday, May 20, 2006
مقاله ای که امیر طاهری در نشنال پست نوشته و خبر دروغین در مورد مشخص کردن اقلیت های مذهبی با رنگ های متفاوت سر و صدای زیادی به پا کرد. در یک لیست زنان، کسی نوشته بود: "باور نکردنی است!" آن دیگری گفته بود: "چرا باور نکردنی است! خیلی هم هست. رژیم ایران رنگ های اصلی اش را نشان می دهد!" کسی زحمت نداده بود که برود منبع خبر را پیدا کند. خدا پدر و مادر مهدی ژرف را بیامرزد که سریع این طرح را ترجمه کرد. وبلاگستان برای هر چیزی که خوب نباشد، برای این سرعت پخش خبر خوب است. مهدی نکته خیلی مهمی اشاره کرده و آن سرعت پخش پروپاگاندای ضد ایران در وبلاگ های زبان انگلیسی است. به غیر از وبلاگ ها، رسانه هایی که منتظر پیوستن به قطار پروپاگاندا بر علیه ایران هستند نیز بی کار ننشستند. راش لیمبو، محافظه کار امریکایی که برنامه رادیویی اش کم شنونده ندارد، در وب سایتش عکس احمدی نژاد و هیتلر را در کنار هم گذاشته و ایران را به آلمان نازی تشبیه کرده. ![]() راش لیمبوی ضد زن و ضد مسلمان و ضد مهاجر و ضد گی و لزبین و راسیست را کنار بگذاریم که پرونده اش خراب است. اما استیون هارپر، نخست وزیر کانادا هم بدون تأمل ایران را برای قانونی که وجود ندارد محکوم کرد! آدم تا چه جد باید منتظر بل گرفتن باشد که قبل از چک کردن اعتبار یک خبر حکم صادر کند... آن هم نه هر کسی، نخست وزیر یک مملکت! جالب بودن مسئله این است که دلیل این تشبیه بین ایران و آلمان نازی، مواضع اقتصادی دولت ایران است. در اخبار مربوط به ایران، کم دیده نمی شود که نقد و حمله به احمدی نژاد در رسانه های امریکایی، تنها به دلیل نقض حقوق بشر نیست. بلکه موازین اقتصادی و اصرار بر دولتی کردن و جلوگیری از خصوصی کردن اقتصاد یکی دیگر از دلایل نقد از او در این رسانه هاست. در بازتاب خبر لباس ملی در رسانه های این سوی آب، بهانه تبعیض علیه اقلیت ها در این طرح (که اصلاً جزو این طرح نیست، اما انکار نمی کنم که در کل وجود ندارد) برای سرکوب کردن مواضع اقتصادی دولت ایران قابل جالب توجه است. کسی که مثل من اقتصاد دان نباشد و از اقتصاد سیاسی به جز چند کلاس دانشگاهی چیز زیادی نداند هم می فهمد که موازین این قانون چیزی نیستند جز "آی اس آی" و یا صنعتی ساختن جایگزینی واردات که با مواضع نئو لیبرال (که هدف محافظه کاران "جهان اول" که معمولاً ازسهام داران شرکت های بین المللی هستند) مغایرت دارد. شکست این شیوه ( آی اس آی) در دوره 1980 در بسیاری از کشورها و روی آوردن بالاجبارشان به "توافق واشنگتن" و "رفرم های" اقتصادی نئولیبرال در دهه 1990 هم البته نشان داده که این "اصلاحات" نئولیبرال، منابع و نیروی کار کشورهای "زیر توسعه" را به سوی "جهان اول" سرازیر می کنند و به فقر بیشتر اقشار وسیعی ختم می شود و به ثروت عده معدودی ( نخبه ها) می انجامد. حالا اینکه آیا این شیوه اقتصادی جایگزینی به نفع ایران است یا نه، بماند برای تحلیل اقتصاددانان وبلاگستان. اما بگذارید از چیزی که برای من در این طرح و اخبار پیرامونش جالب است بنویسم. این طرح کمی من را یاد شیوه ناسیونالیستی مرحوم گاندی انداخت و همان "دوتی" یا لنگ مشهورش که از "کادی" که همان پنبه دست ریس که زنها هم مسئول ریسیدنش بودند ساخته شده بود. حرکت عمومی کردن لباس ملی توسط گاندی برای خیلی ها نشانه استقلال است و یکی از مواردی است که تحسینِ گاندی دوستان را بر می انگیزد. کمتر کسی البته می گوید که نیروی کار زنان که دست هایشان این لنگ سفیدی که مردان وطن دوست بر تن می کردند را می ریسیده پشت این کالای فتیش شده پنهان شده است! بگذریم. مسلماً، در این بازار مصرف گرایی که گاندی و چه گوارا هم مثل خیلی چیزهای دیگر به کالا تبدیل می شوند، طرفداران مبارزه صلح آمیز، تنها دوستداران گاندی نیستند. همین شرکت های بزرگ بین المللی هم از دوستداران پر و پا قرص گاندی هستند. تصویر گاندی با بالا تنه لخت و دوتی اش روی بیلبوردهای بزرگ در سانفرانسیسکو هنوز از یادم نرفته. پیام تبلیغ شرکت کامپیوتری "اپل" این بود: "متفاوت فکر کنید"! حالا مقایسه کنید این شعار "متفاوت فکر کنید" گاندی در تبلیغ اَپل و متفاوت فکر کردن احمدی نژاد را در رسانه های امریکایی! اشتباه برداشت نشود! من نمی گویم احمدی نژاد و گاندی و یا مصدق یکی هستند. خیر. نیستند. از احمدی نژاد هم دفاع نمی کنم. اما می خواهم به این نکته اشاره کنم که چگونه است که در این مقطع زمانی، حرکتی در جهت ملی کردن لباس و توسعه صنعت نساجی برای جلوگیری از واردات خارجی لباس با هیتلر مقایسه می شود، در حالی که ملی کردن نساجی و لباس در دوره ضد استعماری گاندی در همین مقطع زمانی ( ونه آن زمان) در جهت منافع اقتصاد آزاد از او قهرمان می سازد. نکته دیگری که برایم مهم است، "هویت ملی" است که در این طرح به آن اشاره شده. نمی دانم منظور نویسندگان این طرح از " ترویج نمادها و الگوهاي پارچه و لباس ايراني و بومي مناطق مختلف ايران" چیست. آیا چنین نمادهای مد، هم در مورد زنان و هم در مورد مردان صادق است و یا مثل همیشه، مرد ایرانی مدرن، مدرنیته خودش را در برابر زن "سنتی" تثبیت خواهد کرد؟ یعنی این مدرنیته ایرانی در جهت ترویج "مد"، زنی مدرن که با پوشیدن لباس های محلی و "سنتی" محافظ سنت است را بازتولید خواهد کرد و مرد مدرن همان کت و شلوار و پیراهن یقه دارش را خواهد پوشید؟ یا اینکه انتظار داریم که مرد ایرانی هم به لباس های محلی ایرانی روی بیاورد؟ من که در اخبار تصویری این طرح تنها البسه زنان را دیده ام. یعنی این دوباره مد کردن لباس ایرانی فقط روی بدن زن است که انجام خواهد شد؟ قبلاً در مورد لباس ملی و هویت ایرانی مطلبی نوشته ام. فقط برایم جالب است که بدانم این "مد" ایرانی که مناسب "هویت ایرانی" است تا چه حد می خواهد به خالص کردن لباس (که می تواند در تحول هویت نقش داشته باشد) پیش برود؟ یعنی آیا تصور ما این است که لباس "بومی" یک دختربچه یا پسربچه ایرانی در مثلاً لرستان، شامل تی شرت نمی شود؟ آیا امکان استخراج " فرهنگ بومی" خالص اصلاً وجود دارد؟ چه بدن هایی در این گیر و دار بین "پیشرفت" و "ابتذال" ساخته و کنترل می شوند؟ از سوی دیگر هم امکاناتی که ممکن است توسط این "لباس ملی" برای راهیابی بیشتر به حوزه مدنی برای زنان فراهم شود را نمی شود نادیده گرفت. چیزی که مسلم است این است که "اصلاحات لباس" و مصرف کنندگان، هر دو در تشکیل فرهنگ های متمایز مدرن نقش داشته و دارند. لباس نه تنها نشانه تفاوت و تعلق و هویت است، بلکه نماینده روابط قدرت در جامعه نیز هست. حال باید منتظر ماند و دید که مدرنیته ایرانی در این مقطع زمانی چه هویت هایی را تولید خواهد کرد و این طرح لباس چه تأثیری در روابط قدرت خواهد گذاشت.
عنوان ندارهFriday, May 19, 2006
این ادعای دموکراسی و تمدنشه که منو کشته.... ![]() UN committee calls on US to close Guantamamo Hayden says NSA spy programs are legal: CIA pick declares it's time to move on and win terror war --------------------------------------------- امروز در ای میل ام یک عکس گرفتم که عنوانش خالکوبی اسلامی بود. عکس از پشت برهنه زنی است که رویش با خطاطی عربی یک خالکوبی بزرگ "بسم الله الرحمن الرحیم" نوشته شده و در دوطرف شانه هایش هم الله و محمد. روی بازوی زن هم "الله" نقش بسته. خالکوب با حس افتخار از هنر زیبایش (که خوب هم نوشته) به دوربین نگاه می کند و دستش را با حالتی فاتحانه روی شانه زن گذاشته. (فرض می کنم که مرد فاتح خالکوب است، چرا که دستکش لیتکس هنوز در دستی است که بر شانه زن تکیه دارد. البته جای خالکوبی اصلاً قرمز نیست و معلوم است خالکوبی کار این دستکش نبوده و قبلاً انجام شده.). روی مرد و پشت منقش زن به دوربین است. یاد فیلم تئو ون گو افتادم و نورپردازی اش که حروف قرآن را روی تن زنی برهنه که به خدایش شکایت می کرد، نقش داده بود. نقش بستن حروف روی بدن، به ساختار گفتمانی آن اشاره دارد. برایم جالب است که چرا در به چالش کشیدن مقدسات مسلمانان، این بدن زن است که جایگاه این جنگ های دوقطبی شده مذهب و سکولاریسم می شود. سعی کردم به یاد بیاورم که چنین خالکوبی ای را روی بدن یک مرد دیده ام که آنقدر "جالب" باشد که در لیست ای میل ها بچرخد؟.. ندیده ام. شما دیده اید؟ مسلماً بدن برهنه یک زن با کلمات منقوش روی آن معانی متعددی را تولید می کند. معنای آن هم با توجه به موقعیت زمانی و مکانی و میزانسن تغییر می کند. نمونه اش را هم در کارهای شیرین نشاط دیده ایم که برای مثال شعرهای فروغ فرخزاد را روی بدن زن نوشته. کلمات یک شعر روی کاغذ یک معنی می دهند و روی بدن معنای دیگر. همینطور کلمات قرآن. بدن هم خود پیش از گفتمان نیست و همین کلمات در تولید گفتمانی آن را شکل می دهند. و این بدن هایی که در این میدان رقابت گفتمانی جنسگونه و دارای جنسیت می شوند، جایگاه نبرد مقوله های دوقطبی مثل سنت و مدرنیته، مذهب و سکولاریسم، طبیعت و فرهنگ، دربند بودن و آزادی و غیره می شوند. ------------------------------------------ پریشب به همراه یک دوست نازنین و دوستی دیگر که به تازگی با او آشنا شده ام رفتیم شام بیرون. انتخاب رستوران بسی سخت بود چرا که حضور سه فمینیست در یک ماشین و تصمیم گیری با پروسه فمینیستی سر کدام رستوران رفتن یعنی گشنگی کشیدن. اینجا بود که دوست ما به این نتیجه رسید که دیکتاتوری بعضی وقت ها چیز خوبی است ولی چون خودش دیکتاتور خوبی نیست، آخرش هم تصمیم را به عهده ما دو تا گذاشت. خلاصه ناشیگری من در واشنگتن و وارد بودن فمینیست راننده به این شهر، ما را به یک رستوران لبنانی برد و جای شما خالی، همان نان و زعترش از همه چیز دیگرش بهتر بود! کلی در مورد اینکه در چه زمینه هایی باید کار آکادمیک بشود حرف زدیم. حالا چه کسی می خواهد این کارها را بکند، الله اعلم! دوست ما دارد یک سیلابس برای کلاسی که این پاییز در زمینه پژوهش های زنان و فرهنگ و هنر درس می دهد تهیه می کند. یک کمی مغزهایمان را روی هم ریختیم (طوفان مغزی یا برین استورم کردیم!) و یک ایده جالب که از آن درآمد، خواندن وبلاگ بغداد در حال سوختن (و یا بغداد می سوزد) به همراه کتاب "فانتزیا"ی آسیه جبار برای یکی دو هفته از کلاس بود. دو خاطره نویسی زنانه در مورد استعمار در دو دوره تاریخی متفاوت، نوشته شده به زبان استعمارگر. شاید وبلاگ بغداد می سوزد را خوانده باشید. اگر فانتزیا را نخوانده اید، کتابی است فوق العاده زیبا که مثل موسیقی نوشته شده و در مورد استعمار الجزیره توسط فرانسه است. سبک اتوبیوگرافی نوشتن آسیه جبار و بازی او با مقوله "صدا" و عقب و جلو رفتنش بین گذشته و حال بی نظیر است. شدیداً توصیه می شود. ![]() خرابی مستراح ما و ربطش به قوم یهودThursday, May 18, 2006
طبق معمول در اطاقم که طبقه بالاست غرق در وبلاگ خوانی بودم که صدای حرف زدن دو مرد را در اطاق نشیمن طبقه پایین شنیدم. می دانم که هم خانه ام دیوید سر کار است و تا عصر خانه نمی آید. گوش می کنم ببینم شاید صدای اوست که با دوستی آمده خانه، می بینم نه هر دو صدا نا آشنا هستند. کمی می ترسم و تلفن به دست آماده زنگ زدن به پلیس آهسته از اطاقم بیرون می آیم و آماده برای جفتک پرانی و کاراته بازی به شیوه دوست سابقم، استاد سیفو جنت جی، که در کنگ فو حریف ندارد، نفس عمیقی می کشم که به قول ترک ها شیلاخ بیندازم. یک مرد خیلی گنده و یک مرد خیلی ریزه پیزه دارند توپ های میز بیلیارد اطاق نشیمن را روی میز بیلیارد می ریزند و حرف می زنند. با چشم های از حدقه در آمده و با لحنی طعنه آمیز می گویم: "می توانم کمک تان کنم؟ راهتان را گم کرده اید؟" مرد گنده که صدایش هم مثل خودش گنده است، می گوید: "اوه. سلام. ما در زدیم ولی کسی نشنید. ما سازندگان این ساختمانیم و دیوید زنگ زده که توالت خراب است. آمده ایم ببینیم چرا دیوار توالت طبقه پایین نم داده و کدام لوله ترک دارد." خیالم کمی راحت می شود. این ها بالاخره برای تعمیر دیوار توالت اطاق مطالعه آمده اند که دیوارهایش دارد کپک می زند. ساختمان نو ساز است و 7 ماه بیشتر عمر ندارد و هنوز گارانتی تعمیر دارد. می گویم: "چقدر خوب! ولی می شود بروید بیرون و منتظر باشید تا صدایتان کنم؟" می روند بیرون. من هم فوری لباس عوض می کنم و پایین می آیم و در را باز می کنم. مرد گنده جلوی توالت زانو زده و دارد با توالت و دیوار ور می رود و مرد ریزه پیزه دارد به او می گوید که مشکل ممکن است از کجا باشد. پس از چند دقیقه، مرد گنده از توالت به من که دارم چایی می گذارم می گوید: "دیوید به من گفته بود که هم خانه دارد، اما نمی دانستم خانه هستی. از کجا می آیی؟" من هم طبق روال معمول که می دانم این سوال دنبال اصل و ریشه می گردد، برای تفریح هم که شده می گویم: "مممم... قبل از اینجا، از تورنتو. قبل از آن هم از برکلی، کالیفرنیا!" مثل بقیه آمریکایی ها که با این جواب راضی نمی شوند، می پرسد: "نه، منظورم این است که اصلت از کجاست؟" می گویم: "آهان یعنی کجا به دنیا آمده ام؟ ایران." می گوید: "اِه؟ این رفیق ما هم از یمن است" و به مرد ریزه پیزه اشاره می کند. مرد جوان یمنی که از لهجه کاملاً ویرجینیایی اش کاملاً معلوم است بیشتر ویرجینیایی است تا یمنی، یا حد اقل همانقدر یمنی است که ویرجینیایی، ساکت ایستاده و اینور و آنور را نگاه می کند. با بی تفاوتی می گویم: "او. اوکی!" ازشان در مورد نزدیک بودن بیش از حد ساختمان به خط قطار می پرسم، چون به قول خودشان آنها ساختمان را ساخته اند. مرد گنده پس از توضیح در مورد کم و کاستی های ساختمان و اینکه باید درخت های بلند می کاشتند که صدای قطار تا این حد نیاید، می گوید: "کسی که اینجا را توسعه داد و فروخت، آدم خیلی خسیس و گدایی است... به جای کمی بیشتر پول دادن، از کم خرجترین چیزها استفاده کرده. می دانی؟ یهودی است!" لبخند تلخی می زنم و می پرسم: "خب چه ربطی دارد به یهودی بودنش؟" می گوید:" نه، خب دارد! تو و این رفیق من که می دانید یهودی ها چطوریند!" می گویم:" نه. نمی دانم! از کجا می دانی که من یهودی نیستم؟" می گوید: خودت گفتی که ایرانی هستی!" یک لحظه وسوسه می شوم کمی اذیتش کنم و بگویم یهودی هستم و بترسانمش که به دلیل آنتی سمیتیک بودن ازش شکایت می کنم (که کلی هم در امریکا این فرم شکایت مد شده!) اما از خیر شیطنت می گذرم: "خب آره. ولی مگر ایرانی یهودی نمی شود؟ یا یمنی یهودی؟" با نگاهی گیج بهم نگاه می کند. می گویم: "هم ایران یهودی دارد و هم یمن!" به مرد ریزه نگاه می کنم که مددی برساند و می پرسم: " مگر نه؟" سرش را به علامت توافق تکان داد می دهد و می گوید: "فکر می کنم. من از بچگی اینجا بزرگ شده ام. زیاد نمی دانم." مرد گنده با تعجب می گوید: "من نمی دانستم....خلاصه این طرف خیلی گداست!" می گویم: " آره شاید در مورد این طرف درست بگی، ولی یکی از سخاوتمندترین دوستان من، یک زن عرب یهودی یمنی اسرائیلی است. فکر نمی کنم خساست در ذات کسی باشد، یهودی و مسلمان و مسیحی هم ندارد." موضوع را عوض می کند و از دوست ایرانی اش که در ویرجینیا ب.ام و و بنز می فروشد و آدم خوبی است حرف می زند. می پرسد: "ماشین نمی خوای؟" می "گویم: نه بابا همین هوندا هم از سرم زیاده!" ------------------------------------------------ "م" زنگ زد که چرا از خواب بیدارم نکردی؟ گفتم مگر من ساعت زنگدار ریموت کنترل تو هستم بابا جان که از اینور امریکا بیدارت کنم!... تازه دو نفر بی اجازه وارد خانه شده بودند، داشتم کنگ فو می کردم!" بی غیرتی که او باشد بدون اینکه بپرسد حالا ضربه فنی کردی یا نه، غر زد که "چرا اصلاً در مورد من در وبلاگت نمی نویسی؟" من هم گفتم: "من با چند تا مرد وبلاگ نویس مصاحبه کردم و پرسیدم چرا در مورد اهل و عیالشون نمی نویسند، گفتند که عیال و دوست دخترشان حیطه خصوصی شان است و جاشون تو وبلاس نیست، دیدم چرا زن ها باید در مورد عیال های رسمی و غیر رسمی شان بنویسند خب؟" راست نمی گم تو رو خدا؟ در هر حال حالا که نوشتم. بیا اینم پست! ---------------------------------------------- نشسته بودم دم پنجره صبحانه می خوردم که دیدم یک کلاغ اومد نشست روی چوب حصار جلوی حیاطچه. این دور و برها گنجشک و این چیزها دیده بودم، اما کلاغ نه. خرافاتی که من باشم تو دلم گفتم: "ای داد بیداد! کلاغ نشسته روی خانه، یمن نداره!" دیدم دومی هم آمد و نشست روی چمن. گفتم:"آی به کل بدبخت شدم رفت دیگر!" بعد دیدم اونی که رو چمن نشسته داره چمن های خشک شده را می چینه و سه سوت به اندازه نیم کیلو (غلو وبلاگی!) چمن زرد تو دهنشه. فهمیدم این زوج سیاه متالیک دارند خانه می سازند. یکی نشسته نگهبانی می ده که گربه همسایه نیاد عیالش رو بگیره، اون یکی هم تند و تند تیرآهن جمع می کنه. یاد اولدوز و کلاغ ها افتادم و اینکه چقدر بچه که بودم از کلاغ ها خوشم می اومد. وسوسه شدم یاشار بازی در بیارم و یه قالب صابون بدم کلاغ نگهبانه ببره بخوره کف کنه، دیدم صلاحه نزدیک نشم که چشمم رو در نیاره! آخه همین چند وقت پیش یک کلاغ بی وجدان به آروین کوچولو حمله کرده بود و نزدیک چشمشش رو زخم کرده بود. نکنه همه قصه های چپ بازی های بچگی ما خالی بندی بوده باشه؟ ------------------------------------------ اگر حوصله پیاده روی وبلاگی دارید، به پیاده رو بروید و این داستان محشر را بخوانید. در ضمن نویسنده قهار این داستان هم از صادرات تورنتوست. انگار به غیر از نان بربری و تافتون، نویسنده هایش هم خوبند! بابا شوخی بود، "مکتب تورنتو" غیرتی نشود! تورنتو به غیر از ساختمان های زشتش، همه چیزش خوب است، بخصوص مهندس جماعتش (چیز دیگری هم دارد؟) ------------------------------------------- آخرش هم نفهمیدند آب از کجا آمده دیوار را خیس کرده. قرار است دوشنبه با بیل و کلنگ بیایند. دیدم مرد گنده و ریزه پیزه موقع رفتن با حسرت به این میز بیلیارد نگاه می کنند. آخر نزدیک بود بازی کنند که من رسیدم و مچشان را گرفتم. گفتم که من دوشنبه خانه نیستم که این ها دلی از عزا در بیاورند و بدون خجالت بازی کنند. بهشان غیر مستقیم ندا دادم که دیوید می گوید پس از هر بازی باید در هر سبد سه توپ بماند که بالانس میز به هم نخورد (هم خانه من کمی تا اندکی "اینال تشریف دارد!) مرد گنده پرسید چرا؟ گفتم نپرس ببم جان که این قصه سر دراز دارد! خلاصه بهشان گفتم که اگریک وقت بازی کردند (که حتماً هم اگر کسی خانه نباشد می کنند!) مدرک جرم به جا نگذارند !
بالاخره خدا زد تو کمرم!Wednesday, May 17, 2006
دیروز رفتم کنفرانس مطبوعاتی غزل امید. با مترو رفتم و یونیون استیشن پیاده شدم. چای و کیک صبحانه گرفتم و چون کمرم چند روز بود گرفته بود، آهسته آهسته به طرف پارک روبروی سنای امریکا راه افتادم. وقتی رسیدم دیدم غزل امید با 3 نفر که بعد فهمیدم صدای امریکا بودند ایستاده و یکی از این سه نفر بلندگو گرفته و یکی فیلم برداری می کند و دیگری سوال می کند. از درد کمر کمی دورتر روی یک صندلی سنگی نشستم که چایم را بخورم و ببینم کس دیگری می آید یا نه. کسی نیامد. همینطور در حال و هوای خودم بودم که یک نفر که به قیافه اش می خورد ایرانی باشد، ولی لهجه اش پاکستانی بود آمد و سلام کرد و پرسید ماجرای فیلم برداری چیست. گفتم فکر می کنم یک نفر که کتابی در مورد ایران نوشته دارد با رسانه ای صحبت می کند. مرد نگاهی انداخت و گفت من هم این ها را دیدم، آمدم گفتم شاید قصه من را هم در تلویزیون نشان دهند. گفت که 15 سال است در امریکاست و همه مدارکش قانونی هستند، ولی سیتیزن شیپ بهش نمی دهند. من هم که آنموقع خبر نداشتم این بند و بساط دوربین مال صدای امریکاست، به او گفتم، خب بپرس ببین شاید این ها قصه ات را نشان دهند و در دلم گفتم، " بنده خدا، صنار بده آش به همین خیال باش!" بعد که فهمیدم صدای امریکاست فکر کردم، "نه پدر جان، یک دلار بده اش به همین خیال باش!" بعد هم چون با درد کمر نمی توانستم بنشینم پا شدم رفتم نزدیکتر که گوش کنم به غزل امید. صحبت غزل که با آنها تمام شد، رفتم و خودم را معرفی کردم و ازش در مورد اینکه با اینترنت سر و کار دارد یا نه پرسیدم. نشستیم و یک ساعتی صحبت کردیم. من اول فارسی شروع کردم، اما او به انگلیسی جواب داد، گویا گفتن حرف هایی که می گفت به انگلیسی راحت تر بود. آدم خوشرویی است و خیلی داوطلبانه از هدفش صحبت می کند: تغییر رژیم در ایران. گفت که آمده که از دولت امریکا پول بگیرد که بتواند یک رادیو، یک تلویزیون، و یک وب سایت راه بیندازد در این جهت. می گفت که هدف او زنان هستند و می خواهد یک گروه غیر انتفاعی راه بیندازد برای آینده ایران و زنان را بسیج کند که رژیم را ور بیندازند. معتقد بود که "آنها"، یعنی آدم های خاورمیانه نمی دانند آزادی چیست و برای همین هم آزاد کردنشان کافی نیست، باید به آنها یاد داد که از آزادی به چه نحو استفاده کنند. از او در مورد عمومیت دادن تجربه هایش به همه زنان ایران پرسیدم، گفت که او خیلی ها را می شناسد که در 13 سالگی مجبور به ازدواج شده اند (مثل مادر و مادر بزرگش). گفت تجربه شهرستان ها با تهران متفاوت است و اکثریت زنان ایران چیزهایی را که او می گوید تجربه می کنند. تجربه شخصی او دردناک است. این را می دانم. اما عمومیت دادنش به یک جامعه و آن جامعه را وحشی خواندن؟ به او گفتم که دیدش خیلی از بالاست. گفتم که من فکر می کنم که زن های ایرانی آنطور که او فرض می کند نادان نیستند. گفت بله، ولی یک نفر باید به آنها بگوید حقوقشان چیست و بیدارشان کند. این حس مسیحایی اش و آینده نگری اش به بهشت موعودی که وجود خارجی ندارد، من را یاد رفتار میسیونرها می انداخت. به او گفتم که با مواضعش کاملاً مخالفم، ولی از رو راستی اش خوشم می آید که صریح می گوید می خواهد پول بگیرد.... بر خلاف بعضی از گروه های اپوزیسیون. دلایلم را برای مخالفت با دخالت امریکا گفتم. گفت، خب اگر بخواهی اینقدر اخلاقی باشی نمی توانی سیاست مدار خوبی باشی. گفتم سیاستمدار نمی خواهم باشم. حس کردم غزل امید چیزهایی را می گفت که برای یک مخاطب امریکایی که حتی نمی داند ایران کجای این کره خاکی است تهیه و حفظ شده بود. چه صحبتش از چادر باشد و چه اینکه "ما" چه باید بکنیم تا "آنها" را نجات دهیم. صحبت هایش کلیشه ای بودند و بدون عمق. از او برای وقتش تشکر کردم، خداحافظی کردم و به طرف مترو راه افتادم. در راه به یاد هالیوود افتادم و اینکه چقدر آدم ها به هالیوود می آیند برای ستاره شدن و چقدرشان هیچوقت ستاره نمی شوند. فکر کردم چند نفر دیگر به امید گرفتن تکه ای از این بودجه راهی واشنگتن می شوند؟ ستاره های این نمایش چه کسانی هستند؟ برای ستاره شدن چه مهارت هایی باید داشت؟ نمی دانم غزل امید ستاره بشود یا نه، اما کاش او و سایر طالبان بودجه "تغییر رژیم" در ایران به عواقب کارشان فکر کنند. ستاره شدن در هالیوود کسی را نمی کشد، اما ستاره شدن در این بازی سیاست به قیمت جان خیلی ها خواهد بود. به مترو که رسیدم درد کمرم بدتر شد و فکر کنم فشارم از درد پایین افتاده بود چون حالم به هم خورد و چشم هایم سیاهی رفت. عرق سردی کرده بودم و نمی توانستم راه بروم. نیم ساعتی که که در مترو در حال موت بودم و حتی نمی توانستم حرف بزنم و به کسی تلفن بزنم، یک شیر حلال خورده ای نیامد که بگوید چته؟ چرا اینطور می لرزی و خیس عرقی؟ خلاصه با هزار بدبختی و غش و ضعف کردن در قطار رسیدم خانه. برای اولین بار خدا را شکر کردم که خانه ام دم در مترو است! خودم را به تختم رساندم و خوابیدم. بیدار که شدم انگار کتک خورده بودم. هنوز هم نمی دانم چه بود، اما به خیر گذشت! یکی از دوستان می گفت شاید سنگ کلیه بوده. هر چه بود گذشت، اما بنازم به این کمک کردن ملت! این تناقض است که من را کشته! از یک طرف "ما" خودمان را ناجی دنیا می دانیم و می خواهیم دنیا را نجات دهیم. از آنطرف یه نفر جلوی چشممان هم که بمیرد جلو نمی رویم. یاد تورنتو افتادم که در هوای سرد بعد از برنامه آگورا به سمت ماشینم می رفتم که دیدم یک نفر افتاده زمین و به نظر می آمد که نفس نمی کشید. به آمبولانس زنگ زدم. باران می آمد و سرد بود و این بنده خدا در شب با صورت به زمین افتاده بود. همه لباس هایش خیس بودند. وقتی که آمبولانس آمد، پارامدیک انگار که دارد منت می گذارد که آمده با رخوت گفت، " نمی میره. گداست!" گفتم "خب گدا باشد، آدم که هست؟ هر آدمی هم در این سرما و زیر این باران تا صبح می میرد!" پارمدیک زیر لب غری زد و رفت به سمت مرد سرخپوست که صورتش در گل افتاده بود. فکر اینکه شاید قبل از من آدم هایی از جلوی آن مرد گذشته بودند و بی تفاوت رد شده بودند حالم را بهم می زد. اگر فهم آدم ها از فضای شخصی و فردیت این است که ... چه بگویم والله. خلاصه تو را جدتان، اگر کسی را در حال موت می بینید جلو بروید و کمک کنید. فضولی نیست، بی ادبی هم نیست. انسانیت است! ---------------------------------------- این مقاله عباس بختیار در مورد دلایل حمله به عراق و احتمال حمله به ایران را بخوانید. لینک از وبلاگ محمد نگفتنی هاست. ----------------------------------------- آقا ما دیروز که جان سالم به در بردیم ( در ضمن فرح خانم، والده نازلی خانم، نگران نشوند، حالم توپ توپ است!)، انگار در آن گیر و دار خون به سرمان نرسید و شدیم جزو بنگاه شادمانی و ناگهان بهمان الهام شد که به آهنگ های قری سالهای 50 گوش دهیم. البته عوامل ناشناخته دیگری هم حتماً موثر بوده اند. حالا عجالتاً به این یکی گوش بدهید و دعایش را به جان جهانشاه و جوانه ایرانین بکنید و به آن رفیقی که ناصر خان را به ما یادآوری کرد.
شاعرTuesday, May 16, 2006
اسرار فاش نشدنیMonday, May 15, 2006
امروز به مراسم تدفین مادر یکی از دوستانم رفتم. دوستی که سالهاست در شمال کالیفرنیا می شناسمش و مادر و پدرش بیشتر از سی سال است که در یک دهکده کوچک در دو ساعتی واشنگتن زندگی می کنند. در کلیسای کاتولیکی که مراسم بزرگداشت مادر مرحوم دوستم برگزار می شد، با دیدن گریه او که هیچوقت گریه اش را ندیده بودم، اشکم جاری شد. زیر دست پدرش را گرفته بود و پشت تابوت مادر که چند ماه بود با سرطان معده و کبد می جنگید راه می رفت. شرح حال زندگی مادر دوستم را روی برگه های کوچکی نوشته بودند و زیر عکس خندانش گذاشته بودند. پزشک بود و با همسرش حدود 35 سال پیش برای ادامه تحصیل از فیلیپین به امریکا آمده بودند. او هیچوقت مطب خودش را باز نکرد و چند سالی در مطب همسرش کار کرد و بعد به بزرگ کردن سه فرزندش مشغول شد. نام بازماندگان آن مرحوم را هم در برگه نوشته بودند. دو فرزند پسر و یک دختر... نام همسر فرزند پسر ارشد هم روی برگه جزو بازماندگان بود. پسر کوچکتر همسر ندارد. دوست من که تنها دختر بازمانده است، اما شریک زندگی دارد. اگرچه نام شریک زندگی او روی برگه نبود. با اینکه هفت سال است که این دو زن با هم زندگی می کنند، خانواده اش نمی دانند که "بهترین دوست" دخترشان در حقیقت شریک زندگی اوست. آخر چطور می شود به پدر و مادری که نمی خواهند بدانند، چیزی را گفت که دانستنش آزارشان خواهد داد؟ شریک زندگی این دوست عزادار را قبل از او می شناختم. از همان آغاز که به هم دل بستند شاهد عشق شان به هم بودم. دیدن اینکه دوست قدیمی ام مثل غریبه ای باید از دور شاهد گریستن شریک زندگی اش باشد برایم سخت بود. نمی دانم در لحظه تدفین چه در سر هردویشان می گذشت. حسرت اینکه مادر ندانست که دخترش کسی را دارد که بیشتر از هر مردی دوستش دارد؟ حسرت اینکه دختر نمی تواند مثل برادرش سر بر شانه شریک زندگی اش بگذارد و بگرید؟ به دوستم که کنارم ایستاده بود و از دور شریک زندگی اش را نگاه می کرد که کنار پدر پیر ایستاده و اشک می ریزد گفتم برو پیشش و دلداریش بده... گفت نه و اشک هایش جاری شد. پس از مراسم، به اصرار دوستم و خانواده اش به خانه پدر و مادرش رفتم. فامیل و دوستان قدیمی آلبوم عکس نگاه می کردند و از عزیز از دست رفته یاد می کردند. در بین این هیاهو، این تنها لحظه ای بود که در اتاق مادر و به دور از چشم فامیل، در حضور من و یک دوست دیگر، این زوج عزادار همدیگر را در آغوش گرفتند و گریستند. نمی دانم چرا فکر می کنم که مادر می دانسته و نمی خواسته به روی خودش بیاورد که بهترین دوست دخترش، همان زن دوست داشتنی که مثل دختر خودش دوستش دارد، شریک زندگی دخترش است. بعضی چیزها را باید با خود به قبر برد. حتی اگر چیزهایی باشند که در ته قلب آدم را خوشحال می کنند.
هنر hyphen-nation و خطوط فاصله وشکلاتی به نام نگروکیس سابقSunday, May 14, 2006
بچه که بودم عاشق نگروکیس بودم. بچه های قبل از انقلاب: یادتان که هست؟ آن شکلات قلمبه گنبدی شکلی که پایینش ویفر بود و توش یک چیزی مثل خامه؟ یادمه روش عکس کارتونی یک پسر بچه سیاه پوست بود و هر روز پنج تومان از مادرم می گرفتم و می رفتم یکی می خریدم و با کیف تمام تا ته می خوردمش. هفته پیش به فروشگاه ایرانی در راک ویل رفته بودم که دیدم یک جعبه پلاستیکی بی حیای بی رنگ (مثل قوری بی حیای فیلم "روزی که زن شدم"!) پر از شکلات هایی که شبیه نگروکیس هستند در یخچال مغازه دارند چشمک می زنند. از یخچال در آوردم و دیدم که بععععله، همان نگروکیس خودمان است، اما به دلیل اینکه کلمه "نیگرو" در امریکا به دلایل استفاده راسیستی اش منقرض شده، روی جعبه نوشته اند: "انجل کیس". یعنی بوسه سیاه شده بوسه فرشته! البته این انجل کیس ها هرکدام تک به تک در آن زر ورق های دارای نقاشی راسیستی بسته بندی نشده بودند و لخت و مادرزاد در جعبه نشسته بودند. از خانم فروشنده پرسیدم که این ها همان نگروکیس بچگی های ماست؟ گفت خود خودشه، البته این ها سفارش عربستان سعودی است که در دانمارک ساخته می شود و در دانمارک اسمشان را می کنند انجل کیس. خلاصه به یاد بچگی جعبه پر از نگرو انجل کیس را خریدم و خدا را شکر کردم که اسمش را نگذاشته اند "ان ورد کیس"! آخر در امریکای چند-فرهنگی، سفیدپوست هایی که می خواهند خیلی از نظر سیاسی پیشرفته باشند، چون نمی خواهند بگویند نیگر، صدایشان را پایین می آورند و می گویند "ان ورد" یعنی "کلمه ای که با حرف نون شروع می شود"! انگار اینجوری تاریخ نه چندان دوری که در آن سیاه ها اجازه آب خوردن از شیر آب سفیدپوست ها را نداشتند خود به خود پاک می شود و با پاک کردن کلمات، فرهنگ غالب امریکایی هم از راسیسم بری می شود! بعد هم برای اینکه از نظر سیاسی پاک و منزه باشند با یک خط فاصله و حواله کردن سیاه پوست های امریکایی به قاره افریقا، سر و تهش را هم می آورند: افریقایی-امریکایی می شود کلمه شیک و پیک و غیر راسیست...خلاصه که میپل سیروپ و انواع و اقسام شیره های دیگر برای مالیدن به سر در این مملکت موجود است. بگذریم، می خواستم این شکلات هایی که ساخت دانمارک هستند و 200 سال پیش از دانمارک سر درآوردند را در حرکتی مذهبی-ناسیونالیستی تحریم کنم که دیدم نوستالژی اجازه نمی دهد و باید این کالای استعماری را مصرف کنم! خلاصه من هم دیدم همه کلاه شرعی از نوع ایرانی و امریکایی می گذارند و می گویند انشالله که بز بود، من هم کلاه شرعی ایرانی-امریکایی (خط فاصله برای یادآوری فاصله یادتان نرود!) خودم را گذاشتم و اسم این شکلات ها را از انجل کیس و بستنی زمستانی وغیره به "گنبد گه" تغییر دادم. تصمیم این نامگذاری هم پس از خوردن یک عدد از شکلات های مذبور گرفته شد. راستی در اسرائیل انگار به این شکلات ها کرمبو می گویند و فقط هم در زمستان تولید میکنند و اسرائیلی های گنبد دوست (نو پان اینتندد!) سالی 50 میلیون گنبد مصرف می کنند. خدا بده برکت. در اتریش هم بهشان می گویند "بمب سوئدی"! خلاصه که این شکلات ها تمایلات تروریستی زیادی دارند و من فکر می کنم دپارتمان هوملند سکوریتی امریکا باید از ورودشان جلوگیری کند و قوانین مهاجرتش را از این هم سخت تر کند که این مزدورهای اروپایی اینقدر به امریکا مهاجرت نکنند... حرف از مهاجرت اروپایی ها آمد، یک چیز بی ربط اما با ربط تعریف کنم: هفته پیش در موزه "ایندین-امریکن" (ترجمه لفظی اش می شود "هندی-امریکایی" که منظور همان سرخپوست های امریکاست) سر میز نشسته بودم که یک پسر بچه ده یازده ساله آمد و با پدر بزرگ و مادر بزرگش نشست میز بغلی. از آنجایی که جاسوس هستم و درس اول جاسوسی که در واشنگتن یاد گرفته ام این است که "همه چیز را ببینید و همه چیز را بشنوید ولی هیچ چیز نگویید"، من هم گوش هایم بطور اتوماتیک همه چیز را می شنوند. این پسر بچه با لحنی جدی رو به پدر بزرگ و مادر بزرگش کرد و گفت: "فکر می کنم سرخپوست ها (بچه گفت "ایندینز") از یک جایی مثل اندونزی آمده باشند به امریکا!" پدر و مادر بزرگ گرام هم زحمت به خودشان ندادند که بگویند نه ببم جان، جد و آباد من و شما بودند که از اروپا به این دیار آمدند، این سرخپوست ها قبل از ما اینجا بودند! خواستم چیزی بگم که دیدم ای بابا... خانه از پای بست ویران است... وقتی کریستف کلمب جان به خیال هندوستان از امریکا سر درآورد و فرض کرد که مردم آن دیار هندی هستند و با این مدل خط فاصله ای امریکایی تا به امروز به سرخپوست ها می گویند "هندی-امریکایی" و وقتی که مجسمه کریستف کلمب که کلی ساکن بومی امریکا را تار ومار کرد، پیروزمندانه در وسط یونیون استیشن واشنگتن در کنار سرخپوست خوشحالی که نماینده "دنیای نو" است و اروپایی ای که نماینده "دنیای کهنه" است طواف می شود، از بچه 10-11 ساله چه انتظاری می رود؟ راستی یک سوال ساده: جد و آباد ما که نه جزو دنیای نو بودند و نه جزو دنیای کهنه، اصلاً کجای این دنیا بودند؟ جوابش؟ خب تاریخ نداشتند! اما جواب بهترکه ما را هم جزو دنیای نو می کند: به جدم دروغ نمی گویم، در استانبول با یک ایرانی شدیداً وطن پرست مصاحبه می کردم، گفت اولین بشری که پا روی قاره امریکا گذاشت یک ایرانی بود! می گفت جمجمه اش هم در موزه سن پترزبرگ است! این آقا توصیه کرده که اگر من بروم در این مورد تحقیق کنم، به هاروارد راهم می دهند! ما هم رفتیم هاروارد گفتیم آقا کانال سوئز که هیچی، اولین "هندی-امریکایی" هم ایرانی است! گفتند وقتی این یکی پی اچ دی ات در مورد اینکه اولین وبلاگ نویس دنیا ایرانی است تمام شد، بیا پی اچ دی ات را در مورد فیلولوژی و اولین "ایرانی-هندی-امریکایی" بگیر.
![]() از پنجره خانه ام قطار مترو است که پیداست. به صدایش عادت کرده ام ودیگر شب ها با وجود تالاق و تولوقش خوابم می برد. اما وقتی از سر و صدای قطارهای سریع السیر خسته می شوم می روم اینجا که پر از درخت و پرنده های سینه سرخه... با ماشین سه دقیقه بیشتر تا خانه ام فاصله ندارد و جای خوبی است برای فرار از صفحه کامپیوتر و قطارهای لعنتی. اگر حال موسیقی دارید، روی رودخانه نزدیک خانه کلیک بفرمایید. Thursday, May 11, 2006
--------------------------------------------- روز سه شنبه گروهی از آکادمیک های ایرانی نامه ای به کاخ سفید فرستادند و مخالفت شدید خود را با حمله نظامی علیه ایران اعلام کردند. اخبار مربوطه را اینجا بخوانید. --------------------------------------------- ماشالله تعداد "متخصص" های مربوط به ایران هر روز زیاد می شود. این بار خانمی به نام غزل امید که نویسنده "زندگی در جهنم" است در برابر سنای امریکا "پرس کنفرانس" دارد و می خواهد بگوید که امریکا چه کار باید بکند و نکند که به آزادی ایران کمک کند! خب این ژانرای نوشتن بیوگرافی زنان ایرانی این روزها مد شده. انشالله در آینده ای نزدیک در این مورد چیزکی خواهم نوشت. امریکا نباشد چه کسی به داد ما زنهای بی نوا خواهد رسید؟ ببینید اوضاع زنان عراق چقدر خوب شده (!!) ما چی چیمون کمتر از زنهای عراقیه که آمریکا آزادمون نکنه؟ ای خواهران دست بکار شوید و هی بیوگرافی بنویسید که هم متخصص ایران می شوید و هم آزادی وطن در گرو خاطره های شماست! --------------------------------------- Wednesday, May 10, 2006
نامه احمدی نژاد را که خواندم، فکر کردم در قسمت هایی حرف حساب زده و چیزهایی را نوشته که مطمئناً برای بوش نبوده، بلکه برای بقیه دنیا بوده و برای همان رسانه هایی که در نامه به آنها اشاره کرده. قسمت هایی که به سبک دعوت دینی بود هم من را یاد هاله بالای سر محمود آقا انداخت... بد نبود محمود جان یک کپی این آهنگ را هم برای جورجی می فرستاد که شاید جورج جو گیر شود و اسلام ناب محمدی در دیار کفر فراگیر شود! ---------------------------------- بالاخره ما هم اینترنت پر سرعت گرفتیم و از دزدی سیگنال همسایه ها راحت شدیم. تلفن هنوز خبری نیست و تلفن دستی هم که در این خانه ضد مخابرات سیگنال نمی گیرد! در کل نمی دانم چرا وضع مخابراتم در واشنگتن اینقدر خراب است. ----------------------------------- دستگاه وضوی اتوماتیک: درمان مشکل فراخی.... لینک از ایرانین. ----------------------------------- نیویورک شهر کثیف اما خوبی است. هر بار که از نیویورک برگشته ام به خودم فحش داده ام که چرا با ماشین رفتم و ساعت ها بین آن همه تاکسی و صدای بوق وقتم را هدر کرده ام. اینبار بدون ماشین و با اتوبوس محله چینی رفتم که ارزان باشد. تجربه خوبی بود که هرگز تکرار نخواهد شد. ---------------------------------- امروز روی صفحه اول روزنامه واشنگتن پست با حروف بزرگ نوشته بود: "بوش به مهاجران می گوید که انگلیسی یاد بگیرند!" چه عقیده خوبی. فقط اگر بوش هم همراه مهاجران به اکابر می رفت که انگلیسی یاد بگیرد محشر می شد. --------------------------------- مثلاً قرار بود چند روزی وبلاگ ننویسم...
Saturday, May 06, 2006
این هفته سرم شلوغ است و وبلاگ نویسی ام کندتر خواهد بود. اما همچنان می خوانم. این خبر در مورد استعفای رئیس سازمان سیا جالب است.... بحران اطلاعات؟ این را هم بخوانید. در هر حال هرچیزی را به ایران ربط ندهند که نمی شود... ------------------------- سرویس تحقیق کنگره امریکا این گزارش را در مورد ایران تهیه کرده. شاید برای شما هم جالب باشد. ------------------------- امشب آمدم میان بر بزنم و از محله ای که تا خانه ام معمولاً بیشتر از 10 دقیقه فاصله ندارد برگردم خانه، که از وسط پارک/جنگلی سر درآوردم که در تاریکی شب هی ترسناکتر می شد. ندیدن هیچ ماشین دیگری و دیدن دو آهوی زیبا وسط جاده یک خطی پیچ در پیچ و غر زدن های "م" که "لم لم په گوزخوارنه نرو!" باعث شد که فکر کنم زیادی دور شده ام و دور زدم و برگشتم. اگر بتوانم آن جاده را دوباره پیدا کنم بد نیست. البته در روز روشن، چون با اینکه به روی خودم نیاوردم کمی تا اندکی ترسیده بودم! نتیجه اخلاقی: اگر قطب نما سرخود نیستید بدون نقشه رانندگی نکنید که با این گرانی بنزین گم شدن اصلاً نمی صرفد! -------------------------
به اسم ملت پدر ملت را درآوردن!Thursday, May 04, 2006
یک چیزی سخت اذیتم می کند. من رامین جهانبگلو را نمی شناسم و نمی دانم اتهاماتی که به او زده اند بر چه اساسی است. تا جایی که عقایدش را خوانده ام هم با دید او موافق نیستم (همین بازداشتش باعث شد کمی بیشتر درباره عقایدش بخوانم). اما چیزی که من را آزار می دهد تهمت های بی اساس جاسوسی بر علیه اوست. نمی دانم این ها واقعاً مدرکی هم دارند که چنین تهمتی به او زده اند؟ برای من مهم نیست که رامین جهانبگلو چه کسانی را برای سخنرانی به ایران دعوت کرده. کار او تدریس است و نوع فلسفه اش هم به نظر من تجلیل از مدرنیته است که خب من به آن نقد دارم. اما این دعوت کردن سخنران و عقایدش که دلیل بر جاسوس بودنش نیست، هست؟ حتی اینکه جهانبگلو مایکل ایگنتیف را دعوت کرده هم او را مجرم نمی کند. شاید من و شما بگوییم که ایگنتیف با حمایتش از گسترش سلطه امریکا و سیاست های بوش و جنگ عراق، بهترین مهمان برای سخنرانی نباشد (که نیست!). اما دعوت جهانبگلو از این شخص من را قانع نمی کند که او با این سیاست ها موافق است، چه برسد به اینکه ثابت کند که او جاسوس هم است! این همان تنگ نظری و دگماتیک بودنی است که من در یکی دو پست پیش در موردش نوشتم: اینکه کنفرانس های فمینیستی سکولار ایرانی خارج از ایران، هیچگونه دعوتی از فمینیست های اسلامی نکنند چون دید آنها را قبول ندارند از نظر من دگماتیک بودن است. خب اگر قرار بر دیالوگ است که من فکر می کنم دانشجویان ایرانی که پای صحبت امثال ایگنتیف می نشینند، آنقدر عقل دارند که بتوانند نوع گفتمان حقوق بشری که ایگنتیفِ طرفدار سیاست های گسترش طلبی امریکا ترویج می دهد را نقد کنند! من هم مثل نیکی اعصابم خرد شده چرا که از طرفی این لاشخورهایی که منتظرند در راه هدف های جنگجویانه شان پروپاگاندای ضد ایران راه بیندازند و با پول هایی که از واشنگتن می گیرند نقض حقوق بشر در ایران را ثبت کنند تا پرونده سازی کنند، در کمین نشسته اند و از طرفی هم نهادهایی در دولت ایران که همینطور الکی کسی را با اتهامات ساختگی به زندان می اندازند اینقدر به فکرشان نمی رسد که بابا جاسوس های راست راستی بدون اینکه کسی بداند دارند کارشان را در ایران می کنند. والله شاید هم به فکرشان می رسد و هنوز هم این کار را می کنند. نمی دانم... این وسط هم آنهایی که کاره ای نیستند معمولاً طعمه می شوند. عجب بلایی شده این "امنیت ملی" هم در ایران و هم در امریکا! از این سو به اسم امنیت، آزادی آنهایی را که "شبیه تروریست" هستند (بخوانید مو سیاه و پوست تیره) را می گیرند و به آنهایی که در آکادمی بر ضد بوش حرف می زنند پیله می کنند، از آن سو هم به آکادمیک هایی که نقدی از دولت می کنند گیر می دهند... همه هم تحت گفتمان "امنیت"... آن هم امنیت "ملت"! این "ملت" چه چیز خوبی است که به اسمش می شود پدر ملت را درآورد!
آگهیWednesday, May 03, 2006
آدرس یک فقره درخت گوجه سبز پربار در برکلی یا اوکلند با آدرس یک فقره درخت گوجه سبز در واشنگتن دی سی یا مری لند معاوضه می شود. علاقه مندان از طریق ای میل آدرس درخت را بفرستند. در صورت یافتن درخت، آدرس درخت ساکن برکلی یا اوکلند در عرض 24 ساعت با پست برقی فرستاده می شود. بنگاه گوجه یابی فرنگوپولیس و شرکا. زنده باد مردن سیاست!محمد وبلاگ فارسی نگفتنی ها را مدتی پیش بست، اما وبلاگ انگلیسی او فعال تر شده. محمد مقاله های مربوط به ایران را جمع آوری می کند و در وبلاگش می گذارد. یکی از پست های محمد نامه ای است که زیبا میر حسینی، هاله افشار و الهه رستمی-پاوی که سه تا از آکادمیک های معروف ایرانی مقیم انگلیس هستند به فایننشال تایمز نوشته اند: دمشان گرم. ------------------------
------------------------ سی ان ان با آذر نفیسی و بهارلو (صدای امریکا) مصاحبه کرده و یک تکه هم عباس میلانی آن وسط انداخته. کلیپ هایش را در ایرانین ببینید و مثل من حرص بخورید. چیزی که من هنوز نمی فهمم ادعای نفیسی در آخر ویدئو است که می گوید تغییر "غیر سیاسی" را در ایران آرزو می کند. این جدا کردن سیاست و نقشه تغییر رژیم را یکی به من توضیح دهد! چطور می شود با سیاست های امریکا همسو شد و آخرش هم گفت: "من سیاسی نیستم؟" چطور است که یکی انگ ایدئولوژیک بودن می خورد و آن دیگری خود را بری از ایدئولوژی می داند؟ مگر تغییر رژیم با انقلاب های رنگی ایدئولوژیک نیست؟ مگر خود "پایان عصر ایدئولوژی" خود یک ایدئولوژی سیاسی با تاریخی مشخص نیست؟ بهارلو هم که با این افزایش 75 میلیون دلاری بودجه پروپاگاندای امریکا، نانش به همراه بسیاری (من جمله فارغ التحصیلان مدرسه موش ها) در روغن افتاده و هفته ای هفت روز صدای امریکا را به گوش ایران می رساند می گوید "من کی هستم در واشنگتن بنشینم به مردم ایران بگویم رژیم را عوض کنید!"... "من وقایع را همانطور که هست می گویم!" والله تلویزیون جمهوری اسلامی هم همین ادعا را دارد، مگر نه؟ بهارلو هم پس سیاسی نیست! فقط انگار این وسط من سیاسی ام و سیاسی بودن هم که فحش است! پس آقا من هم سیاسی نیستم. من هم اجتماعی ام! حالا شما بیا خط بین اجتماعی و سیاسی را پیدا کن! نه اصلاً من ادبی هستم! ادبیات هم که اصلاً سیاسی نیست! فرهنگی است! به شما هم توصیه می کنم بی فرهنگ نباشید و سیاست را کنار بگذارید و بگذارید در عصر پایان ایدئولوژی همه بگوییم چه؟ آ بارک الله! هپی هپی جوی جوی! بعد هم کتاب ناباکوفی، جین آستینی چیزی بخوانید که طبق سخنان نفیس استاد نفیس تر، "اگر سران دنیا این ادبیات را می خواندند، مشکلات دنیا حل می شد!" بوش و احمدی نژاد هم لولیتا در دست با هم می رقصیدند و می خواندند هپی هپی جوی جوی... هپی هپی جوی جوی...جوی جوی جوی! ![]() ![]() ![]() رامین جهانبگلوTuesday, May 02, 2006
کاش گروه های جنگ طلب باز برای اهداف خودشان کاری نکنند که جان بنده خدایی که در ایران به زندان افتاده به خطر بیفتد. دیگر به آنها دوستی خاله خرسه هم نمی شود گفت، انتظار لاشخورها در دکان های حقوق "بشر" بیشتر بهشان می آید.
قابل توجه دانشجویان استنفورداز روی وب استت این وبلاگ می دانم که حد اقل یکی دو نفر از استنفورد این وبلاگ را می خوانند. این خبر برای دانشجویان ایرانی استنفورد است که ضد جنگ هستند و شاید این خبر را نگرفته باشند:
جای من را هم خالی کنید.
اول ماه مه... روز کارگر... روز بدون مهاجرMonday, May 01, 2006
![]() عکس از الکس وانگ از قرار معلوم گروه های مختلف دفاع از حقوق مهاجران در سطح امریکا بر سر اینکه امروز را به عنوان "یک روز بدون مهاجران" اعلام کنند یا نه به توافق نرسیدند. منظور از این "روز بدون مهاجران" این است که مهاجران سر کار و مدرسه نروند، خرید نکنند، و به کل یک بایکوت سراسری اجرا کنند تا امریکا ببیند تا چه حد به نیروی کار و خرید مهاجران محتاج است. بعضی از شهرهای امریکا این برنامه را اجرا خواهند کرد و بعضی نه. من شخصاً فکر می کنم اگر بهتر برنامه ریزی شده بود و گروه های دفاع از حقوق مهاجران از قبل به توافق می رسیدند، و اگر نه تنها مهاجران که غیر مهاجران هم برای حمایت از مهاجران به این حرکت می پیوستند، چنین حرکتی می توانست خیلی مؤثر باشد. اما وقتی مهاجران، بخصوص مهاجران بدون مدارک ("غیر قانونی") در معرض خطر اخراج قرار بگیرند و هیچ پشتوانه ای نداشته باشند که بعد از این روز بایکوت نان بر سر سفره ببرند، بایکوت شاید کاری است پر از ریسک. طبق معمول، کاسه کوزه ها هم سر بدبخت ترین آدم ها خواهد شکست. شاید باید برنامه ریزی درست تری می شد. اما در هر حال، اطلاعات مربوطه به اینکه کدام شهرها در بایکوت "یک روز بدون مهاجر" شرکت می کنند را اینجا می توانید پیدا کنید. گروه"ائتلاف مهاجران پایتخت ملی" در شهر واشنگتن تصمیم گرفته اند بایکوت نکنند چون به این امید دارند که سنا به نفع مهاجران رأی دهد و می ترسند که این بایکوت تأثیر منفی بگذارد. اما انگار عصر برنامه هایی قرار است برگزار کنند و مطمئناً بعضی از مهاجران ناحیه واشنگتن دی سی و ویرجینیا و مری لند هم سر کار نخواهند رفت و به حرکت بایکوت خواهند پیوست. در ضمن چون سانفرانسیسکو تظاهرات بزرگ و بایکوت را اجرا خواهد کرد، گروه وکلای ملی این بیانیه را برای دانش آموزانی که می خواهند مدرسه را برای شرکت در تظاهرات ترک کنند صادر کرده تا حقوق دانش آموزان پایمال نشود و بتوانند شرکت کنند. این هم روز اول ماه مه 2006 در ویکی. هم در سطح جهانی است و هم در مورد تظاهرات یا بایکوت شهرهای امریکا و دانشگاه ها اطلاعات خوبی داده.
|
|