|
وبلاگها
|
عنوان ندارهFriday, May 19, 2006
این ادعای دموکراسی و تمدنشه که منو کشته.... ![]() UN committee calls on US to close Guantamamo Hayden says NSA spy programs are legal: CIA pick declares it's time to move on and win terror war --------------------------------------------- امروز در ای میل ام یک عکس گرفتم که عنوانش خالکوبی اسلامی بود. عکس از پشت برهنه زنی است که رویش با خطاطی عربی یک خالکوبی بزرگ "بسم الله الرحمن الرحیم" نوشته شده و در دوطرف شانه هایش هم الله و محمد. روی بازوی زن هم "الله" نقش بسته. خالکوب با حس افتخار از هنر زیبایش (که خوب هم نوشته) به دوربین نگاه می کند و دستش را با حالتی فاتحانه روی شانه زن گذاشته. (فرض می کنم که مرد فاتح خالکوب است، چرا که دستکش لیتکس هنوز در دستی است که بر شانه زن تکیه دارد. البته جای خالکوبی اصلاً قرمز نیست و معلوم است خالکوبی کار این دستکش نبوده و قبلاً انجام شده.). روی مرد و پشت منقش زن به دوربین است. یاد فیلم تئو ون گو افتادم و نورپردازی اش که حروف قرآن را روی تن زنی برهنه که به خدایش شکایت می کرد، نقش داده بود. نقش بستن حروف روی بدن، به ساختار گفتمانی آن اشاره دارد. برایم جالب است که چرا در به چالش کشیدن مقدسات مسلمانان، این بدن زن است که جایگاه این جنگ های دوقطبی شده مذهب و سکولاریسم می شود. سعی کردم به یاد بیاورم که چنین خالکوبی ای را روی بدن یک مرد دیده ام که آنقدر "جالب" باشد که در لیست ای میل ها بچرخد؟.. ندیده ام. شما دیده اید؟ مسلماً بدن برهنه یک زن با کلمات منقوش روی آن معانی متعددی را تولید می کند. معنای آن هم با توجه به موقعیت زمانی و مکانی و میزانسن تغییر می کند. نمونه اش را هم در کارهای شیرین نشاط دیده ایم که برای مثال شعرهای فروغ فرخزاد را روی بدن زن نوشته. کلمات یک شعر روی کاغذ یک معنی می دهند و روی بدن معنای دیگر. همینطور کلمات قرآن. بدن هم خود پیش از گفتمان نیست و همین کلمات در تولید گفتمانی آن را شکل می دهند. و این بدن هایی که در این میدان رقابت گفتمانی جنسگونه و دارای جنسیت می شوند، جایگاه نبرد مقوله های دوقطبی مثل سنت و مدرنیته، مذهب و سکولاریسم، طبیعت و فرهنگ، دربند بودن و آزادی و غیره می شوند. ------------------------------------------ پریشب به همراه یک دوست نازنین و دوستی دیگر که به تازگی با او آشنا شده ام رفتیم شام بیرون. انتخاب رستوران بسی سخت بود چرا که حضور سه فمینیست در یک ماشین و تصمیم گیری با پروسه فمینیستی سر کدام رستوران رفتن یعنی گشنگی کشیدن. اینجا بود که دوست ما به این نتیجه رسید که دیکتاتوری بعضی وقت ها چیز خوبی است ولی چون خودش دیکتاتور خوبی نیست، آخرش هم تصمیم را به عهده ما دو تا گذاشت. خلاصه ناشیگری من در واشنگتن و وارد بودن فمینیست راننده به این شهر، ما را به یک رستوران لبنانی برد و جای شما خالی، همان نان و زعترش از همه چیز دیگرش بهتر بود! کلی در مورد اینکه در چه زمینه هایی باید کار آکادمیک بشود حرف زدیم. حالا چه کسی می خواهد این کارها را بکند، الله اعلم! دوست ما دارد یک سیلابس برای کلاسی که این پاییز در زمینه پژوهش های زنان و فرهنگ و هنر درس می دهد تهیه می کند. یک کمی مغزهایمان را روی هم ریختیم (طوفان مغزی یا برین استورم کردیم!) و یک ایده جالب که از آن درآمد، خواندن وبلاگ بغداد در حال سوختن (و یا بغداد می سوزد) به همراه کتاب "فانتزیا"ی آسیه جبار برای یکی دو هفته از کلاس بود. دو خاطره نویسی زنانه در مورد استعمار در دو دوره تاریخی متفاوت، نوشته شده به زبان استعمارگر. شاید وبلاگ بغداد می سوزد را خوانده باشید. اگر فانتزیا را نخوانده اید، کتابی است فوق العاده زیبا که مثل موسیقی نوشته شده و در مورد استعمار الجزیره توسط فرانسه است. سبک اتوبیوگرافی نوشتن آسیه جبار و بازی او با مقوله "صدا" و عقب و جلو رفتنش بین گذشته و حال بی نظیر است. شدیداً توصیه می شود. ![]() |
|
<< Home