وبلاگها

خرابی مستراح ما و ربطش به قوم یهود

Thursday, May 18, 2006
طبق معمول در اطاقم که طبقه بالاست غرق در وبلاگ خوانی بودم که صدای حرف زدن دو مرد را در اطاق نشیمن طبقه پایین شنیدم. می دانم که هم خانه ام دیوید سر کار است و تا عصر خانه نمی آید. گوش می کنم ببینم شاید صدای اوست که با دوستی آمده خانه، می بینم نه هر دو صدا نا آشنا هستند. کمی می ترسم و تلفن به دست آماده زنگ زدن به پلیس آهسته از اطاقم بیرون می آیم و آماده برای جفتک پرانی و کاراته بازی به شیوه دوست سابقم، استاد سیفو جنت جی، که در کنگ فو حریف ندارد، نفس عمیقی می کشم که به قول ترک ها شیلاخ بیندازم. یک مرد خیلی گنده و یک مرد خیلی ریزه پیزه دارند توپ های میز بیلیارد اطاق نشیمن را روی میز بیلیارد می ریزند و حرف می زنند. با چشم های از حدقه در آمده و با لحنی طعنه آمیز می گویم: "می توانم کمک تان کنم؟ راهتان را گم کرده اید؟" مرد گنده که صدایش هم مثل خودش گنده است، می گوید: "اوه. سلام. ما در زدیم ولی کسی نشنید. ما سازندگان این ساختمانیم و دیوید زنگ زده که توالت خراب است. آمده ایم ببینیم چرا دیوار توالت طبقه پایین نم داده و کدام لوله ترک دارد." خیالم کمی راحت می شود. این ها بالاخره برای تعمیر دیوار توالت اطاق مطالعه آمده اند که دیوارهایش دارد کپک می زند. ساختمان نو ساز است و 7 ماه بیشتر عمر ندارد و هنوز گارانتی تعمیر دارد. می گویم: "چقدر خوب! ولی می شود بروید بیرون و منتظر باشید تا صدایتان کنم؟" می روند بیرون. من هم فوری لباس عوض می کنم و پایین می آیم و در را باز می کنم.


مرد گنده جلوی توالت زانو زده و دارد با توالت و دیوار ور می رود و مرد ریزه پیزه دارد به او می گوید که مشکل ممکن است از کجا باشد. پس از چند دقیقه، مرد گنده از توالت به من که دارم چایی می گذارم می گوید: "دیوید به من گفته بود که هم خانه دارد، اما نمی دانستم خانه هستی. از کجا می آیی؟" من هم طبق روال معمول که می دانم این سوال دنبال اصل و ریشه می گردد، برای تفریح هم که شده می گویم: "مممم... قبل از اینجا، از تورنتو. قبل از آن هم از برکلی، کالیفرنیا!" مثل بقیه آمریکایی ها که با این جواب راضی نمی شوند، می پرسد: "نه، منظورم این است که اصلت از کجاست؟" می گویم: "آهان یعنی کجا به دنیا آمده ام؟ ایران." می گوید: "اِه؟ این رفیق ما هم از یمن است" و به مرد ریزه پیزه اشاره می کند. مرد جوان یمنی که از لهجه کاملاً ویرجینیایی اش کاملاً معلوم است بیشتر ویرجینیایی است تا یمنی، یا حد اقل همانقدر یمنی است که ویرجینیایی، ساکت ایستاده و اینور و آنور را نگاه می کند. با بی تفاوتی می گویم: "او. اوکی!" ازشان در مورد نزدیک بودن بیش از حد ساختمان به خط قطار می پرسم، چون به قول خودشان آنها ساختمان را ساخته اند. مرد گنده پس از توضیح در مورد کم و کاستی های ساختمان و اینکه باید درخت های بلند می کاشتند که صدای قطار تا این حد نیاید، می گوید: "کسی که اینجا را توسعه داد و فروخت، آدم خیلی خسیس و گدایی است... به جای کمی بیشتر پول دادن، از کم خرجترین چیزها استفاده کرده. می دانی؟ یهودی است!" لبخند تلخی می زنم و می پرسم: "خب چه ربطی دارد به یهودی بودنش؟" می گوید:" نه، خب دارد! تو و این رفیق من که می دانید یهودی ها چطوریند!" می گویم:" نه. نمی دانم! از کجا می دانی که من یهودی نیستم؟" می گوید: خودت گفتی که ایرانی هستی!" یک لحظه وسوسه می شوم کمی اذیتش کنم و بگویم یهودی هستم و بترسانمش که به دلیل آنتی سمیتیک بودن ازش شکایت می کنم (که کلی هم در امریکا این فرم شکایت مد شده!) اما از خیر شیطنت می گذرم: "خب آره. ولی مگر ایرانی یهودی نمی شود؟ یا یمنی یهودی؟" با نگاهی گیج بهم نگاه می کند. می گویم: "هم ایران یهودی دارد و هم یمن!" به مرد ریزه نگاه می کنم که مددی برساند و می پرسم: " مگر نه؟" سرش را به علامت توافق تکان داد می دهد و می گوید: "فکر می کنم. من از بچگی اینجا بزرگ شده ام. زیاد نمی دانم." مرد گنده با تعجب می گوید: "من نمی دانستم....خلاصه این طرف خیلی گداست!" می گویم: " آره شاید در مورد این طرف درست بگی، ولی یکی از سخاوتمندترین دوستان من، یک زن عرب یهودی یمنی اسرائیلی است. فکر نمی کنم خساست در ذات کسی باشد، یهودی و مسلمان و مسیحی هم ندارد." موضوع را عوض می کند و از دوست ایرانی اش که در ویرجینیا ب.ام و و بنز می فروشد و آدم خوبی است حرف می زند. می پرسد: "ماشین نمی خوای؟" می "گویم: نه بابا همین هوندا هم از سرم زیاده!"
------------------------------------------------

"م" زنگ زد که چرا از خواب بیدارم نکردی؟ گفتم مگر من ساعت زنگدار ریموت کنترل تو هستم بابا جان که از اینور امریکا بیدارت کنم!... تازه دو نفر بی اجازه وارد خانه شده بودند، داشتم کنگ فو می کردم!" بی غیرتی که او باشد بدون اینکه بپرسد حالا ضربه فنی کردی یا نه، غر زد که "چرا اصلاً در مورد من در وبلاگت نمی نویسی؟" من هم گفتم: "من با چند تا مرد وبلاگ نویس مصاحبه کردم و پرسیدم چرا در مورد اهل و عیالشون نمی نویسند، گفتند که عیال و دوست دخترشان حیطه خصوصی شان است و جاشون تو وبلاس نیست، دیدم چرا زن ها باید در مورد عیال های رسمی و غیر رسمی شان بنویسند خب؟" راست نمی گم تو رو خدا؟ در هر حال حالا که نوشتم. بیا اینم پست!
----------------------------------------------
نشسته بودم دم پنجره صبحانه می خوردم که دیدم یک کلاغ اومد نشست روی چوب حصار جلوی حیاطچه. این دور و برها گنجشک و این چیزها دیده بودم، اما کلاغ نه. خرافاتی که من باشم تو دلم گفتم: "ای داد بیداد! کلاغ نشسته روی خانه، یمن نداره!" دیدم دومی هم آمد و نشست روی چمن. گفتم:"آی به کل بدبخت شدم رفت دیگر!" بعد دیدم اونی که رو چمن نشسته داره چمن های خشک شده را می چینه و سه سوت به اندازه نیم کیلو (غلو وبلاگی!) چمن زرد تو دهنشه. فهمیدم این زوج سیاه متالیک دارند خانه می سازند. یکی نشسته نگهبانی می ده که گربه همسایه نیاد عیالش رو بگیره، اون یکی هم تند و تند تیرآهن جمع می کنه. یاد اولدوز و کلاغ ها افتادم و اینکه چقدر بچه که بودم از کلاغ ها خوشم می اومد. وسوسه شدم یاشار بازی در بیارم و یه قالب صابون بدم کلاغ نگهبانه ببره بخوره کف کنه، دیدم صلاحه نزدیک نشم که چشمم رو در نیاره! آخه همین چند وقت پیش یک کلاغ بی وجدان به آروین کوچولو حمله کرده بود و نزدیک چشمشش رو زخم کرده بود. نکنه همه قصه های چپ بازی های بچگی ما خالی بندی بوده باشه؟
------------------------------------------
اگر حوصله پیاده روی وبلاگی دارید، به پیاده رو بروید و این داستان محشر را بخوانید. در ضمن نویسنده قهار این داستان هم از صادرات تورنتوست. انگار به غیر از نان بربری و تافتون، نویسنده هایش هم خوبند! بابا شوخی بود، "مکتب تورنتو" غیرتی نشود! تورنتو به غیر از ساختمان های زشتش، همه چیزش خوب است، بخصوص مهندس جماعتش (چیز دیگری هم دارد؟)
-------------------------------------------
آخرش هم نفهمیدند آب از کجا آمده دیوار را خیس کرده. قرار است دوشنبه با بیل و کلنگ بیایند. دیدم مرد گنده و ریزه پیزه موقع رفتن با حسرت به این میز بیلیارد نگاه می کنند. آخر نزدیک بود بازی کنند که من رسیدم و مچشان را گرفتم. گفتم که من دوشنبه خانه نیستم که این ها دلی از عزا در بیاورند و بدون خجالت بازی کنند. بهشان غیر مستقیم ندا دادم که دیوید می گوید پس از هر بازی باید در هر سبد سه توپ بماند که بالانس میز به هم نخورد (هم خانه من کمی تا اندکی "اینال تشریف دارد!) مرد گنده پرسید چرا؟ گفتم نپرس ببم جان که این قصه سر دراز دارد! خلاصه بهشان گفتم که اگریک وقت بازی کردند (که حتماً هم اگر کسی خانه نباشد می کنند!) مدرک جرم به جا نگذارند !