وبلاگها

بالاخره خدا زد تو کمرم!

Wednesday, May 17, 2006
دیروز رفتم کنفرانس مطبوعاتی غزل امید. با مترو رفتم و یونیون استیشن پیاده شدم. چای و کیک صبحانه گرفتم و چون کمرم چند روز بود گرفته بود، آهسته آهسته به طرف پارک روبروی سنای امریکا راه افتادم. وقتی رسیدم دیدم غزل امید با 3 نفر که بعد فهمیدم صدای امریکا بودند ایستاده و یکی از این سه نفر بلندگو گرفته و یکی فیلم برداری می کند و دیگری سوال می کند. از درد کمر کمی دورتر روی یک صندلی سنگی نشستم که چایم را بخورم و ببینم کس دیگری می آید یا نه. کسی نیامد. همینطور در حال و هوای خودم بودم که یک نفر که به قیافه اش می خورد ایرانی باشد، ولی لهجه اش پاکستانی بود آمد و سلام کرد و پرسید ماجرای فیلم برداری چیست. گفتم فکر می کنم یک نفر که کتابی در مورد ایران نوشته دارد با رسانه ای صحبت می کند. مرد نگاهی انداخت و گفت من هم این ها را دیدم، آمدم گفتم شاید قصه من را هم در تلویزیون نشان دهند. گفت که 15 سال است در امریکاست و همه مدارکش قانونی هستند، ولی سیتیزن شیپ بهش نمی دهند. من هم که آنموقع خبر نداشتم این بند و بساط دوربین مال صدای امریکاست، به او گفتم، خب بپرس ببین شاید این ها قصه ات را نشان دهند و در دلم گفتم، " بنده خدا، صنار بده آش به همین خیال باش!" بعد که فهمیدم صدای امریکاست فکر کردم، "نه پدر جان، یک دلار بده اش به همین خیال باش!" بعد هم چون با درد کمر نمی توانستم بنشینم پا شدم رفتم نزدیکتر که گوش کنم به غزل امید.

صحبت غزل که با آنها تمام شد، رفتم و خودم را معرفی کردم و ازش در مورد اینکه با اینترنت سر و کار دارد یا نه پرسیدم. نشستیم و یک ساعتی صحبت کردیم. من اول فارسی شروع کردم، اما او به انگلیسی جواب داد، گویا گفتن حرف هایی که می گفت به انگلیسی راحت تر بود. آدم خوشرویی است و خیلی داوطلبانه از هدفش صحبت می کند: تغییر رژیم در ایران. گفت که آمده که از دولت امریکا پول بگیرد که بتواند یک رادیو، یک تلویزیون، و یک وب سایت راه بیندازد در این جهت. می گفت که هدف او زنان هستند و می خواهد یک گروه غیر انتفاعی راه بیندازد برای آینده ایران و زنان را بسیج کند که رژیم را ور بیندازند. معتقد بود که "آنها"، یعنی آدم های خاورمیانه نمی دانند آزادی چیست و برای همین هم آزاد کردنشان کافی نیست، باید به آنها یاد داد که از آزادی به چه نحو استفاده کنند. از او در مورد عمومیت دادن تجربه هایش به همه زنان ایران پرسیدم، گفت که او خیلی ها را می شناسد که در 13 سالگی مجبور به ازدواج شده اند (مثل مادر و مادر بزرگش). گفت تجربه شهرستان ها با تهران متفاوت است و اکثریت زنان ایران چیزهایی را که او می گوید تجربه می کنند. تجربه شخصی او دردناک است. این را می دانم. اما عمومیت دادنش به یک جامعه و آن جامعه را وحشی خواندن؟ به او گفتم که دیدش خیلی از بالاست. گفتم که من فکر می کنم که زن های ایرانی آنطور که او فرض می کند نادان نیستند. گفت بله، ولی یک نفر باید به آنها بگوید حقوقشان چیست و بیدارشان کند. این حس مسیحایی اش و آینده نگری اش به بهشت موعودی که وجود خارجی ندارد، من را یاد رفتار میسیونرها می انداخت. به او گفتم که با مواضعش کاملاً مخالفم، ولی از رو راستی اش خوشم می آید که صریح می گوید می خواهد پول بگیرد.... بر خلاف بعضی از گروه های اپوزیسیون. دلایلم را برای مخالفت با دخالت امریکا گفتم. گفت، خب اگر بخواهی اینقدر اخلاقی باشی نمی توانی سیاست مدار خوبی باشی. گفتم سیاستمدار نمی خواهم باشم.
حس کردم غزل امید چیزهایی را می گفت که برای یک مخاطب امریکایی که حتی نمی داند ایران کجای این کره خاکی است تهیه و حفظ شده بود. چه صحبتش از چادر باشد و چه اینکه "ما" چه باید بکنیم تا "آنها" را نجات دهیم. صحبت هایش کلیشه ای بودند و بدون عمق. از او برای وقتش تشکر کردم، خداحافظی کردم و به طرف مترو راه افتادم. در راه به یاد هالیوود افتادم و اینکه چقدر آدم ها به هالیوود می آیند برای ستاره شدن و چقدرشان هیچوقت ستاره نمی شوند. فکر کردم چند نفر دیگر به امید گرفتن تکه ای از این بودجه راهی واشنگتن می شوند؟ ستاره های این نمایش چه کسانی هستند؟ برای ستاره شدن چه مهارت هایی باید داشت؟ نمی دانم غزل امید ستاره بشود یا نه، اما کاش او و سایر طالبان بودجه "تغییر رژیم" در ایران به عواقب کارشان فکر کنند. ستاره شدن در هالیوود کسی را نمی کشد، اما ستاره شدن در این بازی سیاست به قیمت جان خیلی ها خواهد بود.
به مترو که رسیدم درد کمرم بدتر شد و فکر کنم فشارم از درد پایین افتاده بود چون حالم به هم خورد و چشم هایم سیاهی رفت. عرق سردی کرده بودم و نمی توانستم راه بروم. نیم ساعتی که که در مترو در حال موت بودم و حتی نمی توانستم حرف بزنم و به کسی تلفن بزنم، یک شیر حلال خورده ای نیامد که بگوید چته؟ چرا اینطور می لرزی و خیس عرقی؟ خلاصه با هزار بدبختی و غش و ضعف کردن در قطار رسیدم خانه. برای اولین بار خدا را شکر کردم که خانه ام دم در مترو است! خودم را به تختم رساندم و خوابیدم. بیدار که شدم انگار کتک خورده بودم. هنوز هم نمی دانم چه بود، اما به خیر گذشت! یکی از دوستان می گفت شاید سنگ کلیه بوده. هر چه بود گذشت، اما بنازم به این کمک کردن ملت! این تناقض است که من را کشته! از یک طرف "ما" خودمان را ناجی دنیا می دانیم و می خواهیم دنیا را نجات دهیم. از آنطرف یه نفر جلوی چشممان هم که بمیرد جلو نمی رویم. یاد تورنتو افتادم که در هوای سرد بعد از برنامه آگورا به سمت ماشینم می رفتم که دیدم یک نفر افتاده زمین و به نظر می آمد که نفس نمی کشید. به آمبولانس زنگ زدم. باران می آمد و سرد بود و این بنده خدا در شب با صورت به زمین افتاده بود. همه لباس هایش خیس بودند. وقتی که آمبولانس آمد، پارامدیک انگار که دارد منت می گذارد که آمده با رخوت گفت، " نمی میره. گداست!" گفتم "خب گدا باشد، آدم که هست؟ هر آدمی هم در این سرما و زیر این باران تا صبح می میرد!" پارمدیک زیر لب غری زد و رفت به سمت مرد سرخپوست که صورتش در گل افتاده بود. فکر اینکه شاید قبل از من آدم هایی از جلوی آن مرد گذشته بودند و بی تفاوت رد شده بودند حالم را بهم می زد. اگر فهم آدم ها از فضای شخصی و فردیت این است که ... چه بگویم والله. خلاصه تو را جدتان، اگر کسی را در حال موت می بینید جلو بروید و کمک کنید. فضولی نیست، بی ادبی هم نیست. انسانیت است!
----------------------------------------
این مقاله عباس بختیار در مورد دلایل حمله به عراق و احتمال حمله به ایران را بخوانید. لینک از وبلاگ محمد نگفتنی هاست.
-----------------------------------------
آقا ما دیروز که جان سالم به در بردیم ( در ضمن فرح خانم، والده نازلی خانم، نگران نشوند، حالم توپ توپ است!)، انگار در آن گیر و دار خون به سرمان نرسید و شدیم جزو بنگاه شادمانی و ناگهان بهمان الهام شد که به آهنگ های قری سالهای 50 گوش دهیم. البته عوامل ناشناخته دیگری هم حتماً موثر بوده اند. حالا عجالتاً به این یکی گوش بدهید و دعایش را به جان جهانشاه و جوانه ایرانین بکنید و به آن رفیقی که ناصر خان را به ما یادآوری کرد.