امروز به مراسم تدفین مادر یکی از دوستانم رفتم. دوستی که سالهاست در شمال کالیفرنیا می شناسمش و مادر و پدرش بیشتر از سی سال است که در یک دهکده کوچک در دو ساعتی واشنگتن زندگی می کنند. در کلیسای کاتولیکی که مراسم بزرگداشت مادر مرحوم دوستم برگزار می شد، با دیدن گریه او که هیچوقت گریه اش را ندیده بودم، اشکم جاری شد. زیر دست پدرش را گرفته بود و پشت تابوت مادر که چند ماه بود با سرطان معده و کبد می جنگید راه می رفت. شرح حال زندگی مادر دوستم را روی برگه های کوچکی نوشته بودند و زیر عکس خندانش گذاشته بودند. پزشک بود و با همسرش حدود 35 سال پیش برای ادامه تحصیل از فیلیپین به امریکا آمده بودند. او هیچوقت مطب خودش را باز نکرد و چند سالی در مطب همسرش کار کرد و بعد به بزرگ کردن سه فرزندش مشغول شد. نام بازماندگان آن مرحوم را هم در برگه نوشته بودند. دو فرزند پسر و یک دختر... نام همسر فرزند پسر ارشد هم روی برگه جزو بازماندگان بود. پسر کوچکتر همسر ندارد. دوست من که تنها دختر بازمانده است، اما شریک زندگی دارد. اگرچه نام شریک زندگی او روی برگه نبود. با اینکه هفت سال است که این دو زن با هم زندگی می کنند، خانواده اش نمی دانند که "بهترین دوست" دخترشان در حقیقت شریک زندگی اوست. آخر چطور می شود به پدر و مادری که نمی خواهند بدانند، چیزی را گفت که دانستنش آزارشان خواهد داد؟ شریک زندگی این دوست عزادار را قبل از او می شناختم. از همان آغاز که به هم دل بستند شاهد عشق شان به هم بودم. دیدن اینکه دوست قدیمی ام مثل غریبه ای باید از دور شاهد گریستن شریک زندگی اش باشد برایم سخت بود. نمی دانم در لحظه تدفین چه در سر هردویشان می گذشت. حسرت اینکه مادر ندانست که دخترش کسی را دارد که بیشتر از هر مردی دوستش دارد؟ حسرت اینکه دختر نمی تواند مثل برادرش سر بر شانه شریک زندگی اش بگذارد و بگرید؟ به دوستم که کنارم ایستاده بود و از دور شریک زندگی اش را نگاه می کرد که کنار پدر پیر ایستاده و اشک می ریزد گفتم برو پیشش و دلداریش بده... گفت نه و اشک هایش جاری شد.
پس از مراسم، به اصرار دوستم و خانواده اش به خانه پدر و مادرش رفتم. فامیل و دوستان قدیمی آلبوم عکس نگاه می کردند و از عزیز از دست رفته یاد می کردند. در بین این هیاهو، این تنها لحظه ای بود که در اتاق مادر و به دور از چشم فامیل، در حضور من و یک دوست دیگر، این زوج عزادار همدیگر را در آغوش گرفتند و گریستند. نمی دانم چرا فکر می کنم که مادر می دانسته و نمی خواسته به روی خودش بیاورد که بهترین دوست دخترش، همان زن دوست داشتنی که مثل دختر خودش دوستش دارد، شریک زندگی دخترش است. بعضی چیزها را باید با خود به قبر برد. حتی اگر چیزهایی باشند که در ته قلب آدم را خوشحال می کنند.
<< Home