وبلاگها
|
یکشنبه یادتان نرود!!Tuesday, January 31, 2006
نوبتی هم باشد نوبت زنهاست. گروه تمرکزی (فوکوس گروپ) وبلاگ نویسان و وبلاگ خوانان زن ساکن تورنتو و حومه، همین یکشنبه، پنجم فوریه، بین ساعت چهار و شش برگزار خواهد شد. محل برگزاری، جای همیشگی، یعنی اطاق شماره 4422 در ساختمان OISE 252 Bloor Street West خواهد بود. اطلاعات مربوط به پروژه تحقیقی من در این لینک موجود است. لطفاً با حضورتان من را در بهتر برگزار شدن این جلسه یاری دهید. با تشکر.
لینک ثابت این مطلب |
|
به سوی تحریمپرونده ایران را فرستادند به شورای امنیت... بعد چه؟ --------------------------------------- دوست وبلاگ خوانی تعریف می کرد که چند روز پیش که رفته سر کار، دیده یکی از همکارانش آن نسخه کذایی مجله مک لینز --که عکسی احمقانه از احمدی نژاد روی صفحه اولش است و رویش نوشته: "ترسناکترین مرد دنیا روی زمین"-- را گذاشته روی میز او و رویش هم یک نت چسبانده که "مجله را برای خودت نگه دار!" این رفیق ما هم طبیعتاً اعصابش خرد شده که چرا باید سر کارش یک نفر که او را به زور می شناسد چنین کاری بکند. یکی دو روز پیش هم یکی بلافاصله آمده بود و از او پرسیده بود که آیا از اینکه حماس در فلسطین رأی آورده خوشحال است یا نه! خب آخر "ما" همه یکجور هستیم و یکی از "ما" نماینده بقیه مان هم هست!!! فکر کردم چقدر هر روز در همین کانادای چند-فرهنگی، خیلی از ایرانی ها مثل همین رفیق ما باید با راسیسمی که زیر پرده پوشیده شده مواجه شوند. از طریقه شدیداً راسیست ارائه روی صفحه اول این مجله که بگذریم، آخر مگر من می روم عکس شکنجه های مردم عراق توسط ارتش آمریکا را هر روز روی میز همکاران آمریکایی ام بگذارم؟ یعنی هر ایرانی باید جوابگوی حرف احمدی نژاد در مورد هولوکاست باشد؟ هر ایرانی و خاورمیانه ای باید جوابگوی 11 سپتامبر باشد؟ مجله را که بخوانی می بینی وسطش هم یک عکس از زنان محجبه و مسلح، با چفیه های سبز گذاشته اند و زیرنویس عکس می خواند: "به سوی هسته ای شدن؟ زنان میلیشیا آماده اند تا از تلاشهای دولتشان در این جهت دفاع کنند"!!! دو صفحه بعد هم عکس بچه های 10-12 ساله ای را می بینی که با مشتهای بسته دارند شعار می دهند و عکس احمدی نژاد روی پوستری با این نوشته که "اسرائیل باید از صفحه روزگار محو شود" پشت سرشان است... زیرنویس عکس اینطور می خواند: "عدم تحمل: اما او برای آنهایی که از شکاف بین فقیر و متمول خسته شده اند هم جذبه دارد." خب این و خبر بالا را کنار یکدیگر که بگذاری معنایش زیاد هم مبهم نیست: یعنی هرچند که "ما" قصد آزاد کردن زنان را داریم، و هرچند که عده ای از ایرانیان با احمدی نژاد مخالفند، اما دست آخر زنان و بچه ها هم به همان اندازه "ترسناک" هستند که خود احمدی نژاد! پس می توانیم با وجدان راحت تحریم اقتصادی کنیم و یا حتی اگر جنگ شد بر سرشان بمب بریزیم... آخر "آنها" ترسناکترین های روی زمینند! خوب شد این احمدی نژاد آمد سر کار، وگرنه رسانه هایی مثل مک لینز این سوژه ها و نومحافظه کاران این بهانه ها را از کجا می آوردند؟ آهان... یادم نبود... وقتی خاتمی رئیس جمهور بود، او هیچکاره بود و "رهبر" همه کاره بود... حالا که احمدی نژاد رئیس جمهور شده، حالا او همه کاره است و منشأ همه "ترور"! لیلای لیلی هم که عکس نسخه احمدی نژاد مک لینز را از وبلاگ او برداشته ام، در این مورد مطلبی نوشته. ![]() to be or not to be an assMonday, January 30, 2006
در پست قبلی گفتم که امسال سال سگ است و دیدم یک پاچه ای روز اول سال سگ گرفته باشم بد نیست... امین ِ عنکبوت داستان مکالمه جالبی را در مورد مسابقه اسب ها و خران و هویت ایرانی نوشته که از خواندنش کلی لذت بردم. یاد این کاریکاتور هومن مرتضوی افتادم که در بین سری کاریکاتورهای "خر بودن یا نبودن" او چندی پیش در ایرانین دیده بودم و یک دل سیر خندیده بودم: ![]() امین حرف از مسابقه می زد.... به این فکر افتادم که چرا دوستان هموطن فکر می کنند که همیشه باید مسابقه بدهند تا "اولین" را به بازار ارائه دهند... و این اولین بعضی وقتها می شود بدترین و شلخته ترین. نمونه اش هم مسابقه در ترجمه و چاپ کتاب است... خوشبختانه یا بدبختانه، من شخصاً احتیاجی به خواندن ترجمه فارسی برخی از کتب آکادمیک نداشته ام و از قرائت نتایج مسابقه بی بهره مانده ام... اما دوستی چندی پیش می گفت که یکی از این مترجمان "پرکار" و عجول و دارای ادعای باسوادی که همه را بی سواد و مبتذل می داند، کلمه انگلیسی Spirits Barrel را که به معنای بشکه مشروبات الکلی است، "بشکه ارواح" ترجمه کرده! این هم جایزه بشکه ارواح سال سگ فرنگوپولیس به برنده ترجمه های دبش: ![]() خدا رحم کرده که عنوان کاریکاتورهای "خر بودن یا نبودن" در ایرانین را نداده اند این آقای مترجم فرهیخته ترجمه کند... تصور بفرمایید جمله پایین در این مشغولیت ترجمه ای چه می شد! "To be or not to be an ASS!"
راستی موسیقی سگی (روی سگ کلیک بفرمایید) متعلق به "مردم آب نبات کوجک" است که "مردم آب نبات کوجک" ترجمه بنده است از اسم باند تورنتویی گروه تمرکزی مردان وبلاگ نویس و وبلاگ خوان تورنتو دیروز با حضور چند تن از دوستان برگزار شد. چون بر طبق ضوابط دانشگاه نمی توانم هویت شرکت کنندگان و جزئیات جلسه را مطرح کنم، فقط این را بگویم که سوالهای مطرح شده در مورد جنسگونگی وجنسیتِ وبلاگستان و تعریف وبلاگستان، محدودیت هایی که مردان وبلاگنویس با آن مواجهند (در مورد چه چیزهایی نمی نویسند و چرا)، آزادی در نوشتن در مقایسه با زنان وبلاگنویس، وبلاگنویسی و ربط آن به مهاجرت یا تبعید، حوزه خصوصی و عمومی در وبلاگستان و ربط آن به جنسگونگی و جنسیت، و برخوردهای متفاوت با مباحث پیرامون جنسیت و جنسگونگی در وبلاگستان بود. با تشکر فراوان از دوستانی که در زیر باران به این جلسه آمدند و با تشکر از نیک آهنگ و نازلی که برگزاری این جلسه را در وبلاگهایشان اعلام کردند و امید از کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو که محل جلسه را رزرو کرد. جلسه زنان وبلاگ نویس و وبلاگ خوان تورنتو، همین یکشنبه، پنجم فوریه بین ساعت چهار تا شش بعد از ظهر در آدرس زیر برگزار خواهد: OISE,Room 4422 252 Bloor West زنان دلاور شهر شهید پرور تورنتو: شما را همین روز یکشنبه به صرف فلافل و هوموس و باباگانوژ و تبولی و باقلوای اردنی در کنار بحث شیرین جنسیت و جنسگونگی در وبلاگستان دعوت می کنم با حضورتان به پر بارتر شدن این جلسه کمک کنید . ممنون. ------------------------- راستی دیروز سال نو چینی بود. امسال سال 4703-4704 تقویم چینی است و سال سگ. سال نو چینی بر همه دوستان، بخصوص متولدین سال سگ (12 ساله ها، 24 ساله ها، 36 ساله ها، 48 ساله ها، 60 ساله ها، 72 ساله ها و ... و آنهایی که در آستانه این سنین هستند) مبارک باد. ![]() دعوت لحظه آخرSunday, January 29, 2006
امروز بعد از ظهر بین ساعت چهار تا شش بعد از ظهر یک گروه تمرکزی برای مردان وبلاگ نویس و وبلاگ خوان ساکن تورنتو برگزار می شود. لینک مربوط به اولین گروه تمرکزی که در ماه دسامبر برگزار شد را اینجا می گذارم چون اطلاعات مربوط به تحقیقم در این لینک هست. آدرس محل برگزاری این جلسه: OISE, 252 Bloor West Room 4422 بحث امروز در مورد مسائل مرتبط به جنسیت و جنسگونگی مطرح شده در وبلاگستان، وبلاگنویسی در خارج از ایران، شرکت در سیاست های ملی و فراملی و ربط آن به وبلاگنویسی و جنسگونگی (جنسیت) خواهد بود. از دوستان ساکن تورنتو دعوت می کنم که در این جلسه شرکت کنند. ممنون.
چوب دو سر طلاFriday, January 27, 2006
رویای عزیز، نویسنده ناگزیر، مطلب جالبی نوشته که برای من و فکر می کنم خیلی ها که در خارج از ایران زندگی می کنند مسئله ایست که کم پیش نمی آید: استراتژی فعالیت سیاسی و اجتماعی به صورتی که نه به گفتمان های اورینتالیستی دامن بزنیم و آنها را تکرار کنیم (امثالش زیاد است... آذر نفیسی مثال معروفش است) و نه اینکه دچار سیاست های هویتی شویم که از هر چیز ایرانی دفاع می کند. مقاله رویا نکات بسیار خوبی را مطرح کرده و من فکر می کنم نمی شود آن را نادیده گرفت... نه این و نه آن بودن، یا همین "چوب دوسر طلا" بودن معمولاً جایی برای بیان پیدا نمی کند و زیر حمله دیدگاه های مطلق گرا محکوم می شود... یعنی آن حوزه خاکستری که هم سیاهی را و هم سفیدی را می بیند می شود خائن، می شود "نوکر جمهوری اسلامی"، می شود "بچه حزبل"... یا می شود "غربی"... می شود "ممل آمریکایی"... می شود "خودفروش". اما این موقعیت مابین بودن، نه این و نه آن بودن، حقیقت زندگی بسیاری از ماست، چه در ایران زندگی کنیم و چه در خارج از ایران. جالب اینجاست که دیدگاه های مطلق گرا که چنین موقعیت مابینی را محکوم می کنند، نقطه اشتراکشان این است که بر دوگانگی متضاد و ساختگی "شرق" و "غرب" دامن می زنند. هردو، تا حدی پیرو همان دیدگاه هانتینگتونی "تمدنی" هستند. یعنی با نوعی ذاتگرایی به جدایی "غرب" و "شرق" نگاه می کنند... "شرق" را دارای شرم و حیا و اصالت می بینند و "غرب" را فاسد... یا "شرق" را عقب افتاده می بینند و "غرب" را مدرن... تنها هم یکراه برای رسیدن به مدرنیته فرض می کنند و تصور می کنند که "شرق" هنوز مدرن نشده... غافل از اینکه "شرق" و مستعمرات، به قول ان استولر، آزمایشگاه های مدرنیته بوده اند...که به قول ادوارد سعید، دگرسازی "شرق" به عنوان "عقب افتاده"، "سنتی"، "نامتمدن" و ... بخشی از پروژه مدرنیته استعماری در ساختن "خود غربی" بوده. و زنها غالباً جایگاه جدل های دیدگاه های مطلق گرایی که به تضاد "شرق" و "غرب" دامن می زنند بوده اند... رویا مثال نسبتاً جدید افغانستان و عراق را آورده... جالب اینجاست که در این جدل ها بر سر "آزادی" و یا "محافظت" زنان، به قول اسپیواک صدای خود زن خفه می شود و عاملیتش گم می شود... یعنی ما به راحتی از یاد می بریم که زنهای افغانستان در زمان طالبان از مبارزه دست برنداشته بودند و آنطور که ارائه می شوند بدون عامالیت هم نبوده اند... که زنهای عراق وضعیتشان قبل از "آزادی" عراق خیلی بهتر بوده... که زنهای ایران قربانیان بی عاملیت نیستند و با وجود همه مشکلات برای احیای حق و حقوق خود در حوزه های مختلف جنگیده اند. یادمان می رود که در جنگ های مدنی بر سر "سنت" و "مدرنیته"، این بدن های زنان است که دوباره جایگاه خشونت جدل بر سر "حفظ فرهنگ و اصالت" و "آزاد سازی" می شود... راه حل آسانی هم برای فعالیت سیاسی و اجتماعی در این بازار تفکر دوقطبی وجود ندارد، جز ائتلاف... ائتلاف با آگاهی به اینکه هویت ها جامد و ایستا نیستند و هویت "خالص" افسانه ای بیش نیست. مسلماً ائتلاف داریم تا ائتلاف... یکی در واشنگتن با نئوکانسروتیو ها ائتلاف می کند و خواسته و یا ناخواسته به گفتمان های نئو اورینتالیستی تحت نام "حمایت" از زنان دامن می زند، دیگری به نوعی فعالیت سیاسی و اجتماعی با شک و احتیاط معتقد است و ائتلافش را با توجه به "سیاست های مکان" در سطح جهانی و با توجه به نابرابری های قدرت انتخاب می کند... من به نوع دومش معتقدم... هرچند که نوع دومش یعنی تبدیل شدن به چوب دو سر گهی! خب طلا در بازار آزاد سرمایه نرخش بیشتر از گه است، اما نباید که همیشه نان را به نرخ روز خورد... حالا اگر گه حال دوستان مدافع حقوق بشر را به هم می زند، بزند... چوب دوسرگهی شدن همین است..
اگر این یکشنبه در گروه تمرکزی که بین ساعت چهار تا شش بعد از ظهر در مکان زیر برگزار می شود شرکت کنید، خیلی خیلی ممنون می شوم. بحث در مورد ربط جنسیت و جنسگونگی به وبلاگنویسی در تورنتوست. در ضمن مثل دفعه قبل کمی خوراکی و نوشیدنی هم داریم.
پایان تاریخ؟!! عصر دموکراسی لیبرال؟Thursday, January 26, 2006
Never have violence, inequality, exclusion, famine, and thus economic oppression affected as many human beings in the history of the earth and of humanity Instead of singing the advent of the ideal of liberal democracy and of the capitalist market in the euphoria of the end of history, instead of celebrating the ‘end of ideologies’ and the end of great emancipatory discourses, let us never neglect this obvious macroscopic fact ... no degree of progress allows one to ignore that never before, in absolute figures, never have so many men, women, and children been subjugated, starved, or exterminated on earth آشتی ملی به روايت نومحافظه کاران آمريکايی و همدستان از وبلاگ نگفتنی ها... بگو محمد جان که گفتنی است این ائتلاف مدعیان "پایان تاریخ" و "پایان عصر ایدئولوژی" و هموطنانی که در جلوی در کاخ سفید صف کشیده اند و بودجه های پروژه های دموکراسی در ایران را کوپنی می گیرند و "حقوق بشر" را در بازار آزاد به قیمت کلان به ما می فروشند.... دکان حقوق بشر بخش سوم اعتراض نیک آهنگ به سو استفاده از مقوله حقوق بشر در سه بخش. بخش اول و دوم را هم در پست های قبلی اش بخوانید. نیک آهنگ جان: تو که به همه گیر می دهی، یک کاریکاتور هم در این مورد بکش ببینیم نیویورک تایمز چاپ می کند؟ کدام بشر؟ کدام حقوق؟ سیبیل طلا جان منتظر بقیه اش هستیم.
اگه مَردین بیایین!!Tuesday, January 24, 2006
قابل توجه دوستان وبلاگ نویس و وبلاگ خوان ساکن تورنتو دومین گروه تمرکزی، این یکشنبه، 29 ژانویه بین ساعت 4 تا 6 بعد از ظهر در آدرس زیر برگزار خواهد شد. با وجود اعتراض های دوستان که چرا مسجد راه انداختی و این حرف ها، این گروه تمرکزی مختص مردان است. آقایان عزیز، لطفاً با حضور خود به پربارتر شدن بحثی در مورد جنسیت و جنسگونگی در وبلاگستان کمک کنید آدرس OISE, Room 4422 255 Bloor Street West گروه تمرکزی زنان یکهفته بعد از گروه مردان، روز یکشنبه، 5 فوریه در همین ساعت و همین مکان برگزار خواهد شد هدف از جدا کردن گروه زنان و مردان، توجه به دینامیک بحث در گروه های مجزا است* با تشکر فراوان از کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو
نگرانیMonday, January 23, 2006
ایران لحظه به لحظه در اخبار است و نمی دانم باید نگران کدام بود... حمله اسرائیل به ایران؟ تحریم از جانب شورای امنیت سازمان ملل؟ حمله هسته ای به ایران از جانب دولت های "متمدن" که می دانند چگونه از نیروی هسته ای استفاده کنند؟ (و به همین دلیل هم آنها اجازه داشتنش را دارند و "ماها" یعنی "جهان سومی" ها نداریم چون ما ذاتمان "وحشی" است --کسی گفت ویتنام؟ گوانتانامو؟ ابوغریب؟-- و نمی دانیم چگونه استفاده کنیم-- کسی گفت هیروشیما؟-- و به عصر روشنگری و منطق نرسیده ایم (!!!) و شاید بلد باشیم هواپیما سوار شویم، اما شتر سواری بهتر بلدیم و هواپیما هم که سوار شویم می زنیمش به برج هایی که مظهر پیشرفت و "راه زندگی امریکایی" هستند!...)
نمی دانم باید نگران هموطن هایی باشیم که در مراکز تصمیم گیری مثل هوور و انستیتوی واشنگتن و جان هاپکینز به سران امریکا "نصیحت" می دهند و خط مشی برای آینده ایران می کشند و مرتب به کاخ سفید می روند و با کابینه بوش ملاقات می کنند، یا نگران هموطن هایی که با بنیادگرایان اسلامی ملاقات می کنند... از آنطرف هم بیسکویت های اوریوی ساکن آمریکا می گویند، بابا حمله نکنید، ملت آنها متحدتر می شود (یکجور مثل "بکشید ما راملت ما بیدارتر می شود!")... می گویند از مسلح شدن این وحشی ها جلوگیری کنیم... این آخری ها انگار مدافعان همان شیوه قدیمی و معروف متفرق کن و حکومت کن هستند... مقاله علیرضا در همین زمینه مقاله نازلی اینجا و اینجا. چه کسی از ایران هسته ای می ترسد؟ ------------------------------------------------- پ.ن. آقا الکی پینگ نکن جان مادرت. من خودم هی می یام ببینم چی اینجا جدیده، می بینم همون پست قبلیه نا امید می شم. اعصاب نداریم این روزها. ترا به خدا ول کن برادر. اخبار مهم و غیر مهمFriday, January 20, 2006
دموکرات ها انگار وقتی در انتقاد از بوش کم می آورند، از محافظه کارها هم در سیاست های خارجی شان دو آتشه تر می شوند.... نمونه اش هم خانم هیلری کلینتون که می گوید دولت بوش نسبت به ایران به اندازه کافی سخت گیری نکرده و شورای امنیت سازمان ملل باید ایران را تحریم کند... این هم از "گلوبال سیسترهود" (خواهری جهانی)..... به قول آمریکایی ها: Go sista!!! --------------------------------------- در بین کاندیداهای کانادا برای شرکت در میس یونیورس یا دختر شایسته دنیا، یک ایرانی اهل تورنتو هم موجود است که از بین 16 تن شرکت کننده منتخب انتاریو، بین 8 نفر اول است . خوب خدا را شکر که اگر دخترانی ناشایست در تورنتو وجود دارند که آبروی ملی را برده اند، در عوض دختر شایسته ای هم هست که آبروی رفته را خریده. الحمدالله. --------------------------------------- والله اسم این دختر شایسته ساناز است. اسم این خانم مدل هم ساناز است. ساناز بالایی کاراته باز است و ساناز دومی به قول دکتر عباس پارتیزان لاتلندی، "ناناز" است. (یکی که نیستند، هستند؟ فکر نمی کنم!) از شوخی که بگذریم، من عنوان انتخاب شده برای عکسهای ساناز، مدل مایو، در ایرانین را درک نمی کنم... "شنا در آزادی"؟ اشتباه نشود، من به انتخاب هردوی این زنان احترام می گذارم، اما "انتخاب" در هر زمینه ای نسبی است... یعنی این روایت "انتخاب" در "دنیای آزاد" وقتی که کمر دو اینچی و سینه های جراحی شده می شود استاندارد زیبایی و آنهایی که خارج از آن می افتند می شوند "زشت"، برای من مفهوم زیادی ندارد. در هر حال، هرچه باشد اینکه بدن زن می شود جایگاه جدال گفتمانهایی سیاسی- چه از نوع لیبرالش و چه از نوع بنیادگرایش-- جای تأمل دارد. --------------------------------------- و اما برگردیم به اوضاع تحریم... ایران پولهایش را از بانکهای اروپا بیرون می کشد... انگار تحریم را جدی گرفته اند.... --------------------------------------- بشتابید!!! بشتابید!!!! ویدیوی جدید بن لادن هم رسید. با موسیقی متن سازمان سیا. --------------------------------------- خب مرگ خوب است برای همسایه... سناتور اون بی دموکرات هم گفته امریکا باید تحریم اقتصادی و فرهنگی بر ایران تحمیل کند که نیازی به استفاده از نیروی اتمی نباشد!!! این اشتباه جمله بندی است، یا این آقا واقعاً در سر خیال حمله اتمی به ایران را دارد؟ خوشبختانه، "نایک" از او توضیح خواسته است..... NIAC ALERT: SENATOR EAN BAYH INDICATES NUCLEAR FORCE AGAINST IRAN A POSSIBILITY Washington DC, January 19, 2006 - Earlier this morning, Democratic Senator Evan Bayh (D-IN) indicated that the Untied States needs to pursue economic and cultural sanctions against Iran to “forestall the need for nuclear force.” On Fox News Channel's "Fox and Friends" morning program, Senator Bayh explained that he plans to introduce a resolution in the U.S. Senate that will demand that countries halt the export of gasoline to Iran as a response to Iran’s nuclear program. -------------------------------------------- در آخر... ژنرال عباس پارتیزان: فعلاً بحث های بی ناموسی در تورنتو من را سخت گرفتار کرده. هروقت فیلمان هوای هندوستان کرد، می رویم سراغ نقد از بوش و دخترش و بادی گارد بی نزاکتش. عزت زیاد.
افکار پراکنده یک نافمینیست مبتذلThursday, January 19, 2006
انگار بحث بین نازلی و مهدی جامی هنوز ادامه دارد. من فکر کردم سیبستان گفت که ملت برین خونه هاتون و نازلی هم آتش بس ملکوتیان را قبول کرد. اما اهل ملکوت دوباره نوشتند... شاید این هم یکی از خصایص مدرنیته است... حرف آخر را زدن و قاطعیت در ابراز عقیده داشتن و صادر کردن احکام کلی.... از این که "فرهنگ ایرانی چیست و "ادبیات فارسی چیست" تا اینکه "فمینیست ها چه هستند" و "لزبین ها چه هستند". راستی حالا که این مقوله "مدرنیته" اینطور مثل نقل و نبات پخش می شود و دغدغه مدرن بودن اذهان خیلی ها را به خود مشغول کرده، یک سوال ساده دارم: مدرنیته اصلاً چیست؟ آیا تعریف ما از مدرنیته یک دوره است؟ یک طرز تفکر و مکتب است؟ یک پروژه است؟ آیا مدرن بودن یعنی مدرنیزاسیون؟ یعنی تکنولوژی (آنطور که اولین پست سیبستان ارائه داد؟) آیا یک مدرنیته داریم یا مدرنیته های متعدد؟ این ها را می پرسم چون فکر می کنم یک سری پیش فرض، مثل اینکه "ما ایرانی ها هنوز مدرن نشده ایم" و یا اینکه "برای رسیدن به مدرن بودن باید این و این و این را انجام دهیم..." و یا اینکه "خانم ما هنوز مدرن نشده ایم، شما از پست مدرنیته حرف می زنید" و .... را می شود در مباحث و کامنت های وبلاگستان دید. و اما نازلی در پایین پستش پاسخ سوالهای سیبستان را تا حدی داده... بحث جالبی است که در قسمت کامنت های نازلی در بین آن همه فحش که خورده، نقدم را در مورد پست "آدم حسابانه ای اش" نوشته ام. راستی صحبت از فحش خوردن نازلی پیش آمد... چرا یک عکس که حسین از نازلی در فلیکرش گذاشته، اینقدر عمده شده که یک آدم بیکار می رود و در کامنت های وبلاگنویسان دیگر لینکش را می گذارد؟ به عکس لینک نمی دهم که هدف آن کامنت گذار بیکار را تکرار نکرده باشم... اما خب که چی؟ آیا عکس بوسیدن دو زن اینقدر عجیب است که یک نفر تمام روز و شب با آن بطور دیوانه وار درگیر می شود و می خواهد به همه ثابت کند که نازلی همجنسگراست؟ اصلاً آیا بوسیدن دو زن نشانه لزبین بودن آنهاست؟ تازه گیریم که نازلی همجنسگرا باشد، به من و شما چه ربطی دارد؟ یعنی جنسیت یک نفر تعیین کننده باقی زندگی اوست؟ یعنی اگر یک نفر همجنسگرا باشد (و یا ما فرض کنیم که همجنسگراست)، همه جوانب زندگی او باید تحت شعاع جنسیتش باشد؟ یعنی وقتی بحثی را شروع می کند (حالا در هر موردی باشد)، در پاسخ باید در مورد "لزبین" ها کلی بافی کنیم؟ چرا افراد فراهنجار را به جنسیتشان تقلیل می دهیم و سکشوالایزشان می کنیم (رفقای اهل ادبیات پارسی، لطفاً بگویید سکشوالایز کردن چه می شود که من حوصله ملا لغتی بازی ندارم). چرا فرض می کنیم که همه همجنسگرایان یکنوع فکر می کنند، مثل هم هستند و بعد فکر می کنیم که آنقدر در موردشان می دانیم که قانون های کلی در موردشان می دهیم؟ مگر همه دگرجنسگراها با پورنوگرافی موافقند یا مخالف که ما فکر می کنیم چنین قانون کلی را در مورد همجنسگرایان می توانیم بدهیم؟ دگرسازی همین است. شاخ و دم هم ندارد: تقلیل دادن گروه دگرشده به یک نوع... همگون فرض کردن دگر، برای ساختن خود. یعنی اگر یک دکتر، یک دانشجو، یک استاد، یک کارگر، یک محقق، یک مهندس، یک هنرمند را می شناسیم، قبل از هر چیز دیگر، برایمان اینقدر مهم است که او دگرجنسگراست یا همجنسگرا یا بایسکسوال؟ اینقدر برایمان جنسیت او به دیگر جنبه های زندگی اش می چربد که دیگر هویت های او را نادیده می گیریم و قبل از اینکه حتی او را ملاقات کنیم و ببینیم چه جور آدمی است، می گوییم "راستی می دانی که طرف همجنسگراست!؟" انگار که طرف مرتکب قتل شده و یا بیماری مسری دارد و یا چون همجنسگراست دائماً به دنبال خود ما و یا زن و شوهر و دوست پسر و دوست دختر ماست! بابا اینقدرها هم خودمان را تحفه ندانیم ترا به خدا... حالا من از این آدم بیکار که فقط در کامنت ها فحش می دهد و چرندیات می نویسد انتطاری ندارم، اما چرا دوستان فرهیخته فرض می کنند که اگر یک نفر در مورد چغندر نوشت، چون فکر می کنند که او همجنسگراست (به دلیل دیدن یک عکس؟) در پاسخ در مقاله ای در مورد فوائد چغندر آن شخص می گویند: "لزبین ها اینطوری هستند و اینطوری نیستند؟" یعنی ربط چغندر به لزبین چیست؟ برگردم به جواب سیبستان به "انشای" نازلی (راستی به منطق تقلیل و منطق تحقیق، منطق تحقیر را هم اضافه کنیم!) و سوالی که او در مورد "قدرت" از نازلی کرده است. نازلی در مورد فرق اسرار و "ناگفتنی" ها در جوابش توضیح داده، اما شاید نکته قدرت هنوز بی جواب مانده باشد. از مثال هایی که مهدی آورده، به نظر من می آید که برداشت مهدی از قدرت تنها نوع سرکوب کننده آن در دستگاه دولت است. اما من فکر می کنم آن قدرتی که نازلی از آن سخن می گوید، قدرت در شکل پراکنده آن است که در همه جا هست و شبکه ای است. یعنی قدرتی که ما نمی بینیمش و نمی توانیم روی آن دست بگذاریم و بعد بگوییم این ما را سرکوب کرده. بلکه قدرتی که نازلی از آن می گوید آن قدرتی است که ما هم در آن سهیم هستیم. چگونه؟ با تأدیب خودمان و زبانمان. با دیسیپلین کردن بدنمان. اینها همان" تکنیک های خود" هستند که فوکو از آن حرف می زند. یعنی چون ما خارج از قدرت زندگی نمی کنیم و قدرت در همه مویرگهایمان هم نفوذ می کند، سخن گفتن ما، گفتنی ها و ناگفتنی های ما، همه و همه تحت تأثیر قدرت هستند. این قدرت هم رابطه ای مستقبم با گفتمانهایی دارند که هژمونیک شده اند. گفتمانهای هژمونیک جنسیت هم جزیی از آن هستند. حالا اینکه آیا با "گفتن" ما با قدرت در افتاده ایم و آن را واژگون کرده ایم سوالی است که می شود از دیلانی کرد. یعنی به محض گفتن "ناگفتنی" دیگر آن ناگفتنی نیست . یعنی گفتمانهای جدیدی هژمونی کسب می کنند که در آنها "ناگفتنی ِ" گذشته می شود "گفتنی ِ" حال... نمی شود گفت این بد است که از سکس در جامعه امریکایی و یا کانادایی حرف بزنیم... اما نمی شود هم از یاد برد که این شاید شیوه ای باشد جدید برای دیسیپلین کردن بدن هایی که قبلاً رانده شده بوده اند. یعنی این از "سکس" حرف زدن ما هم خارج از گفتمانهای موجود و هژمونیک نیست. مثلاً، اینکه درست پس از 11 سپتامبر 2001، وقتی یک زن لزبین مثل الن دجنروس می شود اجراگر جایزه" امی" و اعلام هم می کند که " چیزی طالبان را بیش از این عصبانی نخواهد کرد که یک زن یهودی لزبین اینجا بایستد و اجراگر جایزه امی هم باشد" مسلماً خارج از گفتمان هژمونیک "آزادی" و تمدن در "غرب" در مقابل "هوموفوبیا، ضد یهودی بودن و ضد زن بودن در دنیای مسلمان" (که در آن زمان و حتی حالا به امثال طالبان تقلیل داده می شد) نیست. یعنی همان الن دجنروسی که یکی دو سال قبلش برنامه تلویزیونی اش به دلیل نشان دادن یک صحنه "لزبینی" کنسل شده بود، می شود مظهر آزادی امریکایی. یعنی "گفتن" او که "من یک لزبینم" در این مقطع زمانی "گفتنی" می شود در صورتی که دو سال پیشش نبوده... یک شیفت گفتمانی در امریکا که بی ربط به سایر گفتمانهای موجود مثل ناسیونالیسم تشدید یافته پس از 11 سپتامبر نیست. مرد همجنسگرایی که در یک هواپیمای دزدیده شده که هدفش پنتاگون بود با ربایندگان در می افتد، می شود سمبل قهرمان بودن و مردانگی (با عضلات فراوان و ارزش های مردانگی و موفقیت در زمینه اقتصادی!) اما خب همین رانده های گذشته و یا آنهایی که حساب نمی شدند، حالا وارد حیطه سوژه بودن می شوند، اما به یک شرط و آن این است که بدن هایشان دیسیپلین شود و آن "گی" ها و "لزبین" های نرمالی باشند که به دنبال رویای امریکایی اند... که مثل اندرو سالیوان ها از هر ناسیونالیست آمریکایی ناسیونالیست ترند... (خب از یک سو این اصلاً بد نیست که این سوژه ها دارای حق و حقوقی شوند، اما حقیقت امر این است که حتی بازماندگان افراد فراهنجار که در 11 سپتامبر کشته شدند، حقوق یکسان با بازماندگان افراد دگرجنسگرا دریافت نکردند...) مسلماً این گفتمانها هم وابسته به زمان و مکان هستند و "گفتنی" یک زمان و مکانی خاص "ناگفتنی" مکان و زمانی دیگر است. یعنی به زبان آوردن کیر و کس (فرج) در رستم التواریخ و به زبان نیاوردنشان در وبلاگستان امروز خارج از گفتمانهای موجود در مورد جنسیت در "فرهنگ ایرانی امروز" نیستند. اما خب اگر از فرهنگ تعریفی ایستا داشته باشیم، آنوقت است که می گوییم " این ها شایسته فرهنگ ایرانی امروزی نیستند!" اما مرزهای فرهنگ ایرانی را چه کسانی تعیین می کنند؟ چه کسانی خود را صاحب اختیار می دانند؟ آیا این صاحب نظر بودن با روابط جنسیت و جنسگونگی بی ربطند؟ فکر کنم نمی شود انکار کرد که گوینده هم مطرح است. یعنی اینکه من و یا نازلی و یا هر زن دیگری، "ناگفتنی های" امروز را بر زبان بیاوریم می شویم هرزه... می شویم جنده... می شویم بی نزاکت و در بهترین حالت، می شویم "پیشامدرن"... می شویم کلثوم ننه. پس این ناگفتنی، ناگفتنی نیست، گفتنی است، اما گوینده اش از نرم خارج می شود. کسی مثل نازلی حاضر است پی ِ آن را بر بدن بمالد. آیا به زبان آوردنش چیزی را عوض می کند؟ شاید نه... اما همین را می کند که شاهدش هستیم: در محدوده وبلاگستان، در بین آنهایی که وبلاگ می نویسند و می خوانند، تشویشی می اندازد... ناراحتمان می کند... یعنی از آن جایگاه راحتی که در آن جاخوش کرده ایم، تکانمان می دهد... وامصیبتا که "ماده سگی" زوزه کشید... شرم بر ما که "آبروی ملی" ما را برد... آن هم یک زن! یک ضعیفه... زن خوب اما از این کارها نمی کند... بعد هم فروغ را کلونیزه می کنیم و زبان او را هم آب می کشیم و چون در ادبیات فارسی خود را حق به جانب می دانیم، می گوییم تنها ما فروغ را می فهمیم و او و تنها او را را مظهر زن مدرن ایرانی می کنیم... حتی وقتی فروغ می گوید "گنه کردم گناهی پر ز لذت"، لذتش را از او می گیریم... او را هم از آنِ فرهنگ مردسالار خود می کنیم! و اما در باب فمینیسم و پورنوگرافی و این ادعا که "فمینیست ها به هیچ وجه طرفدار پورنوگرافی نیستند"... یک خاطره ای را تعریف کنم (می دانم الآن نیک آهنگ می گوید چرا اینقدر طولانی نوشتی... اما خب همه اش را نخوان عزیز برادر... برو برگرد بیا بقیه اش را قرائت کن). وقتی در سازمان مبارزه با تجاوز جنسی در سانفرانسیسکو کار می کردم، کارم گرداندن بخش برنامه آموزشی این سازمان بود. رئیس ارشد این سازمان، زنی بود که از دهه هفتاد که این سازمان تشکیل شده بود همین مقام را داشت. سازمان با فعالیت چند فمینیست سفید پوست شروغ شده بود و بعد ها به دلیل مد شدن چند-فرهنگی بودن در امریکا، شکل و شمایل آن تغییر کرد و مسلماً مسائلش هم تغییر کرد. زمانی که من و عده ای دیگر شروع به کار کردیم، این سازمان اصلاً برای زنهای مهاجر و زنهای "رنگی" (اصطلاحی که به زبان انگلیسی به کار می برند) کاری نمی کرد. بعدها شد سازمانی با اکثریت زنان رنگی و مهاجر و روش ها کم کم عوض شدند. پس از دو سال که جا افتادم، شروع کردم رفتن به "نیدل اکسچنج" و یا مکان "تعویض سوزن". این "نیدل اکسچنج" جایی بود (و هست) که در آن به زنهایی که از مواد مخدر استفاده می کنند سرنج تمیز می دهند تا از شیوع ایدز جلوگیری کنند. در این مقردر کل سه اطاق بود که متعلق به یک سازمان غیر انتفاعی خدمات اجتماعی بود و هر پنجشنبه به مدت سه ساعت، زنان خیابانی که معتاد بودند می آمدند، سرنج نو می گرفتند، غذا می خوردند و با هم حرف می زدند. یک دکتر هم بود که می آمد و بطور ضربتی به زخمهای آبسه شده می رسید. من هم تصمیم گرفتم که یک کلاس دفاع شخصی برای این زنان برپا کنم تا زنهای فاحشه ای که از جانب مشتریان (و بعضی وقتها هم پلیس) مورد تجاوز واقع می شدند بتوانند از خود دفاع کنند و در ضمن آنجا هم باشم که اگر خواستند درد دل کنند گوش کنم و اگر کمک قانونی احتیاج داشتند، آنها را به بخش قانونی سازمانمان معرفی کنم. وقتی به دبیر کل سازمان اعلام کردم که قصد دارم بخشی از بودجه برنامه ام را به زنان فاحشه خیابانی اختصاص دهم و یک متخصص دفاع شخصی برای این گروه استخدام کنم، رنگ سرخ و سفید این زن فمینیست تماماً سرخ شد و پس از گفتن اینکه می داند که زنهای فقیر و بی خانمان در معرض ریسک هستند و وظیفه اجتماعی ما ایجاب می کند که به آنها خدماتمان را ارائه دهیم، به من گفت که " فحشا به همه زنها آسیب می رساند!!!" و اینکه من یکروز از هفته، ساعات کارم را به فاحشه ها اختصاص دهم به جای جنگیدن با فحشا، راحت کردن کار فاحشه هاست! من که نمی دانستم چگونه زنی که برای امرار معاش از بدن خود با ساختن فیلمهای پورنوگرافیک و یا از طرق دیگر استفاده می کند (چه کسی نمی کند؟ به شیوه های مختلف!) به "همه زنها" آسیب می رساند، پس از ساعتها بحث او را قانع کردم که بودجه ای را صرف زنهای فاحشه در نیدل اکسچنج بکنم. آخر سر هم مجبور شدم یک هفته در میان، ساعتهای کارم را داوطلبی حساب کنم که خدای ناکرده از فحشا حمایت نکرده باشم، چرا که توجیه آن به اداره دولتی" برنامه ریزی جرائم" غیر ممکن بود، چرا که استفاده از بیت المال برای جلوگیری از جرم تجاوز را نمی شد خرج "جرم" دیگری، یعنی فحشا کرد! خلاصه کلام: فمینیسم ساده و دور از حقایق اجتماعی دبیر کل محل کار من با ادعاهای فراوانش برای "نجات قربانی ها" به این حقیقت دسترسی نداشت که زنی که فحشا را چه از روی اجبار و چه از روی اتخاب پیشه کرده، به اندازه او عقل دارد که بداند چگونه زندگی اش را بچرخاند. مسلماً نوع فمینیسمی که هرگونه فحشا را مایه ستم بر زنان می بیند از حقایق زندگی مردم به دور است و قدرت را تنها در شکل بالا به پایین و سرکوب کننده می بیند. اما گفتن این قانون کلی که " فمينيست ها به هيچ وجه طرفدار پورنوگرافی نيستند" این را نادیده می گیرد که تنها یکنوع فمینیسم وجود ندارد. دیدگاه های متعددی در فمینیسم بر مسئله پورنوگرافی موجود است. همچنین، این قانون کلی فرض را بر این می گذارد که زنهایی که یا پورن می سازند و یا آن را می بینند، فمینیست نیستند! باور کنید فمینیست بودن تنها مدل اریستوکرات آن نیست... مثال آوردن از فمینیسم دولتی هم نمونه خوبی برای صادر کردن احکام کلی در مورد فمینیسم نیست. در آخر و کمی بی ربط و اما با ربط اگر روابط زبان و قدرت را در نظر بگیریم: علیرضا هم به خیل "مبتذل" نویسان پیوست!.... به سر و صدا و صوت "هوآآآآآآ"ی علیرضا این را اضافه کنم: و از فضایل شیخ ما این است... مقاله را نخواند و گفت حکم من این است! پس ما دیگر صوت صادر نکنیم که به قبای اهالی باسوات وبلاگستان بر نخورد خدای ناکرده!
مک کارتی آسوده بخواب زیرا که ما بیداریمTuesday, January 17, 2006
این مدلی اش را ندیده بودیم که خدا را شکر نمردیم و قبل از گوانتانامو رفتن دیدیم. گروهی به اسم "پروفسورز دات کام" در دانشگاه یو سی ال ای به دانشجویان 10 دلار می دهد که نت های کلاسشان را تحویل دهند. نه اینکه این گروه علاقه مند به جمع آوری نُت های کلاس تاریخ و ادبیات و مردم شناسی دانشجویان باشند... نه! این گروه نُت دوست با این روش، در حال جاسوسی در کلاس ها هستند و دانشجویان را تبدیل به جاسوسانی می کنند که اگر استادشان از جناب بوش بد گفت و از جنگ عراق صحبت کرد، به آنها گزارش دهند... مک کارتی از خوشحالی دارد در قبر چاچاچا می رقصد... یک نفر یو سی ال ایی لطفاً به من بگوید این وب سایت دروغ است و این اتفاق در این دانشگاه بزرگ نمی افتد... وقتی در لیست دانشجویان دپارتمانمان این ای میل را دیدم فکر کردم خواب دیده ام... هنوز هم همین فکر را می کنم... چند نفر از پروفسورهایی که برایشان پرونده ساخته اند از بهترین اهالی آکادمی در امریکا هستند. فکر کنم با این وضع که دانشگاه ها کنترل می شوند و بودجه آموزش کم می شود، در آینده نزدیک نسل جدید آمریکایی ها از شدت با سوادی همه مثل جورج بوش حرف بزنند.
تقدیم صورتیدر تقلید از سبک تقدیمی سیبیل طلا....این را به فرح خانم، حرفه ای ترین وبلاگخوانی که می شناسم، تقدیم می کنم که عکس پیکان صورتی نوستالژیک اش کرده. سپر پیکان در این عکس معلوم نیست، اما اگر بود آن نوشته زیرش روی سپر برق می زد! :
![]() ![]() بوی تحریم می آیدMonday, January 16, 2006
![]() این قاصدک* نه تنها زیبا می نویسد و زبان فارسی اش شیرین تر از زبان طوطیان هند است، آشپز خوبی هم هست و موسیقی های انتخابی اش که دیگر حرف ندارند. اما از همه این ها مهمتر، این قاصدک ما آدم پرمحبت ونازنینی هم هست. این عکس پیکان صورتی را قاصدک* برایم برقی فرستاده. ممنون رفیق جان. دیدنش خاطره های کودکی را زنده تر کرد. ----------------------------------------------------------- به نظر می رسد که آقایان آلمانی، فرانسوی، و انگلیسی شروع به نوشتن نسخه چرکنویس نامه به شورای امنیت ملل متحد هستند که بر ایران تحریم اقتصادی تحمیل کنند. می گویند روسیه و چین هم بعید نیست که تا آنموقع راضی شوند. یک ملاقات زودتر از معمول هم برای حدود دو هفته دیگر گذاشته اند. فکر می کنم باید دست بکار شد و شروع به نامه نگاری کرد. نمی دانم تا چه حد مؤثر خواهد بود، اما ساکت نشستن هم دردی را دوا نمی کند. وبلاگهای ضدجنگ که پارسال راه انداختیم را شاید باید دوباره سر و سامان دهیم . نمی دانم آیا تحریم همان بلایی را به سر مردم ایران خواهد آورد که تحریم اقتصادی علیه عراق بر سر مردم عراق آورد؟... شاید نه. شاید به شدت فاجعه عراق نباشد که هر ماه، شش تا هفت هزار کودک عراقی به علت عدم دسترسی به آب تصفیه شده و دارو جانشان را از دست می دادند. اما در هر حدی که باشد، شوخی بردار نیست. اگرامریکا و اسرائیل بمب هم نریزند، تحریم، بخصوص برای آنهایی که توانایی مالی ندارند، مرگ تدریجی است. البته با این وضع که رایس می گوید" فعلاً با دیپلماسی پیش می رویم، اما هیچ چیزی را غیر ممکن نمی دانیم"، حمله هم بعید نیست. راستی نمی دانم این چه روشی است که سازمان ملل از آنسو تحریم تحمیل می کند و از سوی دیگر نهادهای انساندوستانه اش بطور اضطراری چسب زخم های کوچک کمک رسانی به زخمهایی که به دلیل تحریم عمیق می شوند می زنند؟ نمی دانم چرا در دیپلماسی شان، مجازات کردن مردم را پیشه می کنند؟ این ادعاهای بشردوستانه کشورهای "متمدن" و دموکراتیک به چه درد می خورند که برای "ادب کردن" احمدی نژاد، سیاستمدارانشان پیشنهاد می کنند که آلمان تیم فوتبال ایران را از شرکت در جام جهانی منع کند؟ خلاصه که باید فکری برای اعتراض به تحریم علیه مردم ایران بکنیم. نمی دانم چه می شود کرد... کسی به فکرش چیزی می رسد؟ اخبار مربوطه: این رسانه های غربی هم آنچه که دلشان می خواهد می شنوند و "اشتباهاً" ترجمه کرده و گزارش می دهند. آخر وقتی که اتهامات ساختن سلاح های هسته ای توسط ایران تا این حد حساس است، گزارش اینکه احمدی نژاد گفته ایران حق استفاده از سلاح های هسته ای را دارد" خیلی با گفته او که "ایران حق استفاده از تکنولوژی هسته ای را دارد" فرق می کند." امان از دست همکاران خانم امانپور در سی ان ان.
دیو چو بیرون رود...بیست و هفت سال پیش، در چنین روزی خاله ام با پیکان صورتی اش--که آن رنگ ماشین را این روزها فقط باربی سوار می شود-- بوق بوق کنان جلوی خانه مان ایستاد و من و خواهرم دوان دوان به سوی پنجره آشپزخانه رفتیم و از بالا او را که با خنده به ما علامت می داد که پایین برویم نگاه کردیم. مادرم هم آمد که ببیند چه شده. خاله ام با فریاد شادی از ماشین بیرون پرید و رقصان گفت: "فریده باجی... شاه رفت!!!!" مادرم با افسوس سرش را تکانی داد و گفت: "بسه... خجالت بکشید. جعمش کنید.... " بعد با لحنی سرزنش بار به خاله ام گفت: " بیا بالا چایی بخوریم! " من ده ساله و خواهرم که از من پنج سال بزرگتر است و هرچه کتاب صمد بهرنگی و علی اشرف درویشیان داشتم را او به من داده بود که بخوانم، با شادی پایین و بالا پریدیم و به همراه خاله ام به مادرم اصرار کردیم که سوار ماشین شود و به خیل مردم که جشن گرفته بودند بپیوندیم. مادرم هم به زور سوار ماشین شد و به خاله ام که روزنامه اطلاعات با حروف درشت "شاه رفت" را به برف پاک کن های ماشینش بسته بود گفت: "سفه سن والله...آخه که چی؟"
و این هم پیکانی که هم سن و سال من است... راستش هرچه گشتم عکس پیکان صورتی پیدا نکردم، دیدم این جوک"شکست 1968 و پیروزی 1347" هم دیدنی است! سردرد بادوامSunday, January 15, 2006
این سرماخوردگیی که خوب نمی شود --و انگار مثل عضویت مجله های مزخرفی که در امریکا نمی دانی چطور پیدایت می کنند و زورکی برایت چند شماره مجانی می فرستند و بعد هم صورت حساب بلند و بالایی برایت در پست می فرستند-- مرتب خودش را اتوماتیک وار تمدید می کند. فکر می کنم سینوزیت دوران کودکی ام برگشته. از سر درد دارم می میرم و نمی توانم زیاد به مانیتور کامپیوتر نگاه کنم. اما این ها را با سردرد خواندم و دیدم که ارزش با درد خواندن را دارند: وبلاگ خورشید خانم وبلاگ امشاسپندان سرزمین رویایی لینک های مربوط به بحثی که در وبلاگستان ایجاد شده را گردآوری کرده.
--------------------------------------
میرزا پیکوفسکی هم مطالب را جمع آوری کرده ولیستش کمی با لیست سرزمین رویایی متفاوت است. . تقلیل تحقیق به فرهنگنامهFriday, January 13, 2006
در کلاسهای درسی معدودی که در دانشگاه های امریکا درس داده ام، سر اولین کلاس همیشه گفته ام که استفاده از فرهنگ لغات در کلاس من اکیداً ممنوع است! چرا؟ چون فکر نمی کنم که بشود معنی مفاهیمی پیچیده را در یک سطر و با یک صفحه فهمید! یکبار، یکی از دانشجویان با وجود تأکید من، در ورقه اولش در مورد کلمه "اورینت" (شرق) که ادوارد سعید در موردش یک کتاب نوشته و صدها نفر نقد و تحلیلش کرده اند، به من این جمله را تحویل داده بود: «"اورینت" جایی است که خورشید از آن بر می خیزد!"» تازه بنده خدا صفحه فرهنگ لغتش را هم گذاشته بود که من بدانم او چقدر تحقیق کرده. چرا این خاطره را گفتم؟ چون مهدی جامی از سیبستان، پاسخی به پست قبلی من نوشته که نوشته اش من را یاد این خاطره انداخت. اجازه دهید توضیح دهم. مهدی مقاله خود تحت عنوان "منطق تقلیل و منطق تحقیق" را با این آغاز کرده که صحت کاربرد کلمه جنسگونگی در متن من—که آن را به عنوان معادل واژه انگلیسی "جندر"* به کار برده ام-- را با استفاده از فرهنگ آشوری بیازماید. مهدی به درستی مشاهده می کند که فرهنگ آشوری عاری از صورت مفعولی "جندر" است. اما در این تحقیق فرهنگنامه ای اش بر آن می شود که معادل فارسی کلمه هایی مثل لزبین و گی را بیابد. لازم دیدم نکاتی را در مورد پاسخ او و کامنتی که برایم گذاشته در این پست مطرح کنم. این شاید شروع خوبی باشد برای بحثی که دیگر وبلاگنویسان علاقه مند به مسائل جنسیت و جنسگونگی می توانند در آن شرکت کنند و چیزی به معلومات جمعیمان اضافه کنند. نکته یکم: در این شکی نیست که داریوش آشوری که سهل است، مهدی جامی هم تسلط به مراتب بیشتری از من بر زبان فارسی دارد. من هیچوقت ادعای دانستن زیر و بم زبان فارسی را نداشته ام و چندین بار در همین وبلاگ گفته ام که چون مطالعات پس از دیپلم من در طی 16 سال گذشته به زبان انگلیسی بوده، زبان فارسی ام در بیان واژه های آکادمیک قاصر است. چندی پیش هم که به هر دلیلی کتاب فرهنگ علوم انسانی آشوری در نقل مکان به تورنتو گم شد که من را تا حدی به اختراع کلمات واداشته! اما اگر در مورد چیزی بدانم، آن مطالعات زنان، جنسیت و جنسگونگی است که یکی از فوق لیسانس هایم را در این رشته گرفته ام. پس فکر می کنم بتوانم در مورد جنسیت و جنسگونگی دو کلمه ای ابراز نظر کنم. اینکه فرهنگ آشوری با وجود دانش داریوش آشوری بر زبان فارسی، بسیاری از کلمات مربوط به جنسیت و جنسگونگی را ندارد، چه چیزی را نشان می دهد؟ بدون تعارف و "هندوانه زیر بغل گذاشتن" های مرسوم و این و آن را استاد خطاب کردن، می گویم که برای من چنین چیزی نشان از کم لطفی، کم توجهی و یا اگر جسارت نکرده باشم، کم دانشی نویسندگان فرهنگ های علوم انسانی و اجتماعی در زمینه مطالعات جنسیت و جنسگونگی دارد. اشتباه برداشت نکنید، فرهنگ علوم انسانی آشوری در بسیاری از موارد به درد من خورده، اما قسمت جنسیت و جنسگونگیش کمی کم لطف است. اما مهدی عزیز، بجای اینکه از این حقیر که واژه جنسگونه را مدت هاست در این وبلاگ بکار می برم بپرسد که این واژه جنسگونه را از کجا درآورده ام، در وبلاگ خود اعلام می کند که این واژه که در دید او نارساست، بلایی است افتاده به جان " اهالی مدرنيته که عموما زبان را نمی شناسند يا به آن مسلط نيستند". مهدی به جای پرسیدن از من، به منبعی که او دارای صلاحیت می داند می رود، یعنی فرهنگ آشوری. چرا؟ چون او فرض را بر این می گذارد که تنها دانش معتبر در این زمینه را می شود از فرهنگ آشوری کسب کرد. این همان "رژیم دانش، قدرت، و حقیقت" است که در پست قبلی هم گفتم. چه چیزهایی "دانش" محسوب می شوند و "حقیقت" ها را ثبت می کنند و چه چیزهایی از حیطه دانش رانده می شوند؟ اگر "جنسگونه" در فرهنگ آشوری موجود نیست، پس کسی که آن را بکار می برد زبان را نمی شناسد؟ اگر مهدی از خود من می پرسید، به او می گفتم که گروهی از فمینیست های ایرانی در آکادمی و استادان زبان فارسی، در یکی از شماره های نشریه نیمه دیگر این واژه را حدود دو دهه پیش پیشنهاد کردند." نیمه دیگر" نشریه ای بود که افسانه نجم آبادی، استاد کنونی پژوهشهای جنسیت و جنسگونگی در دانشگاه هاروارد، به همراه دیگران ویراستاری آن را در زمانی که وجود نشریه های زنان در ایران پس از انقلاب ممکن نبود، از امریکا ویراستاری می کرد. نیمه دیگر با پیدا شدن مجله زنان در ایران به کار خود خاتمه داد و خدا را شکر تعداد نشریات مربوط به مسائل زنان به تدریج در ایران بیشتر شد. اما در یکی از شماره های نیمه دیگر، نجم آبادی بود که اگر اشتباه نکنم و حافظه یاریم دهد، در طی مکالماتی با کریمی حکاک و فرزانه میلانی و هما سرشار، واژه جنسگونه را به عنوان معادل جندر بکار برد. متأسفانه به دلیل اینکه از کتابهایم دور هستم و تعداد محدودی کتاب به تورنتو آورده ام، امکان دادن مأخذ ندارم، چرا که اطلاعات دقیق در مورد آن شماره نیمه دیگر در دسترسم نیست. اما اگر دوستان به نیمه دیگر دسترسی دارند، لطف کنند و اطلاعات مربوطه را یا در کامنتها بگذارند و یا برایم ای میل کنند. حالا اینکه جنسگونه را معادل جندر باید بکار برد و یا جنسیت، مبحثی است که می شود در موردش بحث کرد. اصلاً اینکه آیا جنس، خود جنسگونه است و تفکیک این دو در زبان چه مفاهیمی را به دنبال دارد هم خود بحثی است که محققان زمینه جنسیت به آن پرداخته اند که برای به حاشیه نرفتم بحث اصلی، به آن نمی پردازم. اما آنچه که برای من بسیار جالب است، شیوه پاسخگویی مهدی به پست من است. او بدون پرداختن به نکته من، به بیراهه رفته و به ایرادگیری از زبان من پرداخته... استدلال پاسخگوییش را نمی فهمم... شاید قصدش این است که تسلط خود را بر زبان فارسی به اثبات برساند، که این بر کسی پوشیده نیست و احتیاج به اثبات ندارد. اما آیا این شیوه ای برای طفره رفتن از پاسخگویی به نکته هایی است که من با زبان الکنم مطرح کرده ام؟ من نمی دانم ربط یافتن "جنسگونه" در یک فرهنگ علوم انسانی در جواب به نقد من چیست؟ نمی دانم چرا مهدی به این فکر افتاده که معادل "گی" و "لزبین" را هم بیابد و بنویسد؟ ( واقعاً ربط این یکی را نمی فهمم!) آیا این منطق "تقلیل" است یا منطق "تحقیق" ؟ من منطقی در آن نمی بینم. نمی دانم کسانی که به دلیل "استاد" شنیدن خود را استاد می دانند و دیگران را شاگرد (پست مهدی را ببینید!) در مورد مسائلی که در موردش شاید آگاهی لازم را ندارند انتظار دارند که دیگران دست به دست بنشینند و منتظر باشند که آقایان زبان شناس اگر فرصتی کردند به تئوری های اخیر در زمینه علوم انسانی و اجتماعی برسند و معادل "درست" فارسیش را بسازند؟ حالا اگر مسائل جنسیت و جنسگونگی برای آقایان شایان اهمیت نباشد، ما شاگردان علوم انسانی و اجتماعی که به این مباحث علاقه مندیم باید چکار کنیم؟ آخر معادل ساختن تنها دانش زبان فارسی نمی خواهد، بلکه دانش در زمینه ای که آن کلمه در آن بکار برده شده را نیز می خواهد. در دید این حقیر که تئوری "کوئیر" --یا آنچه که خودم به همراه دو تن از دوستان، با فارسی شکسته بسته مان "فراهنجار" نامیده ایم-- را زیر و رو کرده، "مادینه کام" و " نرینه کام" واژه هایی هستند بس نامناسب برای لغات انگلیسی "لزبین" و "گی". دلیلش هم تقلیل این جنسیت ها به بیولوژی آنهاست. اگر کسی بداند که "گی" و "لزبین" تنها به "مادینه" کامی و "نرینه" کامی خلاصه نمی شوند و منطقی تقلیلی در تحقیقاتش بکار نبرد و سعی کند بحث های مربوط به این هویت ها و تاریخ این مفاهیم را بشناسد، می بیند که فرهنگ لغات در دادن معادل بسیاری از مفاهیم قاصر است. از دوگانگی معنای "کام" هم می گذرم که حتی فکر کردن به تمسخری که همراه این واژه ها پیش خواهد آمد تنم را می لرزاند. من هنوز جوابی قانع کننده از مهدی در باب استفاده او از واژه هایی که باری بسیار جنسگونه دارند و این جنسگونگی شان از دید من زن ستیز است دریافت نکرده ام. بگذارید جواب مهدی را که در کامنتدانیم نوشته اینجا بگذارم. زبان من ممکن است پارازيته باشد و معنا را درست منتقل نکند اما خواننده هم ممکن است آن را نادرست "بخواند" و از ورای حجاب های ايدئولوژيک. ماجرای عصمت خيلی ساده تر از اين حرفهاست. من با عنوان خود مقابله ای بين عنوان و متن رستم التورايخ برقرار کرده ام. او می گويد سلطان عصمت لازم ندارد و من هم با عنوانم آن را در باره شارون تاييد می کنم: شارون مردی بود که به عصمت بی اعتنا بود. يعنی سياستمدار بود! همين. شاید بد نباشد همینجا روشن کنم که منظورم از جنسگونگی زبان چیست. خیلی چیزها جنسگونه اند و زبان استثنا نیست. اصلاً به دلیل اینکه ما در دنیایی زندگی می کنیم که عاملیتمان با توجه به مبانی و قوانین جنسگونگی بخصوص جامعه ای که در آن زندگی می کنیم تولید می شود، کمتر چیزی است که جنسگونه نباشد. از لباس پوشیدنمان گرفته تا طرز حرف زدنمان. این جنسگونگی نیز در زمانهای مختلف و مکانهای مختلف متغیر است. پس این جنسگونه بودن بد و خوب نیست که من بگویم "این آقا جنسگونه می نویسد، پس مرگ بر او و من نوشته هایم جنسگونه نیست، پس درود بر من!" نوشته های همه ما، به دلیل اینکه با گفتمانهای جنسگونه احاطه شده ایم، ناگزیر جنسگونه است. اما این روابط جنسگونگی با قدرت در ارتباط است. یعنی در جامعه مردسالار، نقشهای مرد بودن و زن بودن جایگاه های اجتماعی خاص و متفاوتی را برای زن و مرد تعیین می کند. جامعه "مدرن" ما چه در ایران و چه در امریکا و چه در انگلیس، عاری از این مردسالاری نیست، هرچند که معانی زنانگی و مردانگی و نوع مردسالاری در این جوامع همگون نیستند. درست است که جنسگونگی زبان را نمی شود شست و کنار گذاشت و زبانی پاستوریزه بیرون داد. اما چون معنا در متن است که تولید می شود و متن(تکست) از زمینه متن (کنتکست) جدا نیست، نوع معنایی که تولید می شود در کاربرد آن متفاوت است. بارت درست می گفت که یک سری کدها و قوانین پنهان در هر گروه اجتماعی موجود است که معانی مشترکی را که "داده شده" هستند تولید میکند. این همان ایدئولوژی است که در هر جامعه ای شکل هژمونیک به خود گرفته و ما آن را نادیده می گیریم، اما معانی مشخصی می سازد. این ایدئولوژی که در نوشته های مهدی نادیده گرفته می شود، مردسالاری است. یعنی "پرده عصمت دریدن" که مهدی با استناد به رستم التواریخ در مورد شارون می گوید، شاید برای او بار جنسگونه نداشته باشد، اما این نادیده گرفتن دقیفاً به این دلیل است که ما مردسالاری را آنچنان طبیعی گرفته ایم که دیگر نمی بینیمش. "ما" که می گویم، آنهایی هستند که مجبور نیستند که ببینند و اگر به خودشان زحمت دیدنش را ندهند، این طبیعی سازی روابط قدرت، چون جایگاه اجتماعیشان را به عنوان مرد مستحکم می کند، به نفعشان هم هست. همین طبیعی سازی در زبان است که یک سری نقش ها و روابط قدرت (به صورت پراکنده آن... اینجا منظورم قدرت بر حسب مردانگی است) را نه تنها دست نخورده می گذارد، بلکه با تکرار تثبیتش هم می کند. بگذارید برگردم به بارت. بارت می گوید که در هر ارائه ای (چه زبان باشد و چه تصویر) دو لایه معنی وجود دارد. یکی همان معنی است که "می بینیم (دنوتیشن—مثال بارت، سرباز سیاه پوستی است که به پرچم فرانسه ادعای احترام می کند: وفاداری به فرانسه) و آن معنی که "رده دوم سیستم سمیوتیک" است (کانوتیشن—فرانسه امپراطوری بسیار خوبی است که همه پسرانش، بدون تفاوت در رنگ پوستشان به آن وفادارند!). این لایه دوم آن معنایی است که ایدئولوژی (و یا فوکویی گفته باشیم، "گفتمان"-- دیسکورس) که در حین طبیعی سازی خود را پنهان هم می کند، ارائه می دهد. مردسالاری که من به آن اشاره می کنم و در دید بسیاری از کاربران زبان پنهان مانده، همان ایدئولوژی است که در به کار بردن استعاره هایی مثل "دریدن پرده عصمت" در توصیف حکومت شارون در سرزمین اسرائیل و "عجوزه پیر " در توصیف انقلاب اسلامی ایران خود را پنهان می کند. جالب این است که برملا کردن این روابط قدرت طبیعی ساخته شده، در دید مهدی جامی می شود "ایدئولوژی"، گویی که زبان او عاری است از ایدئولوژی! نکته دوم: اینکه مهدی به بازی دستور زبانی با کلمات پرداخته نیز خود برای من حیرت انگیز است! مهدی پس از کلی فسفر سوزاندن در جواب کامنت من که گفته ام چرا دو استاندارد متفاوت دارد (اگر او می گوید کلثوم ننه برای مسائل مدرن مناسب نیست، پس چطور است که او از رستم التواریخ در توصیف حکومت شارون استفاده می کند)، کلی با کلمات بازی می کند تا خطای استدلال من را نشان دهد و می نویسد: در سطحی ديگر و اين بار صرفا از نگاه منطق استدلال سيما: فرض کنيم سيبستان هم همان خطای نازلی را کرده باشد. ايراد به جای خود همچنان باقی است. مساله طرح شده اين است که می توان با زبان کلثوم ننه ای از مفاهيم مدرن فيمينيستی گفتگو کرد يا به تبليغ آن پرداخت؟ اگر خطای سيبستان را که سهل است خطای صد نفر ديگر را هم نشان دهيم نمی توان نتيجه گرفت که پس می شود! از نظر روانشناسی بحث البته می شود توپ را به زمين مقابل انداخت اما توپ انداختن به زمين مقابل اگر برای جدل خوب باشد برای استدلال و اقناع اصلا خوب نيست. کسی نگفته که "با ادبیات کلثوم ننه ای" به مسائل "مدرن" بپردازیم. این مهدی بوده که چنین فرضی را دارد. خود می برد و خود می دوزد. این مهدی است که می گوید سبک کلثوم ننه ای مناسب مسائل مدرن نیست. این مهدی است که برای تثبیت مدرن بودن خود، به دوگانه متضاد سنت و مدرنیته روی می آورد و زبانی را که از یک زن مدرن انتظارش را ندارد، "کلثوم ننه ای" (بخوانید سنتی) می داند. چه چیز مناسب تر برای زبانی مردانه جز علم کردن زن سنتی به عنوان متضاد پیشرفت؟ این شیوه مهدی اصلاً تازگی ندارد. مردان "مدرن" دوره مشروطه نیز برای تثبیت مدرن بودن خود به نوشتن ادبیاتی چون "تأدیب النسوان" پرداختند و زبان زنانی چون بی بی خانم استرآبادی را هرزه، ناپاک و شایسته حمام های زنانه دانستند. یعنی زن ایرانی برای مدرن شدن و ورود به حیطه عمومی، باید از زبان فاقد "ادب" پرهیز می کرد تا بتواند در کنار همسر خود به زنی مدرن تبدیل شود. فنون خانه داری بیاموزد و فرزند (بخوانید پسر) هایی که ادا و اطوار دخترانه ندارند به بار بیاورد تا سربازهای وطن شوند و دخترهایی که مادر بودن را یاد بگیرند. به قول نجم آبادی، زن مدرن ایرانی زنی شد با حجاب درونی، بی نیاز از حجاب بیرونی! زبانش پاک سازی شد و رفتارش تأدیب. پروژه مدرنیته در ایران همراه بوده با دیسیپلین کردن زنان و مردان و دامن زدن به دگرجنسگرایی و خانواده تک همسری. از خودم هم در نیاورده ام. هر کسی که در مطالعات زنان در ایران تحقیق کرده باشد، این دستگیرش می شود. اما در پاسخ به دو سوال آخر مهدی که آيا فقط استادان بهتر است محدوده خود را بشناسند و شاگردان و دانشجويان و طالبان آزاد علم از آن فارغ اند و هر چه گفتند و کردند و خارج از محدوده زدند بی ملال ممکن است؟ و ديگر اينکه حوزه استاد/طالب علم را چه کسی تعيين می کند؟ شيوه بحث او و قدرت و قوت استدلال و احضار منبع و ارجاع او و دانستن مسير و منطق بيان مساله هايی که طرح می کند يا تصورات خوانندگان او از اين که مرز او کجاها بايد بوده باشد؟ من شخصاً به مرام "استاد و شاگردی" معتقد نیستم. تنها چیزی که می دانم این است که بد نیست ما در دنیای وبلاگنویس به تکرار روابط قدرت در زندگی زمینی مان توجه کنیم و بازتاب آن را در وبلاگهایمان مشاهده کنیم. این پست غزاله 10 ساله برای من خیلی آموزنده بوده: اسنیچ های با ستاره حق داشتند توپ بازی کنند و دور هم سوسیس سرخ شده بخورند، اما اسنیچ های بی ستاره بدبخت نمی توانستند هیچ کار بکنند .تا این که یک روز آقای "سیلوستر مک مانکی مک بین" پیدایش شد و دستگاه ستاره ساز را اختراع کرد و تمام اسنیچ های بی ستاره پول هایشان را دادند و با ستاره شدند . اسنیچ های با ستاره هم عصبانی شدند که همه اسنیچ ها با ستاره شده اند و می گویند :آهای از خود راضی های فیس فیسو!دیگه معلوم نیست که کی کیه چون ما هم عین شما شده ایم حالا می تونیم بریم مهمونی و سوسیس سرخ کرده نوش جان کنیم. اسنیچ هایی که از قبل با ستاره بودند دردلشان ازخودشان پرسیدند : ولی دیگران ازکجا بفهمند ما ماییم وآن ها آن ها ----------------------------------------------------------- افسانه نجم آبادی لطف کرده و مأخذ را برایم فرستاده. کلمه "جنسگونه" برای اولین بار توسط آزاده آزاد در شماره دوازده/سیزده نیمه دیگر که در سال 1369 به چاپ رسید، بکار برده شده است. ---------------------------------------------------------- * جندر= gender * کوئیر =Queer * گی = Gay * لزبین = Lesbian *دنوتیشن = Denotation * کانوتیشن = Connotation جنسگونگی زبان و بازی قدرتWednesday, January 11, 2006
بحثی بین مهدی جامی، نویسنده وبلاگ سیبستان و نازلی سیبیل طلا پیش آمده که دوست دارم جدا از توهین های پرتاب شده، نکته ای را مطرح کنم. از کسی پوشیده نیست که نازلی نوشته هایش را با طنز می نویسد و از "خود را جدی گرفتن" پرهیز می کند. شاید این یکی از مؤثرترین راه های مطرح کردن مسائلی باشد که امکان بحث در موردشان در فضای "جدی" موجود نیست. برداشت من از نوشته نازلی در پاسخ به نوشته سیبستان در مورد شارون، نقد او به استفاده از تشبیهات جنسگونه* و معانی تولید شده در استفاده از چنین زبانی می باشد. "پرده عصمت" دریدن شارون را شاید خواننده به عنوان "اصطلاح" رایج در زبان فارسی نادیده بگیرد و "زیر سبیلی" رد کند، اما برای آنان که در طول تاریخ ایران سبیل نداشته اند (و یا شاید باید گفت سبیل کلفت به معنای نشانه مردانگی نداشته اند، چرا که برای بسیاری از زنان ایرانی موی بالای لب زنان غیر طبیعی نیست و در زمان قاجار نشان زیبایی زن بوده)، "زیر سبیلی" رد کردن چنین زبانی، به دلیل جنسگونه بودن سبیل و زبان مشکل است. اینکه زمین و وطن به زنی باکره تشبیه شود که مردان غیور، "پرده عصمت" آن را در کشورگشایی هایشان بدرند، بدن زن را در زمینه ای گفتمانی، به جایگاه خشونت، فتح، و مالکیت مردانه تیدیل می کند. اینکه در نوشته های مهدی جامی، انقلاب به زنی تشبیه شده که مردان به دام عشق او افتادند، غافل از اینکه این زن اغواگر، "عجوزه ای پیر" بیش نبوده، در تولیدی گفتمانی (دیسکورسیو)، از مرد عامل/سوژه ساخته و زن را تبدیل به ابژه ای فتیش شده می کند. بارها در کامنت های قبلیم از مهدی جامی عزیز در مورد جنسگونگی زبان او شاکی بوده ام و او یا مستقیم و یا غیر مستقیم به من گفته که منظورش را نفهمیده ام، که قصد او چیز دیگری بوده. اما در نوشتن یک متن، قصد نویسنده نیست که مطرح است. معانی یک مطلب، جدای از نیت نویسنده آن در زمینه گفتمانی و با توجه به روابط قدرت است که تولید می شوند. یعنی این تنها بحث تضاد درون و بیرون متن نیست، بلکه معانی تولید شده در آنچه که فوکو به آن رژیم "قدرت، دانش، حقیقت" می گوید است که سوژه های بخصوصی را بوجود می آورند. یعنی آنچه که ما می نویسیم، از گفتمانهایی مطلع شده اند که سوژه ها و "رانده" ها را بوجود می آورند. دانشهای معقول و متین و در برابرشان، دانش های ملعون و مبتذل را بوجود می آورند که هیچگاه "حساب نمی شوند"، چرا که آنچه که "دانش" می دانیم به قدرت اجتماعی مرتبط است. در زبان سیبستان، این سوژه ها/عامل ها "مردان بزرگ تاریخ" هستند و "رانده ها" کلثوم ننه های تاریخ. همین که مهدی جامی "ادبیات کلثوم ننه" ای را به تمسخر می کشد نشان از این حقیقت دارد که برای او زنان هیچگاه سوژه/عامل تاریخی نبوده اند و نیستند. اما برای کسانی مثل من که در بین برگهای تاریخ به دنبال اثری از عاملیت پنهان شده زنان می گردیم، "عقاید النساء" آقا جمال خوانساری و یا همان" کلثوم ننه" در قرن هفدهم در اصفهان که جزوه های آن حتی به زبان ترکی هم در بازار تبریز فروخته می شده-- اما کسی آن را تاریخ حساب نمی کند، ولی کاترین بابایان آن را می یابد و آن را تاریخ می د اند -- و یا نوشته های "رکیک" و "بی پرده" بی بی خانم استرآبادی در "معایب الرجال" که افسانه نجم آبادی کتابش می کند، ادبیاتی است قابل توجه، نه اسباب تمسخر. نمی دانم چرا بحث بین سیبستان و سبیل طلا، در دید مهدی به "بازی نفرت" کشیده شده. از دید من، بازی، بازی نفرت نیست. بازی بازی زبان و قدرت است. در آخر سوالی هم از مهدی جامی عزیز دارم. در پست آخرش، مهدی جامی نامه های هوادارانش را به متن پست آورده و در پاسخ به یکی از هوادارانش که به او پیشنهاد کرده که در قبال "هرزه نگاران" وبلاگستان سکوت اختیار کند، می گوید: »در باره تذکر دلسوزانه شما من البته ترجيح می دهم سکوت کنم ولی راستش می ترسم اين سکوت حمل بر رضايت شود! و به هر حال اين رفقا را جری تر کند. من تصميم دارم در زمان خود مطلبی بنويسم در تحليل مکتب کانادايی وبلاگ نويسی که اين دو بزرگوار از موسسان و گسترش دهندگان آن اند و اگر اين شيوه آنها ادامه يابد چه بسا آن را جلو بيندازم.« من اصلاً نمی دانستم که مکتبی به نام "مکتب کانادایی" وبلاگنویسی وجود دارد. آیا این تقسیم بندی وبلاگنویسی چیزی است شبیه تقسیم بندی قاره ای فلسفه؟ یعنی عده ای مکتب فرانکفورتی دارند و عده ای نیز مکتب کلثوم ننه ای؟ تا جایی که من دیده ام در همین تورنتو (و حتی نه در مملکتی به وسعت کانادا) شیوه های متعدد وبلاگنویسی موجود است، اما بسیار کنجکاوم که به دلیل ارتباط این موضوع به مکان کار میدانی ام، مهدی عزیز توضیحی در مورد این "مکتب" بدهد. * جنسگونه = gendered سیاست های محلی در دیاسپوراTuesday, January 10, 2006
پریروز که به سخنرانی کاندیداهای پارلمان کانادا برای جامعه ایرانی در تورنتو رفته بودم، برایم جالب بود که یکی از اولین سوالها در مورد این بود که کانادا در مورد نقض حقوق بشر در ایران چه موضعی دارد. به این فکر کردم که تجربه ام تا کنون نشان داده که بسیاری از کسانی که سالهاست در خارج از ایران زندگی کرده اند، بیشتر به سیاست های ایران و سیاست خارجی کشور اقامتشان نسبت به ایران علاقه دارند تا به اینکه سیاست های محل سکونتشان چگونه بر روی آنها و دیگر مهاجران اثر می گذارد. البته نسل دوم ایرانی های مقیم امریکا (و شاید کانادا؟) بیشتر به مسائل محل سکونتشان توجه دارند که مایه امیدواری است. از آنجایی که مدتی است از محل زندگیم در کالیفرنیا دور بوده ام، فکر کردم این پست را به امور کالیفرنیایی و امریکایی اختصاص دهم. یکی از دوستان در ایمیلی از ساکنان کالیفرنیا کمک خواسته تا آرنولد پهلوون، فرماندار کالیفرنیا را از قدرت پایین بیاورند. این لینک مربوط به این پتیشن است. اگر ساکن کالیفرنیا هستید، لطفاً سری به لینک بزنید و امضا کنید. آرنولد که دو سال پیش با چنین اعتراضی که گری دیویس را از مقام فرمانداری بیکار کرد به مقام فرمانداری رسید، ثابت کرده که برای کالیفرنیا چیزی نیاورده بجز فقر بیشتر و رکود در آموزش. این مقاله افشین پیشه ور در مورد قانون جدید ضد مهاجرین در امریکا را هم در ایرانین دیدم. رأی دهندگان آمریکایی، لطفاً به پشتیبانی از تبصره " برنامه کارگران مهمان" اقدام کنید. همیشه نباید قانونی مثل قانون "ثبت نام مخصوص" بعد از 11 سپتامبر به دستگیری گروه زیادی از ایرانیان بیانجامد که به آن اعتراض کنیم. به این شعر* بسنده می کنم (این نسخه از موزیکال گروه هیو اند کرای برگرفته شده)ا : When they came for the Jews and the blacks When they came for the writers and the thinkers and the radicals and the protestors When they came for the gays, and the minorities, and the utopians, and the dancers And when they came for me, I turned around and around نسخه اول این شعر که بسیاری از آن الهام گرفته اند را مارتین نیمولر در سال هزار و نهصد و سی و هفت در مورد جنایت های هیتلر نوشته است. سر گردنه در اینترنتMonday, January 09, 2006
امروز صبح پس از مدت ها حساب بانکیم را چک کردم تا ببینم این دانشگاه ما پول ترم قبلیم را به حساب ریخته یا نه. اصولاً این حقوق فلوشیپ که دپارتمان به من و هم دوره ای هایم می دهد برای زندگی بخورنمیر کافی است، اما بنده که همیشه خرجم از دخلم بیشتر است و تحمل زندگی در خانه های دانشگاهی استنفورد را ندارم، معمولاً خرجم بیشتر از هم دوره ای هایم است. والله لوس هم نیستم، اما محیط استنفورد بسیار پاستوریزه، محافظه کار و خسته کننده است. شوخی من و دوستانم در دپارتمان این است که محوطه استنفورد همان پناپتیکانی است که فوکو می گوید. البته من معتقدم که شباهت زیادی هم به مزارع چای استعمارگران انگلیسی در قرن گذشته در هند دارد! این دانشگاه ما منبع درآمد توریستی هم دارد و شنبه ها و یکشنبه ها اتوبوس های تور جهانگردی مردم را به دیدنش می آورند و عروس و دامادهای عشق-استنفوردی از ماه ها قبل، کلیسای وسط دانشگاه را رزرو می کنند تا در آن مراسم عروسیشان را برگزار کنند. از این ها که بگذریم، مرکزخرید گران قیمت استنفورد، روح کاپیتالیستی را در فضای این دانشگاه تا حدی دمیده که اسم بعضی از خیابان های دانشگاه "فلان مال" و "بهمان مال" است و یکی دو هفته اول شروع هر ترم به "دوره خرید" معروف است، یعنی شما مثل یک خریدار به کلاس و استاد مثل یک کالا نگاه می کنید و در هفته اول و دوم آنها را برانداز می کنید و اگر خوشتان آمد می خرید و اگرنه، پسش می دهید! خلاصه به دلایل فوق و به دلیل مرده بودن زندگی خیابانی "دره سیلیکون"، بنده با وجود یکساعت رانندگی تا دانشگاه، به شهر شهیدپرور برکلی پناه آوردم که حرکت های اجتماعی دهه 1960 از آنجا شروع شده و شهری است رادیکال به شیوه امریکایی...یعنی عاری از آزمایشهای هسته ای، پر از افراد گیاهخوار، پر از افراد دارای فوق دکترای بی خانمان که به سیم آخر زده اند و در قهوه خانه های دور و بر دانشگاه برکلی قهوه می خورند، سیگار وعلف می کشند، و از فیزیک کوانتوم حرف می زنند و یا کانسپیرسی تئوری می بافند! البته اشتباه نشود، چون برکلی تپه هایی دارد پر از خانواده هایی با رویاهایی تمام آمریکایی! همه این مقدمه چینی ها برای این بود که بگویم این فلوشیپ ما کفاف زندگی پرخرج من یکی را نمی دهد و ترک بودن بنده ایجاب کرده که علاوه بر حقوق فلوشیپ، وام دانشجویی هم بگیرم تا تا خرخره در قرض باشم. امروز صبح داشتم روی کامپیوتر نگاه می کردم که چرا دانشگاه پول وام ترم پیش را نریخته به حسابم ولی این ترم را ریخته. رفتم حساب بانکیم را نگاه کنم (کاری که متاسفانه سالی یکبار هم نمی کنم!) دیدم یک بنگاه شادمانی به نام "امریکن سینگلز" و یا "مجردان آمریکایی" از حساب بنده اتوماتیک وار مبلغی را برداشته. به بانکم تلفن زدم و آنها بهم گفتند که شماره این شرکت مجردان برای امور همسر و همپر یابی چیست. من هم زنگ زدم و پس از گوش دادن به پیام های ضبط شده "شما هم می توانید مرد رویاهای خود را پیدا کنید" و "دنبال آن یکنفر مخصوص می گردید؟" و "به قصه موفقیت زوجهایی که از سرویس ما استفاده کرده اند گوش کنید!" بالاخره یک نفر گوشی را برداشت و گفت بعله، شما سه روز است که از طریق اینترنت شده اید عضو مجردان آمریکایی! من هم با هزار قسم و آیه گفتم که بابا کار من نبوده و یکی از کارت اعتباری من سؤ استفاده کرده و من سالهاست که پس از شهادت دادن بر ارجحیت کوپل بودن بر سینگل بودن و تریپل بودن و سایر اشکال کفر، زنجیر بردگی را بر گردن نهاده ام و نه آمریکاییم و نه مجرد و عضویتم در مجمع مجردان آمریکایی اصلاً مشروع نیست! در دلم گفتم اگر هم مجرد بودم از این طریق دنبال جفتگیری نمی رفتم و حد اقل به قسمت زوج یابی سایت ایرانین می رفتم که کمی بخندم! حالا قرار است پیگیری کنند و چون از لحاظ قانونی نمی توانند ایمیل این متقلب اینترنتی را به من بدهند، من باید اقدام قانونی کنم. حالا خر بیار و از کانادا باقالی بار کن. این بار دوم است که این بلا سرم می آید. دفعه پیش، پس از دو سال متوجه شدم که شرکت محترم مایکروسافت به دلیل قراردادی که با شرکت کامپیوتری "دل" دارد، بطور اتوماتیک ماهانه 25 دلار بی زبان را از حساب من بیرون می کشیده! وقتی فهمیدم بهشان گفتم که من از همان اول که کامپیوتر خریدم گفتم من دی اس ال دارم و سرویس مایکروسافت نتورک را نمی خواهم، اما انگار ایشان آن قسمت را یادشان نبوده و با وجود اینکه حتی یکبار هم از سرویسشان برای وصل شدن به اینترنت استفاده نکرده بودم، بنده را می چاپیدند. آخر هم فقط پول 4 ماه را پس دادند چون "قانون" شرکتشان اجازه پول پس دادن بیش از آن را نداشت! ما هم که در سیستم دموکراتیک آمریکا یاد گرفته ایم که تابع قانون باشیم، دیدیم مکافات دادگاه بردنشان بیشتر برایمان از لحاظ وقتی هزینه دارد و به فحش دادن به گیجی خود رضایت دادیم. خلاصه که امیدوارم که این فرد متقلب همیشه مجرد بماند (نمی دانم لعنت است یا دعای خیر!) تا یاد بگیرد از کارت اعتباری مردم برای امور عشقی اش استفاده نکند! راستی دیروز رفته بودم به سخنرانی کاندیداهای پارلمان کانادا در محله شمال یورک تورنتو که مختص جامعه ایرانی بود گوش کنم و ببینم شرکت ایرانیان تورنتو در سیاست های انتخاباتی کانادا تا چه حد است. سالن پر بود و فکر می کنم حدود دویصت نفری شرکت کرده بودند. سوال هم زیاد بود و خیلی ها نرسیدند سوالشان را بپرسند. برایم جالب بود وقتی یکی از نمایندگان حزب محافظه کار می گفت که افزایش جرم و استفاده از اسلحه را می شود با زیاد کردن پلیس حل کرد! کم کردن خدمات اجتماعی در دید این کاندیدا ربط زیادی به افزایش جرم نداشت و برای اثبات حرفش هم مثال امریکا را آورد که زیاد کردن پلیس به کم شدن جرم و خشونت کمک کرده! چه بگویم والله جز اینکه سگ زرد برادر شغال است... لیبرال ها هم که ماشالله آنقدر اعتماد به نفس دارند که هیچ نماینده ای نفرستاده بودند و جامعه ایرانی را تحویل نگرفته بودند. آخرجلسه هم یکیشان آمد و وسط معرکه با دوست حزب محافظه کارش چاق سلامتی کرد و به سوالها پاسخ داد. حزب سبز هم انگار سبز بودنشان را خیلی جدی گرفته بودند، چون یکیشان کت سبز پوشیده بود و یک کتاب سبز هم جلویشان بود و بیشتر شعار می دادند و کمی تا اندکی در مورد مسائل مهاجرت بی اطلاع به نظر می آمدند. از شدت سبزی کم مانده بود پیتر پن را هم بیاورند کاندیدا کنند. من هم که به دلیل سرماخوردگی داشتم دستمال کاغذی هایی که یکروزی روزگاری درختی بوده اند را یکی پس از دیگری نفله می کردم، از شدت خجالت حزب سبز، سرخ شده بودم. حزب جدید دموکرات ها تنها حزبی بود که افراد غیر سفیدپوست در آن دیده می شد. متا سفانه این حزب فقط یک کاندیدای دارای قابلیت سخنرانی داشت و دو نماینده دیگرش گویی برای سیاستمدار بودن ساخته نشده بودند. اما حرفهایشان از دید من بیشتر از سایر احزاب حرف حساب بود. آخر جلسه هم یکی از تماشاچیان برنامه، کافه را به سبک فیلمهای فارسی به هم ریخت و به گرداننده ایرانی برنامه گفت ننگ بر تو که نگذاشتی من سوالم را بکنم (خودمانیم، این آقای گرداننده هم بیش از حد سخت گیر بود و لحنش نسبت به بعضی از کاندیداها کمی از دیار از ما بهتران می آمد!) -------------------- در پایان: نازلی خانم جاجرودی هم از سفر "تحقیقی" اش برگشته و نقد جالبی از هنر تبعیدی در حین با فرهنگ شدنش در نیویورک نوشته که خواندنش را تجویز می کنم. صحبت از تجویر شد، کسی به غیر از شربت سرفه بی مصرف، تجویزی برای بهتر شدن سرفه از طریق داروهای گیاهی ندارد؟
Friday, January 06, 2006
در طی چند روزی که من از وبلاگنویسی و وبلاگخوانی غافل بوده ام، کلی اتفاق افتاده. اما یکی از اتفاقاتی که در این حال سرما خوردگی و با تب زیاد می خواهم در موردش دو کلمه بگویم انتظار مرگ آریل بن شاموئل ورا و یا همان آریل شارون است. نمی دانم چرا هرجا که می روی و هر خبری را که می خوانی می بینی که سران کشورهای به اصطلاح سکولار دارند برای این قاتل صبرا و شتیلا دعا می کنند؟ (معنی جدایی دین و سیاست را همن فهمیدیم). بابا طرف از بس خورد (از همه رقم، غذای زیادی و خون مردم فلسطینی و اسرائیلی) سکته کرد و دارد جان را به جان آفرین تسلیم می کند. حالا ما هرچقدر هم به رسم "تمدن" بخواهیم بگوییم او هم آدم بود و دلمان برایش دم مرگ بسوزد، من یکی از نردبان تمدن پائین می آیم و دعای خود را تقدیم شارون می کنم: "امیدوارم روحت هرگز برای جنایت هایی که هم درحق فلسطینی ها و هم در حق بسیاری از اسرائیلی ها مرتکب شدی آرام نگیرد". داشتم فکر می کردم که اگر جهنمی باشد هیتلر و شارون چقدر در آن خوب کنار می آیند و می توانند از کشت و کشتارهایشان به اسم "مردم" گپ بزنند. اینبار که از کانادا به امریکا می رفتم، شوک اساسی بهم دست داد، چون بدون گشتن و سین جین کردن از فرودگاه رفتم. آنقدر که همیشه گیر می دهند کم مانده بود برگردم و بپرسم "مطمئنید نمی خواهید من را بگردید؟"! اما خب موقع برگشتن به شیوه ای بسیار محترمانه یادم افتاد که بنده ممکن است تروریست باشم. همیشه چه در پروازهای داخلی و چه پروازهای خارجی روی بلیط من چهار تا حرف "اس" می گذارند و رویش را با ماژیک زرد خط می کشند تا به ماموران امنیت ندا دهند که این را بطور مخصوص بگردید! خلاصه طبق معمول من را از خط مخصوص برای گشتن ویژه فرستادند سراغ زنی بسیار بداخلاق که دستور داد پاهایم را باز کنم و دستهایم را مثل هواپیما دو طرفم بگیرم. من هم که دیگر در این عملیات حرفه ای شده ام صبورانه ایستادم و در حالی که زن بدنم را می جست به مردی که کفشهایم را برای وجود بمب یا انتراکس آزمایش می کرد و به آن یکی که محتوای کیفهایم را بیرون می ریخت نگاه کردم. اما یک اسباب بازی جدید که در فرودگاه سانفرانسیسکو بود و تا به حال ندیده بودم را نیز اینبار تجربه کردم. وارد اتاقی کوچک و شیشه ای شدم که درش مثل آن اطاقهای نامرئی شدن"استار ترک" اتوماتیک بسته می شد. ناگهان هوایی پر فشار بر نقاط مختلف بدنم اصابت کرد و بعد یک چراغ سبز روشن شد که یعنی برو. حالا نمی دانم این ماشین برای چه بود؟ از زنی که مرا می گشت پرسیدم "این دیگر چه بود؟" به جای جواب دادن گفت لطفاً روی صندلی بنشین و منتظر کیف و کفشهایت شو. یعنی محترمانه گفت به تو ربطی ندارد که چرا با فشار فوتت کرده ایم! من هم نشستم تا کمر بند و کیف وکفشم هم بی خطر از آب در آمدند و راهی گیت پروازم شدم. خلاصه خوان دوم را در لوس آنجلس گذراندم که چهار ساعت پرواز مرتبط کننده ام به تورنتو را به تاخیر انداخته بودند. پرواز 5 ساعته ای که شرکتهای هواپیمایی امریکایی به دلیل ورشکستگی دیگر غذا هم نمی دهند و باید برای یک ساندویچ بی مزه و بدون مخلفات ده دلار بدهی هم آخر سر با تاخیری چهار ساعته به پایان رسید. من به این امید که دیگر رسیدم رفتم به سوالهای ماموران مهاجرت کانادا در مورد تحقیقم جواب دادم و آمدم چمدانهایم را بگیرم. سرتان را درد نیاورم، پس از یکساعت انتظار به من و گروهی از مسافران گفتند که چمدانهایمان اشتباهی رفته اند شیکاگو! دو روز هم طول کشید که چمدانها به دستم برسند و خدا را شکر کردم که از کالیفرنیا به تورنتو نان بربری نیاورده بودم که خشک شوند! این هم از پرواز پرماجرای ما. بعد هم آمدم و دیدم که حسین آقای درخشان معروف به یدالله دارد در خانه من کامپیوتر بازی می کند و من هم که از امریکن ایرلاین دلم پر بود دو سه تا فحش در دلم به او دادم که اگر این وبلاگ بازی ها نبود من مجبور نبودم برای تحقیق تا این تورنتوی یخزده بیایم و در فرودگاه اینقدر علاف شوم. خدا پدر مادر این اصفهانی های تورنتو را بیامرزد که با وجود اینکه ما را با کنجکاویشان عاصی کرده اند ، یکیشان آمد دنبالم و ساعتها معطل چمدان ما شد و به غرهای من در مورد خطوط هواپیمایی امریکا گوش داد. راستی این "فیریدام آف اسپیچ" یا آزادی بیان که می گویند اینترنت می آورد را هم دیدیم چقدر درست است. این خبر در مورد بستن یک وبلاگ چینی توسط مایکروسافت را بخوانید تا ببینید دولت ها و شرکتهای بین المللی چقدر سخت در به تحقق بخشیدن به این رویای "آزادی بیان" در تلاشند. البته خب ما اخبار در مورد دولت چین را در رسانه ها می بینییم ولی فیلتر کردنهای دولت امریکا که با شرکتهایی مثل انانیمایزرقرارداد دارند را زیر سیبیلی رد می کنیم. دیگر اینکه برکلی که رفتم آنقدر وقت کم آمد که نشد خیلی از دوستان را ببینم. باید یک اسباب کشی کوچک می کردم که زیر باران شدید اصلاً دلچسب نبود. در هواپیما هم موقع برگشتن به اصرار امید معماریان کتاب "ما ایرانیم" را گرفتم و شروع کردم به خواندن. کتاب هم مثل اوضاع فرودگاه خیلی بی نظم و قاعده به نظرم آمد. بعداً در موردش بیشتر خواهم نوشت. راستی در این سفرم به برکلی فهمیدم که چرا اینقدر برکلی و شهر مجاورش اوکلند را دوست دارم. آخر کجای امریکا در یک سینمای معروف، جایی که معمولاً اسم فیلمهای موجود را می گذارند می بینی که نوشته: "مرگبارترین تروریست های دنیا با انتخابات قلابی کاخ سفید را غصب کرده اند!" کجای دنیا میبینی که در حیاط جلوی یک خانه نوشته باشد "علف برای فروش! خودتان بچینید!" کجای امریکا در وسط خیابان یک بوقلمون را می بینید که به جای شام کریسمس شدن، فرار کرده و در خیابان به آزادی می دود و همه ماشین ها برایش می ایستند تا رد شود؟ اگر این پست کمی بی سر و ته است به دلیل تب است و بس.
ناگزیرWednesday, January 04, 2006
مدتی است که ننوشته ام و گفتنی هم زیاد دارم، اما باید به یکی دوکار برسم و بعد سر فرصت یک پست در مورد سفرم و وقایع جالب فرودگاه بنویسم (من انگار نمی شود فرودگاه بروم و برایم مشکلی پیش نیاید... به قول یکی از دوستان، حتماً خودم یک کاری می کنم که این بلاها سرم می آید!)
فعلاً این را داشته باشید تا بعد: یکی از بهترین هدیه های وبلاگستان در سال نو. ای کاش همه ناگزیرها نتیجه ای چنین دلنشین و خواندنی داشتند. دوباره آمدنت به وبلاگستان را نبریک می گویم رویای عزیز. تبریک سال نوSunday, January 01, 2006
سال نو مسیحی بر آنهایی که جشن می گیرند مبارک. پنج دقیقه دیگر در این سوی امریکا سال 2006 شروع می شود. هر سال معمولاً سر سال نو از همدیگر می پرسند که "رزولوشنت چیست"؟ یعنی چه تصمیمی برای سال نو داری؟ رزولوشن امسال من این است که این دندان صاحب مرده را که دو سال پیش یک دانشجوی فوق دکتری در هاروارد روت کانال کرد اما خرابکاری به بار آورد را بدهم درست کنند. خرابکاری آن بنده خدا را به دلیل چرک کردن دادم درست کردند، اما پس از یکسال و نیم، هنوز که هنوز است زورم می آید که 1500 دلار بی زبان را برای روکش گذاشتن روی این دندان بی رگ و عصب بدهم. این خودش برای امسال تصمیم بزرگی است!!! تصمیم جدی تر، خواندن کتابهایی است که با خودم به تورنتو برده ام که بخوانم ، اما همینطور روی قفسه کتاب خاک می خورند. به امید سالی بهتر.
|
|