|
وبلاگها
|
افکار پراکنده یک نافمینیست مبتذلThursday, January 19, 2006
انگار بحث بین نازلی و مهدی جامی هنوز ادامه دارد. من فکر کردم سیبستان گفت که ملت برین خونه هاتون و نازلی هم آتش بس ملکوتیان را قبول کرد. اما اهل ملکوت دوباره نوشتند... شاید این هم یکی از خصایص مدرنیته است... حرف آخر را زدن و قاطعیت در ابراز عقیده داشتن و صادر کردن احکام کلی.... از این که "فرهنگ ایرانی چیست و "ادبیات فارسی چیست" تا اینکه "فمینیست ها چه هستند" و "لزبین ها چه هستند". راستی حالا که این مقوله "مدرنیته" اینطور مثل نقل و نبات پخش می شود و دغدغه مدرن بودن اذهان خیلی ها را به خود مشغول کرده، یک سوال ساده دارم: مدرنیته اصلاً چیست؟ آیا تعریف ما از مدرنیته یک دوره است؟ یک طرز تفکر و مکتب است؟ یک پروژه است؟ آیا مدرن بودن یعنی مدرنیزاسیون؟ یعنی تکنولوژی (آنطور که اولین پست سیبستان ارائه داد؟) آیا یک مدرنیته داریم یا مدرنیته های متعدد؟ این ها را می پرسم چون فکر می کنم یک سری پیش فرض، مثل اینکه "ما ایرانی ها هنوز مدرن نشده ایم" و یا اینکه "برای رسیدن به مدرن بودن باید این و این و این را انجام دهیم..." و یا اینکه "خانم ما هنوز مدرن نشده ایم، شما از پست مدرنیته حرف می زنید" و .... را می شود در مباحث و کامنت های وبلاگستان دید. و اما نازلی در پایین پستش پاسخ سوالهای سیبستان را تا حدی داده... بحث جالبی است که در قسمت کامنت های نازلی در بین آن همه فحش که خورده، نقدم را در مورد پست "آدم حسابانه ای اش" نوشته ام. راستی صحبت از فحش خوردن نازلی پیش آمد... چرا یک عکس که حسین از نازلی در فلیکرش گذاشته، اینقدر عمده شده که یک آدم بیکار می رود و در کامنت های وبلاگنویسان دیگر لینکش را می گذارد؟ به عکس لینک نمی دهم که هدف آن کامنت گذار بیکار را تکرار نکرده باشم... اما خب که چی؟ آیا عکس بوسیدن دو زن اینقدر عجیب است که یک نفر تمام روز و شب با آن بطور دیوانه وار درگیر می شود و می خواهد به همه ثابت کند که نازلی همجنسگراست؟ اصلاً آیا بوسیدن دو زن نشانه لزبین بودن آنهاست؟ تازه گیریم که نازلی همجنسگرا باشد، به من و شما چه ربطی دارد؟ یعنی جنسیت یک نفر تعیین کننده باقی زندگی اوست؟ یعنی اگر یک نفر همجنسگرا باشد (و یا ما فرض کنیم که همجنسگراست)، همه جوانب زندگی او باید تحت شعاع جنسیتش باشد؟ یعنی وقتی بحثی را شروع می کند (حالا در هر موردی باشد)، در پاسخ باید در مورد "لزبین" ها کلی بافی کنیم؟ چرا افراد فراهنجار را به جنسیتشان تقلیل می دهیم و سکشوالایزشان می کنیم (رفقای اهل ادبیات پارسی، لطفاً بگویید سکشوالایز کردن چه می شود که من حوصله ملا لغتی بازی ندارم). چرا فرض می کنیم که همه همجنسگرایان یکنوع فکر می کنند، مثل هم هستند و بعد فکر می کنیم که آنقدر در موردشان می دانیم که قانون های کلی در موردشان می دهیم؟ مگر همه دگرجنسگراها با پورنوگرافی موافقند یا مخالف که ما فکر می کنیم چنین قانون کلی را در مورد همجنسگرایان می توانیم بدهیم؟ دگرسازی همین است. شاخ و دم هم ندارد: تقلیل دادن گروه دگرشده به یک نوع... همگون فرض کردن دگر، برای ساختن خود. یعنی اگر یک دکتر، یک دانشجو، یک استاد، یک کارگر، یک محقق، یک مهندس، یک هنرمند را می شناسیم، قبل از هر چیز دیگر، برایمان اینقدر مهم است که او دگرجنسگراست یا همجنسگرا یا بایسکسوال؟ اینقدر برایمان جنسیت او به دیگر جنبه های زندگی اش می چربد که دیگر هویت های او را نادیده می گیریم و قبل از اینکه حتی او را ملاقات کنیم و ببینیم چه جور آدمی است، می گوییم "راستی می دانی که طرف همجنسگراست!؟" انگار که طرف مرتکب قتل شده و یا بیماری مسری دارد و یا چون همجنسگراست دائماً به دنبال خود ما و یا زن و شوهر و دوست پسر و دوست دختر ماست! بابا اینقدرها هم خودمان را تحفه ندانیم ترا به خدا... حالا من از این آدم بیکار که فقط در کامنت ها فحش می دهد و چرندیات می نویسد انتطاری ندارم، اما چرا دوستان فرهیخته فرض می کنند که اگر یک نفر در مورد چغندر نوشت، چون فکر می کنند که او همجنسگراست (به دلیل دیدن یک عکس؟) در پاسخ در مقاله ای در مورد فوائد چغندر آن شخص می گویند: "لزبین ها اینطوری هستند و اینطوری نیستند؟" یعنی ربط چغندر به لزبین چیست؟ برگردم به جواب سیبستان به "انشای" نازلی (راستی به منطق تقلیل و منطق تحقیق، منطق تحقیر را هم اضافه کنیم!) و سوالی که او در مورد "قدرت" از نازلی کرده است. نازلی در مورد فرق اسرار و "ناگفتنی" ها در جوابش توضیح داده، اما شاید نکته قدرت هنوز بی جواب مانده باشد. از مثال هایی که مهدی آورده، به نظر من می آید که برداشت مهدی از قدرت تنها نوع سرکوب کننده آن در دستگاه دولت است. اما من فکر می کنم آن قدرتی که نازلی از آن سخن می گوید، قدرت در شکل پراکنده آن است که در همه جا هست و شبکه ای است. یعنی قدرتی که ما نمی بینیمش و نمی توانیم روی آن دست بگذاریم و بعد بگوییم این ما را سرکوب کرده. بلکه قدرتی که نازلی از آن می گوید آن قدرتی است که ما هم در آن سهیم هستیم. چگونه؟ با تأدیب خودمان و زبانمان. با دیسیپلین کردن بدنمان. اینها همان" تکنیک های خود" هستند که فوکو از آن حرف می زند. یعنی چون ما خارج از قدرت زندگی نمی کنیم و قدرت در همه مویرگهایمان هم نفوذ می کند، سخن گفتن ما، گفتنی ها و ناگفتنی های ما، همه و همه تحت تأثیر قدرت هستند. این قدرت هم رابطه ای مستقبم با گفتمانهایی دارند که هژمونیک شده اند. گفتمانهای هژمونیک جنسیت هم جزیی از آن هستند. حالا اینکه آیا با "گفتن" ما با قدرت در افتاده ایم و آن را واژگون کرده ایم سوالی است که می شود از دیلانی کرد. یعنی به محض گفتن "ناگفتنی" دیگر آن ناگفتنی نیست . یعنی گفتمانهای جدیدی هژمونی کسب می کنند که در آنها "ناگفتنی ِ" گذشته می شود "گفتنی ِ" حال... نمی شود گفت این بد است که از سکس در جامعه امریکایی و یا کانادایی حرف بزنیم... اما نمی شود هم از یاد برد که این شاید شیوه ای باشد جدید برای دیسیپلین کردن بدن هایی که قبلاً رانده شده بوده اند. یعنی این از "سکس" حرف زدن ما هم خارج از گفتمانهای موجود و هژمونیک نیست. مثلاً، اینکه درست پس از 11 سپتامبر 2001، وقتی یک زن لزبین مثل الن دجنروس می شود اجراگر جایزه" امی" و اعلام هم می کند که " چیزی طالبان را بیش از این عصبانی نخواهد کرد که یک زن یهودی لزبین اینجا بایستد و اجراگر جایزه امی هم باشد" مسلماً خارج از گفتمان هژمونیک "آزادی" و تمدن در "غرب" در مقابل "هوموفوبیا، ضد یهودی بودن و ضد زن بودن در دنیای مسلمان" (که در آن زمان و حتی حالا به امثال طالبان تقلیل داده می شد) نیست. یعنی همان الن دجنروسی که یکی دو سال قبلش برنامه تلویزیونی اش به دلیل نشان دادن یک صحنه "لزبینی" کنسل شده بود، می شود مظهر آزادی امریکایی. یعنی "گفتن" او که "من یک لزبینم" در این مقطع زمانی "گفتنی" می شود در صورتی که دو سال پیشش نبوده... یک شیفت گفتمانی در امریکا که بی ربط به سایر گفتمانهای موجود مثل ناسیونالیسم تشدید یافته پس از 11 سپتامبر نیست. مرد همجنسگرایی که در یک هواپیمای دزدیده شده که هدفش پنتاگون بود با ربایندگان در می افتد، می شود سمبل قهرمان بودن و مردانگی (با عضلات فراوان و ارزش های مردانگی و موفقیت در زمینه اقتصادی!) اما خب همین رانده های گذشته و یا آنهایی که حساب نمی شدند، حالا وارد حیطه سوژه بودن می شوند، اما به یک شرط و آن این است که بدن هایشان دیسیپلین شود و آن "گی" ها و "لزبین" های نرمالی باشند که به دنبال رویای امریکایی اند... که مثل اندرو سالیوان ها از هر ناسیونالیست آمریکایی ناسیونالیست ترند... (خب از یک سو این اصلاً بد نیست که این سوژه ها دارای حق و حقوقی شوند، اما حقیقت امر این است که حتی بازماندگان افراد فراهنجار که در 11 سپتامبر کشته شدند، حقوق یکسان با بازماندگان افراد دگرجنسگرا دریافت نکردند...) مسلماً این گفتمانها هم وابسته به زمان و مکان هستند و "گفتنی" یک زمان و مکانی خاص "ناگفتنی" مکان و زمانی دیگر است. یعنی به زبان آوردن کیر و کس (فرج) در رستم التواریخ و به زبان نیاوردنشان در وبلاگستان امروز خارج از گفتمانهای موجود در مورد جنسیت در "فرهنگ ایرانی امروز" نیستند. اما خب اگر از فرهنگ تعریفی ایستا داشته باشیم، آنوقت است که می گوییم " این ها شایسته فرهنگ ایرانی امروزی نیستند!" اما مرزهای فرهنگ ایرانی را چه کسانی تعیین می کنند؟ چه کسانی خود را صاحب اختیار می دانند؟ آیا این صاحب نظر بودن با روابط جنسیت و جنسگونگی بی ربطند؟ فکر کنم نمی شود انکار کرد که گوینده هم مطرح است. یعنی اینکه من و یا نازلی و یا هر زن دیگری، "ناگفتنی های" امروز را بر زبان بیاوریم می شویم هرزه... می شویم جنده... می شویم بی نزاکت و در بهترین حالت، می شویم "پیشامدرن"... می شویم کلثوم ننه. پس این ناگفتنی، ناگفتنی نیست، گفتنی است، اما گوینده اش از نرم خارج می شود. کسی مثل نازلی حاضر است پی ِ آن را بر بدن بمالد. آیا به زبان آوردنش چیزی را عوض می کند؟ شاید نه... اما همین را می کند که شاهدش هستیم: در محدوده وبلاگستان، در بین آنهایی که وبلاگ می نویسند و می خوانند، تشویشی می اندازد... ناراحتمان می کند... یعنی از آن جایگاه راحتی که در آن جاخوش کرده ایم، تکانمان می دهد... وامصیبتا که "ماده سگی" زوزه کشید... شرم بر ما که "آبروی ملی" ما را برد... آن هم یک زن! یک ضعیفه... زن خوب اما از این کارها نمی کند... بعد هم فروغ را کلونیزه می کنیم و زبان او را هم آب می کشیم و چون در ادبیات فارسی خود را حق به جانب می دانیم، می گوییم تنها ما فروغ را می فهمیم و او و تنها او را را مظهر زن مدرن ایرانی می کنیم... حتی وقتی فروغ می گوید "گنه کردم گناهی پر ز لذت"، لذتش را از او می گیریم... او را هم از آنِ فرهنگ مردسالار خود می کنیم! و اما در باب فمینیسم و پورنوگرافی و این ادعا که "فمینیست ها به هیچ وجه طرفدار پورنوگرافی نیستند"... یک خاطره ای را تعریف کنم (می دانم الآن نیک آهنگ می گوید چرا اینقدر طولانی نوشتی... اما خب همه اش را نخوان عزیز برادر... برو برگرد بیا بقیه اش را قرائت کن). وقتی در سازمان مبارزه با تجاوز جنسی در سانفرانسیسکو کار می کردم، کارم گرداندن بخش برنامه آموزشی این سازمان بود. رئیس ارشد این سازمان، زنی بود که از دهه هفتاد که این سازمان تشکیل شده بود همین مقام را داشت. سازمان با فعالیت چند فمینیست سفید پوست شروغ شده بود و بعد ها به دلیل مد شدن چند-فرهنگی بودن در امریکا، شکل و شمایل آن تغییر کرد و مسلماً مسائلش هم تغییر کرد. زمانی که من و عده ای دیگر شروع به کار کردیم، این سازمان اصلاً برای زنهای مهاجر و زنهای "رنگی" (اصطلاحی که به زبان انگلیسی به کار می برند) کاری نمی کرد. بعدها شد سازمانی با اکثریت زنان رنگی و مهاجر و روش ها کم کم عوض شدند. پس از دو سال که جا افتادم، شروع کردم رفتن به "نیدل اکسچنج" و یا مکان "تعویض سوزن". این "نیدل اکسچنج" جایی بود (و هست) که در آن به زنهایی که از مواد مخدر استفاده می کنند سرنج تمیز می دهند تا از شیوع ایدز جلوگیری کنند. در این مقردر کل سه اطاق بود که متعلق به یک سازمان غیر انتفاعی خدمات اجتماعی بود و هر پنجشنبه به مدت سه ساعت، زنان خیابانی که معتاد بودند می آمدند، سرنج نو می گرفتند، غذا می خوردند و با هم حرف می زدند. یک دکتر هم بود که می آمد و بطور ضربتی به زخمهای آبسه شده می رسید. من هم تصمیم گرفتم که یک کلاس دفاع شخصی برای این زنان برپا کنم تا زنهای فاحشه ای که از جانب مشتریان (و بعضی وقتها هم پلیس) مورد تجاوز واقع می شدند بتوانند از خود دفاع کنند و در ضمن آنجا هم باشم که اگر خواستند درد دل کنند گوش کنم و اگر کمک قانونی احتیاج داشتند، آنها را به بخش قانونی سازمانمان معرفی کنم. وقتی به دبیر کل سازمان اعلام کردم که قصد دارم بخشی از بودجه برنامه ام را به زنان فاحشه خیابانی اختصاص دهم و یک متخصص دفاع شخصی برای این گروه استخدام کنم، رنگ سرخ و سفید این زن فمینیست تماماً سرخ شد و پس از گفتن اینکه می داند که زنهای فقیر و بی خانمان در معرض ریسک هستند و وظیفه اجتماعی ما ایجاب می کند که به آنها خدماتمان را ارائه دهیم، به من گفت که " فحشا به همه زنها آسیب می رساند!!!" و اینکه من یکروز از هفته، ساعات کارم را به فاحشه ها اختصاص دهم به جای جنگیدن با فحشا، راحت کردن کار فاحشه هاست! من که نمی دانستم چگونه زنی که برای امرار معاش از بدن خود با ساختن فیلمهای پورنوگرافیک و یا از طرق دیگر استفاده می کند (چه کسی نمی کند؟ به شیوه های مختلف!) به "همه زنها" آسیب می رساند، پس از ساعتها بحث او را قانع کردم که بودجه ای را صرف زنهای فاحشه در نیدل اکسچنج بکنم. آخر سر هم مجبور شدم یک هفته در میان، ساعتهای کارم را داوطلبی حساب کنم که خدای ناکرده از فحشا حمایت نکرده باشم، چرا که توجیه آن به اداره دولتی" برنامه ریزی جرائم" غیر ممکن بود، چرا که استفاده از بیت المال برای جلوگیری از جرم تجاوز را نمی شد خرج "جرم" دیگری، یعنی فحشا کرد! خلاصه کلام: فمینیسم ساده و دور از حقایق اجتماعی دبیر کل محل کار من با ادعاهای فراوانش برای "نجات قربانی ها" به این حقیقت دسترسی نداشت که زنی که فحشا را چه از روی اجبار و چه از روی اتخاب پیشه کرده، به اندازه او عقل دارد که بداند چگونه زندگی اش را بچرخاند. مسلماً نوع فمینیسمی که هرگونه فحشا را مایه ستم بر زنان می بیند از حقایق زندگی مردم به دور است و قدرت را تنها در شکل بالا به پایین و سرکوب کننده می بیند. اما گفتن این قانون کلی که " فمينيست ها به هيچ وجه طرفدار پورنوگرافی نيستند" این را نادیده می گیرد که تنها یکنوع فمینیسم وجود ندارد. دیدگاه های متعددی در فمینیسم بر مسئله پورنوگرافی موجود است. همچنین، این قانون کلی فرض را بر این می گذارد که زنهایی که یا پورن می سازند و یا آن را می بینند، فمینیست نیستند! باور کنید فمینیست بودن تنها مدل اریستوکرات آن نیست... مثال آوردن از فمینیسم دولتی هم نمونه خوبی برای صادر کردن احکام کلی در مورد فمینیسم نیست. در آخر و کمی بی ربط و اما با ربط اگر روابط زبان و قدرت را در نظر بگیریم: علیرضا هم به خیل "مبتذل" نویسان پیوست!.... به سر و صدا و صوت "هوآآآآآآ"ی علیرضا این را اضافه کنم: و از فضایل شیخ ما این است... مقاله را نخواند و گفت حکم من این است! پس ما دیگر صوت صادر نکنیم که به قبای اهالی باسوات وبلاگستان بر نخورد خدای ناکرده!
|
|
<< Home