وبلاگها

Friday, January 06, 2006
در طی چند روزی که من از وبلاگنویسی و وبلاگخوانی غافل بوده ام، کلی اتفاق افتاده. اما یکی از اتفاقاتی که در این حال سرما خوردگی و با تب زیاد می خواهم در موردش دو کلمه بگویم انتظار مرگ آریل بن شاموئل ورا و یا همان آریل شارون است. نمی دانم چرا هرجا که می روی و هر خبری را که می خوانی می بینی که سران کشورهای به اصطلاح سکولار دارند برای این قاتل صبرا و شتیلا دعا می کنند؟ (معنی جدایی دین و سیاست را همن فهمیدیم). بابا طرف از بس خورد (از همه رقم، غذای زیادی و خون مردم فلسطینی و اسرائیلی) سکته کرد و دارد جان را به جان آفرین تسلیم می کند. حالا ما هرچقدر هم به رسم "تمدن" بخواهیم بگوییم او هم آدم بود و دلمان برایش دم مرگ بسوزد، من یکی از نردبان تمدن پائین می آیم و دعای خود را تقدیم شارون می کنم: "امیدوارم روحت هرگز برای جنایت هایی که هم درحق فلسطینی ها و هم در حق بسیاری از اسرائیلی ها مرتکب شدی آرام نگیرد". داشتم فکر می کردم که اگر جهنمی باشد هیتلر و شارون چقدر در آن خوب کنار می آیند و می توانند از کشت و کشتارهایشان به اسم "مردم" گپ بزنند.

اینبار که از کانادا به امریکا می رفتم، شوک اساسی بهم دست داد، چون بدون گشتن و سین جین کردن از فرودگاه رفتم. آنقدر که همیشه گیر می دهند کم مانده بود برگردم و بپرسم "مطمئنید نمی خواهید من را بگردید؟"! اما خب موقع برگشتن به شیوه ای بسیار محترمانه یادم افتاد که بنده ممکن است تروریست باشم. همیشه چه در پروازهای داخلی و چه پروازهای خارجی روی بلیط من چهار تا حرف "اس" می گذارند و رویش را با ماژیک زرد خط می کشند تا به ماموران امنیت ندا دهند که این را بطور مخصوص بگردید! خلاصه طبق معمول من را از خط مخصوص برای گشتن ویژه فرستادند سراغ زنی بسیار بداخلاق که دستور داد پاهایم را باز کنم و دستهایم را مثل هواپیما دو طرفم بگیرم. من هم که دیگر در این عملیات حرفه ای شده ام صبورانه ایستادم و در حالی که زن بدنم را می جست به مردی که کفشهایم را برای وجود بمب یا انتراکس آزمایش می کرد و به آن یکی که محتوای کیفهایم را بیرون می ریخت نگاه کردم. اما یک اسباب بازی جدید که در فرودگاه سانفرانسیسکو بود و تا به حال ندیده بودم را نیز اینبار تجربه کردم. وارد اتاقی کوچک و شیشه ای شدم که درش مثل آن اطاقهای نامرئی شدن"استار ترک" اتوماتیک بسته می شد. ناگهان هوایی پر فشار بر نقاط مختلف بدنم اصابت کرد و بعد یک چراغ سبز روشن شد که یعنی برو. حالا نمی دانم این ماشین برای چه بود؟ از زنی که مرا می گشت پرسیدم "این دیگر چه بود؟" به جای جواب دادن گفت لطفاً روی صندلی بنشین و منتظر کیف و کفشهایت شو. یعنی محترمانه گفت به تو ربطی ندارد که چرا با فشار فوتت کرده ایم! من هم نشستم تا کمر بند و کیف وکفشم هم بی خطر از آب در آمدند و راهی گیت پروازم شدم. خلاصه خوان دوم را در لوس آنجلس گذراندم که چهار ساعت پرواز مرتبط کننده ام به تورنتو را به تاخیر انداخته بودند. پرواز 5 ساعته ای که شرکتهای هواپیمایی امریکایی به دلیل ورشکستگی دیگر غذا هم نمی دهند و باید برای یک ساندویچ بی مزه و بدون مخلفات ده دلار بدهی هم آخر سر با تاخیری چهار ساعته به پایان رسید. من به این امید که دیگر رسیدم رفتم به سوالهای ماموران مهاجرت کانادا در مورد تحقیقم جواب دادم و آمدم چمدانهایم را بگیرم. سرتان را درد نیاورم، پس از یکساعت انتظار به من و گروهی از مسافران گفتند که چمدانهایمان اشتباهی رفته اند شیکاگو! دو روز هم طول کشید که چمدانها به دستم برسند و خدا را شکر کردم که از کالیفرنیا به تورنتو نان بربری نیاورده بودم که خشک شوند! این هم از پرواز پرماجرای ما. بعد هم آمدم و دیدم که حسین آقای درخشان معروف به یدالله دارد در خانه من کامپیوتر بازی می کند و من هم که از امریکن ایرلاین دلم پر بود دو سه تا فحش در دلم به او دادم که اگر این وبلاگ بازی ها نبود من مجبور نبودم برای تحقیق تا این تورنتوی یخزده بیایم و در فرودگاه اینقدر علاف شوم. خدا پدر مادر این اصفهانی های تورنتو را بیامرزد که با وجود اینکه ما را با کنجکاویشان عاصی کرده اند ، یکیشان آمد دنبالم و ساعتها معطل چمدان ما شد و به غرهای من در مورد خطوط هواپیمایی امریکا گوش داد.

راستی این "فیریدام آف اسپیچ" یا آزادی بیان که می گویند اینترنت می آورد را هم دیدیم چقدر درست است. این خبر در مورد بستن یک وبلاگ چینی توسط مایکروسافت را بخوانید تا ببینید دولت ها و شرکتهای بین المللی چقدر سخت در به تحقق بخشیدن به این رویای "آزادی بیان" در تلاشند. البته خب ما اخبار در مورد دولت چین را در رسانه ها می بینییم ولی فیلتر کردنهای دولت امریکا که با شرکتهایی مثل انانیمایزرقرارداد دارند را زیر سیبیلی رد می کنیم.
دیگر اینکه برکلی که رفتم آنقدر وقت کم آمد که نشد خیلی از دوستان را ببینم. باید یک اسباب کشی کوچک می کردم که زیر باران شدید اصلاً دلچسب نبود.
در هواپیما هم موقع برگشتن به اصرار امید معماریان کتاب "ما ایرانیم" را گرفتم و شروع کردم به خواندن. کتاب هم مثل اوضاع فرودگاه خیلی بی نظم و قاعده به نظرم آمد. بعداً در موردش بیشتر خواهم نوشت.
راستی در این سفرم به برکلی فهمیدم که چرا اینقدر برکلی و شهر مجاورش اوکلند را دوست دارم. آخر کجای امریکا در یک سینمای معروف، جایی که معمولاً اسم فیلمهای موجود را می گذارند می بینی که نوشته: "مرگبارترین تروریست های دنیا با انتخابات قلابی کاخ سفید را غصب کرده اند!" کجای دنیا میبینی که در حیاط جلوی یک خانه نوشته باشد "علف برای فروش! خودتان بچینید!" کجای امریکا در وسط خیابان یک بوقلمون را می بینید که به جای شام کریسمس شدن، فرار کرده و در خیابان به آزادی می دود و همه ماشین ها برایش می ایستند تا رد شود؟
اگر این پست کمی بی سر و ته است به دلیل تب است و بس.