وبلاگها

از جامعه اطلاعاتی تا سوالهای جنسگرایی!ا

Tuesday, November 15, 2005
بعضی وقتها آدم در وبلاگستان نوشته هایی را می خواند که نمی شود برایشان پاسخی ننویسد. این پست من هم پاسخی است به دو نوشته. اولی در مورد "جامعه شبکه ای و شکاف های اجتماعی" مصطفی معین است و دومی پاسخی است در جواب سوال وحید، نویسنده وبلاگ خط قرمز در مورد همجنسگرایان. پست طولانی است، بنا براین اگر حوصله می کنید هردو را بخوانید، اگرنه که هرکدام برایتان مهم است را بخوانید. برای من هردو مسئله مهمند و به همین دلیل هم هر دو را در یک پست نوشته ام.


اول:
این روزها سخن از "جامعه اطلاعاتی" فراوان است. مثالش هم مقاله مصطفی معین است که در ابتدا با وصف گل و بلبل خاک وطن و با تمجید وطن دوستانه از زیبایی دشت و کوه و طبیعت ایران، خواننده را به ضرورت توسعه "جامعه اطلاعاتی" می کشاند و از "عقلانیت" و "انسجام اجتماعی" می گوید. شیوه نوشتاری معین، با بومی کردن "جامعه اطلاعاتی" این مقوله تاریخی را عامل محو شدن "گسل ها و گسست هاي تاريخي و فرهنگي، گسل ها ي اجتماعي ، فاصله و شكاف ميان شهرها و روستاهاي دور دست در پهنه گسترده وطن، فاصله ميان نسل ها" می داند و به تایید از حامیان توسعه جامعه اطلاعاتی می نویسد، "عصر ارتباطات مي تواند دوران " زوال فاصله ها" باشد."

اما این جامعه اطلاعاتی که از کلینتون و ال گور گرفته تا معین خودمان اینقدر برایش ابراز احساسات می کنند و آن را مشکل گشای جهان امروز می دانند و همین روزها هم برایش کنفرانسی در تونس برگزار می شود، چگونه می تواند در دنیایی که تا سال 2000 فقط 2 در صد آن به اینترنت دسترسی داشته اند ما را به آن یوتوپیا (نا کجا آباد) برساند، من نمی دانم. اما اصلاً جامعه اطلاعاتی چیست؟ آیا پدیده ایست نوین؟ تاریخ آن چیست؟ از آنجایی که این مقوله، مثل مقوله های دیگری که همچون نقل و نبات در محافل اینترنتی پخش می شود (کسی گفت "دموکراسی"؟!) و در دهانها می گردد (کسی گفت "آزادی"؟!)، دیدم شاید بد نباشد پس از قولهایی که در گذشته داده ام و به آنها عمل نکرده ام، بد نیست امروز بنشینم و یک تاریخچه ای در موردش بنویسم تا شاید بشود در وبلاگستان بحثی راه انداخت در مورد قابلیت سیاسی وبلاگها که خیلی از دوستان به آن معتقدند (نمونه اش هم کتاب جدید "ما ایرانیم" نسرین علوی است که چون نخوانده ام نقدش را می گذارم برای بعد. فعلاً نقد داریوش را بخوانید). چندی پیش دیدم که مهدی جامی هم با دادن لینکی به مطلب "نگاهی دیگر به ناآرامی های فرانسه" نوشته مسرت امیر ابراهیمی --که او هم در زمینه وبلاگستان کار آکادمیک می کند-- عنوان پستش را گذاشته: "آشوبگران 16 ساله و پایان عصر ایدئولوژی." این ایدئولوژی ِ "پایان عصر ایدئولوژی" (من فکر می کنم گفتمان یا دیسکورس به معنای فوکویی آن صحیح تر است، اما محض اذیت مدعیان "پایان عصر ایدئولوژی" هم که شده، آن را ایدئولوژی می خوانم!) که اینقدر هم طرفدار دارد و همه نقدی را به "ایئولوژیک" بودن متهم می کند، از کجا آمده؟ شاید می پرسید ربط این "پایان عصر ایدئولوژی" به جامعه اطلاعاتی چیست؟ بگذارید عرض کنم.

با وجود اینکه بسیاری فرض را بر این می گذارند که "جامعه شبکه ای" پدیده ای جدید است، تاریخ آن در اروپا به قرن هجدهم میلادی باز می گردد. آرماند متلارت در کتاب "شبکه ای کردن جهان: از سال 1794 تا 2000" می نویسد که روشنگری
(enlightenment)
--با تصویر یوتوپیایی اش از دموکراسی-- و لیبرالیسم (لیبرالیسم آن زمان) --با هدف اقتصاد مرکنتال (تجارتی) جهانی اش-- دو پروژه اصلی بودند که پایه های این پدیده در قرن هجدهم بوده اند. بطور خلاصه: اختراع تلگراف در سال 1794 با وعده های دموکراسی و پیشرفت همراه بود. با اختراع تلگراف الکترونیکی در سال1835، تکنولوژی تلگراف که قبلاً در اختیار دولت بود، عمومی شد. در کل ارتباط راه دور همراه بود با استانداردیزه شدن و تفکر بازار که مُبلغ جریان آزاد اطلاعات در سطح بین الملل بود. مثلاً راه آهن و نیاز کنترل ترافیک آن به همزمان کردن زمان بر اساس ساعت گرینویچ از عواملی بود که در برهان سرمایه داری مدیریت در اروپا نقش داشت. در قرن نوزدهم، هژمونی استعماری انگلیس بر وسایل ارتباطی، منجمله کابل های زیر دریایی که توسط شرکت های خصوصی انگلیسی که در مستعمرات مستقر بودند متکی بود. امریکا و آلمان هم در اواخر قرن نوزدهم کابلهای خودشان را راه انداختند. اما این اتفاقات با گفتمانهای بخصوصی همزمان بود. در اوایل قرن نوزدهم، یوتوپیای سنت سیمونی که معتقد به مشارکت جهانی از طریق صنعت بود طرفدار داشت. در حقیقت نظریه شاولیه
(Chavelier)
که می گفت بهبود ارتباطات به دموکراسی می انجامد و شبکه ها نجات دهنده نسل بشرند، اساس بین المللی کردن خطوط راه آهن، کشتی رانی و کانالها بود. گفتمانهای بیولوژیک در مورد تکامل و "موجود زنده" و گفتمانهای موجود در مورد "مرزهای طبیعی" (دوستانی که با مطالعات پست کلنیال آشنایی دارند می دانند که این گفتمانهای فضا و حد، در مشروعیت دادن به جنگ و تسخیر استعماری نقش داشته اند)، خود را به تقسیم بین المللی نیروی کار بسط دادند و از وسائی ارتباطی و حمل و نقل به عنوان ابزار "تمدن" استفاده کرده و به این ترتیب به گسترش استعمار اروپا که از اواخر قرن شانزدهم شروع شده بود کمک کردند.

در قرن بیستم هم رادیو --که تا آخر جنگ جهانی اول انحصاراً در دست ارتش بود—شکل بین المللی گرفت و امریکا در عرصه ارتباطات پیشی گرفت. در جنگ جهانی دوم و طی جنگ سرد، ارتباطات نقش پروپاگاندا گرفت و توسعه در زمینه ارتباطات هم معنی شد با مدرنیزاسیون. مسابقه در پیش افتادن در زمینه تکنولوژی فضایی بین اتحاد جماهیر شوروی و امریکا به پیدایش تکنولوژی کامپیوتر منجر شد و امریکا که از فرستادن اولین ماهواره از جانب شوروی (اسپوتنیک) حرصش درآمده بود، "آپرا" و یا آژانس پروژه های تحقیقاتی پیشرفته (که بخشی از وزارت دفاع امریکا بود) را راه انداخت.

با وجود اینکه "ماشین های باهوش" (پدربزرگ کامپیوتر) از زمان جنگ جهانی دوم به شکستن کد دشمن مشغول بودند، در سال 1962بود که نیروی هوایی امریکا شرکتی به نام "رند" را استخدام کرد تا بتواند یک شبکه بدون مرکز برای تحقیق ارتش بسازد که بمبهای اتمی نتواند آن را از بین ببرد (پدربزرگ اینترنت). شاید بشود گفت که تئوری ارتباط ریاضی کلاود شنون (1949) که برای شرکت مخابراتی "بل" کار می کرد و در پی یافتن بهترین کد تلگرافیک بود، زمینه را برای استفاده از واژه "اطلاعات" به عنوان ارقام ریاضی و استفاده ابزاری آن آماده کرد. در طی جنگ جهانی دوم، علوم اجتماعی به همراه سیاستهای جغرافیای و گفتمانهای پیش بینی آینده، از این مقوله "جامعه اطلاعاتی" استفاده کردند و آن را "مرگ ایدئولوژی" و سیاست نامیدند. دانیل بل در کتاب "پایان ایدئولوژی" در سال 1973 ادعا کرد که جامعه پسا صنعتی به جامعه "اطلاعاتی و دانش" راه دارد و طی پیشگویی آینده نگرانه اش، آن را به عنوان مرگ ایدئولوزی و سیاست ستود. البته قبل از او هم این تفکر از زمان جنگ جهانی دوم و "انقلاب مدیریت" در حال شکل گیری بود (یعنی تغییر شیوه حکمرانی از استعمار به مدیریت). برای مثال، در کنفرانس "آینده آزادی" که در میلان در سال 1955 از جانب کنگره "آزادی فرهنگی" برقرار شد (که پولش را سازمان سیا تامین می کرد)، این تم آینده گرا در دست ساخت و پرداخت بود. خب با وجود اینکه جامعه اطلاعاتی تصور شده توسط بل، جامعه ای بود که توسط نخبگان مسلط به علم اداره می شد و جامعه علمی دارای قدرت در آن فارغ از ایدئولوژی بود (!!!)، این جامعه دارای هیرارشی بوده و توسط
دولت مرکزی
Central welfare state
مانیتور می شد. اما خب تصور این تکنوتوپیا
همزمان بود با بحران سرمایه داری فوردیست و ضعیف شدن ولفر استیت و شکل گرفتن حکمرانی (گاورنمنتالیتی) نئولیبرال. اما این مقوله "جامعه اطلاعاتی" از بین نرفت و توسط شرکت هایی که پیشگویی بر اساس اطلاعات را وسیله درآمد کردند استفاده شد و تبدیل شد به بخشی از برنامه های تحقیقی دولت ها و نهادهای بین المللی. با "دی رگوله" شدن ("تعدیل"؟) صنعت ارتباطات، شرکتهای جهانی بیش از پیش به تکنولوژی اطلاعات متکی شدند چرا که باید داد و ستدهای فراملی خود را در زمان حقیقی انجام می دادند. به قول متلارت، گفتمانهای جهانی شدن که تکنوتوپیا هایی که در آن نابرابری به اسم "انسجام اجتماعی" از بین می رود را به تصویر می کشند، یکنوع بازگشت به
Duffusionism
مدرنیزاسیون است که تسلط اقتصادی و سیاسی را به اسم مصرف کننده فراملی ِ دارای شیوه زندگی همگون پنهان می کند.

از حدود سالهای 1960، مقوله جامعه اطلاعاتی به عنوان دیپلماسی استفاده می شود و دولت امریکا با افتخار به اینکه اولین جامعه اطلاعاتی است، دم از انقلاب اطلاعاتی و عصر اطلاعاتی می زند. "انقلاب اطلاعاتی" فرمی از حکمرانی نئولیبرال است (حکمرانی نئولیبرال تنها اقتصادی نیست، بلکه به اداره شیوه زندگی "فرد" می پردازد و خود را با ارزشهایی همچون آزادی و دموکراسی در یک بسته ارائه می کند)، که هدف آن جامعه اطلاعاتی (جمعیت) است. مسلماً برخلاف مدعیانش، این "انقلاب" خالی از ایدئولوژی نبوده و اتفاقاً به مواضع سیاسی-جغرافیایی مرتبط است. حالا زمانی در قالب استعمار و زمانی هم به اسم "دیپلماسی". این فضای فرا-جغرافیایی اینترنت آنچنان هم فاصله ها را کم نمی کند، بلکه فاصله دیجیتال بزرگی بین دارا و ندارهای اینترنت موجود است که یکنوع "سلطه دنیای نو" ارتباطات را برپا کرده.

حالا در سطح ملی هم این "انسجام اجتماعی" انگار چنین تکنوتوپیایی را در سر می پروراند! (قابل توجه دکتر معین که من و بلاگرهای زیادی به او رای دادیم: حالا ما با به تصویر کشیدن کوه و کمن ایران هر قدر هم بخواهیم از انسجام اجتماعی از طریق جامعه اطلاعاتی حرف بزنیم، حقیقت زندگی بسیاری از مردم ایران این است که نه می دانند وبلاگ چیست و نه در عمرشان کامپیوتر دیده اند!) باید پرسید که صحبت از "جامعه اطلاعاتی" برای اکثریت مردم ایران که دسترسی به اینترنت ندارند، آب و نان می شود؟ خب همین وامهای 100 میلیون دلاری از بانک جهانی برای ازدواج "سرمایه های ملی" که دکتر معین هم از آن گفته، جدا از سیاستهای نئولیبرال که نیست، هست؟

--------------------------------
دوم:

این آقا وحید خط قرمز، در وبلاگش سوالی کرده که چون کوتاه می نویسد آنرا اینجا تکرار می کنم:

"مگه قرار نیست هم‌جنس‌گراها از هم‌جنس ِ خودشان خوششان بیاید. پس چرا خیلی از مردهایشان مثل زن‌ها آرایش می‌کنند و زن‌هایشان سعی می‌کنند تیپ مردانه داشته باشند؟"

والله نمی دانم وحید چند همجنسگرا می شناسد که چنین قانون کلی را صادر کرده. اما خب شاید این سوالش به این دلیل باشد که او وقتی زن و یا مردی را می بیند که در استریوتایپ های او در مورد اینکه یک همجنسگرا چه شکلی باید باشد نمی گنجد، اصلاً به ذهنش هم نرسد که طرف همجنسگرا بوده. یعنی دو زن کاملاً "آرایش کرده" و یا دو مرد کاملاً آرایش نکرده (از کی تا به حال آرایش شده ملاک زن بودن و یا زن نبودن؟!) ممکن است از جلوی وحید خط قرمز بگذرند و چراغ قرمزهای رادار همجنسگراشناسی او را روشن نکنند، در صورتی که ممکن است آنها زوجهای همجنسگرا بوده باشند. به همین سادگی. دو زن اصلاً آرایش نکرده هم ممکن است رد شوند که چراغهای همجنسگراشناسی وحید را روشن کنند، اما شاید همجنسگرا نباشند و زنانگی شان در آنچه که که او "زنانه" می داند، نگنجد.

اما سوال وحید شاید به این دلیل هم هست که همیشه سعی داریم که تمایل را در قالب دگرجنسگرایی مدرن تعریف کنیم. یعنی فرض می کنیم که تمایل زن به زن و یا مرد به مرد حتماً باید آنطور برای ما مفهوم داشته باشد که ما آن را در دنیای دگرجنسگرایی می فهمیم. یعنی می پرسیم: "خب از این دو زن کدام نقش مرد را بازی می کند و کدام نقش زن را؟" فکر نمی کنیم که دنیا به آنچه که ما به عنوان نرم بی چون و چرا قبول کرده ایم ختم نمی شود! نقشهایی طبیعی ساخته شده (توجه کنید نمی گویم "طبیعی"، می گویم طبیعی ساخته شده) را مد نظر داریم و خارج از آن نمی توانیم تصور کنیم. نمی توانیم تصور کنیم که شاید هردو نقش "زن" را بازی می کنند یا هردو نقش "مرد" را. مسلماً این نیز قانون کلی نیست. شاید همجنسگرایانی باشند که بازی کردن رل زن و مرد برایشان لذت بخش باشد، اما اینکه بخواهیم رابطه دو زن و یا دو مرد را آنطور که ما رابطه جنسی دگرجنسگرا را درک می کنیم تعریف کنیم، این تعریفی است پر از مشکل. شاید همان "تیپ مردانه" در رابطه با شریک زنش نقشهایی را اجرا کند که آنچه که ما از یک زن در رابطه ای دگرجنسگرا انتظار داریم ایفا می کند. شاید هم نه. شاید زنی که "تیپ مردانه" دارد، نمی خواهد مرد باشد و همسر او هم علاقه ای ندارد که با یک مرد در رابطه باشد. شاید برای این زن، آنچه که ما تیپ "مردانه" می خوانیم، طریقه ای دیگر است از زن بودن. شاید تمایل، به آنچه که ما یاد گرفته ایم که آن را طبیعی و تنها صورت ممکن تمایل بدانیم محدود نمی شود.

اما نکته مهمتر این است که اصلاً این زنانگی و مردانگی و ملاکهای آن را چرا بدون سوال می گذاریم و طبیعی می گیریم؟ چگونه "زن بودن" و "مرد بودن" را طوری مثل سنگ تعریف می کنیم که بعد اگر کسی آرایش کرد او را "زنانه" قلمداد می کنیم و اگر کسی کراوات زد او را "مردانه" می خوانیم؟ چرا یک زن ساده بدون آرایش، با موی کوتاه، با شلوار و بلوز را "تیپ مردانه" می دانیم؟ چرا فکر نمی کنیم که این هم شیوه ای دیگر است از زن بودن؟ اصلاً جنسگونگی (نقش های اجتماعی زنانگی و مردانگی) که جای خود دارد، چرا فرض می کنیم که جنس هم (که در قالب مدرن به دوگانه مونث و مذکر تقلیل داده شده) پدیده ای قبل از گفتمان
(prediscursive)
است؟ حقیقتش این است که زنانگی و مردانگی، "بودنی" ذاتی نیستند. ما زن و مرد نیستیم. زن و مرد می شویم. همان لحظه که دکتر اعلام می کند: "بچه دختر است!" او را به قول لویی التوزر "اینترپلت" می کند (تو دختری!) و او را به قول فوکو در یک قرارگاه سوژه ای
(subject position)
قرار می دهد که گفتمانهای موجود در مورد جنسیت آن را تعیین کرده اند... گفتمانهایی که "حقیقت" ها/ "دانشهایی را به عنوان "طبیعی" ثبت می کنند و نقش خود را در تولید این "حقیقت" ها پنهان می کنند. دیگر لباس صورتی تن کردن و تربیت "دخترانه" (که به جنسگونگی مرتبط است) که جای خود دارد. به قول جودیث باتلر، این قرارگاه سوژه ها با اجراگری سوژه هاست که به آنها هویت می دهد. یعنی من دختر بچه با تکرار عملکردهای "دختر بودن" (که با اینترپلت کردن، من را در جایگاه سوژه ای "دختر" قرار داده) هویت دختر بودن به خود می گیرم . چون به قول دریدا، هر تکراری آن نرم را جابجا می کند (چون تکرار هیچگاه به آن ایده آل نمی رسد)، این نرم ها مدام در حال تغییرند. حالا اگر آنکه باید "زنانه" رفتار کند و لباس بپوشد اینکار را نکند، این به این معنی نیست که نرم ها شامل او نمی شوند. او هم دارد همان نرمها را تکرار می کند و بنابر این در حین اینکه موازین "مرد بودن" را در لحظه لباس مردانه پوشیدن تکرار می کند، به دلیل عدم هویت پذیری، آن نرمها را تکان هم می دهد (بعضی می گویند که سرنگون هم می کند، اما من به این سرنگونی شک دارم.)


شاید بد نیست که به این هم فکر کنیم که این مردانگی و زنانگی در رابطه دگرجنسگرا خود اجراگرایانه است. یعنی مرد قلدر، مرد محافظ زن و بچه، مردی که کارهای "زنانه" نمی کند... غذا نمی پزد، بچه داری نمی کند، گریه نمی کند،.... اینها همه اجراست. "طبیعی" نیست! اما ما دوست داریم آن را طبیعی بدانیم! پس باید از وحید خط قرمز پرسید: مرد بودن و زن بودن را تعریف کنید لطفاً. آیا "تیپ مردانه" بودن بعضی از زنهای همجنسگرا، مردانگی بعضی از مردان دگرجنس گرا را به مخاطره می اندازد؟ نکند ترس از این است که دخترهای خوشگل را این "غولهای مردنما" از دست مردان دلیر دگرجنسگرا بگیرند؟ شاید هویت مردانگی با وجود این "اضافه" های تکرار هویت به خطر می افتد؟ شاید میمیک کردن "مردانگی،" با نشان دادن نامطمئن بودن دوگانه های جنسی، جایگاهی را برای آن سوژه هایی که در تاریخ خاکشان کرده ایم فراهم می کند؟ شاید با تزلزلی که در نقش های جامد جنسیت و جنسگونگی ایجاد می کند، "اصل" بودن "اصل" را به زیر سوال می کشد؟


مطالب مربوطه: