وبلاگها
|
Wednesday, December 14, 2005
ا1. امروز می خواهم مدل زیتونی بنویسم. با شماره بندی. اما خب همانطوری که هر زیتونی قابل خوردن نیست، نوشته های من هم حتی با شماره بندی طعم نوشته های زیتون را نمی دهند. شیوه اش زیتونی است. محتوایش فرنگوپولیسی. راستی دلم برای خیابانهای اوکلند تنگ شده. پر درخت زیتون سیاه است. اما زیتون ها همینطور می ریزند روی پیاده رو و زمین را سیاه می کنند. کسی آنها را نمی پروراند. یکبار یک زیتون چاق و چله را کندم و همانطور خوردم. اول و آخرش بود. از آن به بعد فقط همان زیتون های برکلی بول را خریدم و خوردم و گذاشتم که زیتونهای رسیده اما نپروردهَ اوکلند دایره های سیاه دور درختهای پیاده روهای کوچه مان در اوکلند درست کنند. ا2. بحث خوبی در مورد وبلاگنویسی و "رخوت" در بین گروهی از وبلاگنویسان شروع شده. نیک آهنگ و حامد و مهدی و علیرضا و شایان و ... در مورد اینکه آیا وبلاگستان به بحران رسیده یا نه نوشته اند. دو سه روز پیش در لینکدونی کنار صفحه به نوشته ساده تر از آب در این مورد لینک دادم. گفتم در متن هم بگذارمش. خیلی از آدمها نمی دانند چطور با گل رفتار کنند. آن را در غنچه می خشکانند. اما این آدم آهنی وبلاگستان که باغبان هم هست، رنگ گلهای ساعتی را می داند و خواص دارویی آن را هم می شناسد. در مورد کامپیوتر هم زیاد می داند. شاید همین توجهش به ریزه کاری هاست که باعث شده یکی از بهترین تحلیل ها را بنویسد. نکته علیرضا هم در مورد تعریفی که ما از وبلاگستان داریم کاملاً بجاست. ا3. بهمن هم دارد می رود سانفرانسیسکو و در گروه تمرکزی نخواهد بود، اما خب قبل از رفتنش هوای من را داشته. خودش را هم از من ناهنجارتر خوانده. خب هنجارها را شکستن بد نیست، هست؟ اما روزی روزگاری عنکبوتی که حالا دارد تار و پود لانه اش را ول می کند و می رود، در کامنتدونی یک سیبیل طلایی پرسیده بود چرا فراهنجار؟ آنموقع وقت نشد بنویسم. اما حالا شاید بد نباشد بنویسم. فراهنجار هنجار نیست. صدای ناهنجار می دهد اما ناهنجار هم نیست. مثل برانچ که نه لانچ است و نه برکفست. (باید طرفدار پروپا قرص سیمپسونز باشید تا این یکی را بگیرید). ناهنجار، آن نفی شده هنجار است. یعنی هنجار، هنجار می ماند و ناهنجار بیرون از دنیای هنجار نفی می شود و به بیمارستان و تیمارستان فرستاده می شود. فراهنجار، اما، آن موجود "عجیبی" است که با فرا رفتن از هنجارها سعی دارد قراردادی بودن هنجارها (و نه" طبیعی" بودنشان) را نمایان کند و نشان دهد که هنجار بدون ناهنجارهای ساختگی هنجار نمی شود/نیست. حالا اینکه آیا اصلاً این ممکن است که "فراهنجار" خارج از هنجار باشد و از هنجارها فرا رود، خود سؤال خوبی است. من می گویم نمی شود چون هیچ چیز خارج از دیسکورس (گفتمان) نیست. فراهنجار هم ساخته و پرداخته همان گفتمانهایی است که آدمهای "خوب و نرمال" را می سازد. یعنی همین فراهنجار می تواند در سانفرانسیسکو، شهر خون و قیام همان هنجارهایی را تکرار کند که هر آدم "هنجار" می کند. می تواند ازدواج کند تا "حق و حقوق" داشته باشد. خب بد هم نیست، هست؟ اما خب دیگر همان هنجار خانواده تک همسری را تکرار می کند. هنجارها را هنجار نگاه می دارد. می تواند بی خانمانها را از خیابان گران کسترو بیرون بیندازد و دیگران را هل بدهد تا از "نردبان ترقی" بالا برود. می تواند هنجار باشد. هنجار می شود. اما همین تکرار هنجارها و تقلید (و گاهی هم به تمسخر کشیدنشان) شاید هنجارها را کمی جابجا کند. واژگون نمی کند. اما شاید جابجا کند. این هم بخشی از تئوری کوئیر جودیث باتلر که خورشید گفته بود توضیح دهم. واژه فارسی فراهنجار را چند آدم بیکار فراهنجار به عنوان معادل لغت انگلیسی "کوئیر" از خود درآوردند. ترجمه نیست. دوبله کردن شاید باشد. اما ترجمه نیست. مثل دوبله ای که نمی تواند اصطلاح فارسی "جیگرتو بخورم" را به انگلیسی ترجمه کند. القصه این گروه آدمهای بیکار، گفتند فراهنجار کوتاه شدهَ لیست هویت های گی و لزبین و بایسکسوال وترانسجندر و ترانسکسوال نیست (اما خب اینطور از آن استفاده شده. مثل هر واژه ای که با وجود قصد تولید کننده اش در زمینه های مختلف معانی مختلف می گیرد). فراهنجار مرزهایش پرسوراخ است و به تحکیم هویت ها و تضادها اصراری ندارد. هیچوقت هم ادعای کامل بودن ندارد. همیشه در حالِ شدن است و ادعای ذاتی بودن ندارد. همیشه هم حاضر است عوض شود و جایش را به واژه ای بهتر دهد. گوی و میدان را گذاشتند تا زبانشناسان چیز بهتری ارائه دهند. اما زبانشناسان انگار سخت مشغول هنجارسازی بوده اند و توجهی نکرده اند. اما خب فراهنجار در یکی دو فرهنگنامه گویی راه یافته. اینجا هم تعریفی از آن هست. راستی گفته ام که آدمهای هنجار ناامیدم می کنند؟ می کنند. ا4. عنکبوتی از من رنجیده. من شاید نظر کرده حضرت خضر باشم اما مثل حضرت عجل بی رحمم. از دور و بری هایم و کسانی که دوستشان دارم بپرسی هم بهت همین را می گویند. بیا این هم خودمرکزی وبلاگی. تنها تو نیستی دوست من. من هم دچارش شده ام. خیلی هامان دچارش شده ایم. اما دوست داریم در بقیه ببینیمش و در خود انکارش کنیم. زودتر برگرد. ا5. نگار نامی در کامنتهای پست قبلی پرسیده حالا رفیقمون اونجوری بوده یا نه؟ به خودش ربط داره دوست من. نه به من و نه به هیچکس دیگه، حتی تو. ا6. اسرائیل دارد برای ایران شاخ و شانه می کشد. احمدی نژاد را هرچقدر هم برای بی مسئولیت بودنش در نطقهای تاریخی اش مقصر بدانیم، این شاخ و شانه کشیدن ها به قبل از احمدی نژاد برمی گردد. ا7. یک مرد با صورتی دراز و سیرتی تهوع آور. آخرین بار که من به یاد دارم، شنیدم این کابوی های آمریکایی بودند که در تگزاس به گاوهایشان تجاوز می کردند، نه ایرانی ها به بزهایشان. خیر ناسیونالیست نشده ام. حالم از کمدی انسانی امریکایی به هم خورده. ا8. یک زمانی نازی ها یهودی ها را می کشتند و آزار می دادند (افسانه نبوده)، حالا هم نوبت این رسیده که مسلمانها و خاورمیانه ای ها را کتک بزنند. بنازم به قدرت چند-فرهنگی بودن. چه استرالیاییش باشد و چه آمریکاییش.
|
|
<< Home