وبلاگها

Wednesday, December 07, 2005
امروز با مادرم صحبت کردم. نگران بودم که در این هوای آلوده بیرون نرود. 17 سال پیش روز هفده آذر در رادیو اعلام کردند که هوای تهران تا حدی آلوده است که افراد مسن و آنهایی که بیماری ریه و قلبی دارند نباید از خانه خارج شوند. مادرم به پدرم اصرار کرد که سر کار نرود. پدرم رفت. آنروز باران سیاه آمد و شیشه های ماشین پژو سبز کاهویی مادرم سیاه سیاه شد. پدرم شب به خانه نیامد. از آلودگی هوا نبود، در تصادف جانش را از دست داد. به همان آرامی که زندگی کرد، رفت. بی صدا.

از مادرم پرسیدم که فردا چه ساعتی با خواهرم به مقبره می روند؟ گفت امسال نمی رویم. تعجب کردم. مادرم هنوز پس از گذشت 17 سال هرجور که شده مراسمی برپا می کند تا خاطره پدرم را زنده نگه دارد. پرسیدم چرا؟ گفت فردا تشییع جنازه قربانیان تصادف هواپیمایی است و بهشت زهرا شلوغ است. گفت که دو روز است کارش شده گریه برای جوانهایی که بی دلیل کشته شده اند. یاد روزهایی افتادم که کلاس پنجم بودم و با مادرم می رفتیم بهشت زهرا و جسد جوانهایی که سربازان شاه کشته بودند را روی تخت هایی که مردم الله اکبر گویان روی شانه هایشان می کشیدند ببینیم. نمی دانم چرا مادرم می رفت و گریه می کرد. نمی دانم چرا من با او می رفتم. شاید چون نمی خواستم تنها برود. دیدن بدن بی جان جوانهایی که با کفن و بی کفن روی تختهایی که تکان تکان می خوردند و قطاروار به مرده شور خانه حمل می شدند برایم مثل شکنجه بود... هنوز هم نمی دانم چرا مادرم اصرار داشت که یکساعت تا بهشت زهرا رانندگی کند و این صحنه را ببیند و ساعتها اشک بریزد. در حال گریه هم می گفت: "الهی مادرهاتون بمیرند." من هم که نمی فهمیدم، می گفتم "آخر چرا مادرشان را نفرین می کنی؟" مادرم آه می کشید و می گفت: "هیچ مادری حاضر نیست زنده باشد و مرگ بچه اش را ببیند. تو نمی فهمی." به این فکر افتادم که آنروزها مردم اصلاً برای مراسم سال رفتگانشان به بهشت زهرا می رفتند؟ آن روزها که آنقدر شلوغ بود... و بعد روزهای جنگ که شلوغتر شد... نمی دانم.

نمی دانم در زمان چنین فاجعه هایی چه می شود گفت. نمی دانم فرقی هم می کند که عزیز از دست رفته در تصادفی هوایی برود و یا تصادفی زمینی. دردش برای بازمانده یکی است. مقصر دانستن آنهایی که باید مسئول باشند هم شاید درد را کم کند... شاید جلوی حادثه بعدی را بگیرد (گوش شنوا؟)، اما آنها را برنمی گرداند. بخشی است از عزاداری، اما آنها را بر نمی گرداند. اگر تحریم نبود... اگر مسئولان داخلی به جان آدمها اهمیت می دادند... اگر پزشکان و پرستاران بیمارستان متوجه خونریزی داخلی قلبش می شدند و او را در اطاق انتظار نگه نمی داشتند... اگر... اگر...اگر... اما آنها رفته اند. مائیم که مانده ایم و این سوگواری برای خودمان است که جای خالیشان را حس می کنیم.

برای آنهایی که عزیزی را در این فاجعه از دست داده اند آرزوی صبر می کنم.