وبلاگها
|
یادداشت های تورنتوSunday, September 11, 2005
یک. سفرنامه سیماپولو---بخش اول روایت سفر معمولاً مبدأیی دارد و مقصدی. از نقطه ای شروع می شود و در نقطه ای دیگر به پایان می رسد. برای من مهاجر و شاید تو هم، مبدأ و مقصد مفهومی ایستا ندارد. مقصد همیشه مبدأ است. جواب سوال معروف "اهل کجایی؟" که خارجی بودنت را گوشزد می کند --مبادا یادت برود که اهل "اینجا" نیستی، که تعلق نداری-- مدام تغییر می کند. جوابها هم همیشه راضی نمی کنند... می خواهد بداند "اصلت از کجاست." انگار خاک و تن با هم وعده ای جدا نشدنی بسته اند. انگار که تنها امضای یک مبدأ بر تنت حک شده و بس. اصلت را... ذاتت را می خواهند ثبت کنند. مثل سنگهایی که دوربینت در حین حرکت در یک لحظه ثبت کرد تا عکسش را نشان دهی و ثابت کنی. همیشه باید ثابت کنی، ثبت کنی آن لحظه ایستا را. امضا کنی تا "بودنت" را ثابت کنی. ثبت کنی و جعل کنی مثل او که ثبت کرد و امضا کرد و جعل کرد. چون همهُ اصل جعل است. کدام اصل؟ کدام ذات؟ کدام جوهر؟ تنها جوهری که می دانم آن است که روان می شود و امضا می کند. امضا می خواهی؟ این هم امضا. "اینجا. کجا؟ آنجا." قصه سفر من مبدأ ندارد. مقصد هم ندارد. پس از مبدأیی بگویم که مبدأ نیست. مقصد هم نیست. صحرای نوادا و جیرینگ جیرینگ سکه هایی که از ماشین های قمار بیرون می ریزند. پیر زن ها و پیر مردهایی که دلخوشی شان پس گرفتن پولهایی است که ماشین با ولع تمام بلعیده. یک سکه دیگر شاید جکپات باشد. شاید هم سکه بعدی. شاید بعدی .... صدای بلعیدن پول و در هم رفتن قیافه های نا امید. گذشتن از زمین داغی که بخار شدن آبش را جلوی چشمت می بینی. اما بلند شدن هواپیماها را از زمین نمی بینی. مساحت عظیم محصور. زمینی که برای آزمایش های هسته ای استفاده می شوند و چند صد مایل آنطرفتر لوحه های افتخار کنار جاده را می بینی که به پاس نیروی هوایی ستاره ای را حک کرده و داستان قهرمانی ها را ثبت. عکس می خواهی؟ ثبت کرده ام. باشد وفتی دیگر. پیمودن کوه های راکی از یوتا به وایومینگ و لمس ابر با دستی که از کنترل فرمان خسته شده. خیره شدن به صخره هایی که انگار زمانی آدمی بوده اند و صورتشان از خشم قرمز شده. بوی گاوهای گاوچران ها و شهرهای کوچکی که خاطره تار و مار سرخپوست ها را در خود دارند. قصه "بَدو" هر شهر را در هر ایستادن می خوانم. می دانم که بَدو، بَدو نیست. که قبل از آن هم کسی بوده که امضا کرده و امضایش پاک شده. مثل سنگهای قرمز خشمگین . ادامه دارد. سفرنامه را می گویم.. ".دو. "پسر من: فاناتیک. اول فکر کردم باربارا بوش در مورد پسرش این را گفته. اما چون فاناتیک و اسلام انگار در کتابها و فیلمهای پر فروش با هم رابطه ای جدانشدنی دارند (کجا؟ اینجا. آنجا. همه جا. ثبت شده.)، این فیلم هم در مورد مهاجران پاکستانی انگلیس از آب در آمد. حنیف قریشی نوشته و پراساد کارگردانی کرده. پس حتماً حقیقت است. آخر "خودی" ها که می دانند. این آگاهی دهندگان بومی. اما خب یادمان نرود که "جوهر ما" با آنها--پاکستانی ها-- فرق دارد. این را کسی گوشزد کرد تا یادمان نرود که ما " آریایی" هستیم. آخر آنها--پاکستانی ها-- در خیابانهایشان مردهای گی دارند که لباس زنانه می پوشند. این را هم او می گفت تا بدانیم دگری چقدر "فاسد" است. ما نداریم! پس زنده باد ایران! مرکزیت جنسیت و جنسگونگی در گفتمان های بنیادگرایی و دموکراسی را هم ولش کن. "تضاد تمدن ها" را بچسب. البته تمدن ما که با "تمدن غرب" پسرخاله است. پس زنده باد ایران! سه. نامه دوستم جنل از نیو اورلینز کاترینا زده . سالم است. در دانشگاه درس می دهد. بر خلاف خیلی از مردم فقیر نیو اورلینز، امکان ترک کردن را هم داشته، اما رفتن و دور شدن از فاجعه به این آسانی ها نبوده. هتل به اندازه کافی نبوده. ساعتها ترافیک تا شاید در تگزاس جایی پیدا شود. تگزاس. همانجایی که مرد سیاهپوستی به اسم جیمز برد در سال 1998 به دار آویخته شد. سالها با جنل در سازمان زنان سانفرانسیسکو علیه تجاوز کار می کردیم و استریوتایپ های مربوط به تجاوز جنسی را به سوال می کشیدیدم. استریوتایپ هایی که ریشه در راسیسم امریکایی دارند و مردان رنگی، بخصوص مردان سیاهپوست را خطرناک و تجاوزگر جلوه می دهند. به دار آویختن مردان سیاه را به دلیل "آلوده" کردن نژاد آریایی یادتان هست؟ نه در دهه 1930تمام نشد. زمانی که بوش استاندار تگزاس بود هم اتفاق افتاد. و مادر بوش در مورد کاترینا می گوید که می ترسد این ها ( سیاهپوست ها) در تگزاس بمانند، چون در پناهگاه ها شاید بهشان زیادی خوش بگذرد! آخر آنها همیشه فقیر بوده اند، پس کاترینا برایشان خوب هم بوده! . ما راسیست نیستیم. چهار. غزه مال فلسطینی ها شد. البته به غیر از هوایش و کنترل جاده هایش و آبهایش و مرزهایش! چه می ماند؟ زیر زمینش را هم که حتماً افسانه "اصل،" جزو مالکیت سرزمین صهیون می داند. راستی جمعیت یهودی ساکن غزه را کجا بردند؟ پنج. امروز 11 سپتامبر است. فرصتی طلایی برای بیدار کردن ناسیونالیسم آمریکایی و خواباندن صدای مردم نیو اورلینز. اما دوستم جنل نوشته که نمی تواند بخوابد. شش. تورنتو چقدر وبلاگنویس دارد. ماشاالله. راستی برای تحقیقم آمده ام. اما این خودش یک پست جدا می خواهد.
|
|
<< Home