وبلاگها

سیاهدانه زیر دوربین

Tuesday, August 16, 2005
امروز پستچی جریمه رانندگیی که مدتی بود با نگرانی منتظرش بودم را آورد. نامه را با صورتی ناراحت باز کردم و با دیدن جریمه بشکن زدم و یک قر حسابی دادم! قضیه این است که اینجا هر وقت از این پل کذایی طلایی سانفرانسیسکو می گذری باید 5 دلار بدهی. خوشبختانه من معمولاً راهم آنطرفی نمی افتد و از پل بی بریج و یا سن متئو که 3 دلار هستند رد می شوم. البته ناگفته نماند که این باج سر پل را بعد از 11 سپتامبر زیاد کرده اند که مثلاً خرج امنیت پل ها کنند! چند هفته ای پس از 11 سپتامبر چند سرباز مسلح سر پل می ایستادند و خمیازه می کشیدند و مگسهای ساکن پل های سانفرانسیسکو را می پراندند. ما ملت ترسیده از تروریسم هم با جان و دل زیاد شدن هزینه عبور از پل را قبول کردیم که جلوی تروریسم جهانی روی پل های سانفرانسیسکو را بگیریم و امنیت بخریم.

بگذریم. از آنجایی که زیاد از روی پل طلایی (که در حقیقت رنگش مسی است) رد نمی شوم، زیاد با خطوطش آشنایی ندارم. در ضمن چون کمی حواس پرت تشریف دارم، در حین لذت بردن از صحبت دوستان و پر حرفی کردن خودم، بدون توجه به نوشته الکترونیکی وارد خط اشتباه شدم. به کیوسک پل که رسیدم دستم را دراز کردم تا 5 دلاری را تقدیم مأمور پل کنم که دیدم در خط من مأموری نیست و ماشین پشتی هم با سرعت دارد نزدیک می شود. تازه دوزاریم افتاد که این خط ویژه است و من بدون داشتن مجوز ضروری دارم از خط سریع می روم. خلاصه 5 دلاری را در جیب گذاشتم، اما فهمیدم که باید جریمه این مجانی رفتن را بعداً بدهم. در این مدت امیدوار بودم که شماره ماشینم را بر نداشته باشند، اما می دانستم که از این شانس ها ندارم. فکر می کردم دویست و پنجاه دلاری جریمه شده ام. اما وقتی امروز نامه را باز کردم دیدم مبلغ جریمه یک دهم آنچه که فکر می کردم است و آنقدر خوشحال شدم که جریمه تبدیل شد به بساط قر! یک عکس شفاف هم از شماره ماشینم گرفته اند و کپی اش را هم برایم فرستاده اند که ثابت کنند که این ماشین در این روز و این ساعت از این خط گذشته! زیر دوربین بودن و منضبط شدن و کنترل خودکار اعضای جامعه که فوکوی خدابیامرز می گفت همین است والله... جریمه می گیریم و به" راه راست" هدایت می شویم و بشکن زنان پول می دهیم و زیر پناپتیکان خوشیم!


البته این رقصیدن مدت زیادی طول نکشید چون چند دقیقه بعد که رفتم سوار ماشینم (سیاه دانه) شوم متوجه شدم که یکی بهش زده و فرار کرده. انگار که لپش چال افتاده باشه! حالا دم سفر خر بیار و باقلا بار کن... کاش بنده هم یکی از این دوربین های آنچنانی داشتم و وسط برگ های درختان قایمش می کردم تا هر وقت کسی زد به ماشینم براش عکس و صورت حساب تعمیر را بفرستم!

--------------
برای حسن ختام، شعری از ایرج میرزا که دوست خوبی برایم ایمیل کرده را اینجا می گذارم...
عاشقي محنت بسيار کشيد ~ تا لب دجله به معشوقه رسيد
نشده از گل رويش سيراب ~ که فلک دسته گلي داد به آب
نازنين چشم به شط دوخته بود ~ فارغ از عاشق دلسوخته بود
ديد در روي شط آيد به شتاب ~ نوگلي چون گل رويش شاداب
گفت به به چه گل زيباييست ~ لايق دست چو منِ رعناييست
حيف از اين گل که برد آب او را ~ کند از منظره ناياب او را
زين سخن عاشق معشوقه پرست ~ جست در آب چو ماهي از شست
خواست کازاد کند از بندش ~ نام گل برد و در آب افکندش
گفت رو تا که زهجرم برهي ~ نام بي مهري بر من ننهي
مورد نيکي خاصت کردم ~ از غم خويش خلاصت کردم
باري آن عاشق بي چاره چو بط ~ دل به دريا زد و افتاد به شط
ديد آبي ست فراوان و درست ~ به نشاط آمد و دست از جان شست
دست و پايي زد و گل را بربود ~ سوي دلدارش پرتاب نمود
گفت کاي افت جان سنبل تو ~ ما که رفتيم، بگير اين گل تو!
جز براي دل من بوش مکن ~ عاشق خويش فراموش مکن
بکنش زيب سر اي دلبر من ~ يادِ آبي که گذشت از سر من