بچه 14 سال پیش در بیمارستانی در یکی از "ساب ارب" های امریکا به دنیا آمد. پدرش در اطاق زایمان نبود. پدر بچه، زن تحصیل کرده حامله اش را زده بود و قهر کرده و رفته بود. زن حامله می دانست شوهرش با زنی دیگر رابطه دارد و روز و شب اشک می ریخت. بچه در بیمارستان، بدون پدرش بدنیا آمد. خواهر ِ زن حامله در اطاق زایمان دست زن را گرفته بود و به او می گفت که یک فشار دیگر بدهی تمام است. زن حامله غمگین بود که شوهرش در اطاق زایمان نبود. وقتی که زن زائید، خواهرش پیشانی عرق کرده او را بوسید و گفت که بچه سالم است. زن زائو خواهرش را با دست کنار زد و گفت:"بوسم نکن. مردم فکر می کنند لزبینیم!" خواهر عقب رفت و چیزی نگفت. شوهر زن ساعتها بعد آمد و بدون آنکه زن را ببوسد از شنیدن اینکه فرزند دومش هم پسر است بلند خندید و قربان صدقه شومبول پسر رفت.
برادر یکسال بزرگتر از بچه را در ساب اربیا به مهد کودک فرستادند. برادر بزرگتر یکروز گریان به خانه آمد و گفت که دیگر مهد کود ک نمی رود. از مادرش پرسید: "چرا من سیاهم؟" مادرش گفت:"تو سیاه نیستی. اما با بقیه سفیدها فرق داری. کمی پوستت زردتر است." حقیقتش این بود که رنگ پوست برادر بزرگتر مثل پدرش که از سیاه پوست ها بدش می آمد، تیره بود. به تیرگی پوست یک سیاهپوست که در مهد کودک ساب اربیا پیدا نمی شد. برادر بزرگتر دوباره رفت مهد کودک. بچه و برادرش را قبل از شروع کلاس اول به ایران بردند تا "فاسد" بار نیایند. پدر بچه محل کارش را "سو" کرد و دلارهایش را برد ایران. رفت و با خانواده رفسنجانی شرکت تجاری زد. پدر بچه که در امریکا انگلیسی را با لهجه فارسی صحبت می کرد و پای تلفن به مادرش می گفت :"اوکی ننه جون!" در تهران با سگهای گاردش به انگلیسی صحبت می کرد. هنوز هم مثل امریکا، زنش را می زد و با زنهای دیگر رابطه داشت. اما به زنهایی که قبل از ازدواج رابطه جنسی داشتند می گفت فاحشه و می گفت باید آنها را ادب کرد. زن بیشتر از شوهرش تحصیل کرده بود، اما رشته شوهرش به درد بازسازی می خورد و رشته زن به درد زنها در ایران نمی خورد. زن شد زن خانه دار تمام وقت و هر تابستان با بچه هایش می آمد امریکا و برای خودش و بچه هایش خرید می کرد.
یکی از این تابستان ها خاله بچه را برای بار اول پس از تولدش در بیمارستان دید. بچه هر سیاهپوستی را که می دید، غر می زد و می گفت:"این سیاهها همه جا هستند!" می گفت همه سیاهها تبهکارند! بچه به چینی ها می گفت گدا، از عربها بدش می آمد، به آدمهای چاق می خندید، به آدمهای بی خانمان چپ چپ نگاه می کرد و گی ها را مسخره می کرد. بچه همه چیز را با قیمتش می سنجید، حتی جان آدمها را... بچه از کتاب بدش می آمد و در بازی کامپیوتری "هیلو" با لذت تمام با اسلحه دشمن را می کشت و بلند داد می زد:" همشونو کشتم!" بچه تابستان ها را در ساب ارب امریکا می گذراند و بقیه سال را در شمال شهر تهران. بچه دوست داشت نسل همه سیاه ها و عربها و گی ها و چینی ها و هندی ها و آدمهایی را که "آدم" نمی دانست مثل بازی هیلو از زمین بردارد. بچه کپی پدرش بود. بچه بدبخت فکر می کرد خیلی خوشبخت است.
<< Home