امروز صبح زود رفتم بیمارستان استنفورد که در معده ام کاتاتر بگذارند. فکر کردم مثل دفعات قبلی که برای اندوسکوپی رفته بودم، بهم یک آمپول بیهوشی می زنند که زیاد چیزی حالیم نشود و اوق زدنها را به یاد نیاورم . اما بیهوشی بی بیهوشی! لوله نازکی را از دماغ فرستاد تو و مثل اینکه می خواهد طنابی را ته چاه بفرستد، آرام آرام این لوله را به معده رساند. صحنه جالبی نبود و دوست بیچاره ام که همراهم آمده بود، نزدیک بود حالش بهم بخورد. اما بالاخره خانم خوش برخوردی که داشت بنده را لوله کشی می کرد، کاتاتر را گذاشت و سر دیگرش را که از دماغم بیرون آمده با کلی چسب روی لپم چسباند و دور گوشم چرخاند و به یک دستگاه مانیتور کوچک که باید مثل واک من روی کمرم باشد وصل کرد. هر کس نداند فکر می کند که دارم به موسیقی گوش می دهم و به جای گوش، سیم گوشی را در دماغم کرده ام که خوب بروم تو حال! از شوخی که بگذریم، چیز راحتی نیست چون لقمه از گلو به معنای کلمه پایین نمی رود و پس از هر قورت دادن باید کلی ادا و اطوار در بیاورم تا لقمه رضایت دهد و راهی معده شود. تا فردا هم همینطور باید به "موسیقی" گوش دهم و هر چیز که می خورم در برگه ای ثبت کنم.
در راه بیمارستان که بودیم، روی پل سن متئو، این کامیون شرکت تلفنی اس بی سی را دیدم که کنارش تبلیغ بزرگی به زبان فارسی بود (تا به حال تبلیغ فارسی در این اطراف ندیده بودم). مترجم نمی دانم کیست، اما خدا پدرش را بیامرزد که ما را کلی خنداند. راست می گویند بنده های خدا! نه تنها بعد از 11 سپتامبر تلفن خیلی ها را کنترل می کنند، تازه اف بی آی کلی هم مترجم فارسی زبان استخدام کرده که بفهمند در مکالمات خصوصی مردم چه می گذرد! عکسها با تلفن دستی ام گرفته شده و کیفیتشان خوب نیست، اما تبلیغ را می شود خواند.

<< Home