وبلاگها

Saturday, November 12, 2005
صدای ضدگلوله و انفجار تنم رو می لرزوند. داشتند ایران را بمب باران می کردند. اما صداش نمی دونم چرا تا امریکا می اومد. فکر کردم که دارند تمرین می کنند. نگران خانواده ام بودم. عرق تمام تنم رو گرفته بود. از خواب پریدم. صدای بمب نبود. من هم تو امریکا نیستم. روبروی ساختمان آپارتمانی مان دارند یک ساختمان می سازند. صدای ساختمان سازی تورنتو بود. اوقاتم تلخ است. بعضی وقتها خاطره ها چقدر بی رحمانه آدم را در خواب شکار می کنند.