وبلاگها

از آتلانتیک تا پسیفیک در یک پست

Sunday, August 20, 2006
دیشب پس از 10 روز رانندگی از شرق به غرب امریکا رسیدم به برکلی. رانندگی از اقیانوس اطلس تا اقیانوس آرام بی ماجرا نبود. پس از خروج از واشنگتن دی سی از ایالت های ویرجینیا، پنسیلوانیا، اوهایو، ایندیانا، ایلنوی، ویسکانسین، مینسوتا، داکوتای جنوبی، مانتنا، وایومینگ، آیداهو، یوتا و نوادا گذشتیم و بالاخره دیشب به کالیفرنیا رسیدیم. یکسال پیش که راهی "میدان" تحقیق بودم، رانندگی ام از برکلی به تورنتو 6 روز طول کشیده بود. رانندگی پارسال کوتاه تر بود و اینقدر خسته کننده نبود چون در راه زیاد نگه نمی داشتم و هتل هایم را از قبل رزرو می کردم و با برنامه مشخص رانندگی می کردم. برگشتنی اما برای دیدن "یلو استون" و یا "سنگ زرد" که پارکی است که توسط چند ایالت احاطه شده، از راهی طولانی تر (حدود 3300 مایل یا 5300 کیلومتر) برگشتم.

موقع برگشتن تنها نبودم و "م" برای همراهی از برکلی به واشنگتن پرواز کرده بود تا با هم برگردیم. بیچاره سه شنبه آمد و چهارشنبه صبح راه افتادیم. پس از شکایت های "م" که جایش در ماشین تنگ بود و با نصیحت های بر و بچه های واشنگتن که شب قبل از سفر با هم برای خداحافظی به چلوکبابی ایرانی رفته بودیم، تصمیم گرفتم که چند جعبه کتاب را پست کنم که جا کمی باز شود. آخر علاوه بر چیزهایی که به تورنتو برده بودم، کیسه خواب و چادر و خرت و پرت های کمپینگ از یکطرف به بارهایم اضافه شده بود و تابلوی شاهکار نازلی سیبیل طلا --که با سخاوت همیشگی اش برای کریسمس بهم هدیه کرده بود-- از طرف دیگر حجم بارم را زیاد کرده بود. حاضر هم نبودم که نقاشی نازلی را از قابش جدا کنم که مبادا نقاشی که خیلی دوستش دارم خراب شود.

پس از گذراندن نصف روز در اداره پست و فرستادن کتاب ها، چهارشنبه عصر راه افتادیم. صندوق عقب پر بود. صندلی عقب هم همینطور. چون "م" در کل از رانندگی خوشش نمی آید و از رانندگی در جاده های کوهستانی شدیداً بیزار است، همه راه را من راندم. چند شب را در چادر خوابیدیم و چند شب را در هتل. یکی از شب ها طوفان ناگهانی و شدید "بدلندز" ("سرزمین بد") در داکوتای جنوبی چادرمان را برد هوا و مجبور شدیم در تاریکی روی زمین های پر از کاکتوس و علامت های "خطر! مار زنگی!" به دنبال چادر بدویم تا کیف پول "م" را از داخل چادر در بیاوریم. طوفان آنقدر ناگهانی بود که غافل گیرمان کرد. من در حال عوض کردن کفشم بودم تا از نیش حشرات و جانورهای عجیب و غریب در امان باشم که باد آمد و چادر در یک چشم به هم زدن رفت هوا. با یک پوتین در یک پا و دمپایی در پای دیگر به طرف ماشین دویدم و در ماشین را که از فشار باد باز نمی شد به زور باز کردم و پریدم تو.

"م" که نمی دانم ناگهان آن همه شجاعت را از کجا آورده بود، پس از یکی دو دقیقه داد زد "کیفم" و پرید بیرون که چادر بادبرده را در بیابان برهوت پیدا کند. من هم که نمی توانستم تنهایش بگذارم، پریدم بیرون و دوتایی با چراغ قوه در طوفان شن در علف های خشک بدون اینکه ببینیم کجا می رویم، می دویم به دنبال چادر برباد رفته. چند صد متری که دویدیم، چادر را دیدیم که در سیم های خارداری که برای جلوگیری از آمدن حیوانات وحشی بسته بودند، گیر کرده. برگرداندن چادر تقریباً غیر ممکن بود. شدت باد چادر را به چتری که آدم را بالا می کشید تبدیل می کرد. با هزرار زور و زحمت کیف "م" را نجات دادیم و هرجور بود خودمان را به ماشین رساندیم و در حالی که سر تا پایمان رنگ خاک شده بود، با ترس و لرز از جاده تاریک و باریکی که بین شبه کوه های زیبایی که در آن طوفان و زیر رعد و برق شدیداً ترسناک به نظر می آمدند جان سالم به در بردیم و هرچه فحش بود را نثار خودمان کردیم که از اسم محل کمپینگ مان دستگیرمان نشده بود که بعضی از زیبایی ها کشنده اند! (عکس لینک از من نیست، اما شباهتش به چیزی که ما دیدیم زیاد است و همان جا یعنی بدلندز است. البته ما چون وسط طوفان بودیم و در بین دویدن و ترسیدن نمی توانستیم عکس بگیریم، عکسی از آن صحنه ندارم. عکس بدلندز از اینجاست. عکس های سفر را به زودی در فلیکر می گذارم).

بدلندز جایی است که فسیل های زیادی دارد. همینجا در بدلندز بود که در قرن نوزدهم صدها سرخپوست به دست اشغالگران سفیدپوست کشته شده اند و شکل استثنایی برآمدگی های زمین و دانستن تاریخ نه چندان دور کشتار بومی های امریکا و سوت و کور بودن و صدای زوزه باد و رعد و برق حس ترسناک و عجیبی داشت. آنشب هتلی درب و داغون در یکی از دهات داکوتای جنوبی پیدا کردیم . فردایش که داشتیم آماده حرکت می شدیم و سرم در صندوق عقب ماشین بود، با صدای مردی که از دیدن پلاک ماشین که مال کالیفرنیاست ذوق زده شده بود برگشتم. تی شرتش علامت "بوش ممنوع" داشت و پس از کمی صحبت کردن فهمیدم که همجنسگراست و اهل اورگان است. گفتم تی شرتش را دوست دارم و پرسیدم که با وجود همه بیلبوردهای قدم به قدم ضد سقط جنین در آن ایالت چطور جرأت کرده که آن تی شرت را بپوشد. خندید و گفت دارد دمش را روی کولش می گذارد و از آن ایالت هرچه زودتر رد می شود. تازه فوق لیسانسش را در مددکاری اجتماعی در شیکاگو گرفته بود و با برادرش راهی اورگان بود. با حرف زدن با او کمی از احساس غربتمان کم شد و از او خداحافطی کردیم و راهی کوه راشمور شدیم تا مجسمه مشهور کله چهار رئیس جمهور امریکا را سر راهمان ببینیم. تبلیغات ناسیونالیستی بیلبوردها که خبر از تجربه ای که زندگی مان را عوض خواهد کرد (!!!) می داد ما را آماده به راه راست هدایت شدن می کرد. رسیدیم و چون زیاد تحت تأثیر قرار نگرفتیم، زود به راهمان ادامه دادیم . راستی مجسمه "اسب دیوانه" که نام یکی از رهبران سرخپوستانی است که جایی در بدلندز به خاک سپرده شده با اینکه از چهار کله بزرگتر است به اندازه آنها مشهور نیست. گویی بر خلاف چهارکله کوه راشمور، دولت فدرال هیچ پولی هم برای ساختن مجسمه اسب دیوانه خرج نکرده.

دردسرتان ندهم. پس از آن فقط یک شب دیگر چادر زدیم که خدا را شکر چادر جدیدمان که مثل چادر برباد رفته محکم هم نبود زیر باران مقاومت کرد. اما آنقدر کوچک بود که دیگر از خیر چادر زدن گذشتیم و با اینکه مار نگزیدمان، اما چشممان از هرچه ریسمان سیاه و سفید بود بدجور ترسید و دیگر در جاهای عجیب و غریب چادر نزدیم. در آخرین تجربه چادر زدنمان که فردای تجربه بدمان در بدلندز بود، با زنی به اسم جودی آشنا شدیم که یک سال بود در "آر وی" (وسیله نقلیه تفریحی که برای جودی خانه متحرکش بود) زندگی می کرد. جودی آمد و پس از معرفی خودش بهمان گفت که احتمال آمدن بادهای 60 مایل در ساعت در آن ناحیه هست وپیشنهاد کرد که اگر نصفه شب طوفان گرفت و ترسیدیم، به خانه/ماشین او برویم. از او تشکر کردیم و پس از کمی صحبت فهمیدیم که در زمان شاه به همراه همسرش که شرکتی امریکایی در ایران کار می کرده، چند سالی را در تهران زندگی کرده. آدم جالبی بود. پرستار بود و چند سال بود که به دلیل بیماری، زود بازنشسته شده بود. شوهرش او را در موقع بیماری تنها گذاشته بود و جودی می گفت که فهمیده بود که شوهرش با زنهای دیگر رابطه داشته. جودی پس از 30 سال زندگی مشترک از شوهرش (جودی به او می گفت "ویزل" که ترجمه اش یکجورهایی حیوان بزدل و غیر قابل اطمینان می شود!) طلاق گرفته بود و همه زندگی اش را جمع کرده بود در خانه متحرکش وبه دنبال تنها پسرش که عاشق دختری در مانتنا شده بود به ناحیه ای کوهستانی نقل مکان کرده بود و به همراه سگ کوچکش در یکساعتی محل زندگی پسر و نوه اش اطراق کرده بود. جودی به شوخی می گفت همه مردها را باید مثل سگش "اخته" کرد تا نه به دنبال زنهای مو قرمز به یک ایالت دیگر نقل مکان کنند و نه جنگ راه بیندازند! جودی اهل فیلادلفیا بود و بسیارمطلع و شوخ طبع. می گفت ضد جنگ است، اما اقرار کرد که چند سال پیش مایه افتخار او بود وقتی که پسرش پس از یازده سپتامبر برای پیوستن به نیروهای ذخیره ثبت نام کرد. جودی خود را محافظه کار می دانست و از اینکه مهاجرانی که حتی یکروز هم در امریکا کار نکرده اند (مثل مادر شوهرش) به امریکا می آیند و حقوق اجتماعی می گیرند شاکی بود. جودی که زندگی اش پس از سی سال زندگی به یک ماشین خلاصه می شود و فقیر است، از این شاکی بود که مالیاتی که او باید روی حقوق بخور نمیر بازنستگی اش بدهد به جیب کسانی می رود که به قول او "حتی در امریکا به دنیا نیامده اند" و از خدمات اجتماعی امریکا بهره می برند. بحث کردن در مورد اینکه مهاجران بر خلاف اعتقادات مرسوم در صد کمی از خدمات اجتماعی امریکا را مصرف می کنند فایده ای نداشت. جودی از تجربه شخصی اش حرف می زد و از این شاکی بود که مادرشوهرش بدون اینکه یکروز هم در امریکا کار کرده باشد حقوق اجتماعی می گیرد و امثال جودی که خودش به شوخی "وایت تَرش" خطابشان می کرد باید جور آنها را بکشند . جودی می گفت به همین دلیل است که مدتی است که به محافظه کارها رأی می دهد. می گفت با سیاست های خارجی بوش مخالف است و از سلب آزادی های اجتماعی پس از یازده سپتامبر راضی نیست، اما در دید او بوش رئیس جمهور امریکاست و او برایش احترام قائل است. با وجود اختلاف نظرم با جودی، از مصاحبت با او لذت بردم . آنشب از دستش کلی خندیدیم و خوشبختانه با وجود آمدن باران طوفان آنقدر شدید نبود که مجبور شویم به آر وی جودی برویم.

دیگر از چه بگویم؟ دیدن گوزن و آهو و گاو وحشی و بوفالو و حیوانات ریز و درشت یلو استون تجربه خوبی بود (خرس و گرگش را ندیدیم الحمدالله!). دیدن دهانه آتشفشان و غل غل کردن گِل جوشان و چشمه های پر از اسید سولفوریک و فوران آب جوش از زیر زمین هم دیدنی بود. فکر می کنم شبه کوه ها و عجیب بودن برآمدگی های زمین در همان "بدلندز" با فسیل های روی سنگ ها جالبترین قسمت سفر بود (البته اگر از بخش طوفانش فاکتور بگیریم!) در کل سفر سخت و طولانی، اما خوبی بود. شاید در زندگی ام بیشتر از آنچه فکرش را می کردم تأثیر گذار بود. گاهی سفری اینچنین لازم است تا آدم به زندگی اش فکر کند و تصمیم های سخت بگیرد.
این هم قصه سفر. در مورد بعضی از وقایع اخیر چه در دنیای وبلاگستان و چه در خارج از آن حرف هایی دارم که اگر فکر کردم نگفتنشان بهم حناق می دهد شاید یکی دو کلمه ای نوشتم. عکس ها هم بماند برای پست های بعدی. راستش از یکطرف نخواندن وبلاگ ها کمی بهم آرامش اعصاب می داد و از طرفی هم دلم برای خیلی ها تنگ شده بود. خلاصه فعلاً که برگشته ام. فکر می کنم حالا که کار "میدانی" تمام شده و نوشتن تز کم کم شروع می شود، باید کمتر وبلاگ بخوانم و وبلاگ بنویسم. ترک کردن کار سختی است.

قابل توجه خواهرزاده عزیزتر از جان: ماجراهای چادرزدن را به اهل بیت نگو که نگران می شوند قربانت گردم.