وبلاگها

گوگل کتاب

Thursday, August 31, 2006
تا وقتی که گوگل در حال جنگ و دعوا سر کپی رایت کتابهایی است که می خواهد از کتابخانه هایی مثل هاروارد و استنفورد بگیرد و بطور دیجیتال روی اینترنت بگذارد، فعلاً یک سری کتاب که کپی رایت ندارند را گذاشته برای مشاهده کامل. البته خب کتابهای دارای کپی رایت را هم می توانید صفحه به صفحه و با محدودیت هایی ببینید، اما داون لود نمی شود کرد. این شما و این جستجوی کتاب گوگل. سرما خورده ام و از صبح روی تخت افتاده م و دارم یک صفحه از این کتاب و یک صفحه از آن کتاب را می خوانم. این کتاب هم تقریباً تازه در آمده و یکی از استادان و اعضای کمیته من، آکیل گوپتا یکی از ویراستارهایش است. مجموعه ای است از مقاله ها در مورد انتروپولوژی دولت که شاید برایتان جالب باشد. برای خریدنش از آمازون روی عکس جلد کتاب کلیک کنید.



چس ناله

Wednesday, August 30, 2006
این رفیق ما خیال می کنه چون دادۀ خداست، می تونه با خداها در بیفته ... قصه تاریخی-خیالی خداداد را که ارزیابی های شتابزده اش ما را کشته بخوانید و کیف کنید.
-------------------
امسال آخرین سالی است که حقوق فلوشیپ می گیرم. یعنی تنها من نه، همه هم دوره ای هایم. به ما پنج سال حقوق بخور نمیر می دهند و بعدش باید خودمان فکری بکنیم. البته هیچکس در دپارتمان ما تا به حال در عرض پنج سال تمام نکرده و خب یا در کنار نوشتن تز کار کرده و یا برای گرنت از این در و آن در تقاضا کرده. فکر می کنم از حالا باید دست به کار شوم. در حال حاضر که اوضاع اساسی خراب است چون به ما سه تابستان برای کار میدانی پول می دهند که من آن را گرفته ام و امسال دیگر نمی شد بگیرم. هم رشته ای های من هم معمولاً به سنت انتروپولوژی به دهکده ای در "جهان سوم" می روند و با حقوق فلوشیپ کلی شاهانه زندگی می کنند. من که تصمیم گرفته ام برعکس خیلی ها "میدان" را در "جهان اول" انتخاب کنم چنین مزیت مالی ندارم و فلوشیپ می شود بخور و نمیر. فعلاً ثانیه شماری می کنم که ترم بعدی شروع شود. به قول نازلی شد چس ناله. والله حرف زیادی به غیر از چس ناله ندارم بزنم این روزها.


لینک

Tuesday, August 29, 2006
محمود فرجامی خلاقیت به خرج داده و طنزی نوشته و روح ما رو هم بی نصیب نگذاشته. فقط نمی دونم صدای دورگه رو از کجا آورده! بابا صدای ما بدتر از خودمون بی رگ بی رگه!
--------------------------
نازلی سیبیل طلا مطلب خوبی نوشته. "بویز کلاب" و یا "کلوپ پسران" را چه کسی هست که در زندگی اش تجربه نکرده باشه؟
--------------------------
پیاده رو استرایکس بک!!! دمت گرم آیدا باجی.
-------------------------
یکی از شاعران محبوب من، لیلا فرجامی، مجموعه شعرش به نام "اعترافنامه دختران بد" را منتشر کرده. تبریک لیلای عزیزم.
------------------------
این را هم از انار بخوانید:
سو استفاده احساسی مانند شستشوی مغزی میباشد چرا که به طور سیستماتیک اعتماد به نفس٬ احساس ارزشمند بودن٬ اعتماد به قضاوت شخصی٬ و خود بینی(self-concept) قربانی را خدشه دار میکند. چه این کار به صورت سرزنش کردن و تحقیر مداوم٬ و به صورت ارعاب یا در پوشش "راهنمایی"٬ "درس دادن" یا "نصیحت" باشد نتیجه یکی است. در نهایت٬ دریافت کننده سو استفاده تمام شناخت از "خود" (sense of self)و بقایای ارزشهای شخصی را از دست خواهد داد. سو استفاده احساسی تا اعماق شخصیت فرد نفوذ میکند و جراحت هایی به جای میگذارد که ممکن است بسیار عمیق تر و پایدارتر از جراحت های سو استفاده فیزیکی باشند.


Monday, August 28, 2006
قول داده بودم که عکس ها را در جایی به غیر از فلیکر بگذارم تا دوستانی که از ایران این وبلاگ را می خوانند بتوانند عکس ها را ببینند. این هم لینک عکس ها در یاهو. عکس های رفتن از برکلی به تورنتو و بازگشت از دی سی به برکلی.
---------------------------
----------------------------
درخت سیب گلاب پایین کوچه پیدا کردم. به گوجه سبزهای اینجا نرسیدم، اما خب سیب گلاب هم بد نیست.


Sunday, August 27, 2006
آقای رامسفلد می گوید که می خواهند برای حمله "پری امپتیو" (یعنی دست پیش گیرنده که پس نیفتند)، سرهای هسته ای چند موشک راه دور را در بیاورند و به جایش مواد منفجره غیر هسته ای بگذارند تا تنها سلاحشان برای حمله پیشگیری کننده از راه دور، سلاح هسته ای نباشد!! نمی دانم چه بگویم؟ تنک یو؟؟؟؟ چقدر ملاحظه می کنند والله، آدم چطور از خجالتشان در بیاید؟
------------
یک خواهرزاده فسقلی دارم که وقتی از ایران بیرون آمدم هنوز مدرسه هم نمی رفت و یک وجب قدش بود. حالا سال چهارم پزشکی است و کلی برای خودش خانمی شده وکلی از آگاهی اش در مورد مسائل سیاسی کیف می کنم. در یک ای میل برایم نوشته که خاله سیما چرا در این برنامه های امریکا مثل اپرا و دکتر فیل، همه فکر و ذکر مردم چاقی و لاغری و سکس است و تنها مشکل شان از دست دادن دوست پسرشان است؟ راستش من هم نمی دانم چرا. فقط می دانم که مشکلات خیلی از مردم امریکا این چیزها نیست ولی خب تلویزیون های امریکا پر است از این جفنگیات. والله همه مردم امریکا هم مثل آنهایی که در اپرا و جری سپرینگر و داکتر فیل نشان می دهند سطحی و مشنگ نیستند.
--------------
دوست وبلاگ خوانی در ای میل خواسته که طریقه اقدام برای دانشگاه های امریکا از ایران را به زبان فارسی برایش ارسال کنم. راستش هر دانشگاهی شرایط و ضوابط خودش را دارد. هر مقطعی هم فرق می کند. اما خب یک سری مدارک را همه دانشگاه ها می خواهند. کسی پروسه اقدام را به زبان فارسی دارد که برایم بفرستد؟ ممنون می شوم.
---------------
چند روز پیش رفته بودم فروشگاه که چیزی را که خریده بودم و به دردم نمی خورد پس بدهم. کلی احساس گناه داشتم که بسته بندی باز شده بود. دیدم یکی در صف وایستاده و ماهی قرمز درشت مرده ای را در کیسه انداخته و آورده پس بدهد. منظره زیبایی نبود. کارمند فروشگاه هم با ناباوری به ماهی نگاه کرد و به زن گفت که برود ماهی را دور بیندازد و برگردد پولش را پس بگیرد. از این به بعد کار عیدمان در آمد!!! از شوخی گذشته، فکر می کنم بنزینی که این طرف مصرف کرده بود تا بیاید و نیم ساعت در صف بایستد تا ماهی مرده را پس بدهد بیشتر از ماهی مرده خرج برداشته بود. هر چی فکر کردم چرا اینکار را کرده نفهمیدم و به این نتیجه رسیدم که بی خیال شوم و ماست خودم را بخورم.
-------------
از وقتی آمده ام هنوز به دپارتمان نرفته ام. راستش دارم از مواجه شدن با کار در می روم و می ترسم خودم را نشان دهم و با این حقیقت مواجه شوم که کار میدانی که کلی خوش گذشت تمام شده و حالا وقت مثل حیوان بزرگ کار کردن است. تا ابد نمی شود عقب انداخت. فردا پس فردا باید به دانشگاه بروم و بیفتم روی غلطک... پشتم کلی باد خورده!
-------------
الان داشتم تبلیغ خطوط هواپیمایی ساوث وست را می دیدم. وضع آنقدر خرابه که طرف می گه پتو و بالش مجانی برای استفاده می دهند! ها؟؟؟ یعنی مگر قرار بود پول هم بابتش داد؟
------------
چون فلیکر در ایران فیلتر است، به پیشنهاد چند تن از دوستان در اولین فرصت عکس ها را در سایت دیگری آپ لود می کنم که قابل دیدن باشند.
-----------
تا اطلاع ثانوی لینکدونی را حذف کرده ام. فکر می کنم از این به بعد لینک ها را در متن وبلاگ بگذارم. سایت دلیشس مرتب مشکل ایجاد می کرد و مجبور شدم از خیرش بگذرم. امیدوارم شیوه بهتری برای لینک دادن پیدا کنم.
----------
فستیوال فیلم های عربی بزودی در منطقه سانفرانسیسکو برگزار خواهد شد. این هم سایتش.


هیرارشی آسمان ها

Thursday, August 24, 2006
همین الان یک پست طولانی را اشتباهی پاک کردم. خلاصه امر:

یک: چرا اینقدر مهم است که به پلوتو سیاره بگویند یا کوتوله سیاره ها؟ (سوال را باید غوغای ستارگان جواب دهد انگار). بگذریم چیزی که جالب تر از این هیرارشی سیاره هاست، این است که اولین زنی که با پرداخت پول قرار است به فضا برود یک زن ایرانی-امریکایی به نام انوشه انصاری است که بنیانگذار تلکام کامیونیکیشن است. دمش گرم خب. اما کاش همه می توانستند آن بالا بالاها بروند و کسی بهشان به دلیل خاورمیانه ای بودن گیر تروریست بودن ندهد. چقدر فکر می کنید پول داده؟ ای بابا چه بگویم والله. یکی آه نداره با ناله سودا کنه، اون یکی فیلش هوای فضا می کنه...

حرف از پرواز و گیر دادن در فرودگاه آمد، در وبلاگ مهدی خواندم که رائد را به دلیل پوشیدن تی شرتی که رویش به عربی نوشته بوده " ما ساکت نخواهیم ماند"در فرودگاه نگه داشته اند. حقیقتش این است که خوشبختانه، رائد، عیال دوست داشتنی نیکی دوست داشتنی ترخودمان --که حالا که من برگشته ام او دارد می رود شرق-- ساکت نخواهد ماند، چه او را ته هواپیما بیندازند و چه نه. خب از آنجایی که ساکت نماندن دال بر تروریست بودن است و خطری برای امنیت ملی، من تصمیم دارم از این به بعد این تی شرتم (که عکسش را پایین گذاشته ام) را بپوشم که کاملاً از قوانین امنیتی امریکا اطاعت کرده باشم.

توضیح: عمو سام روی تی شرتم می گوید: "من می خواهم که تو دولا شوی!" عمو سام در زمان جنگ جهانی اول و دوم روی پوسترهای پروپاگاندا می گفت: "من تورا برای ارتش امریکا می خواهم!" خب قاعدتاً با گذشت زمان و مهم شدن مسئله امنیت و تأدیب خودکار شهروندان (یعنی همان تکنیک های خود فوکوی خدابیامرز)، شعار تغییر کرده و قضیه از این قرار است که اگر"مرد" نیستید و به ارتش امریکا نمی پیوندید حداقل آزاده باشید و به محض ورود به فرودگاه دولا شوید! البته بهتر است که در هر حال دولا شوید تا عمو سام از شما راضی باشد و عاق نکندتان.





عکس ها

Tuesday, August 22, 2006
این هم عکس هایی که قول داده بودم. سری عکس های بالا متعلق به سفر بازگشت از دی سی به برکلی است. عکس های پایین هم مال سفرم از برکلی به تورنتو است. کلیک کنید تا ببینیدشان. از فوران آب جوش ناحیه آتشفشانی یلو استون و رعد و برق های بدلندز هم فیلم گرفته ام که وقتی روی کامپیوتر پیاده شان کردم اینجا می گذارم. دارم سعی می کنم دوباره جا بیفتم. باید به زودی نقل مکان کنم. از آنجایی که حقوق جاسوسی کافی نیست، باید صبر کنم تا یکماه دیگر که حقوق فلوشیپ بیاید. در این مدت در برکلی مهمان خواهم بود. زمان انگار زمان تحول درست و حسابی است... ببخشید که پست های اخیر شخصی است. از پست بعدی در مورد وقایعی که احتمالاً برای خواننده هم مهم و جالب است می نویسم. تحمل بفرمایید تا این بحران بلاتکلیفی بگذرد. راستی کسی می داند چاره اینکه صفحه وبلاگم اینقدر دیر باز می شود چیست؟ نمی دانم چرا یکهویی اینقدر سنگین شده.



عکس های بازگشت از دی سی به برکلی:






عکس های سفر برکلی به تورنتو:






از آتلانتیک تا پسیفیک در یک پست

Sunday, August 20, 2006
دیشب پس از 10 روز رانندگی از شرق به غرب امریکا رسیدم به برکلی. رانندگی از اقیانوس اطلس تا اقیانوس آرام بی ماجرا نبود. پس از خروج از واشنگتن دی سی از ایالت های ویرجینیا، پنسیلوانیا، اوهایو، ایندیانا، ایلنوی، ویسکانسین، مینسوتا، داکوتای جنوبی، مانتنا، وایومینگ، آیداهو، یوتا و نوادا گذشتیم و بالاخره دیشب به کالیفرنیا رسیدیم. یکسال پیش که راهی "میدان" تحقیق بودم، رانندگی ام از برکلی به تورنتو 6 روز طول کشیده بود. رانندگی پارسال کوتاه تر بود و اینقدر خسته کننده نبود چون در راه زیاد نگه نمی داشتم و هتل هایم را از قبل رزرو می کردم و با برنامه مشخص رانندگی می کردم. برگشتنی اما برای دیدن "یلو استون" و یا "سنگ زرد" که پارکی است که توسط چند ایالت احاطه شده، از راهی طولانی تر (حدود 3300 مایل یا 5300 کیلومتر) برگشتم.

موقع برگشتن تنها نبودم و "م" برای همراهی از برکلی به واشنگتن پرواز کرده بود تا با هم برگردیم. بیچاره سه شنبه آمد و چهارشنبه صبح راه افتادیم. پس از شکایت های "م" که جایش در ماشین تنگ بود و با نصیحت های بر و بچه های واشنگتن که شب قبل از سفر با هم برای خداحافظی به چلوکبابی ایرانی رفته بودیم، تصمیم گرفتم که چند جعبه کتاب را پست کنم که جا کمی باز شود. آخر علاوه بر چیزهایی که به تورنتو برده بودم، کیسه خواب و چادر و خرت و پرت های کمپینگ از یکطرف به بارهایم اضافه شده بود و تابلوی شاهکار نازلی سیبیل طلا --که با سخاوت همیشگی اش برای کریسمس بهم هدیه کرده بود-- از طرف دیگر حجم بارم را زیاد کرده بود. حاضر هم نبودم که نقاشی نازلی را از قابش جدا کنم که مبادا نقاشی که خیلی دوستش دارم خراب شود.

پس از گذراندن نصف روز در اداره پست و فرستادن کتاب ها، چهارشنبه عصر راه افتادیم. صندوق عقب پر بود. صندلی عقب هم همینطور. چون "م" در کل از رانندگی خوشش نمی آید و از رانندگی در جاده های کوهستانی شدیداً بیزار است، همه راه را من راندم. چند شب را در چادر خوابیدیم و چند شب را در هتل. یکی از شب ها طوفان ناگهانی و شدید "بدلندز" ("سرزمین بد") در داکوتای جنوبی چادرمان را برد هوا و مجبور شدیم در تاریکی روی زمین های پر از کاکتوس و علامت های "خطر! مار زنگی!" به دنبال چادر بدویم تا کیف پول "م" را از داخل چادر در بیاوریم. طوفان آنقدر ناگهانی بود که غافل گیرمان کرد. من در حال عوض کردن کفشم بودم تا از نیش حشرات و جانورهای عجیب و غریب در امان باشم که باد آمد و چادر در یک چشم به هم زدن رفت هوا. با یک پوتین در یک پا و دمپایی در پای دیگر به طرف ماشین دویدم و در ماشین را که از فشار باد باز نمی شد به زور باز کردم و پریدم تو.

"م" که نمی دانم ناگهان آن همه شجاعت را از کجا آورده بود، پس از یکی دو دقیقه داد زد "کیفم" و پرید بیرون که چادر بادبرده را در بیابان برهوت پیدا کند. من هم که نمی توانستم تنهایش بگذارم، پریدم بیرون و دوتایی با چراغ قوه در طوفان شن در علف های خشک بدون اینکه ببینیم کجا می رویم، می دویم به دنبال چادر برباد رفته. چند صد متری که دویدیم، چادر را دیدیم که در سیم های خارداری که برای جلوگیری از آمدن حیوانات وحشی بسته بودند، گیر کرده. برگرداندن چادر تقریباً غیر ممکن بود. شدت باد چادر را به چتری که آدم را بالا می کشید تبدیل می کرد. با هزرار زور و زحمت کیف "م" را نجات دادیم و هرجور بود خودمان را به ماشین رساندیم و در حالی که سر تا پایمان رنگ خاک شده بود، با ترس و لرز از جاده تاریک و باریکی که بین شبه کوه های زیبایی که در آن طوفان و زیر رعد و برق شدیداً ترسناک به نظر می آمدند جان سالم به در بردیم و هرچه فحش بود را نثار خودمان کردیم که از اسم محل کمپینگ مان دستگیرمان نشده بود که بعضی از زیبایی ها کشنده اند! (عکس لینک از من نیست، اما شباهتش به چیزی که ما دیدیم زیاد است و همان جا یعنی بدلندز است. البته ما چون وسط طوفان بودیم و در بین دویدن و ترسیدن نمی توانستیم عکس بگیریم، عکسی از آن صحنه ندارم. عکس بدلندز از اینجاست. عکس های سفر را به زودی در فلیکر می گذارم).

بدلندز جایی است که فسیل های زیادی دارد. همینجا در بدلندز بود که در قرن نوزدهم صدها سرخپوست به دست اشغالگران سفیدپوست کشته شده اند و شکل استثنایی برآمدگی های زمین و دانستن تاریخ نه چندان دور کشتار بومی های امریکا و سوت و کور بودن و صدای زوزه باد و رعد و برق حس ترسناک و عجیبی داشت. آنشب هتلی درب و داغون در یکی از دهات داکوتای جنوبی پیدا کردیم . فردایش که داشتیم آماده حرکت می شدیم و سرم در صندوق عقب ماشین بود، با صدای مردی که از دیدن پلاک ماشین که مال کالیفرنیاست ذوق زده شده بود برگشتم. تی شرتش علامت "بوش ممنوع" داشت و پس از کمی صحبت کردن فهمیدم که همجنسگراست و اهل اورگان است. گفتم تی شرتش را دوست دارم و پرسیدم که با وجود همه بیلبوردهای قدم به قدم ضد سقط جنین در آن ایالت چطور جرأت کرده که آن تی شرت را بپوشد. خندید و گفت دارد دمش را روی کولش می گذارد و از آن ایالت هرچه زودتر رد می شود. تازه فوق لیسانسش را در مددکاری اجتماعی در شیکاگو گرفته بود و با برادرش راهی اورگان بود. با حرف زدن با او کمی از احساس غربتمان کم شد و از او خداحافطی کردیم و راهی کوه راشمور شدیم تا مجسمه مشهور کله چهار رئیس جمهور امریکا را سر راهمان ببینیم. تبلیغات ناسیونالیستی بیلبوردها که خبر از تجربه ای که زندگی مان را عوض خواهد کرد (!!!) می داد ما را آماده به راه راست هدایت شدن می کرد. رسیدیم و چون زیاد تحت تأثیر قرار نگرفتیم، زود به راهمان ادامه دادیم . راستی مجسمه "اسب دیوانه" که نام یکی از رهبران سرخپوستانی است که جایی در بدلندز به خاک سپرده شده با اینکه از چهار کله بزرگتر است به اندازه آنها مشهور نیست. گویی بر خلاف چهارکله کوه راشمور، دولت فدرال هیچ پولی هم برای ساختن مجسمه اسب دیوانه خرج نکرده.

دردسرتان ندهم. پس از آن فقط یک شب دیگر چادر زدیم که خدا را شکر چادر جدیدمان که مثل چادر برباد رفته محکم هم نبود زیر باران مقاومت کرد. اما آنقدر کوچک بود که دیگر از خیر چادر زدن گذشتیم و با اینکه مار نگزیدمان، اما چشممان از هرچه ریسمان سیاه و سفید بود بدجور ترسید و دیگر در جاهای عجیب و غریب چادر نزدیم. در آخرین تجربه چادر زدنمان که فردای تجربه بدمان در بدلندز بود، با زنی به اسم جودی آشنا شدیم که یک سال بود در "آر وی" (وسیله نقلیه تفریحی که برای جودی خانه متحرکش بود) زندگی می کرد. جودی آمد و پس از معرفی خودش بهمان گفت که احتمال آمدن بادهای 60 مایل در ساعت در آن ناحیه هست وپیشنهاد کرد که اگر نصفه شب طوفان گرفت و ترسیدیم، به خانه/ماشین او برویم. از او تشکر کردیم و پس از کمی صحبت فهمیدیم که در زمان شاه به همراه همسرش که شرکتی امریکایی در ایران کار می کرده، چند سالی را در تهران زندگی کرده. آدم جالبی بود. پرستار بود و چند سال بود که به دلیل بیماری، زود بازنشسته شده بود. شوهرش او را در موقع بیماری تنها گذاشته بود و جودی می گفت که فهمیده بود که شوهرش با زنهای دیگر رابطه داشته. جودی پس از 30 سال زندگی مشترک از شوهرش (جودی به او می گفت "ویزل" که ترجمه اش یکجورهایی حیوان بزدل و غیر قابل اطمینان می شود!) طلاق گرفته بود و همه زندگی اش را جمع کرده بود در خانه متحرکش وبه دنبال تنها پسرش که عاشق دختری در مانتنا شده بود به ناحیه ای کوهستانی نقل مکان کرده بود و به همراه سگ کوچکش در یکساعتی محل زندگی پسر و نوه اش اطراق کرده بود. جودی به شوخی می گفت همه مردها را باید مثل سگش "اخته" کرد تا نه به دنبال زنهای مو قرمز به یک ایالت دیگر نقل مکان کنند و نه جنگ راه بیندازند! جودی اهل فیلادلفیا بود و بسیارمطلع و شوخ طبع. می گفت ضد جنگ است، اما اقرار کرد که چند سال پیش مایه افتخار او بود وقتی که پسرش پس از یازده سپتامبر برای پیوستن به نیروهای ذخیره ثبت نام کرد. جودی خود را محافظه کار می دانست و از اینکه مهاجرانی که حتی یکروز هم در امریکا کار نکرده اند (مثل مادر شوهرش) به امریکا می آیند و حقوق اجتماعی می گیرند شاکی بود. جودی که زندگی اش پس از سی سال زندگی به یک ماشین خلاصه می شود و فقیر است، از این شاکی بود که مالیاتی که او باید روی حقوق بخور نمیر بازنستگی اش بدهد به جیب کسانی می رود که به قول او "حتی در امریکا به دنیا نیامده اند" و از خدمات اجتماعی امریکا بهره می برند. بحث کردن در مورد اینکه مهاجران بر خلاف اعتقادات مرسوم در صد کمی از خدمات اجتماعی امریکا را مصرف می کنند فایده ای نداشت. جودی از تجربه شخصی اش حرف می زد و از این شاکی بود که مادرشوهرش بدون اینکه یکروز هم در امریکا کار کرده باشد حقوق اجتماعی می گیرد و امثال جودی که خودش به شوخی "وایت تَرش" خطابشان می کرد باید جور آنها را بکشند . جودی می گفت به همین دلیل است که مدتی است که به محافظه کارها رأی می دهد. می گفت با سیاست های خارجی بوش مخالف است و از سلب آزادی های اجتماعی پس از یازده سپتامبر راضی نیست، اما در دید او بوش رئیس جمهور امریکاست و او برایش احترام قائل است. با وجود اختلاف نظرم با جودی، از مصاحبت با او لذت بردم . آنشب از دستش کلی خندیدیم و خوشبختانه با وجود آمدن باران طوفان آنقدر شدید نبود که مجبور شویم به آر وی جودی برویم.

دیگر از چه بگویم؟ دیدن گوزن و آهو و گاو وحشی و بوفالو و حیوانات ریز و درشت یلو استون تجربه خوبی بود (خرس و گرگش را ندیدیم الحمدالله!). دیدن دهانه آتشفشان و غل غل کردن گِل جوشان و چشمه های پر از اسید سولفوریک و فوران آب جوش از زیر زمین هم دیدنی بود. فکر می کنم شبه کوه ها و عجیب بودن برآمدگی های زمین در همان "بدلندز" با فسیل های روی سنگ ها جالبترین قسمت سفر بود (البته اگر از بخش طوفانش فاکتور بگیریم!) در کل سفر سخت و طولانی، اما خوبی بود. شاید در زندگی ام بیشتر از آنچه فکرش را می کردم تأثیر گذار بود. گاهی سفری اینچنین لازم است تا آدم به زندگی اش فکر کند و تصمیم های سخت بگیرد.
این هم قصه سفر. در مورد بعضی از وقایع اخیر چه در دنیای وبلاگستان و چه در خارج از آن حرف هایی دارم که اگر فکر کردم نگفتنشان بهم حناق می دهد شاید یکی دو کلمه ای نوشتم. عکس ها هم بماند برای پست های بعدی. راستش از یکطرف نخواندن وبلاگ ها کمی بهم آرامش اعصاب می داد و از طرفی هم دلم برای خیلی ها تنگ شده بود. خلاصه فعلاً که برگشته ام. فکر می کنم حالا که کار "میدانی" تمام شده و نوشتن تز کم کم شروع می شود، باید کمتر وبلاگ بخوانم و وبلاگ بنویسم. ترک کردن کار سختی است.

قابل توجه خواهرزاده عزیزتر از جان: ماجراهای چادرزدن را به اهل بیت نگو که نگران می شوند قربانت گردم.


پست های قبل از سفر

Friday, August 04, 2006
The problem though is not limited to the fact that these folks are exceedingly illiterate people and have in fact cheated their employers into hiring them for what they cannot deliver. The problem is that what they say sells, and that what they sell helps justify the dropping of bombs on innocent people. Look at the horrid propaganda machinery at the service of the Zionist project here in this country, a project that people like Elliot Abrams are hired to serve—there is, this is what I am suggesting here, a direct relationship between the bombs that Israeli fighters are dropping on Lebanese civilians in Qana with total impunity and the propaganda legwork that people like Foad Ajami and Bernard Lewis for decades and Azar Nafisi and Abbas Milani over the last few years have provided to their employers—services that amounts to positing the so-called “West” as the civilizing arbiter of truth, and as such instrumental in denying, silencing, or criminalizing any voice of dissent that cries against the atrocities and war crimes of the American army in Falluja and Haditha, for example, or of the Israeli war crimes most recently in Qana. There is a vast and pervasive evidence of a general public lethargy in this country, an incredible degree of moral apathy, and a political indifference that I link entirely to the way that this pestiferous propaganda machinery operates and manufactures what I have called a collective amnesia, punctuated by a selective memory. This is what I mean by privatization of knowledge production.

قبل از رفتن دیدم نمی شود این را نگذارم که بخوانید. مصاحبه حمید دباشی با فواد خوسمود. جانا سخن از زبان ما می گویی.
اگر قبل از سفر چیزی دیدم که جالب است، و فرصت کردم که اینجا بگذارمش، حتماً این کار را خواهم کرد که لیست موسیقی پایین این پست تنها چیزی نباشد که قبل از رفتن تقدیم تان می کنم.

----------------------------

در دو سه روز آینده باید وسایلم را جمع کنم و راهی خانه در برکلی شوم. سفرم با ماشین از شرق به غرب امریکا یک هفته یا بیشتر طول خواهد کشید و چون در راه برگشت دسترسی به اینترنت نخواهم داشت در این وبلاگ تا مدتی نخواهم نوشت. بدرود.



-------------------------------------

لازمه بگم که عکس از اینجاست و موسیقی پشت عکس هم مال راجر واترز هست و از اینجا اومده؟ قانون کپی رایت تو اینترنت وقتی رایت کلیک هست چیه راستی؟

-------------------------------------


این هم خوراک برای هر روز هفته تا برگردم..

1.

2.

3.

4.

5.

6.

7.

8.

9.

10.

11.

12.

13.

14.



کمک مالی به مردم لبنان

دوستی در دپارتمان دانشگاه خواسته که این اطلاعات در مورد کمک مالی به مردم بی خانمان لبنان را پخش کنم. اگر توانش را دارید، شاید کمک مالی کوچکترین کاری است که می شود کرد.


To HELP in AID ASSISTANCE :

The following organizations are collecting money to buy basic supplies for the internally displaced populations in Lebanon and provide them with medical treatment. We ask everyone who can send donations, however small. See below for bank account information and contact your bank to find out how to transfer funds.

Al Huda Society , Ras Beirut.
Director: Najla Nusseir Bashour-
A/C No: 02 02 43020 047465
Allied Bank, Hamra Branch UID: CH035040 SWIFT: MEDLLBBX -

JP Morgan Chase Bank, New York A/C No: 544729035 -

Bank of New York, New York A/C No: 8900057343

Relief Center , Sanayeh Garden, Beirut. http://sanayehreliefcenter.blogspot.com/
c/o Georges Azzi (founding member of 05 Amam : www.05amam.org)
- Bank Name: Credit Libanais SAL Beirut
– Agence Sassine
- Swift Code: CLIBLBBX
- Client Name: M. Al Azzi Georges Chaker
- Account Number: 043.001.180.0006817.35.6

The Lebanese Red Cross working with the International Red Cross:
Audi Bank
Bab Idriss
Account No: 841500
Swift: AUDBLBBX


Mercy Corps Has set up a special fund to donations to Lebanon: http://www.mercycorps.org/topics/middleeastcrisis/1356

You can donate directly on the internet: https://ssl.charityweb.net/mercycorps/giftbasket/donation.htm?pDonorIntent=MidEast&Custom15=wm&Custom16=4.2&pTotalAmt=100

Donate by Phone: 1 (888) 256-1900 (toll-free)
Donate by Mail:
Mercy Corps / Dept W / PO Box 2669 / Portland OR 97208



اسرائیل و جو گیر شدن ما

Wednesday, August 02, 2006
حالا که نیستم. بابا جوگیر شده بودم. شما تخفیف بدین. مل گیبسون زیر تأثیر الکل چیزی می گه و به غلط کردن می افته، ما هم در اثر بی خوابی دیشب حالا یه پستی گذاشتیم دیگه. صلوات بفرستین. اگر را کاشتند در نیامد.
----------------------------------------
سی ان ان دارد رأی گیری می کند که ببیند حمله نظامی اسرائیل به لبنان به حق است یا نه. نیکی مدام در مورد روش یک جانبه ارائه وضعیت لبنان توسط رسانه های امریکایی می نویسد و به آنها نامه می نویسد که چرا طوری نشان می دهند که انگار فقط اسرائیلی ها در این بین ضربه می خورند. حالا اگر می خواهید در این رأی گیری شرکت کنید به این صفحه بروید و در جعبه کوچک سمت راست رأی دهید. پست آخر نیکی محشر است. کاندی رایس گفته: "اگر آ تش بس بی قید و شرط داشته باشیم، از کجا بدانیم که چه کسی آن را نقض کرده؟" به قول نیکی: "ها؟؟؟؟؟؟؟" عجب دلیل خوبی برای ادامه جنگ.
-----------------------------------------
یک نیکی دیگر که وبلاگ خوان است و اهل واشنگتن، برایم این خبر جالب را فرستاده. از قرار معلوم اسرائیل اضافه بر ارتشی که لبنان را به خاک سیاه نشانده، ارتش سایبر هم دارد! دولت اسرائیل آدم هایی را گماشته که پروپاگاندای ضد عرب در چت روم ها و سایت ها بگذارند. در مورد پروپاگاندای دولت اسرائیل در زمان دبیرستان نازلی هم بخوانید که خواندنی است. دوستی وبلاگ خوان را امروز دیدم که می گفت فردا برای کلاس انگلیسی شان باید به گردش میدانی به موزه هولوکاست بروند. بیچاره اصلاً نمی خواست برود ولی جرأت نداشت بگوید نمی خواهد برود که به آنتی سمیتیک بودن متهم نشود. این مسئله هولوکاست به عنوان لحظه ترامایی که امکان هرگونه اعتراض را به نام "آنتی سمیتیک" بودن می گیرد هم ماجرایی است.
-------------------------------------
برای کسانی که ستیوی واندر را دوست دارند این ویدئوی انیمیشن در مورد کنترل تلفن ها توسط دولت امریکا را می گذارم که جبران ویدئوی پست قبلی را بکند. بابا جو گیییییر شده بودم به خدایی که نیستم!




دختر من

Tuesday, August 01, 2006
دیروز حالم خیلی گرفته بود. حاجیه خانم واشنگتن برایم چت زد که چطوری؟ دید حالم گرفته است، گفت می یام ببینمت. خلاصه با یک جعبه گنده شیرینی اومد و من را کلی شرمنده کرد چون من اولین بار که برای مصاحبه خونه حاج آقا واشنگتن و حاجیه خانم رفتم دست خالی رفتم. خلاصه با حاجیه خانم کلی مشکلات دنیای لامروت رو حل کردیم و من هم سعی کردم سه سوت زرشک پلو ومرغ درست کنم که خب چون ظرف و ظروف دیوید برای آشپزی مناسب نیست ته دیگم چسبید (آشپز نمی تونه برقصه می گه قابلمه کجه!) خلاصه در همین احوال بودیم و نهار خوردنمان تمام شده بود و مشغول بازی بیلیارد و حرف زدن در مورد فرهنگ بچه معروف های تهران و "بیل زدن" شان بودیم که حاج آقا واشنگتن زنگ زد به حاج خانم و خبر قطعنامه شورای امنیت را داد. من هم که کلی دست پاچه شده بودم در حالی که حاجی خانم داشت خبر را به من اعلام می کرد، به جای زیر کتری، زیر برنج را روشن کردم. داشتیم اخبار مربوطه را با فحش دادن به عالم و آدم روی صفحه کامپیوتر می خواندیم که بوی سوخته بلند شد و دیدیم که ای دل غافل... برنج کاملاً سوخته. دیگر از اینکه موقع رساندن حاجیه خانم به خانه شان شمع ها را هم روشن گذاشتم نگویم که برای بار دوم در عرض یکی دو هفته پیش شانس آورده ام که خانه نسوخته. البته شمع ها بزرگند و حالا حالاها جا دارند تا آب شوند ولی خب کار یکبار اتفاق می افتد. خلاصه در این استرسی که هوش و حواس برایم نگذاشته، حاجی خانم سر من را با بازی بیلیارد گرم کرد و گفت بیارعکس این گربه ات را ببینیم. اتفاقاً دیدن ویدئوی سپید --که گوش شیطان کر، حالش از قبل خیلی بهتر است- کلی به بهتر شدن حال گرفته ام کمک کرد. البته قضیه سوسک سیاه و بچه اش شده، اما خب گربه سیاه ما در دنیا همتا ندارد و دیدن قیافه قمبلی اش به بهتر شدن روز من کمک می کند. اینجا و اینجا دخترسوسک سیاه من را ببینید.


پیر دختر-- قسمت دوم

خانم "ص" با ابروهای کلفت و برنداشته اش و با همان اخم همیشگی وارد کلاس شد. با "برپا" گفتن مبصر کلاس که میز جلو می نشست، من و پروانه به همراه بقیه کلاس از جا بلند شدیم و نشستیم. من از ترس و دلهره داشتم پس می افتادم. مشق آن روز کلاس حرفه و فن درست کردن ماست بود. من از بعضی چیزهای این کلاس بدم نمی آمد. از اینکه خانم "ص" می بردمان کارگاه مدرسه و بهمان اره کردن و سوهان کشیدن را یاد می داد کیف می کردم. با همان بداخلاقی همیشگی اش و بدون یک لبخند سر ما که هنوز به سن رانندگی نرسیده بودیم داد می زد: "یعنی چه وقتی زن ها ماشین شون پنچر می شه وای می ایستن و می گن آقا تو رو خدا کمک کن چرخم رو عوض کنم؟" به ما یاد می داد که چطوری چرخ عوض کنیم. دل و روده ماشین را می آورد سر کلاس که ما بدانیم موتور ماشین چطور کار می کند. اما خب حرفه و فن فقط این نبود. بافتن و گلدوزی و کوک زدن هم بود. راستش برای همه آنها از مادرم کمک می گرفتم و مادرم هم که همیشه از بچگی من دوست داشت که من دکتر شوم، لزومی نمی دید که اگر من خیاطی دوست ندارم، یاد بگیرم. اصرار داشت که روی علوم و ریاضی تمرکز کنم. کلاهی را هم که باید می بافتیم، چون مادرم حوصله نداشت، افتخار خانم برایم بافته بود و نمره بیست کلاه را مدیون افتخار خانم بودم. اما اینبار، مادرم زیر بار ماست درست کردن نرفت و برای تنبیه من که تا آن روز از زیر بافتن و دوخت و دوز در رفته بودم، ماست درست کردن را به عهده خودم گذاشت. نتیجه انقلاب مادرم این شد که من بدون ماست به مدرسه رفتم و به عقلم هم نرسید که ماست بخرم و به جای ماست خانگی تحویل خانم "ص" بدهم. شاید هم ماست آنموقع ها کوپنی بود. نمی دانم. خلاصه نه ماست درست کردم و نه ماست خریدم.

خانم "ص" یکی یکی صدایمان می کرد که ماستمان را ببریم جلو و نشانش بدهیم. نوبت پروانه که شد با افتخار ماستش را که خیلی خوب هم از آب درآمده بود و در ظرفی شیشه ای ریخته بود برد جلو. خانم "ص" کلی از ماست پروانه تعریف کرد و پس از بیست گرفتن، پروانه با نیشی باز آمد و سر جایش نشست. خانم "ص" در حال صدا کردن بقیه بود که پروانه طبق برنامه قبلی ظرف ماست را زیر میز آورد و من با قاشق ماست را به هم زدم. با این خیال که خانم "ص" بین این همه ماست، ماست پروانه را تشخیص نمی دهد، با شنیدن اسم خودم با ماست پروانه رفتم جلو. خانم "ص" نگاهی به من کرد ونگاهی به ماست انداخت. شاید از رنگ مثل ماست پریده ام بود که فهمید یک جای کار عیب دارد. پرسید، "ماست را خودت درست کرده ای؟" من آب دهانم را قورت دادم و گفتم :بله خانوم!" دوباره نگاهی به ماست انداخت و گفت: "من این ماست را دیده ام. راستش را بگو مال کیه؟" من که انتظار نداشتم بین این همه ماست، خانم "ص" ماست پروانه را یادش باشد گفتم "مال خودمونه خانوم!" نگاهی عصبانی به من انداخت و گفت: "راستشو بگو، وگرنه می رم دونه دونه نگاه می کنم و به هر کس که ماست نداشته باشه صفر می دم." من نگاهی به ته کلاس انداختم. پروانه دولا شده بود و سرش را پشت دختر جلویی قایم کرده بود و با تمام صورتش بی صدا فریاد می زد: "نه ه ه ه ه ه ه ه ه!!!!" خانم "ص" منتظر جواب من بود. قلبم تند و تند می زد و عرق سرد دست هایم شیشه ماست را خیس کرده بود. با خجالت به پروانه نگاهی انداختم و نگاهم را دزدیدم. می دانستم این ماجرا عاقبت خوشی ندارد. آهسته و با ترس، در حالی که سرم پایین بود که نه پروانه را ببینم و نه خانم "ص" را، گفتم: "خانوم ماست پروانه شیروانیه." خانم "ص" با عصبانیت به پروانه نگاه کرد و گفت: " شیروانی بلند شو ببینم." پروانه با نگاهی پر از وحشت ایستاد. خانم "ص" با تندی پرسید: "حالا تقلب می کنی؟" پروانه با تته پته گفت خانم بخدا ما تقلب نکردیم، شاخساری خودشون گفتن…." خانم "ص" سرش داد زد: "ساکت ! حرف نباشه. بنشین!" پروانه هم نگاهی چپ چپ به من انداخت و نشست. خانم "ص" به من گفت: "دفعه آخرت باشه این کار رو می کنی. اینبار رو که راست گفتی می بخشمت. هفته دیگر ماستت را بیار." بعد هم رو به پروانه کرد و گفت که بخاطر تقلب از او 4 نمره کم می کند. من که احساس خیانت کار بودن بدی داشتم رفتم و کنار پروانه نشستم. هنوز ننشسته بودم که پروانه لگدی به پایم زد و شروع کرد با من دعوا کردن که "بدبخت ترسو، چرا لو دادی؟" از پروانه فحش دادن و از من توضیح دادن که "بابا بالاخره می فهمید". همینطور مشغول دعوا بودیم که خانم "ص" سرمان داد زد: "اونجا چه خبره؟" پروانه مثل برق ایستاد و گفت: "خانم تقصیر شاخساریه بخدا. هی می گن خانم "ص" به من گفته راست گویی، خانم "ص" به من گفته راست گویی!" خانم "ص" هم که حوصله اش سر رفته بود داد زد: "بسه دیگه. ساکت!" من و پروانه با خشم به هم نگاه کردیم و او که دیگر نمی توانست با پچ پچ بلندش به من فحش بدهد، روی دفترم با خط درشت نوشت: "سیمای بدبخت ترسو عاشق پیر دختر شده!" این بدترین فحشی بود که پروانه می توانست به من بدهد… نه تنها من را به رفتار بورژوازی عشق ورزی متهم کرده بود، بلکه من را عاشق "پیر دختری" که برایمان آدم عجیب و غیر جذابی بود خطاب کرده بود. پروانه که می دانست بدترین فحش ممکن را داده، یک ورق از وسط دفترش کند و آن جمله را بارها روی کاغذ نوشت و گذاشت جلوی شیدا و با بدجنسی مخصوص یک بچه یازده ساله، خنده بی صدا ولی طولانی ای کرد و انتقام نمره ماستش را همانجا از من گرفت.

سال ها گذشت و من هیچوقت فکر نکردم چرا خانم "ص" ازدواج نکرده بود. هنوز هم نمی دانم. اما تا سالها بعد هیچ وقت به این هم فکر نکردم که چرا برایم طبیعی بود که هر زنی در سن او باید ازدواج کرده باشد. چرا خانم "ص" در چهل سالگی "پیر" دختر خطاب می شد؟ وقت زیادی نگذشت که با پروانه دوباره رفیق شدیم اما هر وقت می خواست اذیتم کند می گفت: "حقا که عاشق پیر دختری!" از پروانه پس از پایان آن سال دیگر خبردار نشدم. چریک بازی جایش را به والیبال بازی و سوسول بازی داده بود و خواندن رمان هایی مثل "جان شیفته" و عاشق شدن دیگر به من حس گناه نمی داد. از پروانه فقط خاطره هایی گنگ به جا مانده بود.

چند سال پیش بود از محل کار قبلی ام بهم تلفن زدند. مدتی بود که برای ادامه تحصیل کار را ترک کرده بودم و دیگرآنجا کار نمی کردم. همکار سابقم گفت که کسی چند بار بهت تلفن زده و چون ما نمی دانیم کیست در مورد تو اطلاعاتی به او نداده ایم. گفت که طرف برایم چند صفحه فاکس فرستاده و صفحه های فاکس شده رابرایم فرستاد. روی صفحه اول فاکس به انگلیسی با خطی کج و معوج نوشته شده بود:

"لطفاً این نامه را به دست سیما شاخساری برسانید. من پروانه شیروانی هستم. دوست بچگی های سیما. من تروریست نیستم. من مسلمان نیستم. من به دموکراسی و آزادی اعتقاد دارم. لطفاً این نامه را به دست سیما برسانید."

صفحه بعدی به فارسی بود. پروانه برایم نوشته بود که دنبالم می گردد و می خواهد با من صحبت کند. ازخاطرات دوران بچگی نوشته بود که بدانم خودش است. عکسی هم از خودش فرستاده بود. پروانه لاغر خاطره های من در این عکس وزن اضافه کرده بود. سرش را از ته تراشیده بود و عکس که در صفحه فاکس تیره بود وحشتی ناآشنا را در چشم های پروانه نشان می داد. به ای میلی که پروانه برایم گذاشته بود پیامی فرستادم. پروانه جواب داد و گفت که در برنامه فارسی رادیویی در کانادا اسم و محل کارم را پیدا کرده. گفت که رادیو از کنفرانسی گزارش می داده که پروانه اسمم را شنیده و محل کارم را پیدا کرده. بهم گفت که تغییر جنسیت داده. فکر کردم به دلیل تمایل جنسی اش این کار را کرده. گفت تنها دلیل تغییر جنسیتش این است که ناراحتی معده دارد و پس از مطالعه کتاب های پزشکی به این نتیجه رسیده که هورمون تستوسترون احتمال اسیدی بودن معده را کم می کند. باورم نمی شد که حتی اگر چنینی چیزی درست باشد، به این دلیل تغییر جنسیت بدهد. از او پرسیدم چرا اسمش را عوض نکرده؟ گفت کانادایی ها نمی دانند اسمش اسم زن است. پس از حرف زدن بیشتر با پروانه احساس کردم که نوعی پارانویا دارد و به همه چیز و همه کس بی اعتماد است. فکر می کرد که علم پزشکی و شرکت های دارویی حقایقی را از بیماران پنهان نگه می دارند. نمی توانستم بگویم نه. نام بسیاری از داروهایی را که من نمی دانستم آورد و از عوارض جانبی شان گفت و اینکه "آنها" می خواهند او را بکشند. از اینکه درمان درد معده اش مرد شدن است می گفت و اینکه من هم برای درمان ناراحتی معده ام باید هورمون مردانه بزنم. نمی دانستم به پروانه چه بگویم. حرف هایش رنجم می داد. جز اشک ریختن کاری از دستم بر نمی آمد. پروانه با جدیت تمام حرف می زد. برای خواندن پزشکی به کانادا آمده بود و گویی به دلیل بیماری ادامه تحصیل برایش ممکن نبود. در دنیایی زندگی می کرد که همه چیز و همه کس در کمین بودند که به او آسیب برسانند. "آنها" به دنبالش بودند. تحمل و دانش چگونگی جواب دادن به حرف هایش را نداشتم. نمی دانستم چطور می توانم او را تشویق به مراجعه به کسانی کنم که پروانه از آنها فراری بود. آنها که به دنبالش بودند. نمی دانستم در سر پروانه چه می گذرد. نمی دانستم چه در زندگی اش گذشته بود. ارتباطم را برای دومین بار با پروانه از دست دادم. پنج سال از آخرین تماسم با پروانه می گذرد و حس گناه تنها چیزی است که با به یاد آوردن خاطره های پروانه به سراغم می آید.

نمی دانم پروانه کجاست. نمی دانم خانم "ص" کجاست. می دانم تنها چیزی که شاید ما را به هم ارتباط دهد لقبی است که در زبان فارسی به زنانی می دهند که به هر دلیلی به ازدواج تن در نمی دهند. پیر دختر قصه آنهایی است که شاید پیر نشده اند و شاید "دختر" هم نباشند. قصه آنهایی که مرز دختر بودن و زن بودن و پیر بودن و جوان بودن را در هم می ریزند.

بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه ما راست بود. اسم پروانه دروغ بود. زندگی ما کشک بود. این قسمت از زندگی کشکی ما هم تقدیم به ترانه که چند کوچه بالاتر ما را جوجه می دانست و سرنوشت، من را با او در یکی از همین کنفرانس های کشکی تر از زندگی سالها پیش در واشنگتن دی سی آشنا کرد. تا همین چند روز پیش که قسمت اول داستان را نوشتم نمی دانستم او هم خوارزمی می رفته. دنیای کوچکی است.
------------------------------
قطعنامه شورای امنیت چقدر به من احساس "امنیت" می دهد!!! به تو چی؟