|
وبلاگها
|
پیر دختر-- قسمت دومTuesday, August 01, 2006
خانم "ص" با ابروهای کلفت و برنداشته اش و با همان اخم همیشگی وارد کلاس شد. با "برپا" گفتن مبصر کلاس که میز جلو می نشست، من و پروانه به همراه بقیه کلاس از جا بلند شدیم و نشستیم. من از ترس و دلهره داشتم پس می افتادم. مشق آن روز کلاس حرفه و فن درست کردن ماست بود. من از بعضی چیزهای این کلاس بدم نمی آمد. از اینکه خانم "ص" می بردمان کارگاه مدرسه و بهمان اره کردن و سوهان کشیدن را یاد می داد کیف می کردم. با همان بداخلاقی همیشگی اش و بدون یک لبخند سر ما که هنوز به سن رانندگی نرسیده بودیم داد می زد: "یعنی چه وقتی زن ها ماشین شون پنچر می شه وای می ایستن و می گن آقا تو رو خدا کمک کن چرخم رو عوض کنم؟" به ما یاد می داد که چطوری چرخ عوض کنیم. دل و روده ماشین را می آورد سر کلاس که ما بدانیم موتور ماشین چطور کار می کند. اما خب حرفه و فن فقط این نبود. بافتن و گلدوزی و کوک زدن هم بود. راستش برای همه آنها از مادرم کمک می گرفتم و مادرم هم که همیشه از بچگی من دوست داشت که من دکتر شوم، لزومی نمی دید که اگر من خیاطی دوست ندارم، یاد بگیرم. اصرار داشت که روی علوم و ریاضی تمرکز کنم. کلاهی را هم که باید می بافتیم، چون مادرم حوصله نداشت، افتخار خانم برایم بافته بود و نمره بیست کلاه را مدیون افتخار خانم بودم. اما اینبار، مادرم زیر بار ماست درست کردن نرفت و برای تنبیه من که تا آن روز از زیر بافتن و دوخت و دوز در رفته بودم، ماست درست کردن را به عهده خودم گذاشت. نتیجه انقلاب مادرم این شد که من بدون ماست به مدرسه رفتم و به عقلم هم نرسید که ماست بخرم و به جای ماست خانگی تحویل خانم "ص" بدهم. شاید هم ماست آنموقع ها کوپنی بود. نمی دانم. خلاصه نه ماست درست کردم و نه ماست خریدم. خانم "ص" یکی یکی صدایمان می کرد که ماستمان را ببریم جلو و نشانش بدهیم. نوبت پروانه که شد با افتخار ماستش را که خیلی خوب هم از آب درآمده بود و در ظرفی شیشه ای ریخته بود برد جلو. خانم "ص" کلی از ماست پروانه تعریف کرد و پس از بیست گرفتن، پروانه با نیشی باز آمد و سر جایش نشست. خانم "ص" در حال صدا کردن بقیه بود که پروانه طبق برنامه قبلی ظرف ماست را زیر میز آورد و من با قاشق ماست را به هم زدم. با این خیال که خانم "ص" بین این همه ماست، ماست پروانه را تشخیص نمی دهد، با شنیدن اسم خودم با ماست پروانه رفتم جلو. خانم "ص" نگاهی به من کرد ونگاهی به ماست انداخت. شاید از رنگ مثل ماست پریده ام بود که فهمید یک جای کار عیب دارد. پرسید، "ماست را خودت درست کرده ای؟" من آب دهانم را قورت دادم و گفتم :بله خانوم!" دوباره نگاهی به ماست انداخت و گفت: "من این ماست را دیده ام. راستش را بگو مال کیه؟" من که انتظار نداشتم بین این همه ماست، خانم "ص" ماست پروانه را یادش باشد گفتم "مال خودمونه خانوم!" نگاهی عصبانی به من انداخت و گفت: "راستشو بگو، وگرنه می رم دونه دونه نگاه می کنم و به هر کس که ماست نداشته باشه صفر می دم." من نگاهی به ته کلاس انداختم. پروانه دولا شده بود و سرش را پشت دختر جلویی قایم کرده بود و با تمام صورتش بی صدا فریاد می زد: "نه ه ه ه ه ه ه ه ه!!!!" خانم "ص" منتظر جواب من بود. قلبم تند و تند می زد و عرق سرد دست هایم شیشه ماست را خیس کرده بود. با خجالت به پروانه نگاهی انداختم و نگاهم را دزدیدم. می دانستم این ماجرا عاقبت خوشی ندارد. آهسته و با ترس، در حالی که سرم پایین بود که نه پروانه را ببینم و نه خانم "ص" را، گفتم: "خانوم ماست پروانه شیروانیه." خانم "ص" با عصبانیت به پروانه نگاه کرد و گفت: " شیروانی بلند شو ببینم." پروانه با نگاهی پر از وحشت ایستاد. خانم "ص" با تندی پرسید: "حالا تقلب می کنی؟" پروانه با تته پته گفت خانم بخدا ما تقلب نکردیم، شاخساری خودشون گفتن…." خانم "ص" سرش داد زد: "ساکت ! حرف نباشه. بنشین!" پروانه هم نگاهی چپ چپ به من انداخت و نشست. خانم "ص" به من گفت: "دفعه آخرت باشه این کار رو می کنی. اینبار رو که راست گفتی می بخشمت. هفته دیگر ماستت را بیار." بعد هم رو به پروانه کرد و گفت که بخاطر تقلب از او 4 نمره کم می کند. من که احساس خیانت کار بودن بدی داشتم رفتم و کنار پروانه نشستم. هنوز ننشسته بودم که پروانه لگدی به پایم زد و شروع کرد با من دعوا کردن که "بدبخت ترسو، چرا لو دادی؟" از پروانه فحش دادن و از من توضیح دادن که "بابا بالاخره می فهمید". همینطور مشغول دعوا بودیم که خانم "ص" سرمان داد زد: "اونجا چه خبره؟" پروانه مثل برق ایستاد و گفت: "خانم تقصیر شاخساریه بخدا. هی می گن خانم "ص" به من گفته راست گویی، خانم "ص" به من گفته راست گویی!" خانم "ص" هم که حوصله اش سر رفته بود داد زد: "بسه دیگه. ساکت!" من و پروانه با خشم به هم نگاه کردیم و او که دیگر نمی توانست با پچ پچ بلندش به من فحش بدهد، روی دفترم با خط درشت نوشت: "سیمای بدبخت ترسو عاشق پیر دختر شده!" این بدترین فحشی بود که پروانه می توانست به من بدهد… نه تنها من را به رفتار بورژوازی عشق ورزی متهم کرده بود، بلکه من را عاشق "پیر دختری" که برایمان آدم عجیب و غیر جذابی بود خطاب کرده بود. پروانه که می دانست بدترین فحش ممکن را داده، یک ورق از وسط دفترش کند و آن جمله را بارها روی کاغذ نوشت و گذاشت جلوی شیدا و با بدجنسی مخصوص یک بچه یازده ساله، خنده بی صدا ولی طولانی ای کرد و انتقام نمره ماستش را همانجا از من گرفت. سال ها گذشت و من هیچوقت فکر نکردم چرا خانم "ص" ازدواج نکرده بود. هنوز هم نمی دانم. اما تا سالها بعد هیچ وقت به این هم فکر نکردم که چرا برایم طبیعی بود که هر زنی در سن او باید ازدواج کرده باشد. چرا خانم "ص" در چهل سالگی "پیر" دختر خطاب می شد؟ وقت زیادی نگذشت که با پروانه دوباره رفیق شدیم اما هر وقت می خواست اذیتم کند می گفت: "حقا که عاشق پیر دختری!" از پروانه پس از پایان آن سال دیگر خبردار نشدم. چریک بازی جایش را به والیبال بازی و سوسول بازی داده بود و خواندن رمان هایی مثل "جان شیفته" و عاشق شدن دیگر به من حس گناه نمی داد. از پروانه فقط خاطره هایی گنگ به جا مانده بود. چند سال پیش بود از محل کار قبلی ام بهم تلفن زدند. مدتی بود که برای ادامه تحصیل کار را ترک کرده بودم و دیگرآنجا کار نمی کردم. همکار سابقم گفت که کسی چند بار بهت تلفن زده و چون ما نمی دانیم کیست در مورد تو اطلاعاتی به او نداده ایم. گفت که طرف برایم چند صفحه فاکس فرستاده و صفحه های فاکس شده رابرایم فرستاد. روی صفحه اول فاکس به انگلیسی با خطی کج و معوج نوشته شده بود: "لطفاً این نامه را به دست سیما شاخساری برسانید. من پروانه شیروانی هستم. دوست بچگی های سیما. من تروریست نیستم. من مسلمان نیستم. من به دموکراسی و آزادی اعتقاد دارم. لطفاً این نامه را به دست سیما برسانید." صفحه بعدی به فارسی بود. پروانه برایم نوشته بود که دنبالم می گردد و می خواهد با من صحبت کند. ازخاطرات دوران بچگی نوشته بود که بدانم خودش است. عکسی هم از خودش فرستاده بود. پروانه لاغر خاطره های من در این عکس وزن اضافه کرده بود. سرش را از ته تراشیده بود و عکس که در صفحه فاکس تیره بود وحشتی ناآشنا را در چشم های پروانه نشان می داد. به ای میلی که پروانه برایم گذاشته بود پیامی فرستادم. پروانه جواب داد و گفت که در برنامه فارسی رادیویی در کانادا اسم و محل کارم را پیدا کرده. گفت که رادیو از کنفرانسی گزارش می داده که پروانه اسمم را شنیده و محل کارم را پیدا کرده. بهم گفت که تغییر جنسیت داده. فکر کردم به دلیل تمایل جنسی اش این کار را کرده. گفت تنها دلیل تغییر جنسیتش این است که ناراحتی معده دارد و پس از مطالعه کتاب های پزشکی به این نتیجه رسیده که هورمون تستوسترون احتمال اسیدی بودن معده را کم می کند. باورم نمی شد که حتی اگر چنینی چیزی درست باشد، به این دلیل تغییر جنسیت بدهد. از او پرسیدم چرا اسمش را عوض نکرده؟ گفت کانادایی ها نمی دانند اسمش اسم زن است. پس از حرف زدن بیشتر با پروانه احساس کردم که نوعی پارانویا دارد و به همه چیز و همه کس بی اعتماد است. فکر می کرد که علم پزشکی و شرکت های دارویی حقایقی را از بیماران پنهان نگه می دارند. نمی توانستم بگویم نه. نام بسیاری از داروهایی را که من نمی دانستم آورد و از عوارض جانبی شان گفت و اینکه "آنها" می خواهند او را بکشند. از اینکه درمان درد معده اش مرد شدن است می گفت و اینکه من هم برای درمان ناراحتی معده ام باید هورمون مردانه بزنم. نمی دانستم به پروانه چه بگویم. حرف هایش رنجم می داد. جز اشک ریختن کاری از دستم بر نمی آمد. پروانه با جدیت تمام حرف می زد. برای خواندن پزشکی به کانادا آمده بود و گویی به دلیل بیماری ادامه تحصیل برایش ممکن نبود. در دنیایی زندگی می کرد که همه چیز و همه کس در کمین بودند که به او آسیب برسانند. "آنها" به دنبالش بودند. تحمل و دانش چگونگی جواب دادن به حرف هایش را نداشتم. نمی دانستم چطور می توانم او را تشویق به مراجعه به کسانی کنم که پروانه از آنها فراری بود. آنها که به دنبالش بودند. نمی دانستم در سر پروانه چه می گذرد. نمی دانستم چه در زندگی اش گذشته بود. ارتباطم را برای دومین بار با پروانه از دست دادم. پنج سال از آخرین تماسم با پروانه می گذرد و حس گناه تنها چیزی است که با به یاد آوردن خاطره های پروانه به سراغم می آید. نمی دانم پروانه کجاست. نمی دانم خانم "ص" کجاست. می دانم تنها چیزی که شاید ما را به هم ارتباط دهد لقبی است که در زبان فارسی به زنانی می دهند که به هر دلیلی به ازدواج تن در نمی دهند. پیر دختر قصه آنهایی است که شاید پیر نشده اند و شاید "دختر" هم نباشند. قصه آنهایی که مرز دختر بودن و زن بودن و پیر بودن و جوان بودن را در هم می ریزند. بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه ما راست بود. اسم پروانه دروغ بود. زندگی ما کشک بود. این قسمت از زندگی کشکی ما هم تقدیم به ترانه که چند کوچه بالاتر ما را جوجه می دانست و سرنوشت، من را با او در یکی از همین کنفرانس های کشکی تر از زندگی سالها پیش در واشنگتن دی سی آشنا کرد. تا همین چند روز پیش که قسمت اول داستان را نوشتم نمی دانستم او هم خوارزمی می رفته. دنیای کوچکی است. ------------------------------ قطعنامه شورای امنیت چقدر به من احساس "امنیت" می دهد!!! به تو چی؟
|
|
<< Home