وبلاگها

خداحافظ تورنتو

Friday, December 23, 2005
دیگر صدای کنگره امریکا هم از زیرپا گذاشتن حقوق مدنی در امریکا درآمد و به جناب بوش گفتند که این لایحه وطن دوستی شما که می خواهید تا ابد ادامه داشته باشد، محترمانه.... به وطن و یکماه بیشتر ادامه نخواهد داشت. البته من چشمم آب نمی خورد که پس از یکماه تلفن ها کنترل نشوند و لیست کتابهایی را که خلق الله از کتابخانه می گیرند را چک نکنند. این زندگی زیر دوربین برادر بزرگ دیگر انگار عادی شده!
----------------------------------
آقای خاتمی هم آخر زیر فشار گروهی از وبلاگنویس ها یک پست نوشت. مقدمش مبارک. جشن شب مردی با عبای شکلاتی هم که انگار به خیلی ها خوش گذشته. خیلی ها هم زیاد دل خوشی ندارند و اعتراض هایشان را کرده اند. از همه این ها که بگذریم، با وجود علاقه ای که به خاتمی دارم، اصلاً از این قهرمان سازی ها خوشم نمی آید. بابا نه قهرمان کنید بنده خدا را، نه وقتی که کاری از دستش بر نمی آید دیوش کنید. آدم است مثل من و شما. عبای شکلاتی اش را برای اهداف تبلیغاتی بچسبید! فکر کنم اگر مثل آذر نفیسی مغز اقتصادی داشته باشد، بتواند از شرکت های شکلات سازی مثل هرشی، تبلرون، گودایوا، گیرادلی، و... روی وبلاگش تبلیغات خوبی بگیرد! البته نمی دانم، اما انگار برای چنین قهرمان شدن هایی آدم باید از مملکت خارج شود و خاطره به یاد بیاورد.
------------------------
فردا به مدت یکهفته می روم خانه در برکلی. دوستان می خواستند برای تعطیلات یکساعت و نیم به سمت تاهو برویم تا برف ببینیم و برف بازی کنیم (ما در برکلی عقده برف داریم). من گفتم که سهم برفم را امسال در تورنتو دیده ام و ترجیح می دهم همان برکلی بمانم. دارم تا چمدان جا دارد نان بربری تازه می برم برای سوغاتی و هدیه کریسمس! آخر ما آنجا عقده نان بربری تازه هم داریم. البته اگر سگهای فرودگاه نیویورک نان بربری هایم را نبویند وبه عنوان غذای تروریستی ازم نگیرند.
الوداع تورنتو


اصلاحات

Wednesday, December 21, 2005
"وسیله اصلاح" موضوع پست امروز بنده است. خیر ریش تراش را نمی گویم. منظورم زندانهای امریکاست. خیلی از مواقع در امریکا به زندان می گویند "کرکشنال فسیلیتی" که می شود همان مکان و وسیله اصلاح مجرمان. امروز چشمم به این خبر تجاری افتاد. شرکتی به نام" شرکت اصلاحات امریکا" که یکی از بزرگترین گردانندگان زندان های امریکاست، با اداره مهاجرت امریکا قرارداد بسته که امسال 600 نفر مهاجر "مجرم" را در زندان تگزاس خود جای دهد. البته هنوز نگفته اند که این تجارت آدمها چقدر برای اداره مهاجرت خرج دارد و چقدر برای این شرکت سود. بگذریم از اینکه امریکا آنقدر جای زندان کم آورده که دارد زندانیان را به مصر و اروپای شرقی نقل مکان می دهد، اما این قرارداد، من را به این فکر انداخت که صنعت زندان امریکا تا چه حد منبعی است برای درآمدهای کلان به قیمت جان انسانها. تازه انگار سهام این شرکت در بازار سهام امریکا با این قرارداد بالا هم رفته. پس اسمش را نباید "وسیله اصلاح" گذاشت. اسمش را باید وسیله "اسکاه" گذاشت. به بزرگان ادب برنخورد، کلمه را خودم ساختم، یعنی سکه زدن.

البته فوکوی خدابیامرز راست می گفت که زندانهای امروز یکی از وسیله های نرمال سازی و تأدیب بدن ها هستند و شیوه مکافات امروز (در غرب) با دوره های تاریخی قبلی که شاه زهر چشم می گرفت و شکنجه در ملأ عام انجام می شد فرق دارد. اما خب هنوز هم شکنجه هست و هم برای توجیهش، صادر کردن آن به سرزمین های دیگر مد شده (ابوغریب و ...). دیگر هم فقط دولت نیست که زندان را می چرخاند، گستره پناپتیکان جهانی شده و به بخش خصوصی هم رفته. البته چرا دور می رویم، در همین کالیفرنیای خودمان (و نه تگزاس گاوچران اعظم، بوش) هم کشتن " مجرم" (که باید" اصلاح" می شد، اما نشده!) در ملأ عام و برای درس ادب دادن به دیگران موجود است. حتی اگر طرف "اصلاح" هم شده باشد، او را از پشت دیواری شیشه ای به نمایش می گذارند تا عده ای بیایند و این نمایش "عدالت" را تماشا کنند. دیگر این "وسیله اصلاح" فقط اسمی است بی معنا برای زیبا نشان دادن مکانی زشت. همین. مگر توکی ویلیامز "اصلاح" نشده بود؟ مگر او جان بسیاری از جوانهایی را که به دلیل فقر به" گَنگ" روی می آورند را نجات نداده بود؟ پس چرا کشتندش؟ دیشب مراسم بزرگداشتش بود. روحش شاد

-----------------------------


امشب شب یلداست. بعضی ها هم می گویند دیشب بود. این هم شده قضیه رویت ماه و عید فطر! خاله سر به هوا، بابا ما را از آن جایگاه فیزیک نجومیت راهنمایی کن که ببینیم گناه مرتکب شده ایم که هم دیشب آجیل شب یلدا خوردیم و هم امشب می خواهیم هندوانه و انار بخوریم؟


جلسه وبلاگنویسان تورنتو

Tuesday, December 20, 2005
پس از کلی سلام و صلوات، اولین گروه تمرکزی در تورنتو روز یکشنبه پیش برگزار شد. در کل بیست نفر بودیم. بعضی وبلاگنویس بودند، بعضی وبلاگخوان بودند، بعضی وبلاگنویس بازنشسته بودند، بعضی ژورنالیست های سابق و وبلاگنویس های امروز بودند، بعضی هم نه وبلاگنویس و نه وبلاگخوان بودند، اما دل پری از وبلاگها داشتند. مجلس را هم به شیوه شیک ایرانی و به وقت ایرانی رأس ساعت چهار و نیم شروع کردیم که سنت شکنی نکرده باشیم و نیم ساعت را دیر بکنیم تا دوستان قهوه خوار، قهوه تلخ مزه و سمبل ناسیونالیسم کانادایی، "تیم هورتون" را بنوشند و دوستانی که خواب مانده اند از شمال شهر با تاکسی خودشان را برسانند.

در کل جلسه دوستانه و خوبی بود و بطور گروهی با هم کلی تمرکز کردیم. با اینکه نیمه شرقی اطاق ساکت بودند و سمت غرب اطاق همه حرفها را می زد، من یکی که از صحبتها بسیار لذت بردم و چیز یاد گرفتم. البته بماند که یکی از دوستان که بیشتر از همه سخن گفت نه شرقی بود و نه غربی، بلکه در مرکز اطاق نشسته بود. برایم جالب بود که بحث در مورد جنسگونگی پس از چند دقیقه می رفت به صحرای کربلا. خب صحرای کربلا هم جایی است بس مهم که باید به آن توجه کرد. من تا حدی عمداً بحث را به سوالهای مطرح شده برنگرداندم، چون می خواستم ببینم صحرای کربلا کجاست.

نیک آهنگ و فرید غربتی و مهدی همخونه ها لطف کرده اند و زودتر از من در مورد جلسه چیزهایی نوشته اند (گردن درد دیروز بنده، اجازه پای کامپیوتر نشستن طولانی را بهم نداد). راستش چون این بخشی از تحقیقم است، نمی توانم عجولانه چیزی در موردش بگویم جز اینکه باید بیشتر سعی کنم تا گروه متنوع تری را جذب کنم. البته نمی گویم که این گروه متنوع نبود. اتفاقاً هم از نظر عقیدتی و هم از نظر سنی تنوع وجود داشت. در همین جلسه هم وبلاگخوانهایی داشتیم که نمی نویسند اما می خوانند و اگر این گروه تمرکزی نبود هرگز ملاقاتشان نمی کردم.

از همه دوستانی که زحمت کشیدند و در سرمای تورنتو عصر یکشنبه شان را با آمدن به این گروه گذراندند واقعاً ممنونم. حضور تک تک افراد، حتی اگر کم صحبت کردند در برگزاری موفقیت آمیز این گروه تمرکزی نقش بسزایی داشت. مسلماً نقد همیشه وجود دارد و به بهتر شدن پروسه کمک می کند. همخونه ها و بچه غربتی لطف کرده اند و نقدشان را نوشته اند. اگر در این جلسه بودید و نقدی بر آن دارید، خوشحال می شوم که نقدتان را برایم یا در کامنت ها و یا توسط ایمیل بفرستید. راستی، تشکر مخصوص از دوستانی که قبل از برگزاری این گروه تمرکزی در وبلاگهایشان تبلیغش را کردند و نازلی که با من به کاستکو آمد تا برای جلسه خوراکی بخریم.

دو گروه تمرکزی دیگر در ماه ژانویه برگزار می شود که یکی مختص زنان و دیگری مختص مردان خواهد بود. اطلاعات مربوط به زمان و مکان این گروه ها را به محض خبر گرفتن از مجتمع دانشجویان دانشگاه تورنتو (که لطف کرده اند و زحمت رزرو کردن مکان را کشیده اند) در این وبلاگ خواهم نوشت.


تحقیق در بین وبلاگنویس های تورنتو

Saturday, December 17, 2005
این هم آخرین تلاش من برای جمع آوری شرکت کننده برای گروه های تمرکزی...ه
ای ملت مسلمان و غیر مسلمان تورنتو که وبلاگ فارسی می نویسید و یا نمی نویسید اما می خوانید: در گروه تمرکزیی که امروز (یکشنبه، هجدهم دسامبر) بین ساعت 4 تا 6 عصر در دانشگاه تورنتو برگزار می شود شرکت کنید تا صاحب فرنگوپولیس به جانتان دعا کند، یکدیگر را از نزدیک ملاقات کنید، و در مورد فوائد و مضرات وبلاگنویسی، وبلاگخوانی، و .... با هم بحث کنیم.
اطلاعات بیشتر در مورد تحقیق من در این پست موجود است. در این گردهمایی در مورد نقش وبلاگنویسی در زندگی روزمره، پتانسیل سیاسی وبلاگها، نقش جنسیت و جنسگونگی در وبلاگنویسی و وبلاگخوانی، و نقش وبلاگنویسی در تولید سوژه های جنسگونه در دیاسپورای ایرانی تورنتو تبادل نظر خواهیم کرد.
جلسه گردهمایی بین ساعت 4 تا 6 عصر در مکان زیر برگزار خواهد شد:

OISE
252 Bloor West
Room # 4422


تولد

Thursday, December 15, 2005
فرنگوپولیس امروز یکساله شد. یادمه چون تایپ فارسی بلد نبودم و اون راهنمای وبلاگ حسین هم با عوض شدن تمپلیت بلاگر به درد نمی خورد، کلی زور زدم تا تونستم با هزار زحمت وبلاگ فارسی و انگلیسی ام را در یکروز راه بیندازم. چون تمپلیت انگلیسی کاری نداشت، اولین پست انگلیسی را با کلی فسفر سوزاندن نوشته بودم و منتظر بودم که فارسی بتونم بنویسم تا هردو را در یکروز شروع کنم. عکس شهر فرنگ اثر مرحوم پاکزاد را هم از ایرانین دات کام که قبل از وبلاگنویسی پاتوق اینترنتی من بود برداشتم و پس از هزار بار اینور و آنور گذاشتن، تونستم پشت سایدبار بگذارمش. چون اچ تی ام ال هم بلد نبودم، با چند تا کد اولیه، شکل وبلاگم را روی براوزر خودم خوشگل کردم. تازه وقتی رفتم دانشگاه و از کامپیوتر دپارتمانم صفحه وبلاگم را باز کردم متوجه شدم که فقط تو کامپیوتر خودم درست نشان می دهد! تقریباً یکسال طول کشید تا هپلی هپو شکل و شمایل فعلی این وبلاگ را درست کرد. حضرت "اشکول ایکبیری (ددخ)" خیرش بدهد. در ضمن از جهانشاه جاوید هم که مدام به من می گفت "این وبلاگها خودشون یه دنیایی دارن. بخون!" هم متشکرم که در اعتیاد وبلاگی من سهم بسزایی داشت و من را از خواندن و نوشتن در ایرانین دات کام انداخت!

از پارسال تا به امروز کلی دوست وبلاگی پیدا کردم و به تورنتو که آمدم در دنیای غیر وبلاگی هم ملاقاتشون کردم. سیبیل طلا هم کاملاً برحسب اتفاق تقریباً در یکروز (بکروز بعد!) وبلاگش را راه انداخت. نمی شناختمش، اما از همون پستهای اول شروع کردم به خواندنش و خواننده پروپا قرصش شدم. تولد وبلاگ سیبیل را به این وبلاگنویس پر استعداد و با معرفت اهل رودبار و باکو و تورنتو و اخیراً جاجرود تبریک می گم.
در ضمن اگر اخبار لاتلند صحیح باشد تولد فرناز گل هم هست. تولدت مبارک امشاس دوست داشتنی.!
راستی لازم دیدم تذکر بدم که گروه تمرکزی وبلاگنویسان در تورنتو، در حقیقت تنها برای وبلاگنویسان نیست و شامل وبلاگخوانهای حرفه ای و غیر حرفه ای و همسران و شرکای زندگی و اولیاء و خواهران و برادران و فرزندان وبلاگخوان وبلاگنویسان هم می شود. پس لطفاً این یکشنبه قدم رنجه کنید که حضورتان بسی مایه خوشحالی بنده است. البته اگر قرار است دعوای خانوادگی بشود بگوئید ما از قبل مشاور خانواده خبر کنیم. سیبیل طلا هم قول رقص عربی داده که گناهش گردن خودش. در ضمن برای محفوظ بودن هویت شرکت کنندگان، خواهشمندم که از عکس گرفتن از شرکت کنندگان خودداری کنید (علیرضا غصه نخور!)ا
دوستی خواسته بود که اطلاعات بیشتری در مورد گروه تمرکزی بدهم. به غیر از توضیحی که در پست مربوط به این گروه تمرکزی داده ام، اگر اطلاعات مشخصی در نظر دارید، حتماً بگویید تا توضیح دهم. .
در ضمن چون می دانم که بسیاری از وبلاگنویسان بچه دارند، سوالی دارم: برای دو گروه تمرکزی بعدی (یکی برای زنهای وبلاگنویس و دیگری برای مردهای وبلاگنویس) که در ماه ژانویه برگزار خواهند شد، آیا رزرو کردن یک اطاق مجاور برای بچه ها و حضور دو بزرگسال برای نظارت بر آنها در شرکت کردنتان تأثیری خواهد داشت یا نه؟ اگر لازم باشد برای دو گروه تمرکزی بعدی سعی خواهم کرد که چنین شرایطی را فراهم کنم. از پیشنهاداتتان ممنون می شوم..


Wednesday, December 14, 2005
ا1. امروز می خواهم مدل زیتونی بنویسم. با شماره بندی. اما خب همانطوری که هر زیتونی قابل خوردن نیست، نوشته های من هم حتی با شماره بندی طعم نوشته های زیتون را نمی دهند. شیوه اش زیتونی است. محتوایش فرنگوپولیسی. راستی دلم برای خیابانهای اوکلند تنگ شده. پر درخت زیتون سیاه است. اما زیتون ها همینطور می ریزند روی پیاده رو و زمین را سیاه می کنند. کسی آنها را نمی پروراند. یکبار یک زیتون چاق و چله را کندم و همانطور خوردم. اول و آخرش بود. از آن به بعد فقط همان زیتون های برکلی بول را خریدم و خوردم و گذاشتم که زیتونهای رسیده اما نپروردهَ اوکلند دایره های سیاه دور درختهای پیاده روهای کوچه مان در اوکلند درست کنند.

ا2. بحث خوبی در مورد وبلاگنویسی و "رخوت" در بین گروهی از وبلاگنویسان شروع شده. نیک آهنگ و حامد و مهدی و علیرضا و شایان و ... در مورد اینکه آیا وبلاگستان به بحران رسیده یا نه نوشته اند. دو سه روز پیش در لینکدونی کنار صفحه به نوشته ساده تر از آب در این مورد لینک دادم. گفتم در متن هم بگذارمش. خیلی از آدمها نمی دانند چطور با گل رفتار کنند. آن را در غنچه می خشکانند. اما این آدم آهنی وبلاگستان که باغبان هم هست، رنگ گلهای ساعتی را می داند و خواص دارویی آن را هم می شناسد. در مورد کامپیوتر هم زیاد می داند. شاید همین توجهش به ریزه کاری هاست که باعث شده یکی از بهترین تحلیل ها را بنویسد.
نکته علیرضا هم در مورد تعریفی که ما از وبلاگستان داریم کاملاً بجاست.

ا3. بهمن هم دارد می رود سانفرانسیسکو و در گروه تمرکزی نخواهد بود، اما خب قبل از رفتنش هوای من را داشته. خودش را هم از من ناهنجارتر خوانده. خب هنجارها را شکستن بد نیست، هست؟ اما روزی روزگاری عنکبوتی که حالا دارد تار و پود لانه اش را ول می کند و می رود، در کامنتدونی یک سیبیل طلایی پرسیده بود چرا فراهنجار؟ آنموقع وقت نشد بنویسم. اما حالا شاید بد نباشد بنویسم. فراهنجار هنجار نیست. صدای ناهنجار می دهد اما ناهنجار هم نیست. مثل برانچ که نه لانچ است و نه برکفست. (باید طرفدار پروپا قرص سیمپسونز باشید تا این یکی را بگیرید). ناهنجار، آن نفی شده هنجار است. یعنی هنجار، هنجار می ماند و ناهنجار بیرون از دنیای هنجار نفی می شود و به بیمارستان و تیمارستان فرستاده می شود. فراهنجار، اما، آن موجود "عجیبی" است که با فرا رفتن از هنجارها سعی دارد قراردادی بودن هنجارها (و نه" طبیعی" بودنشان) را نمایان کند و نشان دهد که هنجار بدون ناهنجارهای ساختگی هنجار نمی شود/نیست. حالا اینکه آیا اصلاً این ممکن است که "فراهنجار" خارج از هنجار باشد و از هنجارها فرا رود، خود سؤال خوبی است. من می گویم نمی شود چون هیچ چیز خارج از دیسکورس (گفتمان) نیست. فراهنجار هم ساخته و پرداخته همان گفتمانهایی است که آدمهای "خوب و نرمال" را می سازد. یعنی همین فراهنجار می تواند در سانفرانسیسکو، شهر خون و قیام همان هنجارهایی را تکرار کند که هر آدم "هنجار" می کند. می تواند ازدواج کند تا "حق و حقوق" داشته باشد. خب بد هم نیست، هست؟ اما خب دیگر همان هنجار خانواده تک همسری را تکرار می کند. هنجارها را هنجار نگاه می دارد. می تواند بی خانمانها را از خیابان گران کسترو بیرون بیندازد و دیگران را هل بدهد تا از "نردبان ترقی" بالا برود. می تواند هنجار باشد. هنجار می شود. اما همین تکرار هنجارها و تقلید (و گاهی هم به تمسخر کشیدنشان) شاید هنجارها را کمی جابجا کند. واژگون نمی کند. اما شاید جابجا کند. این هم بخشی از تئوری کوئیر جودیث باتلر که خورشید گفته بود توضیح دهم.

واژه فارسی فراهنجار را چند آدم بیکار فراهنجار به عنوان معادل لغت انگلیسی "کوئیر" از خود درآوردند. ترجمه نیست. دوبله کردن شاید باشد. اما ترجمه نیست. مثل دوبله ای که نمی تواند اصطلاح فارسی "جیگرتو بخورم" را به انگلیسی ترجمه کند. القصه این گروه آدمهای بیکار، گفتند فراهنجار کوتاه شدهَ لیست هویت های گی و لزبین و بایسکسوال وترانسجندر و ترانسکسوال نیست (اما خب اینطور از آن استفاده شده. مثل هر واژه ای که با وجود قصد تولید کننده اش در زمینه های مختلف معانی مختلف می گیرد). فراهنجار مرزهایش پرسوراخ است و به تحکیم هویت ها و تضادها اصراری ندارد. هیچوقت هم ادعای کامل بودن ندارد. همیشه در حالِ شدن است و ادعای ذاتی بودن ندارد. همیشه هم حاضر است عوض شود و جایش را به واژه ای بهتر دهد. گوی و میدان را گذاشتند تا زبانشناسان چیز بهتری ارائه دهند. اما زبانشناسان انگار سخت مشغول هنجارسازی بوده اند و توجهی نکرده اند. اما خب فراهنجار در یکی دو فرهنگنامه گویی راه یافته. اینجا هم تعریفی از آن هست.

راستی گفته ام که آدمهای هنجار ناامیدم می کنند؟ می کنند.


ا4. عنکبوتی از من رنجیده. من شاید نظر کرده حضرت خضر باشم اما مثل حضرت عجل بی رحمم. از دور و بری هایم و کسانی که دوستشان دارم بپرسی هم بهت همین را می گویند. بیا این هم خودمرکزی وبلاگی. تنها تو نیستی دوست من. من هم دچارش شده ام. خیلی هامان دچارش شده ایم. اما دوست داریم در بقیه ببینیمش و در خود انکارش کنیم. زودتر برگرد.

ا5. نگار نامی در کامنتهای پست قبلی پرسیده حالا رفیقمون اونجوری بوده یا نه؟ به خودش ربط داره دوست من. نه به من و نه به هیچکس دیگه، حتی تو.

ا6. اسرائیل دارد برای ایران شاخ و شانه می کشد. احمدی نژاد را هرچقدر هم برای بی مسئولیت بودنش در نطقهای تاریخی اش مقصر بدانیم، این شاخ و شانه کشیدن ها به قبل از احمدی نژاد برمی گردد.

ا7. یک مرد با صورتی دراز و سیرتی تهوع آور. آخرین بار که من به یاد دارم، شنیدم این کابوی های آمریکایی بودند که در تگزاس به گاوهایشان تجاوز می کردند، نه ایرانی ها به بزهایشان. خیر ناسیونالیست نشده ام. حالم از کمدی انسانی امریکایی به هم خورده.
ا8. یک زمانی نازی ها یهودی ها را می کشتند و آزار می دادند (افسانه نبوده)، حالا هم نوبت این رسیده که مسلمانها و خاورمیانه ای ها را کتک بزنند. بنازم به قدرت چند-فرهنگی بودن. چه استرالیاییش باشد و چه آمریکاییش.

ا9. حالم خوش نیست. معلومه؟ اینم برای حسن ختام. از اینجا برداشتمش.


یک زمانی یک جایی اتفاق افتاده. شاید هم نه

Monday, December 12, 2005
گفتگوی دو هموطن در یک بار
- خب دیگه چه خبر؟
. - آهان راستی رفیقمونو رو اونروز تو خیابون با اون یارو دیدم
- کدوم یارو؟
- اون طرف که اونجوریه دیگه...
- کدوم ؟
- بابا فلانی. مگه نمی دونستی اونجوریه؟
- نه! برو!
- والله. قبافه اش که داد می زنه. اصلاً نرمال نیست.
- من که نفهمیدم.
- تو خیلی شوتی! همه می دونن!
- خب حالا رفیقمون با اون چیکار می کرد؟
- نمی دونم. غلط نکنم یه چیزیش می شه.
- اه اه. حالم بهم خورد. یعنی؟
- حتماً دیگه. اگر نه که با اون یارو نمی پلکید!
- راست می گی. این همه آدم. حالا چرا با اون می گرده؟
- من که اصلاً نمی فهمم. اینا چه جوری می تونن... من که چندشم می شه.
- آره. منم نمی فهمم. اینا اصلاً باید نسلشون از زمین کنده بشه. من که می ترسم اصلاً بهشون نزدیک بشم. رفیقمون عجب جرأتی داره!
- والله من که فکر می کنم رفیقمونم یه چیزیش می شه وگرنه با طرف تو خیابون نمی رفت.
- راست می گی.
(هردو یک قلپ از شراب قرمزشان می نوشند....)
- راستی این آخر هفته صحبت آقای بهمانی در مورد دموکراسی در ایران رو می ری؟
- آره بابا مگه می شه نرم. صحبتش خوراک منه.
- پس با هم بریم.
- باشه.

---------------------------------------------

گفتگوی دو هموطن در ماشین:

- اه مردم از بس چینی دیدم تو این مملکت!
- راست می گی. اینا همه جا پرن. رانندگی هم بلد نیستن!
- نمی شه اداره مهاجرت دیگه اینا رو راه نده؟
- آره والله. هرکدوم هم 10 تا بچه دارن!
- آره.
- راستی فردا دارم می رم برای ایمیگریشن مادرم اقدام کنم.
- اِ چه خوب! حالا که خواهرتم اومده اینجا دیگه مادرت هم بیاد جمعتون جمعه.
- آره دیگه. الان 4 ساله اینجام. باید اقدام کنم.
- اینجا ورود ممنوعه.
- برو بابا. اگه بخوام از کوچه بالایی برم سه ساعت طول می کشه به برنامه چندفرهنگی دانشگاه نمی رسیم!
- خب پس برو تا پلیس ندیده!
---------------------------------------------------

در ورزشگاه:

مرد سیاهپوست: ایرانی هستی؟
آره.
مرد: چرا ایرانی ها فکر می کنند از همه بهترند؟
سؤال خوبیه. فهمیدی به من هم بگو.

--------------------------------------------------
در یک بار ورزشی:
دیروز یک گروه سفیدپوستها ریختند خاورمیانه ای ها رو زدند-
حقشونه. بس که این عربها گند زدن به اروپا-
-بابا ما خودمونم خاورمیانه ای هستیم نا سلامتی
-نه بابا. ما با اونا فرق داریم.-
آره خب!-


Wednesday, December 07, 2005
امروز با مادرم صحبت کردم. نگران بودم که در این هوای آلوده بیرون نرود. 17 سال پیش روز هفده آذر در رادیو اعلام کردند که هوای تهران تا حدی آلوده است که افراد مسن و آنهایی که بیماری ریه و قلبی دارند نباید از خانه خارج شوند. مادرم به پدرم اصرار کرد که سر کار نرود. پدرم رفت. آنروز باران سیاه آمد و شیشه های ماشین پژو سبز کاهویی مادرم سیاه سیاه شد. پدرم شب به خانه نیامد. از آلودگی هوا نبود، در تصادف جانش را از دست داد. به همان آرامی که زندگی کرد، رفت. بی صدا.

از مادرم پرسیدم که فردا چه ساعتی با خواهرم به مقبره می روند؟ گفت امسال نمی رویم. تعجب کردم. مادرم هنوز پس از گذشت 17 سال هرجور که شده مراسمی برپا می کند تا خاطره پدرم را زنده نگه دارد. پرسیدم چرا؟ گفت فردا تشییع جنازه قربانیان تصادف هواپیمایی است و بهشت زهرا شلوغ است. گفت که دو روز است کارش شده گریه برای جوانهایی که بی دلیل کشته شده اند. یاد روزهایی افتادم که کلاس پنجم بودم و با مادرم می رفتیم بهشت زهرا و جسد جوانهایی که سربازان شاه کشته بودند را روی تخت هایی که مردم الله اکبر گویان روی شانه هایشان می کشیدند ببینیم. نمی دانم چرا مادرم می رفت و گریه می کرد. نمی دانم چرا من با او می رفتم. شاید چون نمی خواستم تنها برود. دیدن بدن بی جان جوانهایی که با کفن و بی کفن روی تختهایی که تکان تکان می خوردند و قطاروار به مرده شور خانه حمل می شدند برایم مثل شکنجه بود... هنوز هم نمی دانم چرا مادرم اصرار داشت که یکساعت تا بهشت زهرا رانندگی کند و این صحنه را ببیند و ساعتها اشک بریزد. در حال گریه هم می گفت: "الهی مادرهاتون بمیرند." من هم که نمی فهمیدم، می گفتم "آخر چرا مادرشان را نفرین می کنی؟" مادرم آه می کشید و می گفت: "هیچ مادری حاضر نیست زنده باشد و مرگ بچه اش را ببیند. تو نمی فهمی." به این فکر افتادم که آنروزها مردم اصلاً برای مراسم سال رفتگانشان به بهشت زهرا می رفتند؟ آن روزها که آنقدر شلوغ بود... و بعد روزهای جنگ که شلوغتر شد... نمی دانم.

نمی دانم در زمان چنین فاجعه هایی چه می شود گفت. نمی دانم فرقی هم می کند که عزیز از دست رفته در تصادفی هوایی برود و یا تصادفی زمینی. دردش برای بازمانده یکی است. مقصر دانستن آنهایی که باید مسئول باشند هم شاید درد را کم کند... شاید جلوی حادثه بعدی را بگیرد (گوش شنوا؟)، اما آنها را برنمی گرداند. بخشی است از عزاداری، اما آنها را بر نمی گرداند. اگر تحریم نبود... اگر مسئولان داخلی به جان آدمها اهمیت می دادند... اگر پزشکان و پرستاران بیمارستان متوجه خونریزی داخلی قلبش می شدند و او را در اطاق انتظار نگه نمی داشتند... اگر... اگر...اگر... اما آنها رفته اند. مائیم که مانده ایم و این سوگواری برای خودمان است که جای خالیشان را حس می کنیم.

برای آنهایی که عزیزی را در این فاجعه از دست داده اند آرزوی صبر می کنم.


بشتابید بشتابید!!!ا

Tuesday, December 06, 2005
قبل از دادن یک خبر بگذارید از همه دوستانی که با کامنت های مهربانشان به بهتر شدن شکل و شمایل جدید این وبلاگ کمک کردند تشکر کنم. دست همه تان درد نکند.


اما خبری که دارم: همانطوری که مطلع هستید، در حال حاضر مشغول تحقیق میدانی در تورنتو هستم. عنوان تحقیقم "اجراگری ایرانی بودن در وبلاگستان: جنسگونگی، جنسیت و وبلاگنویسی/خوانی در تورنتو و واشنگتن دی سی" است. قسمتی از متد تحقیقم، برگزاری سه گروه تمرکزی در تورنتو است. هدف از این گروه های تمرکزی، بحث در مورد دلایل وبلاگنویسی و دانستن این است که ربط وبلاگنویسی و مواضع سیاسی، جایگاه اجتماعی، جنسیت و جنسگونگی، و عواملی که در شکل گیری هویت ایرانی بودن در دیاسپورا شرکت دارند، چیست. انتظارم این است که گروهی متنوع از وبلاگنویسان و وبلاگ خوانها در این گروه های تمرکزی شرکت کنند. بر اساس مشاهداتم در این گروه های تمرکزی، از ده نفر دعوت خواهم کرد تا در مصاحبه هایی چند جلسه ای شرکت کنند.

اولین گروه تمرکزی روز یکشنبه هجدهم دسامبر از ساعت 4 تا 6 بعد از ظهر در آدرس زیر برگزار خواهد شد:
OISE, Room 4422, 252 Bloor West


از وبلاگنویسان و خوانندگان وبلاگهای فارسی در تورنتو و حومه (واترلو هم حساب می شود!) خواهش می کنم که در این گروه تمرکزی شرکت کنند. همه مشاهدات حاصل از این گروه های تمرکزی صرفاً جهت استفاده در تز دکتری و انتشارات آکادمیک می باشد. هویت شرکت کنندگان در نشریات حاصل از این تحقیق محفوظ خواهد ماند. اگر در مورد این گروه های تمرکزی سؤالی دارید، لطفاً از طریق پست الکترونیکی با من تماس بگیرید:
simash@stanford.edu

این هم چکیده ای کوتاه از روش تحقیقم و سوالهایی که برایم مطرح است:


My multi-sited research among the Iranian blogger communities in Washington D.C. and Toronto explores the capacity of blogging in the construction of sexed and gendered diasporic Iranian subjectivities vis-à-vis imaginations of homeland. By studying people's blogging practices (e.g. formation of blogging communities online and off-line and networking with outside governmental and non-governmental entities) on one hand, and analyzing the construction of hegemonic subject positions of Iranian-ness in weblogs on the other, my research explores negotiations of diasporic subjectivities in the discursive field of nationalism, gender, and sexuality in Weblogistan. Through on-line participant observation (blogging), offline participant observation (spending time with bloggers on a regular basis and conducting focus groups), face to face interviews with bloggers, and discourse analysis, I aim to examine different gendered subjectivities that are produced, reproduced, and contested in circuits of production, circulation, and consumption of weblogs in the transnational space of Weblogistan.
How do Iranian bloggers in diaspora negotiate their subjectivities at the intersection of gendered national and transnational hegemonic discourses?
What is the role of blogging in consolidating and/or disrupting narratives that naturalize heteronormative forms of Iranian-ness that gender both homeland and diaspora?
دوستان وبلاگنویسی هم که در تورنتو و حومه زندگی نمی کنید، اما حاضر به همکاری با پروژه تحقیق من هستید: خواهش می کنم که در صورت امکان برگزاری این گروه های تمرکز را در وبلاگهایتان اعلام کنید. ممنون.
با تشکر فراوان از کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو که زحمت رزرو کردن مکان را کشیده اند..